Jump to ratings and reviews
Rate this book

آخر بازی، در انتظار گودو

Rate this book
نمایشنامه‌های‌ بکت‌ در بستر قرن‌ بیستم‌ دوره‌ای‌ انتقالی‌ را مشخص‌ می‌کنند: دوره‌ای‌ انتقالی‌ از مدرنیسم‌ تا پسامدرنیسم‌. آثار او تصاویری‌ از فرسایش‌ ارائه‌ می‌دهند که‌ در آن‌ جهان‌ و افرادی‌ که‌ در آن‌ زندگی‌ می‌کنند به‌ آرامی‌، اما به‌ ناگزیر رو به‌ افول‌ می‌روند.
«در انتظار گودو» و «آخر بازی‌» دو نمایشنامه‌ای‌ است‌ که‌ شهرت‌ و جهانی‌شدن‌ را برای‌ بکت‌ به‌ ارمغان‌ آورد، با این‌ همه‌ او اعتقاد داشت‌ که‌ این‌ موفقیت‌ بر سوتفاهمی‌ بنیادین‌ استوار است‌ و منتقدان‌ و مردم‌ به‌ طور یکسان‌ بر تفسیری‌ نمادین‌ و تمثیلی‌ از اثری‌ اصرار ورزیده‌اند که‌ همواره‌ برای‌ پرهیز از تعریف‌ تلاش‌ کرده‌ است‌.
مایکل‌ وارتون‌، منتقد و استاد ادبیات‌ فرانسه‌ در دانشگاه‌ یونیورسیتی‌ کالج‌ (لندن‌) حق‌ را با بکت‌ می‌داند، با این‌ حال‌ یک‌یک‌ مخاطبان‌ را در مخالفت‌ با او محق‌ می‌شناسد و خود در بازخوانش‌ این‌ دو نمایشنامه‌ بر کنایه‌های‌ فلسفی‌ این‌ دو اثر تأکید می‌ورزد.
ساموئل‌ بکت‌ در سال‌ ١٩٦٩ جایزه‌ نوبل‌ را از آن‌ خود کرد.

216 pages, Paperback

Published July 20, 2005

16 people are currently reading
181 people want to read

About the author

Samuel Beckett

919 books6,580 followers
Novels of Samuel Barclay Beckett, Irish writer, include Murphy in 1938 and Malone Dies in 1951; a wider audience know his absurdist plays, such as Waiting for Godot in 1952 and Krapp's Last Tape in 1959, and he won the Nobel Prize of 1969 for literature.

Samuel Barclay Beckett, an avant-garde theater director and poet, lived in France for most of his adult life. He used English and French. His work offers a bleak, tragicomic outlook on human nature, often coupled with black gallows humor.

People regard most influence of Samuel Barclay Beckett of the 20th century. James Augustine Aloysius Joyce strongly influenced him, whom people consider as one modernist. People sometimes consider him as an inspiration to many later first postmodernists. He is one of the key in what Martin Esslin called the "theater of the absurd". His later career worked with increasing minimalism.

People awarded Samuel Barclay Beckett "for his writing, which—in new forms for the novel and drama—in the destitution of modern man acquires its elevation".

In 1984, people elected Samuel Barclay Bennett as Saoi of Aosdána.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
108 (36%)
4 stars
110 (37%)
3 stars
47 (16%)
2 stars
17 (5%)
1 star
10 (3%)
Displaying 1 - 30 of 33 reviews
Profile Image for Ali Salehi.
262 reviews40 followers
October 18, 2025
میخوایم راجع به دو نمایشنامه از «بکت» حرف بزنیم ؛ «در انتظار گودو» ، «آخر بازی».
اولین نمایشنامه از برنامه «فرانقد هفت هفته ، هفت نمایشنامه».

•°• در باب «در انتظار گودو»
«بکت» در تمام آثارش ، تفکر ابزوردیسم رو به مخاطب نشون میده و تلاشش اینه که با ادبیات این فلسفه رو (منهای اینکه نظر من درباره این فلسفه چیه) میخواد اثبات کنه.
اینجا دو شخصیت داریم که هردو منتظر یک نفرن : گودو. خب این گودو کیه؟ معلوم نیست. چیکاره‌ست؟ بازهم معلوم نیست. چرا این افراد باید ببینندش؟ معلوم نیست. همین کافیه که استنباط کنیم نمایش به کل مفهوم زده‌ست و درکی از فرم و شخصیت پردازی و داستان سازی نداره. دیالوگ که اصلا نداره. دیالوگ ها نه تنها کار نمیکنن بلکه بسیار ضعیفن. بسیار سطحی ، منفعل و گاها آزار دهنده.
دکوپاژ و میزانسنی که «بکت» طراحی کرده مطلقا چیزی نداره : یه درخت یه بیابون و هیچی‌. «بکت» یک مسئله از «فرم» رو درک نکرده و نمیتونه درک کنه چون ذهنیتش فقط دنبال اینه که بگه «من درست میگم.» این تفکر علاوه بر مسموم بودن ، مخاطب رو اذیت میکنه. دوستان نویسنده ، توجه داشته باشین که قلم شما باید مخاطب رو جذب کنه نه اینکه مخاطب خودش رو شیفته قلم شما کنه.
«بکت» مسئله دیگه‌ای داره و اون نماد پردازی های غلطه. نماد سازی های بکت خیلی مبتدی‌ان و خلاقیتی ندارن.
در مجموع ؛ «در انتظار گودو» یک اثر بشدت ضعیف و بی فرمه ولی برای نویسنده‌ای مثل «بکت» که اون سه گانه مسخره رو داره ، این اثر بینشون خودش رو جلوه میده ولی به قیمت خسته کردن و خوابوندن مخاطب هم در جایگاه خواننده و هم در جایگاه بیننده.

