THE SHADOW is a play by Rosa Jamali. The police are looking for a murderer, a woman who has supposedly killed her husband. Later, the police find eleven women who are quite alike. The setting is a room. Two women, dressed in black and covering their hair with black headscarves, confront each other in one spot. They were born on the same day and share the same name. They both married a man named Parviz. A challenge of identity forces them to kill each other. In the last scene, a third woman, identical to the previous two, enters the same room and finds a piece of paper which says: ‘The police have arrested 13 women who are quite alike, but two have been found dead.' Regarding the issues of women in Iran, THE SHADOW questions polygamy, which is quite prevalent and legal, and intensifies women's obstacles in society. ‘Women against Women' is a frequent attitude taken by the male-dominated society to suppress them. In terms of style, the play diverges between different genres and can be categorized as absurd, tragicomedy, or crime.
سایه نمایشنامهایست با داستانی جنایی. تا بحال یازده زن که چهرهای شبیه قاتل داشتهاند دستگیر شدهاند؛ پلیس در جستجوی زنانِ دیگریست. همهٔ این زنها کاملا شبیه بودهاند. نمایشنامه با پناه بردنِ زنی به یک پناهگاهِ ساکت آغاز میشود، اتاقی ساده با اندک اشیایی رویِ میز. چندی نمیگذرد که زنِ دیگری هم درست به همانجا پناه میآورد. زنی که درست مشخصاتِ زنِ پیشین را دارد. با چهرههایی یکسان و اغراق شده و ملبس به لباسی بلند و سیاه. آنها در یک روز به دنیا آمدهاند و یک نام دارند، این دو در چالشهای روانیای که با هم دارند، در جستجوی هویتی هستند که نا معلوم است، هویتی که برای بدست آوردن آن ناچار به تخریبِ دیگری هستند، در پایانِ نمایش این دو زن همدیگر را به قتل میرسانند و در صحنهٔ آخرِ زن دیگری که کاملا شبیه به دو زنِ پیشین است تکه روزنامهای را در سطلِ کنار میز مییابد که حاکی بر این است که پلیس تاکنون سیزده زن را که کاملا شبیه بهم بودهاند دستگیر کرده است و دو زن از این تعداد مرده پیدا شدهاند.
Rosa Jamali (Born 1977) is a prominent Iranian poet, playwright, and translator with numerous published books. She studied Drama & Literature at the Art University of Tehran and holds a Master's degree in English literature from TEHRAN University. Jamali is acknowledged as the most influential and pioneering poet of Iran since the 90s. Her works have opened new landscapes and possibilities to Persian contemporary poetry. In her early works; she describes a surreal world in which words have lost their meanings and have become jumbled objects within contemporary everyday life. She has adapted a kind of music from classical Persian poetry and imbued it with the natural cadences of speech, juxtaposing long and short sentences. In her recent poems, she creates some layers of intertextuality with Persian Mythology and mysticism. Her poems have always been strictly engaged with the forms and conscious of styles in poetics, digressing in between various literary styles and traditions. experiencing condensed and language-based imagery taking its inspiration from the style of visionary writings of Persian transcendentalists. She is also a very prolific translator with many books and anthologies of Anglophone poets translated into Persian. Her seminal work; MAKING COFFEE TO RUN A CRIME STORY is a re-reading of male-dominated classic love-hate poems, presented in a polyphonic dramatic structure. It creates a post-modern narrative and focuses on misogyny and violence against women. The style is fragmentary, with frequent changes in perspective and tone depending on each episode's persona. The narrative techniques blend different genres, such as scriptwriting, storytelling, folk plays, mourning passion pageant plays, stand-up performances, performance poetry, and old epics. The refrains and chorus recall Greek drama, featuring characters like Antigone or Medea who defy the male-dominated society of ancient Greece. The poem also engages with the portrayal of women in Sadegh Hedayat's literature, particularly the chopped off woman in The Blind Owl; a major novella in contemporary Persian literature known for its critical attitude towards women. Some parts of Jamali's poem are narrated from the perspective of this very chopped-off woman. THE SHADOW is a play by Rosa Jamali. The police are looking for a murderer, a woman who has supposedly killed her husband. Later, the police find eleven women who are quite alike. The setting is a room. Two women, dressed in black and covering their hair with black headscarves, confront each other in one spot. They were born on the same day and share the same name. They both married a man named Parviz. A challenge of identity forces them to kill each other. In the last scene, a third woman, identical to the previous two, enters the same room and finds a piece of paper which says: ‘The police have arrested 13 women who are quite alike, but two have been found dead.' Regarding the issues of women in Iran, THE SHADOW questions polygamy, which is quite prevalent and legal, and intensifies women's obstacles in society. ‘Women against Women' is a frequent attitude taken by the male-dominated society to suppress them. In terms of style, the play diverges between different genres and can be categorized as absurd, tragicomedy, or crime. GMT is one of her poems read in Postcolonial approach and discusses the wars of Middle East. MY ROOTS and lots of her other poems are read in ecofeminism as environmentally friendly poetry. Rosa Jamali has participated in so many poetry festivals and literary events worldwide. She is a Judge in a number of prestigious poetry Prizes inside the country and has written a number of scholarly articles on Poetry, Literary theory, and In her selection of essays titled "Revelations in the Wind", she discusses the Poetics of Persian Poetry.
