این رمان قصهای از باغ وحش ناصرالدین شاه را روایت میکند که انواع حیوانات وحشی در آن زندگی میکنند و مردی به نام اسحاق نگهبان این باغ وحش است. داستان در دوره جنگ جهانی اول و قحطی بزرگ ایران آغاز میشود، دورهای که باغ وحش روزگار خوشی را پشت سر نمیگذارد. نویسنده در این اثر به زندگی حیوانات باغ وحش در دورهای میپردازد که مردم قحظیزده از شدت گرسنگی سگ و گربه و موش در کوچه ها شکار میکنند و این حیوانات هم در شهر و روستا نایاب شدهاند. در این میان روزگار خوش مجمعالوحوش هم به سر آمده است اما اسحاق، نگهبان مجمع الوحوش، از جان و مال خود هر چه دارد مایه میگذارد تا حیوانات باغ وحش را نجات بدهد. رمان در طول دورههای مختلف حکومت در ایران روایت میشود و پس از کشته شدن ناصرالدین شاه داستان ادامه دارد تا به زندگی حیوانات باغ وحش ناصری در دوره احمدشاه میرسد. تحت تاثیر جنگ جهانی اول، قحطی، وبا، طاعون، خشکسالی و اعتیاد به افیون در کشور بیداد میکند. اسحاق در چنین اوضاعی در پی یافتن راهی است تا هر طور شده حیوانات شاهی را زنده نگه دارد. حیواناتی مانند طاووس و باز و عقاب و شیر و خرس و یوزی که ناصرالدین شاه به زحمت و علاقه از کشورهای مختلف جمعآوری کرده بود پس از مرگش مورد بیتوجهی شاهان متعدد قرار میگیرند تا در دوره احمدشاه که اوضاع مجمعالوحش به قدری نابسامان شده که اسحاق مجبور میشود حیوانات را از دربار به خانه خودش ببرد و از آنها نگهداری کند.
ایشیگورو توی رمان بازمانده روز میآد یه مدل نثر قدیمی بریتیشی مخصوص قشر خاصی از آدمهای اون زمان رو به عنوان لحن راویش برای قصهگویی انتخاب میکنه که بعدها نجف دریابندری در ترجمه این اثر نثر قاجاری رو برای برگردان به کار میبره. ایشیگورو اونقدر باهوش بود که بدونه توان نوشتن یه داستان با استفاده از یک نثر قدیمی و خاص برای ادبیات شدن کافی نیست و نیاز به قصهگویی و داستان داره. خانم عطیه عطارزاده اما گویا نه. داستانش رو در دورهی قحطی جنگ جهانی اول ایران به نگارش درآورده که راوی داستان اسحق رئیس مجموعالوحوش شاهی اون زمانه و کارش نگهداری از یه سری حیوونهاست که شغل پدرش هم بوده. متاسفانه رمان بیداستانه، بیقصه، تکههای پراکندهی بیمعنیای هست که حتی ظرافتهاش اونقدر امتداد پیدا نمیکنن که به جایی برسن که بشه ازش لذت برد. قصه شخصیت طرلان در داستان مثلاً چی شد؟ حیفومیل شخصیت به معنای واقعی کلمه بود. برای تمام خرده داستانکهاش میتونم همین سوال رو بپرسم. متاسفانه با اینکه عطیه عطارزاده بهنظرم نویسندهای نسبتاً مستعد بود که توی کارهاش میتونستی جزئیاتی از جنون و عناصر جذاب رو همیشه ببینی، توی این کارش همون چند مورد برتری سابق خودشم از دست داد.
کتاب ایدهی جذابی دارد: اسحق، پس از کشته شدن ناصرالدین شاه و درست در دورهی آشوبزدگیِ مملکت، تنها کسیست که دغدغهی حفظ حیواناتِ باقیمانده در مجمعالوحوش ناصری را دارد؛ در دورهای که جنگ جهانی اول آغاز شده، بیماری به اوج خود رسیده، قحطی امانِ انسان و حیوان را بریده، شاهی نالایق و ناشایست بر مسند قدرت نشسته است و هنوز جنبش مشروطه، علیرغم پیروزی، ثمربخش نشده.
این تنها چیزی بود که خانم عطارزاده ارائه کرده بودند: ایدهی جذاب. کتاب در زبانِ قجری دچار ایراد است، داستانپردازی و شخصیتپردازی ندارد. ما نه دلمان بهحالِ حیواناتِ کتاب میسوزد و نه با انسانهای کتاب همدل میشویم. حتی روایتِ داستان هم –حداقل بهنظر من– انسجام و یکپارچگی نداشت...