•°• در باب «آخر بازی»
در «آخر بازی» ما شاهد ضعف هایی بشدت غلط تر از «در انتظار گودو» هستیم.
مهمترین بحثی که در «آخر بازی» فقدانش حس میشه ، بحث زمان هست.
اصلا زمان معلوم نیست ، ما نه میدونیم که یک دنیای پساآخرالزمانیه؟ یا دنیای گذشته‌ست؟ و یا حال؟
مکان هم نامعلومه.معلوم نیست خونه‌ست؟ انباره؟ سوله‌ست؟ چیه؟
یه آدم هست منفعل به تمام معنا ، هیچکاری هم نمیتونه بکنه ، اطرافیانش هم اذیتش میکنن. اولین آزار رو یکی که معلوم نیست خدمتکارشه ، رفیقشه همسرشه کیه؟ اون اذیت میکنه و بعدی پدر و مادرشن. ورود پدر و مادر از سطل آشغاله. این چه حرکت شنیعیه؟ و بدتر چرا انقدر سطحی و ملال آوره؟ علت نفرت شخصیت ها از همدیگه و با این وجود کنارهم بودنشون هم معلوم نیست.
رابطه پدر و مادر ، در قالب زن و شوهر اصلا ساخته نمیشه‌ و همین خیلی مخاطب رو اذیت میکنه.
داستان خاصی هم نداره ، چهار آدم که درباره یه روزمرگی کسل کننده مسخره بدون هیچ فراز و نشیبی صحبت میکنن.
در مجموع «آخر بازی» از «ساموئل بکت» غیرقابل تحمل تر از «در انتظار گودو» هست. یک نمایش بشدت مفهوم زده و غلط که هیچی نداره.
اما چرا من به این کتاب امتیاز یک دادم؟
یه نقد از «مایکل وارتون» داره بسیار خوندنی ، روان و جذاب با اینکه من موافق نقدش نیستم اما برام جذاب بود.
Profile Image for Fatemeh sherafati.
91 reviews115 followers
February 29, 2016
بیا وقتمون رو با حرف بیهوده تلف نکنیم! بیا تا فرصت داریم کاری کنیم، هر روز که به وجود ما احتیاجی نیست. در واقع حالا هم به وجود ما احتیاجی نیست. دیگرون هم، اگه نه بهتر، حداقل به اندازه ی ما از عهده ی این وضع بر می آن. اون فریادهای کمکی هم که هنوز توی گوش هامون زنگ می زنه، خطاب به همه ی بشریته! اما این جا، در این لحظه، خواه و ناخواه ما کل بشریتیم. بیا قبل از اینکه دیر بشه، حداکثر استفاده رو ازش ببریم! بیا یه بار هم که شده برای نسل متعفنی مفید باشیم که سرنوشتی بی رحم ما رو به اون چسبونده! نظر تو چیه؟ این درست که حتی اگه حق و ناحق رو با دست های بسته بسنجیم، بازم مدیون نیستیم. ببر برای کمک به همنوعان خودش، بدون هیچ معطلی، از جا می ره یا به آرومی توی دل بیشه ها فرو می ره. اما مسئله این نیست اینجا چه میکنیم، مسئله این است. از این نظر م شانس داریم که تصادفا جوابش رو هم می دونیم. آره، در این آشفته بازار بزرگ، فقط یه چیز معلومه، منتظریم تا گودو بیاد_

خوندنش رو توصیه میکنم به همه ی کسایی که نخوندنش :)
مخصوصا دو نفره خوندنش رو.. یعنی یه پارتنر پیدا کنید و نمایشنامه رو با پارتنرتون بخونین..
تجربه ی اولین نمایشنامه ای که من خوندم :)
Profile Image for Miss Ravi.
Author 1 book1,181 followers
July 2, 2016
داشتم تکه‌هایی از اجرای این نمایشنامه را نگاه می‌کردم که مربوط به سال ۱۹۸۸ بود و باز هم تصور من از فضای نمایشنامه خیلی مخوف‌تر از چیزی بود که می‌دیدم، یک‌جور دلهره‌ی پنهان و نه آن‌قدر شدید که از نمایشنامه‌های یونسکو سراغ داشتم. حالت محضی از ابهام.

