What do you think?


برفهای آبی
پیوتر بِدنارسْکی در سال ۱۹۳۴ در هورسکوسه زاده شد، شهری در لهستان شرقی که در سپتامبر ۱۹۳۹ به اشغال شوروی درآمد. او که طی سالهای جنگ به اتفاق تمام اعضای خانوادهاش به سیبری تبعید شده بود یگانه فرد خانوادهاش بود که زنده ماند. هنگامی که به لهستان بازگردانده شد برای در پیش گرفتن حرفهٔ آموزگاری به تحصیل پرداخت ولی شور دریا او را به ترک معلمی برانگیخت و تمام مدت زندگی حرفهایاش را در نیروی دریاییِ تجاری گذراند.
بدنارسکی همزمان با گذراندن زندگی حرفهای، رمانها و شعرها و داستانهای کوتاه بسیاری آفرید. او داستان برفهای آبی را از خاطرههای دوران کودکی خودش برگرفته است. این همان ماجرای خودش است و از یکایک رویدادهای باورنکردنیاش طنین واقعیت برمیخیزد.
بدنارسکی همزمان با گذراندن زندگی حرفهای، رمانها و شعرها و داستانهای کوتاه بسیاری آفرید. او داستان برفهای آبی را از خاطرههای دوران کودکی خودش برگرفته است. این همان ماجرای خودش است و از یکایک رویدادهای باورنکردنیاش طنین واقعیت برمیخیزد.
174 pages, Paperback
First published January 1, 1996
About the author
Piotr Bednarski
8 books2 followersPiotr Bednarski was born in 1934 in Horeszkowce, a town in Eastern Poland invaded by the Soviets in September 1939.
Deported to Siberia with his family during the war, he was the only survivor of his family.
He returned to Poland after the war and trained to become a teacher, but his passion for the sea ultimately kept him away from teaching: he spent his life working in the Merchant Navy and wrote two books.
Deported to Siberia with his family during the war, he was the only survivor of his family.
He returned to Poland after the war and trained to become a teacher, but his passion for the sea ultimately kept him away from teaching: he spent his life working in the Merchant Navy and wrote two books.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 32 reviews
November 18, 2012
BELLA E LE BESTIE

Che ci fa Pietia Champagnerossovic, figlio dello champagne rosso, perché sua madre lo aveva concepito dopo averne bevuto, Pietia che aveva due splendidi cigni bianchi negli occhi, che ci fa in quel posto dove si vive solo di fame?
E che ci fa sua madre Bella in un posto dove se muori, ma non hai scontato tutta la condanna, non torni a essere libero di essere sepolto in una bara fabbricata col cuore, ma rimani un prigioniero e come tale sei sepolto senza nome e senza tomba insieme agli altri prigionieri?

Che ci fanno questa donna di cui tutti s’innamorano, i puri di spirito e le bestie, e il suo bambino, che non ha ancora dormito con una donna, ma ormai è grande perché ha confidenza con le parole e scrive poesie, ai confini del mondo, nella taiga al limite con la Kolyma?
Lui vorrebbe volare, in alto, per vedere come appare dal cielo questo mondo, ma non serve, perché scrive poesie e perciò vola, più in alto di un aereo, come un angelo, come gli fa notare Saska Senza Gambe.
Lei vorrebbe possedere una bibbia, ma è proibito, è reato.

Questo romanzo, pubblicato nel 1996, è a suo modo autobiografico perché Piotr Bednarski, nato nel 1938 a Oryszkowce, una piccola cittadina della Polonia orientale occupata dai russi, nel settembre del 1939 venne esiliato con la famiglia in Siberia, da dove tornò, solo lui, alla fine del conflitto.
Storia vista ad altezza occhi di bambino: madre e figlio vivono in un villaggio siberiano, il padre invece è in un vicino lager, luogo dal quale è difficile uscire vivo.
La sera la neve della steppa diventa di un blu gelido e mette paura preannunciando la notte.

Il racconto di un’infanzia, della scoperta della bellezza in un luogo dove esiste solo orrore: e quindi, il racconto di un miracolo.
Il racconto di un mondo popolato da mille razze, polacchi, russi, coreani, curdi, estoni, ucraini, armeni, tutti perseguitati da Stalin.
Un libro bellissimo, struggente e straziante, che mi pare abbia avuto poca fortuna - senz'altro meno di quanta ne avrebbe meritata.