در جلسه رونمایی آقای برزگر توضیح داد که استفاده از زبان قاجاری باعث کشف زاویه های جذابی در این کتاب شده. نمی دانم مجید برزگر و یک آقای دیگری که به صورت کنترات در تمام جلسات یک سری حرف از لاکان و ژیژک را در باره مکان بلغور می کنند و اسمش گیورود و چنین چیزی هست اصلا کتاب را خوانده بودند یا نه؟ اما این را میدانم که حتی اگر خوانده بودند هم خواسته آمد از اهمال اساسی نویسنده بگذرند : کتاب هیچ داستانی ندارد و ادای زبان بازی قاجاری یا ناصری و... را در آورده. یک متن بی سر و ته است که به من یکی ثابت کرد این نویسنده هم یک نویسنده تک کتاب است. به شدت کتاب غیر قابل فهم بود و تصنعی و ادا از آن می بارد.
سالها پیش، کتابی تاریخی میخواندم که بخشی از آن به نبرد برلین در جنگ جهانی دوم اختصاص داشت. آنچه بیش از همه در خاطرم مانده، توصیف صحنهای بود که در آن، سربازان شوروی پس از شکست آلمانیها در محوطه باغوحش شهر، وارد آن شده و با صحنهای غریب در میانه جنگ انسانها مواجه شدند: نگهبان باغوحش، یک اسب آبی کشتهشده بر اثر انفجار خمپاره را در آغوش گرفته و با سوزی عجیب فریاد میزد و میگریست... هرچه نباشد، بالاخره روایت انسان هست و اُنس... خواندن عنوان و معرفی کتاب «مجمعالوحوش» باعث شد این توصیف مجدد در ذهنم نقش ببند و به خواندن کتابی بپردازم که راوی آن، مسئول باغوحش متعلق به ناصرالدینشاه بود. اسحاق، مسئول مجمعالوحوش ناصری، از کودکی در حالوهوای پرورش و نگهداری حیوانات رشد کرده است. مصائب معیشتی موجب میشود که او بهدوراز خانواده به نوکری در مجمعالوحوش دربیاید. سختیهای زندگی و پادویی در آنجا از او فردی فرصتطلب میسازد که حتی به قیمت حذف حامیان پیشین خود، حاضر است برای جاه و مقام بالاتر تقلا کند. او برای حفظ موقعیت خود به این حیوانات نیاز دارد. تجربه تلخ زندگی و همنشینی مداوم با حیوانات، باعث میشود که اسحاق دچار نوعی بدبینی شود و گمان کند که دیگران در حال خیانت به او هستند؛ همان خیانتی که خود بارها مرتکب شده است. در نتیجه، روزبهروز تنهاتر شده و بیشازپیش به حیوانات وابسته میشود. با ورود ایران به بحرانهای سیاسی پس از ترور ناصرالدینشاه، مجمعالوحوش نیز مورد بیتوجهی قرار گرفته و روبهزوال میرود. حیواناتی که اولویت - و خواهناخواه علاقه - اسحاق بودند و حتی بیشتر از خانوادهاش موردتوجه، تنها دارایی او میشوند. گنجینهای که او امید دارد با حفظشان، پس از بهقدرترسیدن شاهی مقتدر، دوباره جایگاهی برای خود بیابد؛ اما تاجداران میآیند و میروند و شاه مطلوب او نمیآید. اینجاست که قربانیکردن آغاز میشود؛ آنچه برای جلبتوجه همایونی کمتر ضرورت دارد، بهپای دیگری قربانی میشود. از اینجا به بعد، روند داستان همین است: تأسف او از این کار و مرور دلبستگیهایش در کنار توصیفات زجرآور مرگ آنها. این روند تکرار میشود و تکرار میشود تا به بزرگترین دلبستگیهای او در زندگی برسد. طرح داستان، همین است. چند سالی است که در تولیدات نشر ایران، توجه به عصر قاجار مجدداً افزایش یافته و آثاری که به این دوره میپردازند، بیشتر از گذشته منتشر میشوند. در میان آنها، داستانها و رمانهایی که در بستر تاریخی مذکور روایت میشوند، عمدتاً تلاش دارند تا از سبک و لحن رایج آن ایام پیروی کنند؛ مسیری که کتاب «مجمعالوحوش» نیز در آن گام برداشته است. برخی ازایندست آثار، مانند «بیکتابی» آقای خبوشان، توانستهاند حالوهوای تاریخی مدنظر را بهشکلی باورپذیر بازآفرینی کنند. دسته دیگر چنین موفقیتی نداشتهاند که میتوان «مجمعالوحوش» را هم متعلق در آن زمره دانست. استفاده از واژگانی که در عهد قاجار مصطلح نبوده و در عوض، بهکارگیری کلمات سنگین و متوالی که حتی در مقایسه با آثار پر اطناب عهد مشروطه نیز اغراقشده به نظر میآیند، از جمله نشانههای تقلید ناکام از نثر آن دوران است. حتی اگر این موارد را به سبک نگارش نویسنده مرتبط بدانیم، در مورد خطاهای دستوری نمیتوان چنین توجیهی آورد. نویسنده تلاش کرده با استفاده از جملات کوتاه و درهمشکسته، سبک روایت آن ایام را تداعی کند؛ اما آوردهای جز کاهش گیرایی متن برای مخاطب به همراه نداشته است. نتیجه آنکه موارد بسیاری را میتوان برشمرد که ابهامی فرساینده در خصوص شناخت ضمیر جملات متن وجود دارد؛ ابهاماتی که هیچکدام در راستای خط روایی داستان نیستند که برای مثال ناگهان با شخصی آشنا شویم و شکلی از غافلگیری اتفاق بیفتد! به عبارت صحیحتر، میتوان از این مورد با عنوان کژتابی یاد کرد؛ نه شکلی از آرایههای ادبی. از ویژگیهای آثار متمرکز بر عصر قاجار صحبت میکردیم. یکی دیگر از مشخصههای این دست آثار، تلخی فراوان آنهاست. برخی مانند «بیکتابی»، این تلخی را از طریق نمایش رذالت و جنایات بازگو میکنند؛ درحالیکه برخی دیگر، نظیر «پریدخت» آقای عسکری، آن را از رنج بیوفایی یار برمیگیرند. در مقابل، به نظر میرسد «مجمعالوحوش» هیچ هدفی از رنجبردن شخصیتها و رنجدادن خواننده ندارد. حتی اگر قصد نویسنده را بهتصویرکشیدن نمایشی از پوچی زندگانی در نظر بگیریم، این هدف نیز در ملغمه ذکر مصائب گم گشته است. نویسنده گاه تلاش کرده کنایاتی را بر برخی مفاهیم در بطن روایت خود بگنجاند. ورود اسحاق به حلقهای عرفانی یکی از این موارد است؛ اما توصیف کمرمق این مفاهیم، باعث شده این بخشها بیشتر به زوائدی بیاثر تبدیل شوند تا عناصری پیشبرنده برای داستان. ازاینرو، وقتی نویسنده سعی میکند ضعف نگاه اسحاق را که از درک نادرست این مفاهیم نشئت گرفته، به نمایش بگذارد، چندان توفیقی حاصل نمیکند؛ ضعفی که در مورد مفاهیم دینی نیز تکرار شده است. حتی ارجاعات مستقیم و غیرمستقیم به شخصیتهای سیاسی آن دوران، عمقی پیدا نکردهاند و درک برخی صحنهها بدون داشتن پیشزمینه تاریخی دشوار است؛ مثلاً نمیتوان فهمید که چرا فلان شخصیت در لحظهای کوتاه حضور دارد یا چرا دست به اقدامی خاص میزند. در مجموع به نظر میرسد این موارد بیش از آنکه به محدودیتهای قالب داستان بلند مرتبط باشد، به عدم تسلط کامل نویسنده بر آنها باز میگردد؛ مسئلهای که به عمق کم مطالب ارائهشده در متن منجر شده است. حقیقت امر این است که «اصالت» چندان تقلیدپذیر نیست. برخی داستانها با چند جمله، تصویری ماندگار خلق میکنند که تا سالها در ذهن خواننده باقی میماند؛ درحالیکه برخی دیگر، با تمام تلاش خود برای بازآفرینی فضا و لحن یک دوران، تنها روایتی طولانی و کماثر بر جای میگذارند. دوباره روایت باغوحش برلین در ذهنم نقش میبندد؛ آن لحظه کوتاه، آن اندوه ناب و خام انسانی و بینیاز از هر توضیح اضافه... آن توصیف چندجملهای تکاندهنده کجا و این داستا�� صرفاً بلند کجا... در نهایت، شاید راز ماندگاری یک روایت نه در پیچیدگی زبانی، نه در تقلید از سبکی خاص، بلکه در لمس جوهره احساسات انسانی نهفته باشد؛ چیزی که «مجمعالوحوش» با تمام تلاشش، از دستیابی به آن بازمانده است.
خلاصهی داستان اینگونه بود: رژهی کلمات بلاتکلیفی که از یک ذهن سردرگم تراوش کردهاند. امیدوارم نویسندهی محترم از فضای اداوارگی و خویش فاخردیدگی بیرون بیاید و به نوشتن داستان مشغول شود.