شاید قابلیت تاویل‌پذیری این نمایشنامه و انعطاف عجیبش برای پیوست کردن برداشت‌های مختلف به تکه‌هایی از آن است که باعث می‌شود هر کسی آن را بخواند به اندازه‌ی خودش و ذهنیتی که دارد، لذت ببرد. انگار این نمایشنامه بیش‌تر از آن‌که قائم به متنش باشد، قائم به خوانند‌ه‌هایی است که آن را می‌خوانند با این‌همه چون همه‌ی ما الگوها و پیش‌فرض‌های عمیق و گاه مشترکی داریم، اغلب برداشت‌های‌مان به هم نزدیک است. مثل برداشت‌های مذهبی که انکارنشدنی‌اند.
وضعیت انفعال مطلقی در نمایش‌نامه‌ی «در انتظار گودو» وجود دارد. هر بار که یکی‌شان می‌گوید:‌ «بیا بریم» لاجرم دیگری جواب می‌دهد: «نمی‌تونیم... در انتظار گودویم». و همین هیچ‌کاری نکردن شخصیت‌هاست که آن‌ها را در سرگردانی و سرگشتگی نگه می‌دارد. و این احتمالا همان چیزی است که ما هستیم، در جهان. چرا که به اعتراف ولادیمیر؛ «این‌جا، در این لحظه خواه و ناخواه ما کل بشریتیم.»
Profile Image for Gypsy.
434 reviews719 followers
March 16, 2024
بهداد اینو فکر کنم پنج سال پیش بهم گفت بخونم، داشتیم دربارۀ تئاتر و در انتظار گودو و بکت و نمایشنامه حرف می‌زدیم. ولی من یک بار اون موقع دقیقاً، وقتی نمیدونستم اصن کجای دنیا قراره برم، یک بار پارسال قبل اینکه برم سوئد، و یک بار الان که برگشتم ایتالیا شروع کردم و نتونسته بودم توی دو بارِ قبلی تمومش کنم. دفعۀ اول مقدمه‌ش رو فقط خوندم، دفعۀ دوم تا نمیدونم کجا، و این بار برگشتم از اول عین آدم درحالیکه دیگه امتحان ندارم و ثابت شدم و به یه آرامش ذهنی-روانی اینجا رسیدم، از اول تا آخر گرچه نه پیوسته اما حداقل به کیفیتی که مقبول باشه، خوندم.

همه‌چیش رو دوست داشتم. خودِ در انتظار گودو رو هم دوست داشتم. بکت رو هم کلاً دوست دارم، هرچند باید فکر کنم ببینم دیگه چی ازش خوندم. یکسری دیالوگ‌ها در عین کوتاهی درجا متوقفت میکرد تا فکر کنی. یکسری واقعاً بامزه بودن. اصلاً نمیتونم توصیف کنم چقدر کارهای جالبی باهاش کرده بود. حین خوندنش فکر می‌کردم که چقدر از تئاتر و نمایشنامه دور شدم، آخرین بار کِی بود که یه تئاتر دیدم؟ چرا اینجا تئاتر نمی‌رم؟ چرا حتی یه تئاتر توی لپ‌تاپم نمیذارم ببینم؟ خیلی ناراحتم که اینقدر فضای ذهنیم عوض شده و اینقدر سختمه که به علاقه‌هام برگردم، درحالیکه دارم کاری نمیکنم. آره با خودم مهربونم، میدونم تغییرات زیادی رو این مدت تجربه کردم و هرچی، ولی دلیل نمیشه بازم. آدم نمیدونه چقدر عمر میکنه، و من در اوج جوونی هنوز خیلی چیزها هست که نخوندم و ندیدم و همه چی. بیست و هفت سالگی برام خیلی عدد زیادیه اما به اندازه ش زندگی نکردم.

کاش نیام توی ریویوهام درددل کنم و شخصی بنویسم، اینجا ریویوی آخر بازی، در انتظار گودوئه. نه اتاق درمان.

ولی فعلاً همینه که هست.
Profile Image for Farnaz Farid.
355 reviews43 followers
May 11, 2024
ولادیمیر و استراگون دو دوست هستند که در بیابانی خشک و بی ‌آب و علف، در کنار یک درخت خشک و تکه سنگی با یکدیگر به گفتگو می‌کنند. محتوای گفتگوهایشان کسل‌کننده و گاهی تکراریه، اما وابستگی عجیبی به هم دارن و در در انتظار فردی به نام گودو هستن که قرار است بیاد

. اونا نمی‌دونن گودو کی می‌یاد، برای چی می‌یاد و اونا در چه روز و ساعتی قرار دارن، حتی نمی‌دونن که آیا دیروز هم همین جا و همین ساعت منتظر گودو بودن یا نه.
ولادیمیر و استراگون آنچنان به هم وابسته ن ک وقتی یکی از اون‌ها برای دقایقی چشماش روی هم می‌رود اون یکی از ترس تنهایی، او را بیدار می‌کنه و ...
در انتظار گودو‌ به سادگی نمایشنامه‌ای درباره‌ی هیچ است. درباره‌ی روبرو شدن با هستیِ پوچ انسان.

درباره‌ی خوش‌بینی درمان‌ناپذیرش، انتظار و ایمانش به یک وعده‌ی غایی، یک روز خوب، یک منجی، یک قهرمان برای سپری کردن یک روز از صبح تا شب.

ما همیشه در پی یک هدف و دلخوشی، هرچند بی معنی و پوچ، بر قطار روزها و لحظه‌ها سوار می‌شویم. ما همیشه مثل ولادیمیر و استراگون در بیابانی خشک با تنها یک درخت تکیده، در انتظار ایستاده‌ایم. اربابان و برده‌های بسیاری را می‌بینیم و سری به تاسف تکان می‌دهیم. اما از بردگی خودمون غافلیم.