در ابتدای نمایشنامه (ورود «زن اول» بهاتاق و برخورد و وارسی جزئیات آن) نمایشنامهنویس توانسته است با خلق فضایی ناآشنا و بیهوّیت، خواننده/بیننده را نیز در آن فضا همراه کند؛ از آن رو که اتاق نه ساعتی دارد برای مشخص شدن بُعد زمان، نه معلوم است صاحب آن کیست و در کجا قرار دارد، یا میگم آدرسو اشتباه اومدین... کاملاً اشتباه کردین! برای مشخص شدن بُعد مکان، و نه حتی زن، با وجود آنکه حضور و موجودیت خود را در آن خانه پذیرفته است، امّا هوّیت خود را نمیتواند بهاثبات و تثبیت برساند، خدای من... شناسنامهم نیست!... حالا چجوری هوّیتم رو ثابت کنم... حالا مگه دیگه کسی باور میکنه من کیام؟!... [...] من یکی دیگهام! از این رو بُعد فردی/شخصی شخصیت نیز مشخص نیست. پس، در متن، زمان مهم نخواهد بود و ساعت میتواند هر ساعتی باشد، چنان که در همان دیالوگهای آغازین شخصیت «زن دوم» نیز بهآن اشاره میکند: چه اهمیتی داره که چه ساعتیه؟! اصولاً ساعت چیز مهمی نیست... تا آنکه خودِ «زن اول» نیز بههمین نتیجه میرسد آره... زمان چه اهمیتی داره... وقتی که همهچیز از پیش معلومه؛ همینطور مکان و صاحبِ خانه(اتاق) نیز اهمّیتی نخواهد داشت، چرا که صاحبخانه میتواند هر فردی باشد، با مشخصهها و وسایلی که در هر خانهای وجود خواهد داشت: کارد، روزنامه، سیبزمینی و...، مکان خانه نیز میتواند در هر کجایی باشد و با دری که از آن «زن اول» وارد آن شود و خیابانی که از طریق آن «زن دوم» بهآن رسد، حالا خونهت کجاست؟... اینجا که نیست!... هست؟. نیز، این «یکی دیگه» بودن،ی که از زبان «زن اول» شنیدیم میتواند هر کسی باشد؛ نام شخصیتها، ثابتِ «زن» است با متغیر عدد جلوی اسم آنها، برای همین «زن اول» چهتفاوتی خواهد داشت با «زن هزار»م اگر همهی آنها یک فرد باشند، حالا من بازیِ تموم این زنها رو تموم کردم و میکنم... و بهتره دوازدهمی تو باشی نه من... سیزدهمی کی میتونه باشه؟ نه... من نیستم! نمیخوام بعدی باشم... و نمیخوام که هزارمی باشم!... برای همین است که دو زن در حالتی بسیار مشوش با یکدیگر روبرو میشوند و برخوردهایی طعنهآمیز و هیستریک با یکدیگر دارند، چون هر دو میخواهند تشخص خود را حفظ کنند، همینطور فردیت خود را، برای همین است که در مقابل «زن دوم» که میگوید ساعت چه اهمیتی دارد، «زن اول» بهدانستن آن اصرار میورزد، و شاید بتوان اشکال متفاوت بریدنِ «سیبزمینیها» را نیز در این راستا توجیه کرد و همینطور، علاوه بر هدف اصلی، هدفِ فرعیِ مالکیت «کارد» را که هر دو شخصیت بر سر آن بهسر و کلّه یکدیگر میزنند را! متن امّا حاوی پرشهای ناگهانیست، بهگونهای