از اون دسته مزخرفاتی که اولش فکر میکنی چه ایدهی جالبی داره ولی هرچی بیشتر پیش میری، مزخرفتر و مزخرفتر میشه. منتظر بودم با پیش بردن کتاب متوجه بشم که دقیقا دارم راجع به چه چرند و پرندی میخونم ولی حتی با اتمام کتاب هم نفهمیدم. رتبهی اول مزخرفات به تحریر در آمده رو بهش میدم.
کاری که عطارزاده داره میکنه رو، بهره گرفتن بهجا و معطوف به هدف از عناصر روایی و زبانی نثر کهنتر از خودش (و نه صرفا برای خودنمایی و نشان دادن مهارتها و پیچیده کردن داستان، و نه از اون سمت به صرف تقلید و بازسازی بیهدف) من میپسندم و از نظرم ارزشمنده، هرچند که لذتبخش نباشه خوندنش برام. ولی یعنی حین خوندنش آفرین میگم و تحسین میکنم ولی لذت نمیبرم. توی اینیکی فکر میکنم یه قدم فراتر هم رفته، به سلیقهی من فراتر رفتنه البته وگرنه شاید صرفا تغییر جهت و مسیر باشه، و اونم استفاده از همهی عناصر داستانهای پیشینش در جهت خلق یه جور فضای استعاری سیاسیه، چیزی که برای من جالبترش میکنه از اون فضاهای سورئال و وهمی و ذهنی-روانی. یه جور حرکت به بیرونه، قبلیها درونیتر بودن. و این باعث شده شدت کثافت و وحشیانه بودن اثر هم بالاتر بره بهشدت. به این دلیل، و دلایل بسیار دیگری، من رو یاد ایاز براهنی مینداخت کارش. که صدالبته حرف بزرگیه و قصد ندارم بگم مثل اونه یا ادامهی راه اونه. اما احساس میکنم از یه جا و ایدهی مشترک میان لااقل. و جدا از همهی اینها، این تعهدش به وارد کردن فضاهای جدید به ادبیات ما و خلق چیزها و فضاها و راویهایی که کس دیگری سراغشون نرفته و نمیره بهنظر من بهدور از ادابازی و ژانگولرهای بیمعناست و هم خیلی لازمه، هم خیلی خوشحالکننده. دفعات قبل با راوی نابینا و روایت در وهم و بیاعتباری دیوانگان بیمارستان روانی، و این بار با مسئول باغوحش سلطنتی دوران ناصری، در سالهای آخر حکومت قاجار.
باید بگم اسم و تصویر جلدش اول از همه نظرمو جلب کرد و بعد از اینها نثرش. نوشتار قاجاری بشدت به دلم نشست ولی ضعیف بود. داستان و شخصیت پردازی ضعیف بود. یه آدم بدبخت که تموم فکر و ذکرش یه باغ وحشه و یسری حیوون خدا زده تر از خودش توی دوره قحطی و این آدم دست و پا میزنه فقط برای خدمت شاهی. تموم عمرش رو توی توهم میگذرونه که داره خدمتی بزرگ میکنه ولی نمیدونه اصلا خبری از جلال و جبروت نیست. تموم این مسخره بازیو بخاطر اینکه شیری بشه مثل بقیه شروع میکنه و با فروختن این و اون و نشون دادن بیذاتی خودش بازم نمیفهمه که طبعش حقیر تر از این داستاناس. همه رو فدای یه شیر پیر و افیونی میکنه همونطور که خودش رو بخاطر سلطان صاحب قران فدا کرد و خانوادهاش رو و دوستانش رو. مردک توهمی گند زد به زندگی خودش. اون یک ستاره هم بخاطر قلم و بیان داستان که قاجاری بوده میدم. اینکه یهو وسطش شیش و هشت نزد و لحنش عامیانه نشد و حداقل اینو تونست رعایت کنه. پایانش هم مسخره بازی بود. میتونست بهتر باشه ولی خرابش کرد.
«همهاش خیال میکردیم این شاه بیاید آن برود اوضاع بر وفق میشود. نمیدانستیم هر چه شیطان است زیر پوست همین انتظارِ آمدن این و آن است که به خونِ این مُلک رفته. امان که مدام افتادیم از ورطهای به ورطهای بدتر.»
این دومین رمانیه که از عطیه عطارزاده میخونم و درست مثل قبلی از نثر و خلاقیت ایشون لذت زیادی بردم. داستان به شیوهی نثر دوران قاجار نوشته شده، اما زیباییش محدود به استفاده از کلمات آن دوران نیست و اگر از کلمات امروزی هم استفاده میشد موجز و زیبا میبود. فصل اول رو چند بار خوندم و کلمات رو جستجو کردم تا به نثر عادت کنم و این موجب شد تا بتونم از مابقی کتاب لذت بیشتری ببرم. ممکنه این کتاب برای کسانی که به دنبال قصه گویی با پیرنگ یا شخصیت پردازی قوی هستند حوصلهسربر باشه.