ولادیمیر و استراگون ما هستیم با دلبستگی‌های عجیب و گاه خنده‌دار و از سر استیصال‌مان به یکدیگر، در بیابانی به نام زندگی، به یکدیگر چسبیده‌ایم تا از ترس تنهایی به خود نلرزیم. اما تنها این وابستگی برای متصل ماندن به زندگی کافی نیست. ما به طناب‌های دیگری برای آویختن به زندگی نیاز داریم. نه فقط به قول فروغ فرخزاد به وعده‌ی «کسی که می‌آید، و مثل هیچکس نیست».

بکت شاید ناخواسته استعاره‌ای از آزادی و رهایی انسان را در این نمایشنامه و این پوچی بیان می‌کند. آزادی که تجربه‌ای غریب و گاه دست نیافتنی است اما در گرو آن است که بپذیریم خود تنها ناجی خود هستیم و از پرستش بت‌ها و انتظار برای ناجیان و وابستگی به دوستان از ترس تنهایی در بیایان دست برداریم. اما به راستی این تجربه‌ای امکان‌پذیر و قابل دسترسی است؟ بکت گرچه با پوچی ج��ان مواجه می‌شود و آن را بی محابا در صورت خواننده می‌کوبد اما خود می‌گوید:

«آنگاه که خسته شدی، آنگاه که از پای درآمدی، مهم نیست، باز مقاومت کن، باز بجنگ و شکست بخور، این‌بار شکست بهتری خواهی خورد.»


ترجمه : خوب
امتیازم ۴

پ.ن : مگه میشه صوتی ش رو‌ آرمان جان سلطان زاده بخونه و گوش نکنم ؟
مهبد قناعت پیشه هم با صدای گرمش در کنار آرمان خیلی خوب بود.

پ.ن ۲: صوتی گوش کنید حتما .

۲۱
Profile Image for Cheeman Validi.
46 reviews41 followers
August 28, 2021
چقد تو میتونی خوب باشی آخه؟
باید خونده بشه در انتظار گودو، خیلی زیاد ، هر چند وقت یکبار لازمه بشره.

امید، آرزو .... به چی؟ به هیچی، و همچنان امید ، آرزو! بشر بینوا..‌.

"استراگون: چیزی اتفاق نمی افته، کسی نمی آد، کسی نمیره، وحشتناکه!"
"ولادیمیر: فردا همه چی بهتر میشه."
"ولادیمیر: هیچوقت شب نمیشه؟"
Profile Image for Leila.
29 reviews26 followers
December 24, 2020
ولادیمیر و استراگون نمایانگر سردرگمی وحشتناک انسان ها در دنیایی هستند که به شکل بی رحمانه ای غیر قابل درک. در نتیجه برای درک و پذیرش به هر چیزی چنگ میزنند تا معنایی برای انتظار بی معنای خودشون پیدا کنند و همونطور که ولادیمیر نقل میکنه " امید معوق رنج می آفریند "سرنوشت و سرگذشتشون چیزی جز روایت رنج و تکرار این ملال نیست.
هرچند که بکت علاقه ای به نقد آثارش نداشت و حتی سرنخی هم برای کمک ارائه نمیکنه اما نقدی که با عنوان "تئاتر به مثابه متن" در ابتدای کتاب اومده هم خوندن کتابو ساده تر میکنه و هم به فهمش کمک میکنه.
بخش هایی از این نقد که فضای این دو نماشنامه رو نشون میده:

نمایشنامه های بکت به جای پیروی از روش سنتی "طرح موضوع، نقطه اوج را ایجاب می کند"، ساختاری مدور دارند که در واقع بهتر است آن ها را مارپیچی رو به افول بنامیم. این آثار، تصاویری از فرسایش ارائه می دهند که در آن، جهان و افرادی که در آن زندگی می کنند به آرامی، اما به ناگزیر رو به افول می روند. در این سقوط مارپیچ، به سمت هدفی نهایی، که هرگز در جهان بکتی یافت نمی شود، شخصیت ها به تکرار پناه می آورند و برای وقت گذرانی، اعمال و حرکات خویش و غالبا کلمات و اعمال دیگران را تکرار می کنند....
شخصیت های بکت با "گناه متولد شدن درگیرند"، گناهی که کفاره اش را هرگز نمی توانند بپذیرند... مرگ به عنوان سرانجامی قطعی، به عنوان سکوتی نهایی، از این نمایشنامه غایب است. شخصیت ها الزاما و دائما انتظار چیزی را می کشند که هرگز نخواهد آمد.
گودو بر زمینه وعده ظهوری استوار است که هرگز تحقق نمی یابد. آخر بازی، وعده عزیمتی است که هرگز رخ نمی دهد.
بکت که به هر نوع اعتبار، به ویژه اعتبار متون اساسی فرهنگ غرب مشکوک است، دو نمایشنامه آخر بازی و در انتظار گودو را از اشارات مکرر به این متون سرشار می سازد تا از آن طریق خوانندگانش را به تفکر و تعمق و مشارکت در تردید اضطراب آور خود وادارد؛ یعنی تردید بین اطمینان به آنچه غلط است، و عدم اطمینان به آنچه احتمالا صحیح است. انکار سرچشمه معتبر معنا در متن، و اینگونه روی آوری به دخالت خلاق خوانندگان، بکت را به یکی از پیشوایان اصلی و یکی از شواهد دوران پسامدرن ما بدل می سازد.