Che ci fa Pietia Champagnerossovic, figlio dello champagne rosso, perché sua madre lo aveva concepito dopo averne bevuto, Pietia che aveva due splendidi cigni bianchi negli occhi, che ci fa in quel posto dove si vive solo di fame?
E che ci fa sua madre Bella in un posto dove se muori, ma non hai scontato tutta la condanna, non torni a essere libero di essere sepolto in una bara fabbricata col cuore, ma rimani un prigioniero e come tale sei sepolto senza nome e senza tomba insieme agli altri prigionieri?

Che ci fanno questa donna di cui tutti s’innamorano, i puri di spirito e le bestie, e il suo bambino, che non ha ancora dormito con una donna, ma ormai è grande perché ha confidenza con le parole e scrive poesie, ai confini del mondo, nella taiga al limite con la Kolyma?
Lui vorrebbe volare, in alto, per vedere come appare dal cielo questo mondo, ma non serve, perché scrive poesie e perciò vola, più in alto di un aereo, come un angelo, come gli fa notare Saska Senza Gambe.
Lei vorrebbe possedere una bibbia, ma è proibito, è reato.

Questo romanzo, pubblicato nel 1996, è a suo modo autobiografico perché Piotr Bednarski, nato nel 1938 a Oryszkowce, una piccola cittadina della Polonia orientale occupata dai russi, nel settembre del 1939 venne esiliato con la famiglia in Siberia, da dove tornò, solo lui, alla fine del conflitto.
Storia vista ad altezza occhi di bambino: madre e figlio vivono in un villaggio siberiano, il padre invece è in un vicino lager, luogo dal quale è difficile uscire vivo.
La sera la neve della steppa diventa di un blu gelido e mette paura preannunciando la notte.

Il racconto di un’infanzia, della scoperta della bellezza in un luogo dove esiste solo orrore: e quindi, il racconto di un miracolo.
Il racconto di un mondo popolato da mille razze, polacchi, russi, coreani, curdi, estoni, ucraini, armeni, tutti perseguitati da Stalin.
Un libro bellissimo, struggente e straziante, che mi pare abbia avuto poca fortuna - senz'altro meno di quanta ne avrebbe meritata.