به برداشت من، قصه در مورد آرزوهای برباد رفته است. انتظار ناتمام یک ملت برای آیندهای که در آن به بزرگی برسند به اعتبار گذشتهای که باشکوه و پر برکت بوده؛ اما اکنون خشونت، قحطی و دستدرازی به یکدیگر رواج یافته. آرزوی شخصیت اصلی قصه آمدن سلطانی دیگر است که با اقتدار خود سر و سامانی به وضعیت بدهد.
مجمعالوحوش ناصری اولین باغ وحش ایران بود که حوالی خیابان لالهزار قرار داشت و در زمان ناصرالدین شاه احداث شد. قصه در مورد پسر بچهای است به نام اسحق که در آن باغ وحش کار میکرد و بعد از ترور ناصرالدین شاه و از رونق افتادن مجمعالوحوش از حیوانات آن مراقبت کرد به امید روزی که این باغ وحش دوباره رونق بگیرد. قصه پر از نماد و کنایه است که رمزگشایی از آن کار سختی نیست. قصه از اسحق و تودهی مردمی میگوید که هنوز بالغ نشدهاند و ارزشهای کودکانه و کوچک دارند مثل عظمتی که با آمدن سلطانی نو محقق شود، این سلطان برود و آن بیاید؛ و از همه دردناکتر زیبایی، هنر، آزادی و جانهایی که فدای این ارزش کودکانه میشوند.
«مادرم … به نرمی در گوشم خواند: نترس خُردکم که بزرگ میشوی یک روز! بزرگ.»
امیدوارم.
چند نقل قول
[مقابل گفتهی سعدی] «بد سرد است هوا. یخ میبندد نفس هر بار که میآید و میرود.»
«راست است که شیطان از راه ناچاری به قلب میرسد. به همین خاطر این خاک پر شده از ابلیس.»
«ولیکن دلم برای مردک سوخت بالای درخت. نمیدانم چه در خفه شدنِ جاندار است که مرا یاد خودم میاندازد.»
«چاره نیست که مجمعالوحوش است این جا و هر کس زنده است به جان و مال دیگری.»
«آن قدر زور بالای سرشان بوده که فیالحال اگر زنجیر بردارند از پایشان دوباره زنجیر میکنند خودشان را از ترس دربهدری.»
«قد دراز کنی تباه میشوی.»
«دنیاست دیگر. قربانی میخواهد.»
«حالا تمام مردمش قدری از این گَرد [نوعی سَم] نگه میدارند ته جیب که هر وحشِ رامشدهای ممکن است یادش بیفتد به بند نبوده از اول.»
کتاب لذت مدام نمیدهد و خواندنش شبیه جانکندن بود برایم. میخواندم چون رمان اول نویسنده را دوست داشتم اما هرچه جلوتر رفتم ناامیدتر شدم. تک و توک نقطههای درخشان از ایدهها داشت مثل دوختن چشم بازها… به زحمت خودم را کشاندم به نیمهی کتاب و سرانجام رهایش کردم.
مختصر و مفید بگم، اگر دوکتاب قبلی عطیه عطارزاده را دوست داشتید، این کتاب را اصلا نخوانید. وقت هدر دادن است. تجربه ای خام و سردرگم از یک نویسنده نوپا که اندک اعتبار خود را با این اثر یا بهتر است بگویم تجربه زیر سوال برده.
ایدهی کتاب، بدون شک، ایدهی درخشانی است. روایت «اسحق» که پس از پدرش مسئول رسیدگی به «مجمعالوحوش ناصری» میشود؛ اما اوضاع آنطور که «اسحق» خیال میکند پیش نمیرود؛ قبلهی عالم شهید میشود، جنگ اول شروع میشود و پس از آن قحطی بزرگ از راه میرسد و در چنین بلبشویی، «اسحق» میماند و «مجمعالوحوش»اش.
زمانِ وقوع داستان و زبان ناصری که نویسنده از آن بهره میبرد؛ در ابتدا باعث شد که تصور کنم با اثری شبیه به آنچه پیشتر از رضا جولایی در سوءقصد به ذات همایونی دیده بودم، مواجهام اما خیلی سریع این تصور به کناری رفت.
همانطور که دوستان دیگر در نظراتشان بیان کردهاند، این کتاب صرفا یک ایدهی خوب دارد. اما کتاب قصه ندارد، شخصیتپردازی هیچ یک از کاراک��رها به درستی پرداخت نشده است و جز یکی-دو مورد، موفق نمیشود خواننده را با خود همراه و همدل کند.