میدونم که این کتاب برخلاف بقیه تو زمان مناسب سمتم نیومد و تنها چیزی که این روزا بهش نیاز نداشتم خوندن از تنهایی پوچی و یکنواختی زندگی بود. اما با این حال این زمان بندی چیزی از ارزش خود کتاب و نبوغ بکت کم نمیکنه. من همیشه عاشق زبان نماد و اشاره بودم و فکر میکنم اگر زمان دیگه ای دوباره به گودو برسم برام خیلی لذت بخش خواهد بود. برای همین تا اون موقع بهش 4 میدم تا یادم باشه دوباره برم سراغش.
67 reviews32 followers
February 13, 2022
آغازگری نمایشنامه هیچ گرایی خود را در این امر نشان می دهد که اتفاقات نسبتی با یکدیگر ندارند بنابراین هرگز امکان ندارد که تصویری بزرگ از پیوستار رخدادها به دست آورد. بنابراین آنچه که هست تماما بی معنی است. انتظار یرای انتظار است و بودن با هم نه برای اینکه معنایی در این بودن هست بلکه برای میلی است درونی، ناشناخته و بی معنا برای نگه داشتن یا درواقع نبود جایی برای رفتن. در نهایت آنچه داریم مسخره بودن موقعیت انسان است در جهانی که حتی کوچکترین تلاشی برای پاشیدن معنایی حتی خرد بر پیکر واقعیتی ندارد که به شدت ابزرد و اگزوتیک است.
Profile Image for Shima.
75 reviews75 followers
October 28, 2014
جايى خوندم بکت عنوان و هسته ی اولیه ی این نمایش نامه را از تک پرده ی "در انتظار لفتی" اثر "کلیفورد اوتس" الهام گرفته که نمایش نامه ای ست در مورد اعتصاب تاکسی رانان نیویورک، در سال های نکبت اقتصادی دهه های بیست و سی قرن گذشته. رانندگان تمام مدت منتظر رهبر اعتصاب، "لفتی" می مانند، و لفتی نمی آید، اما خبرش می آید، که کشته شده و جسدش را در سطل آشغالی کنار خیابان یافته اند. وقتی آنچه به "امیدی واهی" به انتظارش "نشسته"ای، سر از سطل آشغال در می آورد، ناچاری روی دو پای خود بایستی، برخیزی و "حرکت" .کنی
Profile Image for Kourosh Ghaniyoun.
80 reviews2 followers
May 31, 2014
شخصا فردي هستم كه غرق داستان نميشم! اما "در انتظار گودو" مثل گرداب ميمونه. ميبردت! با "آخر بازي" به اين اندازه ارتباط برقرار نكردم اما با بخش هاي مختلفش لبخند روي لبم نشست. نقد مايكل وارتون، يه شماي كلي از دنياي بكتي تصوير مي كنه كه براي آغاز بكت شناسي ميتونه مفيد باشه.
Profile Image for Abi Sangarab.
39 reviews2 followers
April 19, 2017
دو ستاره به خاطره ترجمه بي رمق كم ميكنم، بي رمق از اين بابت كه جملات درست ترجمه شده اما نه شيوا، مثلا اين جمله كه رمزگشايي اين اثر هست و كل نمايشنامه برا اين جمله استواره رو از پرده اول در انتظار گودو ببينيد:
هيچ خبري نيست، نه كسي مياد، نه كسي ميره، خيلي ناجوره
و همين جمله در اين كتاب اينجوري ترجمه شده:
چيزي اتفاق نمي افته، كسي نمي آد، كسي نميره، وحشتناكه
nothing happens, nobody comes, nobody goes, it’s awful.
با اينكه ترجمه اين كتاب هم بد نيست ولي فقط كلمه به كلمه ترجمه شده نه حس جمله

البته ممكنه با من هم نظر نباشيد اما اين اثر كمدي هست يعني نوع ترجمه جملات بار كمدي جمله رو منتقل ميكنه يا از بين ميبره

اما خود اثر، من آخر بازي رو بيشتر از در انتظار گودو خوشم اومد، شايد به دليل ترجمه،

نقدهاي زيادي روي اين اثر هست، مثلا مدتي خيلي از منتقدين تصور ميكردن كه گودو همان خداست كه دي دي و گو گو منتظرش هستند و هرگز هم نمي آيد ولي بكت اين نقد رو نفي كرده

يا مثلا يك نقد ديگه هست كه ارتباط بين گوگو و دي دي رو در واقع يك بررسي رواشناختي از ارتباط بين اگو و نهاد و همينطور تضاد بين اين دو تشخيص داره كه امكانش هم هست چرا كه سرتاسر اين اثر نشان دهنده انتظار بي پايان، تضاد بين شخصيت ها و مشكل برقراري ارتباط بين شخصيت ها است كه واقعا به طرز شگفت انگيزي توصيف شده

با اينكه ترجمه خيلي شيوايي نيست ولي هنوز ميشه از اين كتاب لذت برد
Profile Image for Hossein Sharifi.
162 reviews8 followers
May 1, 2016
چقدر سخت و سنگین بوود برای من
خیلی خوندنش سخت گذشت... اینکه کلی باید نشست و فکر کرد که این همه نماد و جملات چه معنی پشتشون نشسته..عذاب آوره