December 10, 2025
چقدر این کتاب را دوست داشتم. داستانی با پسزمینهای از سیبری؛ سرزمینی سرد، پوشیده از برف، با دمای منفی چهل درجه، جنگلهای کاج، کمبود غذا، جنگ و تبعید. کتابی است که واقعاً بر دل خواننده اثر میگذارد، زیرا نویسندهٔ لهستانی آن، پیوتر بدنارسکی، روایت را بر پایهی تجربههای واقعی دوران کودکی خود نوشته است؛ زمانی که در جریان اشغال لهستان توسط شوروی، همراه خانوادهاش به شهری کوچک به نام «تایگا» در مسیر راهآهن سراسری سیبری تبعید میشود.
«برفهای آبی» مجموعهای از داستانهای مرتبط با یکدیگر است؛ داستانهایی که هرچند تلخاند، اما سرشار از امید، دوستی و تلاش برای ادامهی زندگی هستند.
«همان طور كه شوربختى ناگهان سر مى رسد، يخ بندان هم بدون اخطار قبلى از راه رسيد. فقط يك شب برايش كافى بود تا دروازه نقره اش را باز كند و دانه هاى عذاب دهنده اش را همه جا بپاشد. گوش حساس مى توانست پچ پچی را بشنود شبيه به صداى گندمی كه در مجراى آسيابى مى لغزد. معنايش اين بود كه دماى هوا به چهل درجه زير صفر رسيده. برف رنگ آبى به خودش گرفت و مرز بين زمين وآسمان كم رنگ شد. خورشيد، عارى از درخشش و بى بهره از شكوهش، در عالم بى نوایی پرولتاريايى عاطل و باطل بود. سرماى شديد تمام مايع گرم و زندگی بخش آن را مى نوشيد - از آن پس گرمای هيزم، عشق، و جیره روزى سيصد گرم نان آميخته با سلولوز و تیغ ماهی بايد در برابر مرگ از ما دفاع مى كرد. اما مگر نه اينكه دقيقاً وقتى مرگ در درگاه است، وقتى لانه خود را در ما، در درون ما مى سازد، ميل به زندگی بالا می رود و انسان اين توانايى را مى يابد كه كوه ها را فرو بريزد و از میان مردگان برخیزد.»
«برفهای آبی» مجموعهای از داستانهای مرتبط با یکدیگر است؛ داستانهایی که هرچند تلخاند، اما سرشار از امید، دوستی و تلاش برای ادامهی زندگی هستند.
«همان طور كه شوربختى ناگهان سر مى رسد، يخ بندان هم بدون اخطار قبلى از راه رسيد. فقط يك شب برايش كافى بود تا دروازه نقره اش را باز كند و دانه هاى عذاب دهنده اش را همه جا بپاشد. گوش حساس مى توانست پچ پچی را بشنود شبيه به صداى گندمی كه در مجراى آسيابى مى لغزد. معنايش اين بود كه دماى هوا به چهل درجه زير صفر رسيده. برف رنگ آبى به خودش گرفت و مرز بين زمين وآسمان كم رنگ شد. خورشيد، عارى از درخشش و بى بهره از شكوهش، در عالم بى نوایی پرولتاريايى عاطل و باطل بود. سرماى شديد تمام مايع گرم و زندگی بخش آن را مى نوشيد - از آن پس گرمای هيزم، عشق، و جیره روزى سيصد گرم نان آميخته با سلولوز و تیغ ماهی بايد در برابر مرگ از ما دفاع مى كرد. اما مگر نه اينكه دقيقاً وقتى مرگ در درگاه است، وقتى لانه خود را در ما، در درون ما مى سازد، ميل به زندگی بالا می رود و انسان اين توانايى را مى يابد كه كوه ها را فرو بريزد و از میان مردگان برخیزد.»
August 14, 2026
در سال ۱۹۳۹ پس از تقسیم لهستان بین آلمان و شوروی، پتیا به همراه مادرش به یکی از شهرهای کوچک سیبری تبعید شدهاند و پدرش به گولاگ فرستاده شده. مادر او آنقدر زیباست که همه او را زیبایی مینامند و هرکسی او را میبیند، شیفته زیباییاش میشود.
راوی داستان، پتیا، پسربچهای هشتساله است که در فصلهای کوتاه، شبیه داستانهای کوتاه به هم پیوسته، زندگی روزمره مردم و کودکان این شهر تحت کنترل دستگاه امنیت را روایت میکند و از سرما، گرسنگی، دوستیها و شادیهای کوچکشان میگوید.
پتیای کوچک که با عشق و مهر مادرش بزرگ شده، با وجود خشونت و استبدادی که بر زندگی ساکنان آنجا سایه افکنده، اجازه نمی دهد تلخی و سختی روزهای تبعید دنیای کودکیاش را ویران کند. مخفیانه کتاب مقدس میخواند، به شعر پناه میبرد و امید را در دل خود زنده نگه میدارد. باور دارد که حتی در سیاه ترین و تاریک ترین روزها نیز فردا میتواند بهتر باشد و باید زندگی کرد و برای بهتر شدنش تلاش کرد و هرگز تسلیم نشد.
این کتاب که در واقع زندگینامه نویسنده از خاطرات دوران کودکیاش در سیبری است، رنگ و بویی شاعرانه و لطیف و زیبا دارد و با وجود تلخی هایش، حسی از امید و انسانیت و مقاومت را در دل خواننده زنده نگه میدارد.
راوی داستان، پتیا، پسربچهای هشتساله است که در فصلهای کوتاه، شبیه داستانهای کوتاه به هم پیوسته، زندگی روزمره مردم و کودکان این شهر تحت کنترل دستگاه امنیت را روایت میکند و از سرما، گرسنگی، دوستیها و شادیهای کوچکشان میگوید.
پتیای کوچک که با عشق و مهر مادرش بزرگ شده، با وجود خشونت و استبدادی که بر زندگی ساکنان آنجا سایه افکنده، اجازه نمی دهد تلخی و سختی روزهای تبعید دنیای کودکیاش را ویران کند. مخفیانه کتاب مقدس میخواند، به شعر پناه میبرد و امید را در دل خود زنده نگه میدارد. باور دارد که حتی در سیاه ترین و تاریک ترین روزها نیز فردا میتواند بهتر باشد و باید زندگی کرد و برای بهتر شدنش تلاش کرد و هرگز تسلیم نشد.
این کتاب که در واقع زندگینامه نویسنده از خاطرات دوران کودکیاش در سیبری است، رنگ و بویی شاعرانه و لطیف و زیبا دارد و با وجود تلخی هایش، حسی از امید و انسانیت و مقاومت را در دل خواننده زنده نگه میدارد.
May 4, 2018