که دیالوگها هنوز در حول محور موضوعی تمام نشده و از پتانسیل آن عنصر استفاده کامل نشده، ما در ورطهی عنصر و موضوعی دیگر میافتیم و آن موضوع اصلاً طیف لحن، زبان و موقعیتی متفاوت دارد که خواننده/بیینده غلظت ناگهانی بودن آن را نمیتواند هضم و رد کند و از خود میپرسد: «موضوع/عنصر قبلی چه شد و کجا رفت؟!» این مهم در راستای توجیه تشویش طبیعی دو شخصیت در مقابله با هم نخواهد بود، بلکه کاملاً در ضد آن عمل خواهد کرد و بهمتن نمایش و همینطور خط روایی دیالوگها حالتی بیمعنی و مضحک میدهد (نه حتی ابزورد!) چرا که تا خواننده/بیینده میخواهد در متن تشویش دو شخص نمایش قرار گیرد و آن را در زیر پوست خود احساس کند و خود حالتی مشوشگونه از متن بگیرد، ناگهان سکتهای میخورد و ما وارد یک تشویش و تقابل دیگر میشویم که باید از صفر هم شخصیت و هم خواننده/بیینده شروع کنند و تا باز میخواهند بهاوج برسند، سکتهای دیگر و شروعِ بیهوده و بینتیجهای دیگر و الی اخر. نکتهی دیگر تکرار بیش از اندازهی این چرخهی مذکور است که در نهایت حالتی بسیار ملالآور بهخود میگیرد که خواننده میتواند از آن کشمکشها عبور کند بیآنکه محتوایی را از دست دهد و بیننده میتواند، در اجرا، آنان را بی از دست دادن چیزی نشنود و نبیند. نیز در قسمتی از نمایش که «زن اول» نام خود را میگوید و «زن دوم» میفهمد همنام اوست، با آنکه نمایشنامهنویس میتوانسته از این عطف بهترین و بیشترین استفاده را ببرد، باز بازگشت بههمان تکرارها را بر میگزیند و عملاً این پتانسیل، که بنیهای قویتر از بقیه دارد، پوچ میماند: جعل اسم... بهاین کار چی میگن؟... جعلِ اسم؟!... [...] از خونهی من برو بیرون!.... در انتهای نمایشنامه، از آنجایی که نمایشنامهنویس نتوانسته است پیام و مقصود خود را از طریق سیر روال طبیعی روایت انتقال بدهد و بهمقصد بنشاند، مجبور شده است که آن را از طریق زبان شخصیتِ «زن دوم» توضیح بدهد. یعنی، خودِ نمایشنامهنویس در جلد «زن دوم» رفته و در حدود یک صفحه کامل کلّ چیزی که باید بهآن در صفحات بیشتر، از 29 صفحه!، میرسید و نیز خواننده/بیننده را بهآن میرساند، توضیح دهد و دست خود را کامل رو کند. شاید اگر نویسنده از پتانسیل ایده و داستان و همینطور اختصاص دادن صفحاتی بیش از 29 صفحه حوصله میکرد، با نمایشنامهای پختهترو کاملتر روبرو بودیم و همچنین متن از بلاتکلیفی و شتاب بیمعنی در روایت بیرون میآمد. البته آن حالت شتابِ مضطرب و اضطرابِ شتابناک دو شخصیت با هم و همینطور متن قابل درک است، امّا این قابلیت مهمی بوده که در همان پرشها و تکرارها بیهوده شده و هدر رفته است.