چیزی از ارزش ادبی و مفهومی اثر نمی گم که حتی 5 ستاره هم کمشه
از سلیقه خودم میگم.. که اصلا به دلم نشست
Profile Image for Amirsaman.
537 reviews265 followers
November 12, 2018
«یا طوری که ازم یه استخون می‌خواد. اون‌جوری بذارش. اون جا ایستاده باشه و ازم تقاضا کنه.»
Profile Image for Nastaran.
28 reviews6 followers
August 2, 2021
خیلی عجیب و جالب بود. هر جمله هزار تا حرف داشت. آخر بازی رو بیشتر دوست داشتم. جاهایی بود که در هر دو نمایشنامه میخکوب می‌شدم و جمله‌هایی داشت که عمیقا به فکر وادارم می‌کرد.
Profile Image for MohammadHosein.
24 reviews11 followers
May 18, 2018
بکت، مانند همیشه.
از نرسیدن، از زوال توده می‌گوید، از مانع بودن نفر دوم. از فراموشی و نقص و حتی بی‌معنا بودن خود و در نهایت این‌که از مجموع بی‌نهایت صفر باز هم به صفر خواهیم رسید.
به شخصه "آخر بازی" رو بیشتر از "در انتظار گودو" دوست داشتم. مقدمه���ی کتاب عالی است و همچنین ضروریه و به شناخت بکت کمک می‌کنه هر چند بکت نویسنده‌ایه که در کارهاش مبحث "تنوع در عین تکرار" رو به خوبی می‌شه دید و با خوندن چند اثر ازش بیشتر و بهتر خواهید فهمیدش.

اعتراف:
طی دو-سه ماه، ننامیدنی، مرسیه و کامیه، فسه‌ها، آخر بازی و در انتظار گودو رو خوندم و باید بگم دیگه توان روحی دوباره در بطن نوشته‌های بکت قرار گرفتن رو ندارم ...
Profile Image for Ahmad hosseini.
329 reviews73 followers
March 10, 2019
کتاب حاوی دو نمایشنامه یعنی آخر بازی و در انتظار گودو از ساموئل بکت است. همچنین در ابتدای کتاب یک نقد از مایکل وارتون درباره نمایشنامه ها وجود دارد.
با هیچ یک از نمایشنامه ها نتوانستم ارتباط خوبی برقرار کنم و به همین دلیل چیز زیادی برای نوشتن ندارم. اما به نظرم نمایشنامه ها برای کسانی که به متن های انتزاعی علاقه ای ندارند مناسب نیست.
Profile Image for Mina khamoushi.
190 reviews205 followers
July 30, 2019
قوی ترین حسی که موقع خوندن این نمایشنامه داشتم، دلهره بود. این انتظارشون برای گودو خیلی شبیه جنس انتظارهای خودمون بود. ولی ترجیح میدادم یک مقدار بیشتر بهش پرداخته شه. خیلی زود تموم شد.
Profile Image for Tarane.
32 reviews2 followers
August 21, 2023
شاید برای نسل ما یعنی دهه هفتاد شمسی، بعضی نوشته‌هایی که برای عموم و معتصر، فاخر محسوب میشن، واقعا اونقدرها فاخر نیست. نمیدونم. اما من گودو رو حتی با وجود بسیاری از نمادهاش (که حاصل سرچم در گوگل هستن!) دوست نداشتم. نه که دوست نداشتم. خیلی ابتدایی و معمولی بود و به نظرم بسیاری از آدم‌ها جرات گفتنِ «چیز به خصوصی نبود» رو ندارن
Profile Image for Payam Ebrahimi.
Author 71 books173 followers
December 5, 2020
ترجمه‌ی فارسی «شرم‌آور» بود. نیاز دارم یک ترجمه‌ی درست‌ودرمون‌تر پیدا کنم و بخونم تا بفهمم دقیقاً چی خوندم. فعلا فقط می‌تونم بگم ترجمه‌ی فارسی فاااجعه‌ست. فاجعه. فاجعه. فاجعه. فاجعه ...
Profile Image for Amin Ghaemi.
94 reviews33 followers
November 23, 2017
باید منسجم‌تر می‌خواندمش. کمی ضایعش کردم. باعث شد خیلی از زوایایش را متوجه نشوم، اما حوصله‌ی دوباره خواندنش هم در من ایجاد نشد.

متنی را می‌خواندم و ترجمه می‌کردم با موضوع انتظار، که در آن اشارات متعددی به "در انتظار گودو" شده بود. لازم بود نمایشنامه را بخوانم. در حقیقت مقاله‌ای که خواندم به فهم نمایشنامه کمک کرد نه برعکس. مشابهاً بهتر بود اول نقد وارتون در ابتدای کتاب را می‌خواندم بعد به خود نمایشنامه‌ها می‌پرداختم.

گمان بردم استراگون زن است. حتی بعد از جستجویی کوتاه که متوجه شدم او مرد است باز هم او را زن تصور کردم. با خواندن مقاله‌ی نقد، متوجه شدم آن تلقی به نحوی چندان بیراه نبوده. این دو نمایش را به نظرم باید دید تا با آن ارتباط گرفت، و سپس با علم به ارجاعات فرامتنی‌‌اش به خوانش متن آن پرداخت‌. نمایشنامه‌های شکسپیر اینگونه نیستند‌. خود مستقل از صحنه و بازیگر گیرا و گویا هستند.

