اگر پزشک نمیشدم فقط دربارۀ پزشکان و شغل آنها نیست؛ دربارۀ همۀ آدمها و همۀ شغلهای عالم است و پزشک بودنِ نویسنده صرفاً بهانهای است برای نوشتن و تحلیل قصههایی که به همهکس و همهچیز ربط پیدا میکند. قصههایی دربارۀ پدربزرگها، مادربزرگها، مادرها، پدرها، بچهها، باهوشها، خوشگلها، خوششانسها، بدشانسها، راستها، چپها و البته پزشکها. این کتاب بیش از هر چیز دیگری دربارۀ تغییر است، دربارۀ دیگر شدن! دربارۀ اینکه خانوادههایمان، همسرانمان، فرزندانمان، شغلمان، ثروتمان، ژنهایمان، محله و کشورمان چگونه ما را تغییر میدهند. کتاب حاصل تأملات نویسنده در قصههای زندگیاش بهعنوان یک پزشک مغز و اعصاب و در تجربههای شغلی با بیمارانش است.
نیمه اول کتاب خاطرات جوانی ایشان ازوالدین و پدربزرگ و مادربزرگ است . احتمالا" خاطرات هریک ازما نکات جذاب تری داشته باشد. به ویژه که نوعی خودستایی و فامیل ستایی زیرپوستی هم دراین خاطرات دیده می شود. نیمه اول شاید مناسب نوجوانان دوره ماقبل دبیرستان باشد . نیمه دوم که کمی وارد جزئیات پزشکی و برخورد پزشکان با مسائل انسانی است جالب تراست . جایی می نویسند که سهمیه بندی ورودبه دانشگاه فقط درایران است که درست نیست . مثلا" درآمریکا هم سهمیه بندی اقلیتها و جنسیتها و..دراین زمینه وجوددارد( من تا این اواخرنمیدانستم ).تکرارو زیاده گویی هم درکتاب زیاداست . مقایسه همیشگی درآمد پزشکان با اصناف و "چاه بازکن " و...هم ازفرط تکرارو ابتذال موضوع به نظرم درحد یک پزشک نیست که درکتابش هم آورده شود. می شودگفت کتابی است که ایشان به یادگاربرای خانواده خودنوشته اند. سه امتیازبخاطر پرونده خوب و حسن خلقشان به گواه بیماران .
این کتاب رو اتفاقی توی لیست کتابهای سیبوک دیدم و باورم نمیشد که خوندنش اینقدر دلچسب و شیرین باشه. با خوندنش واقعا باور کردم که نورولوژیستها همونقدری که میگن باهوش و خلاق هستن. شاید خلاقتر از همهی مایی که سراغ بخشهای دیگری از دنیای طبابت میریم. سیر نوشتهها و جستارنویسی اونقدر روان و زیبا بود که گاهی خودم رو لابلای کلماتش گم میکردم و به خودم میاومدم و با فهمیدن اینکه نویسنده من رو از آقابابا و نجاری به مامانبدری و استخاره گرفتنش و مطب و بیمارستان رسونده و چقدر تر و تمیز این کار رو درآورده که حتی متوجه کوچکترین دستاندازی توی نوشتهاش نمیشدم، لبخند میزدم و کیفور میشدم. بعد از تموم شدنش خودم هم باورم نمیشد که بهجای پیدا کردن یه خونه توی قفسهی کتابهام، اون رو دوباره روی میزم بذارم برای خوندن مجددش چرا که لذت اینجور نوشتهها رو مدت زیادی بود که حس نکرده بودم. و واقعا راست گفته. حتی اگر پزشک نباشید، چیزی در این کتاب شما رو جذب خودش خواهد کرد.
تو این چند سالی که تو حوزه مغز و عصبشناسی مطالعه میکنم، به این نتیجه رسیدم که عصبشناسها واقعا نویسندهها و قصهگوهای خوبی هستند. شاید یک دلیلش این باشه که بهتر از هر کسی میدونند مغز ما چقدر قصهگویی رو دوست داره. کتاب خوندنی و گیرایی بود. دکتر ابوتراب با زبان طنز ساده و روانی شما رو میبره تو دل ماجرا و یک دفعه به خودتون میایید میبینید درگیر اساسیترین سوالهای زندگیتون شدید، اون هم در حالی که دارید می خندید و البته این وسط با کلی کتاب و رفرنس جدید یا بعضا آشنا هم مواجه شدید.
روایتی ساده، جذاب ، گاهی با چاشنی طنز و تفکر برانگیز از دل نوشته های یک پزشک. یکی از بهترین جستارهایی بود که تا الان خوندم. یک سری جریانات باور پذیر به همراه مثال هایی مکمل آن ها.
کتابی که از همان صفحات اول درگیرت میکند، تو را به صلابهی اگرهای هزارتوهای انتخابهای از سرگذراندهات میکشد؛ انتخابهایی که گاه تو تنها نظارهگر بودهای آشفتگیهای درونت را صورتبندی میکند و با کنار زدن پردههای ناپیدا، هزاران هزار دستی که در کارند تا تو «تو» شوی را بر تو مکشوف میسازد کتاب با قلمی روان و رویکردی شاید نامالوف تو را به دامان هولناک پرسشهای وجودیات بازمیگرداند: من کیستم؟ من چرا این منی شدم که اکنون میشناسمش؟ من چرا منی شدم که حتی نمیشناسمش؟ اصلاً واقعاً این منم؟ حُب، دیگر چه؟! بازهم چیزی برای سورپرایزکردنم داری که رو نکردهای؟! من هم آیا طاقت شنیدنش را دارم
اگر من ِغیرپزشک کتاب را مینوشتم احتمالاً اسمش را میگذاشتم: «به راستی من کیستم؟!» پیش از این تعریف کتاب مخنویس جناب ابوتراب را بسیار شنیده بودم قند مکررست، گرچه گاه به تلخی چشیدن حقیقت