این که یک قاب از زندگیمان چگونه میتواند پس از سالها همراه ما بماند و ما را در مقابل خودش متوقف کند، میتواند دلایل متعددی داشته باشد. دلایلی که گاهی با خیره شدن به آن قاب شاید اندکی آشکار شوند شاید هم نه!... تابستان سال اولی که ساکن کوی سعدی شده بودیم همان تابستانی بود که در آن روبرتو باجیو داشت یکتنه ایتالیا را در آمریکا قهرمان جهان میکرد. تابستانی که برای ما داغتر از همیشه بود. برای من و فارِس و بهنام و عادل چینکو.
از روی جلد کتاب اگر شروع کنم و دو اسم آن را بخوانم «کلیات سعدی اهوازی یا با من به مغولستان بیا» شاهد ایده بازی مهدی ربی در کلمهورزی و دوگانگیها خواهم بود. سرشت دوگانگی یا حتی چندگانگی در رمان از ابتدای آن شروع میشود. اسم کتاب کلیات است و در عین حال نثر. یک رمان مقطع است و به شدت در هم تنیده. چیزی است شبیه نثر و در ستایش شعر. شاید یکی از المانهای رمان پستمدرن در این باشد که چیزی به عنوان درست یا غلط وجود ندارد. بلکه زندگی و اثر هنری خمیر مایهایست از شر و نیکی که مزهای فراتر از هر دو را به ما میچشاند. نویسنده سعیی بر غربال کردن ارزشها یا امیال نیک از بد ندارد و آن را کاری بیهوده میبیند. انگار همه از زاویه دید خودشان درست میبینند. جایی که میتوان زیبایی را هم در «معصومیت» و هم در «درندگی» بیابان دید و هم در پدری که بیابان را دوست نداشت. به جای تمام واوها میتوان یا گذاشت و گزارههای عطفی را فصلی خواند. به همین دلیل به سوال چندگزینهای مهدی ربی میتوان باخیال راحت پاسخ داد وقتی که هرگزینهای گزینه صحیح است. رمان از سه باب سعدی، گلستان و بوستان تشکیل شده است و این کلیات را اگر با شهر اهواز و محلههای گرم آن آشنا باشید درمییابید که نامهای سه محله اهواز در مجاورت یکدیگر هستند و ماجراها در این سه محله رخ میدهند. جایی که تقابل توله استادها با توله بچههای پاپتی و گره خوردن عربها و بختیاریها و ... است. کاراکترها در هر اپیزود نوجوانهایی در آستانه بلوغ و درگیرودار غوره بودن و مویز شدن هستند. التهاب بدنی و انفجار هورمونهای دوره بلوغ و گرمای مداوم اهواز که این التهاب را دو چندان میکند به بچهها ویژگیهایی میبخشد که میتوانند از دایره هنجار بودن خودشان به بیرون پرتاب شوند. وقتی که در فوتبال بازی کردن بردن با پیروز شدن معنایی دوگانه میسازد و شکست چیز دیگری میشود. یا وقتی که با خیارخوردن و کاهو سق زدن و آب نوشیدن خون و صفرا، بلغم و سودا نمیشوند. راوی از دایرهاش بیرون پریده و دیوانه شده است تا دست به پرتاب پیازها و لیموها در میدان ترهبار بزند. در این میان چیزی که کنجکاوی خواننده را برمیانگیزاند نقش آدم بزرگهای کتاب است. آنهایی که تجربه و دانایی را کسب کردهاند و شاهد گذار پرتنش و بیقرار نوجوانهای اصلی داستان هستند. نقش پدر و مادرهایی که بیصدا و در آرامش محیطی را برای فرزندان خود ساختهاند و صبورانه به مونتاژ کردن پیدرپی چیزها مشغولند تا با طمأنینه جهانهای فرزندانشان را به بلوغ جهت دهند؛ ستایش نویسنده از آنهاست. پسرانی که هیچ از این حمایتهای پدرشان آگاه نمیشوند تا مگر وقتی که گندش را دربیاورند. در جایی از کتاب وقتی که پدر غائله پسرش را میخواباند داریم: (پدر) زغالها را با مقاش بالا و پایین کرد تا حسابی سرخ شوند. دو طرف منقل ایستاده بودیم. آتش گاهی شعله میکشید و نمیگذاشت صورتش را درست ببینم. «به جمیل و مادرت بگو فلانی اسلحه رو انداخت توی کارون. باشه؟» هیشکی نباس بدونه ما اسلحه داریم. باشه؟ میریم سراغشون به زودی...» فردای آن روز پدر و مادرهای نحیف و بهزاد آمده بودند دبیرستان و پروندههای پسرهاشان را از آنجا برده بودند. مرام گذاشته بودند و از اتفاقهای شب قبلش چیزی به مدرسه نگفته بودند. پدر من هم تلفنی با مدیر دبیرستان حرف زده و قول داده بود که من دیگر با کسی درگیر نشوم. برای زندگیی که در عین سختی با کمک آنها، برای بچهها منعطفتر و شدنیتر میشود اما همیشه موفق نیستند. فهم، بزرگ شدن و آگاهی شاید در کروی بودن اشیا جلوه پیدا کند یا وقتی که در اپیزود آخر راوی لباسهای واسط بین خودش و دانایی را در تل آتش میسوزاند و جرقههایی از زبری دنیای واقعیت را درمییابد. در دنیای بچههایی که زود عاشق میشوند و در ذهنشان قهرمانهایی آزاد و رها و پیروزند. از جایی از کتاب میخوانیم:
«دوست داشتن» دارد بیش از هر چیز شبیه به حرکت دامن چهلتکه رنگارنگ بلندی میشود که دختری نوجوان در کوی گلستان اهواز میپوشید و آهسته و خرامان به دنبال سنجاقکهایی قرمز میرفت. حالا قطه چوب راش بیش از هر چیز شبیه به آهستگی است. بچهها جایی که ترس بر آنها غلبه میکند در ذهنشان به رویاپردازی و خیال میپردازند. راویها در هر اپیزود خوابهایی سورئال میبینند که نقبی به اپیزود دیگر میزند. جایی که من برای هوشمندی و شبکهسازی ایده مهدی ربی سرتعظیم فرود میآورم. محوریت داستانی کتاب بر پایه موضوع «تجاوز» طراحی شده است. موضوعی که همواره نشانههایی از آن در داستان دیده میشود ولی هیچکجای کتاب صراحتا به آن اشاره نمیشود. حفظ یک تعادل ناممکن بین دلبستگی و دل بریدن، شعر و داستان شاهکار مهدی ربی است و درک کامل این رمان با کاراکترهای نوجوانش کار پیرمردهاست.
کتاب شامل سه داستان کوتاه به نامهای سعدی و بوستان و گلستان است، که انگار هم اسم سه محله از اهواز هستند. شخصیتهای اصلی داستانها نوجوانند و درگیر مسائل معمول نوجوانها. در طول داستان گاهاً خیال و واقعیت با هم جابهجا میشوند و با وجود تفاوت سه داستان، المانهایی مشابه در هر سه وجود دارد.
سه داستان نه خیلی کوتاه از نوجوانان سالها پیش که حالا به میانسالی رسیدهاند، در سه محله اهواز، سعدی، بوستان، و گلستان.
راوی در هر سه داستان یکی از شخصیتهای نوجوان است که داستان حول زندگی انها میگذرد. نوجوانهای بازیگوش، اما گاه شاعر، گاه عاشق، و گاهی خشن، آنقدر که تولهسگهای زیبا را برای فروش،به کولیها از لانه بیرون بکشند، یا جفت پا بپرند رویرلانه مورچههای درشتی که به باور نوجوانهشان، گوشتخوارند. از ربی تا به حال چیزی نخوانده بودم اما این با این کتاب علاقمند شدن داستانهای دیگرش را هم بخوانم. و خواندن این کتاب تازه را توصیه میکنم.
«این که یک قاب از زندگیمان چگونه میتواند پس از سالها همراه ما بماند و ما را در مقابل خودش متوقف کند، میتواند دلایل متعددی داشته باشد. دلایلی که گاهی با خیره شدن به آن قاب شاید اندکی آشکار شوند شاید هم نه!... تابستان سال اولی که ساکن کوی سعدی شده بودیم همان تابستانی بود که در آن روبرتو باجیو داشت یکتنه ایتالیا را در آمریکا قهرمان جهان میکرد. تابستانی که برای ما داغتر از همیشه بود.»
این سه ستاره در وانفسای ادبیات ایران بیش از پنج ستاره ارزش دارد. مهدی ربی شاید بیش از حد اسیر شاعرانگی خود میشود اما «نویسنده» است و با انواعِ نویسنده کوپنیهای این روزها فرق دارد. حتما بخوانید