"نترس طرلانم! به عاقبت فکر کن که در این باغ دست آخر باز میشود و همهمان نجات یافته به بزرگی میرسیم. مملکت که نمیماند اینجور. نمیشود که. نمیبینی در روی پاشنه بند نیست؟! از آن بالا دارالخلافه که دیدهای. نه کبکی مانده به آسمان نه موشی به جوی. آسمان غرنبیده. هر طرف سر بچرخانی هلاک میشوند یک عده. جان هم ندهند ناله میکنند که جان در میرود از پشتمان. بقیه هم به زور تریاک چشم باز نگهداشتهاند که از یمین و یسار میتازند هر چه کشتهناکشته میاندازند گردن قشون روس و اینوآن. یک روز تبریز اشغال است روز دیگر گامبرون. بماند از این بلای حصبه و تیفوس که بر ربع مسکون نازل شد هر جا رسید دو قسم انسانی هلاک کرد. ندیدی آخرالزمان شده؟! این بچه احمدشاه هم که زور شاهی ندارد. میترسد دهان باز کند یا شرق بشورد یا غرب. هر روز به ساز یکی میرقصد. قبلهی قدرقدرت میخواهد این ملک. به هیبت آن شاه شهید که یک داد بزند دل هزار شیر به رعشه بیفتد...وضع اما این جور نمیماند به زمین که خورشید دارد به برج ثور مینشیند. خبر دارم خبری در راه است..." از آن کتابهایی بود که جابجا میخواستم نصفه رها کنم اما نکردم و از کرده خود خوشنودم! همه شقاوت و کثافت دوران قحطی ناصری جمع شده در صدو چهل صفحه کتاب. تا آخرش هم از تک و تا نیافتاد برای شگفت زده کردن مخاطب. جسارت میخواست نوشتن این متن. ایده نابی که حتما میشد بهتر پخته و پرداخته شود اما تا همینجا هم من را راضی کرد. *بارها خواستم خواندنش را کنار بگذارم اول به خاطر زبان غریبش که گاهی سکته داشت و به دلم نمینشست و بعد هم از شدت ظلمی که به حیوانات مجمعالوحوش و شکارگاه و کوچه و خیابان میشد و نویسنده با جزییات به تصویرش میکشید.
خانم عطارزاده در کتاب «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» هم بسیار شگفتزدهام کرد. اما این کتاب جور دیگری به دلم نشست. از نثر داستان نگویم که گفتنیها را گفتهاند، اتخاذ چنین لحنی کار هر نویسندهای نیست، و به ثمر نشاندن این لحن هم مهارت بسیار زیادی میطلبد. هرفصل از این کتاب به یکی از حیوانات مجمعالوحوش اسحق میپردازد و در نهایت مرگ جانور مذکور را تصویر میکند. اسحق به عشق پادشاه و به امید «کلاهِ» بهترهمهچیزش را فدا میکند، از سرمایه و آبرو بگیر تا اعضای خانوادهاش. فکر میکنم هر کدام از این حیوانات نمادی باشند از شخصیتی در زندگی خود اسحق. همانطور که ترلان هم نام معشوقۀ اول اوست و هم نام پرندۀ شکاری فصل اول، طاووس یا همان «عشقی» بدل به نمادی زننده شده از عشق زنندۀ اسحق به زنش، تاجی، و در نهایت سلطان، شیرِ شیرهای مجمعالوحوش، که اگر طعمه را کنار دستش هم بگذاری نمیتواند دندان تیز کند و کاری را که باید انجام دهد، همان پادشاه است که اسحق تمام امید و آرزویش را به او بسته. فصل آخر به اسم حیوانی نخورده و تحت عنوان «من» آمده است، انگار خود اسحق هم یکی از حیوانات مجمعالوحوش باشد، مانند تکتک حیواناتِ دیگر، سرانجامی جز مرگ در انتظارش نیست. در همین فصل آخر است که میبینیم اسحق چندین بار میخواهد بگوید که عشقش به پادشاه بود که چنین به خاک سیاه نشاندش، اما جلوی خودش را میگیرد. این کتاب جذابترین تمثیلی بود که از عشق به قدرت و صاحبقدرتان خواندهام. شخصیت اصلی بسیار ظریف تصور شده بود، در بعضی فصلها از او متنفر میشویم و ادامه دادن کتاب به نظرمان سخت میآید، من یکی که در فصل «عشقی» حس کردم دیگر توان ادامه دادن داستان را ندارم. اما تصویرسازیها چنان تکاندهنده و چنان زیبا بود که نتوانستم کتاب را کنار بگذارم. بیصبرانه منتظرم باز هم از این نویسندۀ عجیب و کمنظیر داستان بخوانم.