آخرالزمان خصوصی "هام" جالب توجه است‌. واقعه‌ای در یک زمان مشخص نیست. چیزی شبیه به برخورد شهاب‌سنگ یا نبرد واپسین نیست. به قرینه‌ی متنی "دوست هام در تیمارستان" فضای آخرالزمانی نمایش در بیرون از اتاق و خانه ی هام جریان ندارد. بیرون از آنجا زندگی عادی و نسیان‌زده جاری است. کلاو می‌خواهد به آن بگریزد. بیرون خانه شبیه همان محیطی است که استراگون، ولادیمیر، پسربچه و سایرین از آن آمده‌اند و آنجا از این همه اضطراب و انتظار غافل بوده‌اند. جایی که تماشاچی به التماس می‌افتد که شخصیت‌ها به همان‌جا برگردند تا خود او از این انتقال رنج رها شود. در جهان بکت اما به محض ادراک واقعیت نیستی و زوال، راهی برای گریز نیست.

بکت آشکارا تلاش کرده ساختار آشنای زبانی و استعاری ما را بشکند. از جهتی من را به یاد سهراب سپهری انداخت، با این فرق که جهان آشنا‌زدایی شده‌ی سهراب روشن و اشراقی است، اما دنیای واژگونه‌ی بکت در محاق تردیدها و کاستی‌ها فرو می‌رود. نمی‌دانم کدام نگرش را باید ترجیح داد‌. ای بسا هر کدام زاویه‌ای خاص از ادراک ما را گسترش دهند.
Profile Image for Nasim.
4 reviews
April 24, 2018
هردو نمایشنامه به نوعی دارای عناصر یکسان و به شکل مارپیچی رو به افول روایت می شوند.
هرچند به گفته ی بکت :من مطلبی را می نویسم .استنباط دیگران از آن به من ربطی ندارد اما اشارات بینامتنی فراوان در هر دو نمایشنامه به شیوه ای دلنشن به مذاقم خوش آمد
در انتظار گودو همانطور که درکتاب آمده :زمان عنصری منفور و تکرار به شکلی در آمده که در حقیقت بیانگر آن است که زمان در این جهان نمی گذرد بلکه شخصیت ها مجبورند که راه هایی را برای گذران وقت جستجو کنند و گودو در واقع حقیقت ناشناخته ایست که امید در عصر نومیدی و هرچیز تخیلی است که بودنش تا آنجا که به زندگیمان معنا می بخشد آرزوی ماست
Profile Image for Farnoosh.
48 reviews8 followers
May 4, 2023
امتیاز واقعیم سه و نیمه!
_______________________________________________

"نمی‌توانم ادامه دهم، ادامه خواهم داد."
اولین مواجهه‌ی من با بکت برمی‌گرده به این جمله‌‌ای که یک‌بار از زبون سروش‌صحت تو یکی از قسمت‌های کتاب‌باز شنیده‌بودم و انقدر ازش خوشم اومد که یه جورایی به "عبارت شفابخش!!" زندگیم تبدیل شد.
دیگه هیچ‌وقت آنچنان کنجکاو بکت نشدم تا روزی که این کتاب سر راهم قرار گرفت؛ باید اعتراف کنم بکتی که از روی همون یک جمله توی ذهنم ساخته بودم، با بکت "آخر بازی" و "در انتظار گودو" زمین تا آسمون فرق داشت، من دربه‌در کورسوی امید بودم و اون با تمام توان منو به پوچی هول می‌داد. تو ذوقم خورد و هر چی جلوتر می‌رفتم، کمتر می‌فهمیدم اما قصه تازه از همین‌جا شروع شد!
خب من از اون مدل آدمام که هر چقدر کمتر از یه کتاب بفهمم، بیشتر جذب داستانش میشم، مدت بیشتری ذهنم درگیرش میمونه و این درگیری ذهنی و کنجکاوی برام لذت‌ خالص تولید میکنه!
داستان پر از اشارات پنهانی و آشکار به آثار و متون مختلفه و خواننده اگه ذهن آماده و کارکشته‌ای نداشته باشه، قطعا سردرگم میشه، تو این مورد شانسی که من آوردم این بود که کتاب همراه با نقد "مایکل وارتون" بود و بخش زیادی از متن رو برام قابل درک کرد.
مقاله‌ی وارتون با نقل قولی از بکت شروع میشه که میگه:"من مطلبی رو می‌نویسم و استنباط دیگران از آن به من ربطی ندارد..." و در جایی دیگه میگه "واژه‌ی اصلی در نمایشنامه های من کلمه‌ی "شاید" است"؛ همین دو تا جمله برای من کافی بود تا دلسردی اولیه رو فراموش کنم و دوباره به بکت اسطوره‌ای و شفاگر خودم، رو بیارم!
درک بکت از جهان پیرامونش، سرشار از تردید و ابهامه، اون این ابهام رو تماما به ما نشون میده، از نظر من نمایشنامه‌های بکت به هیچ‌وجه نشونی از امید و امیدواری ندارند اما ناامیدی محض رو هم نشون نمیدن، انگار که بکت سعی داره بگه وقتی همه چیز تکمیل و تمام شده به نظر می‌رسه، من شما رو به چالش می‌کشم، اونجایی که دیگه چیزی برای ادامه‌ دادن نمونده و تو باید راهی پیدا کنی و ادامه بدی.
بکت پیغامش رو منتقل میکنه اما چیزی رو به ما دیکته نمیکنه، برداشت‌های شخصی ما رو به خودمون واگذار می‌کنه و از قرار معلوم هیچ‌وقت هم راجع بهشون کنجکاو نیست، چیزی که اهمیت داره اینه که سوال مطرح شده و خواننده‌ی آگاه باید دنبال جوابش بگرده.

