"On fait avec le vieux parent comme on a fait avec ses enfants : on voudrait qu'il mène une vie saine, fasse du sport, ait de bons amis, se porte bien et ne vous colle pas aux basques. On fait ce qu'on sait faire. On devient tyrannique." C'est la maison de retraite. Il y a les dames, le directeur, le docteur, la coiffeuse, l'aimable monsieur B. et le très aimable monsieur des pompes funèbres. Il y a la mère, et la fille qui vient en visite. Et aussi les amis et les proches. Il y a l'hôte secret, que nul ne doit regarder, le corbeau qui contemple de son oeil noir cette ultime comédie des vivants, et attend son heure.
Pierrette Fleutiaux is a French writer. Her awards include the 1985 Prix Goncourt de la Nouvelle for Métamorphoses de la reine, and winner of the 1990 Prix Femina for Nous sommes éternels.
صحنه های وحشتناکی که انسان فکر نمی کند برای خودش پیش بیاید.پله پله به رذالتی سقوط می کنیم که باور کردنی نیست. انگار کورکورانه در مسیر تاریکی انداخته شده ایم و مجبوریم نقش هایی را در نمایش نامه ای پرتکلف و مضحک ایفا کنیم.
بچه هایم عزیزترین چیزهای من اند.... من فقط برای بچه هایم زندگی کرده ام...... چیزی را که در پشت این تکرارهاست نمی شنوم و دوباره می گویم که دعوایی وجود ندارد،سایه ای از دعوا، ذره ای دعوا هم وجود ندارد.
در احاطه ی مادرم، درون تلاطم ها و گرداب های زندگی اش غوطه می خورم که چنین قدرتمند به جوشش در می آید، مثل آن وقت ها، زمانی که من قمر تازه شکل گرفته ای بودم و او در مرکز جهان قرار داشت.
می بینی، هرگز نباید چیزی را ول کرد. برد با سماجت است.
مگر مهمان پنهانی را که در قلبِ قلبت پیچیده و در هر یک از سلول هایت به عنوان موجود زنده چمبر زده نمی شناسی؟ مهمان پنهانی که در عمق تن می اندیشد در حال مبارزه است. تلاطمی که بر می انگیزد در فلان نقطه بدن در هم می شکند، و سپس، به طرز مرموزی، در نقطه ای دیگر.
به راستی مثل کودکی هستم که همان طور که ازش می خواهند،جدیت به خرج می دهد و سپس خجولانه چیزی را به شیوه خود می آزماید و بی درنگ عقب می نشیند. من از سایع ام می ترسم و از سایه واژه هایم و از سایه ی مرگ.
گاهی بنظرم می رسد که من و مادرم نشانی نازدودنی را با خود حمل می کنیم شبیه به نشان اردوگاه های اسرا.چیزی ما را بهم پیوند می دهد که نمی توان از آن سخن گفت، زیرا آن چیز در بیرون از دنیای ماست، در ماورایی بیان ناشدنی،در اعراف ناشناخته ای که در هم پیچی های تاریک مرگ و زندگی آنجا بافته می شوند.ما از سرزمینی می آییم که آنجا تنمان یکی بود و با هم و پیش لز خودمان به سوی سرزمین تقسیم و نزاع و مرگ اعزام شدیم و ضربه ی روحی مشترکی بر ما وارد شده که هیچ کس نمی تواند در آن با ما سهیم باشد.
وقت ترفندها گذشته، آدم ها در صلح اند.
بهم می گوید:آخ،خواهی دید که زن بودن یعنی چه. من که دیده ام،دارم می بینم.اما درد او دو برابر درد من است چون او به مرحله دوم آن رسیده در حالی که من در مرحله اولم. همیشه بر من فایق است، پیری اش پیرتر است، بر پیری من مسلط است، پیری من نمی تواند وجود داشته باشد،من تکیه گاه افول او هستم،اما او آینه ی پیری من است و من باید هم بار پیر شدن کنونی ام را بکشم و هم پیر شدن آینده ام را،به این ترتیب و به رغم ظاهر،وقتی رنج او دو برابر است ،رنج من چهار برابر می شود. وای که بی عدالتی چه زیاد است و چه قدر دلم می خواهد فریاد بکشم.!
و سرزنش.که عذاب آور است و چند شکل، و بی درنگ پوشیده با دلسوزی و غرق در عشق. چه قدر برای مادرم دغدغه ایجاد می کنم و چه قدر او دوستم دارد. راحتم نمی گذارد.
حق دارد،روشن بین است، راهم را گم می کنم،خیانت می کنم،زندگی ام را به باد می دهم،پول خودم و پول او را به هدر می دهم، خودم را خسته می کنم،دنبال ماه زوزه می کشم.... حق ندارد،نصیحت هایش به دردم نمی خورد،ما در دو جهت مخالف حرکت می کنیم، حقایق او در نظر من اشتباه است، قطب نمایی که شمال را به او نشان می دهد برای من غلط است. پس فرار می کنم،از همه طرف ،به خارج،به کره ماه، به عرصه ی غشق های ناممکن.... فرار می کنم اما پیوند پاره نمی کنم....
مادرم به گونه ای اجتناب ناپذیر مرا اغوا می کند،نمی دانم چه طور عمل می کند،صدایش سرود جهان هستی است،او یگانه واقعیت است.
من دختری عصیانگرم و دختری مطیعم.اعتماد به نفس دلرم چون مادری ازم مراقبت کرده،اعتماد به نفس ندارم چون تحت مراقبت مادری هستم.محکمم چون او به من دلبسته لست،شکننده ام چون به او دلبسته ام.
Un récit très intime de la relation entre l'écrivaine et sa mère. Beaucoup de tendresse malgré les impatiences et les frustrations de part et d'autre. Les titres des chapitres, un mot - collier, invitée, chinois. Et de ce mot se tisse un souvenir, une émotion, un projet. Ni l'écrivaine, ni la mère ne se dévoile beaucoup, elles sont toutes deux retenues par les codes familiaux mais il y a tout de même des moments d'amour entre mère et fille.
Pierrette Fleutiaux toujours aussi émouvante et juste quand elle écrit sur sa propre vie - ici sa mère à la fin de sa vie, les visites à la maison de retraite, la complexité des relations mère-fille... Je crois que c'était malheureusement le dernier essai d'elle qu'il me restait à lire, après Bonjour, Anne et Loli le temps venu. "Malheureusement" car je crois que c'est dans ce style là que je la préfère, mais j'ai quand même hâte de lire ses autres œuvres de fiction.
A book about old age and death, the story of the author’s relationship with her mother, as the latter gets older and more dependent on her daughter. Eerie echoes of the frustrating relationship with my mother. In French.
این کتاب یه شاهکار به تمام معنا در ترجمهست. ای کاش میتونستم از خانم نونهالی ترجمه یاد بگیرم. داستان هم برای منی که مادربزرگم طبقه همکفمون زندگی میکنه به شدت جذابه و میتونم با شخصیت اصلی همزادپنداری کنم. خوندنش رو توصیه میکنم!