“L’incubo della mia infanzia erano le tenebre. Le tenebre e Stalin. Le tenebre le sopportavo meglio, perché cominciavano al crepuscolo e finivano all’alba.[…] Invece Stalin, questa geniale spia, era dappertutto. In ogni angolo, su ogni manifesto, perfino nei sogni. Guida, timoniere, padre. Alla luce del giorno lo osservavo spesso per vincere la mia fobia, ma invano. Il terrore non lasciava la mia anima. Non era bello, non aveva calore né negli occhi né nei tratti, ma neppure quella ripugnanza che mi disgustava nel viso di Hitler. Tuttavia avevo l’impressione che diffondesse la lebbra. Così mi diceva il mio istinto. Ed era sicuramente quella la ragione del mio terrore. Stalin seminava morte, contagiava con la morte. Distruggeva la vita, e io volevo tanto vivere”.
August 17, 2026
"به اندازه بدبختی محض اندوهگین بود و نمیتوانست خواب واقعی داشته باشد."
March 31, 2014
Povestea în sine este înduioșătoare, dar stilul narațiunii nu m-a mișcat. Este foarte probabil că dacă aş fi mai religioasă m-aş fi ataşat mai mult de această carte, dar nu sunt. Merită totuși citită pentru a-ţi crea o idee despre dificultăţile unei copilării în Siberia ca inamic al Unuinii Sovietice.
June 24, 2019
After having read in 2017 the 5 star "One day in the life of Ivan Denisovich" by Solzhenitsyn Aleksandr about life in the hell of Goulag, here's another must read book to read about life lived by goulag prisonner's families in Siberian towns guarded by the NVKD.
This story is told through the eyes of an 8 years old Polish boy, son of a father imprisoned in a goulag and based on the life and memories of the author himself. The author transcribed correctly the expressions and behaviors of a child. The novel is more a collection of related short stories. The author describes well the life and death in this open air prison where imminent deaths and prison sentences are common and for any reason. The boy, who onlys knows this cold hell, survives the deaths of his friends and family with hope, dream, friendship and love despite the numerous nightmare experiences he suffered.
This novel gives another kind of story of the criminal and injust legal system of repression installed by Staline and communists.
This story is told through the eyes of an 8 years old Polish boy, son of a father imprisoned in a goulag and based on the life and memories of the author himself. The author transcribed correctly the expressions and behaviors of a child. The novel is more a collection of related short stories. The author describes well the life and death in this open air prison where imminent deaths and prison sentences are common and for any reason. The boy, who onlys knows this cold hell, survives the deaths of his friends and family with hope, dream, friendship and love despite the numerous nightmare experiences he suffered.
This novel gives another kind of story of the criminal and injust legal system of repression installed by Staline and communists.
July 9, 2026
چرا این کتاب اینقدر نادیده مونده؟
دوستش داشتم خصوصن که راویش کودک بود.
دوستش داشتم خصوصن که راویش کودک بود.
November 26, 2023
In Russia numai pasărea cerului e liberă….
Cat de actual
Cat de actual
Read
September 4, 2024récit autobiographique de la déportation de l’auteur en siberie pendant son enfance, je me sens très marquée par la poésie de l’œuvre ; notamment l’analogie entre la beauté de l’amour, de la nature… et la violence du totalitarisme
il y a quelque chose de très dur à passer les « chapitres » de ce récit, car ils sont à la fois un commencement et une fin ; une façon très intelligente d’écrire et de mettre en page que la mort ne prévient pas mais que la vie perdure
j’ai d’ailleurs lu que piotr bednarski était toujours vivant, je me retrouve (encore une fois, vivement des lectures plus joyeuses) emplie d’une compassion immense et d’un sentiment d’intimité très fort
prends garde à toi [piotr], il faut que quelqu’un survive, pour témoigner
ils t’ont assassiné ton père et ta mère
n’oublie jamais rien
moscou ne croit pas aux larmes, et les morts ne reviennent jamais
il y a quelque chose de très dur à passer les « chapitres » de ce récit, car ils sont à la fois un commencement et une fin ; une façon très intelligente d’écrire et de mettre en page que la mort ne prévient pas mais que la vie perdure
j’ai d’ailleurs lu que piotr bednarski était toujours vivant, je me retrouve (encore une fois, vivement des lectures plus joyeuses) emplie d’une compassion immense et d’un sentiment d’intimité très fort
prends garde à toi [piotr], il faut que quelqu’un survive, pour témoigner
ils t’ont assassiné ton père et ta mère
n’oublie jamais rien
moscou ne croit pas aux larmes, et les morts ne reviennent jamais
August 29, 2022