اینکه کتاب در برههای از تاریخ ایران میگذره که خیلی حرف زیادی ازش زده نمیشه و البته علاقهی زیادم به راهنمای مردن با گیاهان دارویی، باعث شد دست بگیرمش و باید بگم خیلی به این کتاب کملطفی شده! به نظرم چیزی که باعث میشه خواننده نتونه روون و یکنفس بخوندش، نثر تاریخیش نیست، وقایع متعفن و اسفناکیه که به نظر در حاشیهی داستان اصلی دارن اتفاق میافتن ولی طوری وحشتناکن و بر روح و ذهن خواننده اثر میذارن که آدم احساس میکنه خط داستانو داره گم میکنه و نمیدونه رو کدوم تمرکز کنه. به نظرم اتفاقاً این شیوهی خیلی خلاقانهای برای رمان تاریخی نوشتنه و جلوی گزارشوار روایت کردن رو میگیره. و باز هم مثل راهنمای مردن با گیاهان دارویی، شخصیت اصلی واقعاً خاص و یکتاست.
برخلاف نظرهای منفی که اینجا خوندم به نظرم کتاب خیلی خوبی بود. از اینکه عطیه عطارزاده خودشو تکرار نمیکنه و سراغ موضوعات ساده و دمدستی نمیره خیلی خوشم میاد. :) این کتاب هم داستان خیلی خوبی داشت هم زبان و لحنش کاملا دراومده بود و هم پایان رضایتبخش.
عطیه عطارزاده با تسلط بینظیرش به زبان، به سراغ موضوع جذابی رفته است. دورهای از تاریخ ایران که به قحطی بزرگ مشهور است. اسحق، ضدقهرمان داستان، چاکر وفاداری که در بزنگاههای گریز و آزادی نیز بسته و بند باغوحش ناصری میماند به امید قدر دیدن. زندگی در همتنیدهٔ وحوش و آدمهای داستان، امکان تفسیری تاریخی و نمادین را باز میگذارد. موجوداتی اسیر تقدیر که به امید سلطانی که سلطان باشد، ذره ذره نابود میشوند و بارقههای امید که یکی پس از دیگری خاموش میشود. گویی تمام آدمهای داستان چون حیوانات مجمعالوحوش ناصری در اسارت و بنبستند و از تقدیرشان رهایی ندارند. نویسنده مثل دو رمان قبلیاش از پس زبان و فرم به خوبی برآمده است. بیشک خواندنی و حظبردنی.
سومین کتابی است که از عطیه عطار زاده خواندم و مثل دو اثر قبلی از خواندنش لذت بردم هرچند نوشتن به زبان و گویش دوره قاجار آن هم از دهان مردمی از جنس کوچه و بازار کار را برای من خواننده سخت کرده بود. نشانه گذاری ها هرچند تا حدی کمک میکرد اما زیاد پیش آمد که ناچار شدم جمله را چندین بار بخوانم تا با پیدا کردن اضافات و کسره ها ، معنای آن را متوجه شوم هر چند راوی اسحق است و ماجرا، داستان بوزینه و خرس و طاووس و یوز اما شخصیت های بسیار دیگری هم در داستان هستند که سرنوشت هر یک نمودی از نابه سامانی های دوران سلطنت قاجار در کشور است، و بر خلاف نظر برخی از دوستان که این تعدد شخصیت را نقطه ضعف داستان دیده اند به نظرم هویت همه آنها مشخص است و کارکرد خود را به خوبی در داستان داشته مادر، طرلان، ساری اصلان، دکتر معتمد، اسماعیل ، جلیل همگی ستون هایی هستند برای ساختن بنای تاریخی متناسب
دو نکته دیگر که لازم میدانم بگویم رد پای عطارانه نویسنده در این کتاب هم مثل «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» دیده میشود پایان کتاب ضربه محکمی دارد
ایده درخشان و پرداخت بد را که همه گفته اند اما یادمان باشد که عطارزاده میخواست بگوید که اداره مملکت در زمان حال به همان روشی است که صد و خورده ای سال قبل اسحاق مجمع الوحوشش را اداره میکرد و نتیجه هم همان خواهد بود. منتها اینقدر حرفش را تکرار کرد که یادش رفت داستان بگوید
پنج صفحه اول کتاب رو سه بار خوندم و با خودم گفتم هیچ نویسنده ای نمی تونه سه تا کتاب رمان شاهکار بنویسه و عطیه عطارزاده هم بعد از دو تا رمان اولش این یکی رو خراب کرده. ولی ادامه دادم و صفحه به صفحه با چشم های گرد خوندم و خوندم. باز هم فضای ذهنی این نویسنده و تواناییش برای لانه کردن در ذهن های روان پریش شگفت زده ام کرد. هنوز باورم نمیشه یه آدم بتونه خودش رو در ذهن یه نفر دیگه بذاره و اینجوری روان پریشانه روایت کنه. اون هم دوره احمدشاه قاجار. اون هم در شغلی که من تاریخخوان کمتر در موردش می دونستم.
