اگر چپروی نمیکردیم، رقم سرنوشت چیز دیگری میشد. حزب ابتدا فقط جبههٔ ضد فاشسیتی بود، غیر کمونیستها را میپذیرفت، شاه را قبول داشت، سلیمان میرزا در حیاط کلوپ وضو میگرفت و نماز میخواند، جلسات را حتی در خانههای اعیانی میگذاشتیم و صاحبعمارتِ متمول گوشهای مینشست تریاکش را میکشید! سرسپردگی به شوروی… کیش شخصیتپرستی… هنوز افسوس میخورم.
از لحن و اشارات مرحوم سمیعی در این مصاحبه پیداست که با وجود تمام پلشتیها و خطاهای فکری و بیاخلاقیهایی که بهشخصه درون احزاب و جریانات چپ ایران مشاهده کردن، تا پایان عمر دلبستهی مرام اشتراکی و آرمانهای حزبی خودشون باقی موندن! با این همه و علیرغم این دلبستگی، این مصاحبه نکات روشنگر زیادی داره. از جمله جایی که بحث غائلهی آذربایجان پیش میاد، و بخشهایی که به ماجرای سفر به شوروی پرداخته میشه.
با نام احمد سمیعی احتمالا در کتابهای ادبیات دبیرستان آشنا شده بودم. بعدها دانستم که ادیب و مترجم و ویراستار است و بخشهایی از نگارش و ویرایشش را خواندم. نام او همواره عکسی را به خاطرم میآورد از پیرمرد کوتاهقامتی با موهای سفید پرپشت با لبخندی بر لب. پارسال خبر فوتش را دیدم در صد وسومین سال عمرش، و همان وقتها کتاب دیگری را خریدم که مجموعهای بود از نوشتههایش، (مثل همین کتاب) به کوشش سایه اقتصادینیا. آن کتاب البته تا هنوز نخوانده مانده اما وقتی خبر انتشار خاطرات سیاسی استاد را دیدم فورا خریدم (البته نسخه مجازیاش را) و خواندمش. خود عضویت استاد در حزب توده و میزان درگیری او در کار سیاسی برایم تازه و تعجببرانگیز بود و روشنی ذهن او در صدسالگی - یعنی زمان روایت این خاطرات - بر شگفتیام افزود. در خلال مطالعه این خاطرات با وضع زندگی در دوران حکومت پهلویها و وضع کمونیسم شوروی در خارج از مرزهای ایران آشناتر میشویم و تغییر و تحولات علاقهمندان به آن ایده را بهتر درمییابیم. کتاب حاوی عکسها و دستخطهایی از استاد هم هست که البته خواندنشان، در کتابخوان من، سخت بود. بعد از مصاحبه، چند نامه استاد سمیعی از زندان به همسر و فرزندشان چاپ شده که در شناخت افکار ایشان (مخصوصا درباره مسائل خانوادگی و خصوصی) موثر است.