با همین دو داستانِ کوتاهْ بلند بارِ خیالم را می بندم. اصلن همین جوری خوب است. تراش خورده و تمیز و خوش نقش و نگار باشد. همین که ناگزیرت کند بزنی بیرون و ترانه ای زمزمه کنی که ببردَت به یک جاهایی و یک وقتهایی که انگار بتوانی لمس شان کنی وبو بکشی و تماشا کنی و سرمست بشوی و بعد بنشینی ترکِ سی جی 125 و با کلاه بافتنی بیفتی توی اوتوبانی که می رود تا بالاهای شهر تا عطرت نپریده از دستم و باد سرد چشم هایت را بِبُرد و چشم هات تار ببیند و دلت بخواهد از این تندتر هم بروی. آسفالت لیز است از برف های آب شده و آن دورها تا روی کوهها همین جور سپید است و خیره بشوی آن قدر تا ردِّ سرخ رنگ را ببینی که از قله روان شده است تا کوهپایه و بیاید بریزد توی شهر و همین جور تمام خیابان ها و کوچه را قرمز کند و تو هم چنان بروی با سرعتی که همه ی ماشین ها از کنارت تند رد بشوند و گل و لای و خیسی بپاشند رویت که همه جا قرمز شده است و کنار خیابان تنِ نازک دخترها و پسرها همین جوری رها شده است و از البرز کوه دیوها بیرون ریخته اند و بروی و بروی تا آن بالاها تا یادت از سرم نرفته است بیرون بادی ملایم و خنکی می آید آفتابِ کم رمقی ست. و با خودم می گویم چقدر بهتر که کم نوشته باشد کسی ولی آن جوری نوشته باشد که باز هم دلخواهت باشد دوباره از نو بیایی سرِ جمله ی نخست و از نو بخوانی شاید این بار جورِ دیگری بشود
محمود مسعودی توی داستان هاش منطق رئال نداره. اما روابط و صحنه ها و آدمها رو طوری میچینه که در عین خارق عادت بودن، باورپذیر میشه برای خواننده. کارهای عجیب و غیرعادی اشخاص داستانها تبدیل میشه ویژگی های به یاد ماندنی فردی که باعث میشه از بسیاری اشخاص مشهور جهان داستان هم به یاد ماندنی تر بشن. نکتۀ دیگۀ مسعودی اینه که همیشه مربوط میمونه به جهان پیرامونش. داستان هاش از سیاست خالی نیستن. هیچ وقت از مذهب و ارتباطش با زندگی آدمها تهی نیستن. همیشه یه جای کار، مذهب یه رخنه ای میکنه به زندگی آدمهای داستان. مخصوصاً در «خون کسان» خیلی مشهود بود این گزینه. و بالاخره توصیفهای اروتیک که کم و بیش در هر دوی این داستانها وجود دارند بسیار زیبا و خواندنی از آب در اومدن. البته وصف ها بسیار غیرمستقیم و ضمنی و اشارت وار صورت میگیرن، اما خب شاید دقیقاً همین عنصره - کم گویی کنجکاوی برانگیز - که تخیل رو به کار میندازه.
گاهی آدم کتابی میخونه که دوباره اون حس عجیب و جادویی که از ادبیات محض انتظار داره رو به یادش میآره. حسی که قصه قراره بهت بده، ولی همینطور که کتاب میخونی، کتابها کمتر و کمتر توقع و انتظارت رو برآورده میکنن و شاید حتی فراموشش کنی. با خوندن باغهای تنهایی من دوباره اون حس رو به یاد آورم. هر دو داستان به شکل خلاقانهای لذتبخش بودن و زبان داستانها هم روایت رو متفاوت و کمی هم مرموز میکرد. کیف داشت خوندنش و بعدها حتماً هرازگاه بهش برمیگردم و تکههای درخشانش رو میخونم.
ماه، توی چینوواچین آب حوض، یک جایی توی طرح شکستهی یک پنجرهی باز بیپرده، توی نور قرمزی گرم و تند نشسته بود و کش میآمد و پهن میشد، ترک برمیداشت و جمع میشد، درهم میرفت و وامیرفت و پاک از حوض میرفت. تکتک یک ماهی، چند ماهی، به دور و کنار ماه، طرح کمپیدای چشمهای باز پادشاهان روی دیوارههای مهتابخوردهی حوض، صدای مداوم سیرسیرکها، ورود گهبهگاه یک وزغ، چند وزغ و چشمهای بیقرار پیرمرد که به این سمت و آن سمت میدوند.