اومدم نظرات رو خوندم و تک ستاره ها رو دیدم و باز متوجه شدم که چقدر سلیقه ها می تونه در محصولات فرهنگی متفاوت باشه. یه بخشی از سلیقه هم مربوط به اینکه اصلا به فضاهای انتهای قاجار و اول پهلوی علاقه داشته باشید و اینکه در اون فضا قرار بگیرید و سعی کنید دنیای اون زمان رو بفهمید.
از اینجا به بعد داستان رو لو میده *****
هر دونه از حیوونا رو که به خورد سلطان می داد منی که می دونستم قرار نیست قاجار احیا بشه و احمدشاه آخرین شاهه دلم می خواست برش دارم ببرمش تراپیست تا بخاطر عدم توانایی روبه رو شدن با واقعیت درمانش کنه. وقتی آماده شد که خودش رو به خورد سلطان بده بریدم. فهمیدم که عطیه عطارزاده هیچ رستگاری برای شخصیت های داستان هاش قائل نیست. اصلا نمی خواد نجات پیدا کنن. هر سه تا شخصیت اصلی کتاب های راهنمای مردن با گیاهان دارویی، من شماره سه و مجمع الوحوش در انتها به طرز حیرت انگیزی به اعماق روان پریشی، فلاکت و سیاهی فرو می رن. و رنج. دیگه باور کردم که عطیه عطارزاده نویسنده راوی رنجی خشنه که با کلیشه های مرسوم و چس ناله های روایتگرانه فاصله زیادی داره
عطیه عطار زاده در این کتاب خود نیز همانند دو اثر قبلی خود توانسته است شخصیتهای متفاوت خلق کند. اسحق که در ابتدای رمان در جستجوی نجات وحوش ناصری است و تمام تلاش خود را میکند تا آنها را در شرایط وانفسای مملکت حفظ کند، رفته رفته وضعیتی همچون خود ایران پیدا میکند. در سیر رمان کمرنگ شدن امید و بدتر شدن اوضاع خود اسحق را شاهد هستیم. عطار زاده این روند را به زیبایی و با جزئيات ترسیم میکند.
اسحق که در سرتاسر رمان در پی امیدی است که، مادرش زمانی خواب دیده بود، برای رهایی حیوانات ناصری رفته رفته این امید را دورتر و دورتر میبیند هرچند که خواب مادرش چنان پررنگ در جانش نقش بسته است که تا آخر همراهش میماند.
شاید کتاب نخست این نویسنده که آن هم به مذاق من گفت نبود اما سر و شکل و بداعت و هدف و منظوری داشت فقط از دست او در رفته باشد. کتاب دوم او فقط رشحاتی از جذابیت داشت و این سومی مشخص زورزدن است. در اوج قحطی ریاست باغوحش همایونی درگیر وضعیت جانوران است. همین. واقعا همین و هیچ. نویسنده جوری از این برش تاریخی و یافتن چنین شخصیتی ذوقزده است که دیگر هیچ برنامهای جز کنی زبان بازی که دیگر حنایی ندارد، ندارد. فعالیت در چند حوزه شعر و نقاشی و فیلم و... تمرکز برای این نویسنده نگذاشته و با دو اثر ضعیف قبلی بازگشت برای او بسیار سخت خواهد شد.
اگر بخواهیم نگاه تاریخی را در رمان ایران به دستههای مختلف تقسیم کنیم. کتاب مجمع الوحوش نمونه ای از باور مارکسیستی به تاریخ است که از آن هم لعن و هجو ایرانیت تاریخی را هدف قرار گرفته. این که این رمان کوچک بخواهد قی بر تاریخ ایران کند مسأله مهمی نیست. یک انتخاب است و تعصبی درباره آن وجود ندارد ولی زمانی رمان به افتضاح تبدیل میشود که این قی کردن بر خود رمان رخ میدهد. تاریخ تقویمی زبان تقلیدی و باور تئوریک نویسنده را تمام و کمال شکست داده و او را به کاریکاتور نویسندهی تاریخی تبدیل میکند. چرا؟ داستانی وجود ندارد و دوم اینکه زبان عاریهای و قسطی خریداری شده. تمام.