در آخر اینم بگم که به نظرم چیدمان کتاب اصلا درست نیست و بهتره که ترتیبش برعکس بشه، یعنی اول نمایشنامه‌ی "در انتظار گودو" بعدش " آخر بازی" و در آخر نقد مایکل وارتون قرار داده بشه. فکر میکنم اینجوری خوانش راحت‌تر و درست‌تری بشه داشت.
Profile Image for Mobina.
2 reviews4 followers
July 27, 2018
در هر دو نمایشنامه نشون داده شده که انسان همیشه منتظر یک ناجیه و معمولا برای بهبود وضعش تلاشی نمیکنه این نمونه رو به شکل دیگه میتونیم در خودمونم ببینیم حتما برامون پیش اومده که وقتی مشکلی برامون پیش میاد با اصرار بیشتری دعا میکنیم . این دو نمایشنامه از نظر من حاوی مفاهیم جالبیه ولی ریتم کندی داره که ممکنه خسته کننده باشه. شاید بخشی از این خسته کنندگی مربوط به ترجمه باشه که پیشنهاد میکنم اگه خواستید این دو اثر رو بخونید از یه نشر دیگه تهیه کنید.
Profile Image for Golnaz.
160 reviews3 followers
August 14, 2014
فقط نمایشنامه آخر بازی را خواندم، ولی مقایسه "در انتظار گودو" این کتاب با ترجمه ای که قبلا از آن خوانده بودم، این کتاب ترجمه خیلی نامفهومی داشت.
Profile Image for Yal.
1 review
July 23, 2021
راجع به نمايشنامه ى در انتظار گودو كلمه اى جز پوچ نويسى احساسم رو به اين متن نميتونه بيان كنه. به نظر من اين نوشته در ادبيات پوچ نويسى جاى ميگيره. نوشته اى كه خوندش تو رو سرگرم ميكنه، تحريكت ميكنه براى ادامه دادن و درست وقتى به انتهاى داستان ميرسى از پايان بندى پوچ و دست يافتن به <هيچ> مايوس و در عين حال شگفت زده ميشى. گودو براى من "هدف غايى زندگى كردن"ست و ولادمير و استراگون نماد تمام انسان هايى هستند كه روز و شب خودشون رو با اميد به اينكه بالاخره روزى به هدف نهايى زندگى كردن يا هدف افرينش دست پيدا ميكنند ميگذرونن.. در اين بين دچار عادت ، پوچى و گذر زمان ميشند و در نهايت بدون كسب انچه كه تمام عمر به دنبالش بودن دوباره خودشون رو در همون نقطه ى اغاز پيدا ميكنند.اين يعنى پوچ نويسى مدور! و تو با خوندن اين نوشته يك دور شمسى قمرى به دور پوچى خودت و افكارت ميزنى و با دستى از پا دراز تر و ذهنى اشفته تر از قبل به ساعت ديوارى اتاقت خيره ميشى:)
Profile Image for Gazelle.
19 reviews2 followers
November 22, 2020
استاد ادبیاتی داشتیم که عاشق در انتظار گودو بود و برای اولین بار نام بکت را از ایشون شنیدم و با مقدمه ای که ایشان از تم و دیدگاه بکت گفته بودن واقعا طی این سال ها دلم میخواست آن را بخوانم تا این که امسال میسر شد . قبلا هم آثار انتزاعی و سمبولیک خوانده بودم ،ولی متاسفانه هر دو نمایشنامه نتونست توجه من و جلب کنه.ونتونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم.البته تم و پیامی که بر اساس نقدها بکت راجع اشون در بین خطوط نمایشنامه هاش میخوادصحبت کنه تم عمیقی هست و از جمله مشکلات مدرن بشر امروز هست،تنهایی،سرگردانی،عدم توانایی در ایجاد ارتباط _ولی انتظار داشتم خیلی ملموس تر در این دو اثر به تصویر کشیده شده باشه . متاسفانه علی رغم شهرت اش نتواتست قلب من را لمس کنه .
Profile Image for It's Blank.
26 reviews7 followers
November 14, 2018
باید بگم که اون آخر بازی رو بیشتر دوس داشتم. در انتظار گودو هم خوب بود ولی یهویی وسطش کرمِ «آخرش چی می‌خواد بشه؟» افتاد به جونم. در صورتی که کلا مهمه مگه چی می‌خواد بشه؟
Profile Image for about  my mind .
126 reviews26 followers
December 1, 2019
گریه کن ، گریه کن ،
برای هیچ ؛
فقط برای آن که نخندی ...
Profile Image for Faranak.
56 reviews
June 16, 2024
من فعلا در انتظار گودو و بعد نقد رو خوندم. خیلی جداب با مفهوم منجی موعود و بی هویتی منتظران بازی کرده. سرگردانی و امید واهی به چیزی که معلوم نیست چی هست. تنها چیزی که مشخص اعتقاد محکم به پوچی بزرگه.
Displaying 1 - 30 of 33 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.