La première fois que j'ai lu ce livre, j'avais 16 ans. Découvert par hasard au stand polonais du salon du livre, j'avais été bouleversée par le récit. Les années ont passé, j'ai perdu ce livre avec beaucoup d'amertume, une envie de le relire mais une peur d'être déçue.
Il y a quelque chose de Romain Gary dans ce récit autobiographique dramatique. C'est si dur de lire la déportation d'un polonais en URSS à travers ses yeux d'enfant. Mais il y a tant de douceur et d'amour dans la voix du jeune narrateur. L'amour inconditionnel qu'il porte à sa mère me bouleverse toujours autant.
Il y a quelque chose de Romain Gary dans ce récit autobiographique dramatique. C'est si dur de lire la déportation d'un polonais en URSS à travers ses yeux d'enfant. Mais il y a tant de douceur et d'amour dans la voix du jeune narrateur. L'amour inconditionnel qu'il porte à sa mère me bouleverse toujours autant.
September 3, 2018
Ho terminato questo romanzo qualche giorno fa ma ho aspettato a commentarlo, mi ha lasciato troppa tristezza addosso. L'io narrante è Pietia, bimbo polacco esiliato con la madre in un villaggio in Siberia, vicino al gulag dove il padre è stato deportato. La sua infanzia è narrata dal suo punto di vista di bambino, risultando se possibile ancora più cruda e straziante. La sua unica salvezza è la straordinaria bellezza della madre, Bella (originalità), dote grazie alla quale riescono a sopravvivere in quella landa desolata e gelida. Eppure, tra l'orrore di omicidi, suicidi, sparizioni, sofferenze fisiche e psicologiche varie, Pietia scopre l'amore per le parole, per la lettura, per la scrittura, per la poesia. Ha del miracoloso, se si pensa poi che il romanzo è in parte autobiografico. Poverino. Non credo purtroppo in Italia sia di facile reperibilità, era stato pubblicato dalla e/o almeno una decina d'anni fa.
March 3, 2020
"Entendí con meridiana claridad que, también en estas cuestiones, debíamos diferenciarnos de los bolcheviques. Ello saben matar pero no son capaces (seguramente por miedo) de enterrar a sus victimas de forma humana".
Un libro conmovedor, siempre una historia de este tamaño vista desde los ojos de un niño tienda a magnificar todo bueno y malo, entre toda la miseria humana que se percata en la obra también esta su contrapeso en la bondad y el amor que son parte de nosotros y nos hacen luchar aunque tengamos todo en contra.
Un libro conmovedor, siempre una historia de este tamaño vista desde los ojos de un niño tienda a magnificar todo bueno y malo, entre toda la miseria humana que se percata en la obra también esta su contrapeso en la bondad y el amor que son parte de nosotros y nos hacen luchar aunque tengamos todo en contra.
July 11, 2014
This is a book I really liked. You can feel the emotions floating through the pages, the anger, the pain and the resentment.
I find that the end is interesting, has a twist but that it's a bit rushed, maybe?
All in all I enjoyed the book.
I find that the end is interesting, has a twist but that it's a bit rushed, maybe?
All in all I enjoyed the book.
July 18, 2024
"Seul un être humain peut survivre aux camps de Kolyma. Aucun animal ne pourrait subsister dans ces conditions. "
"Ce cercueil, ciselé avec piété, me disait aussi que personne n'avait le droit de faire l'œuvre de la mort à la place de celle-ci, qu'elle n'avait pas besoin de mercenaires. Qu'il fallait préserver la vie et laisser la mort à la mort"
" Ma mère éclata en sanglots. Nous nous enlaçâmes très fort, et restâmes ainsi un long moment. Je sentis qu'elle voulait dire quelque chose et pourtant elle se retenait. Elle serra plus fort ma tête sur sa poitrine, comme pour me cacher sous son cœur, à l'abri des regards. Puis elle se reprit aussi soudainement qu'elle avait éclaté en sanglot.
"Je sais tout de toi (et elle me serra la main pour m'apaiser). Nous serons bien ensemble, tu verras. Moi aussi, je vis selon mon cœur."
"Ce cercueil, ciselé avec piété, me disait aussi que personne n'avait le droit de faire l'œuvre de la mort à la place de celle-ci, qu'elle n'avait pas besoin de mercenaires. Qu'il fallait préserver la vie et laisser la mort à la mort"
" Ma mère éclata en sanglots. Nous nous enlaçâmes très fort, et restâmes ainsi un long moment. Je sentis qu'elle voulait dire quelque chose et pourtant elle se retenait. Elle serra plus fort ma tête sur sa poitrine, comme pour me cacher sous son cœur, à l'abri des regards. Puis elle se reprit aussi soudainement qu'elle avait éclaté en sanglot.
"Je sais tout de toi (et elle me serra la main pour m'apaiser). Nous serons bien ensemble, tu verras. Moi aussi, je vis selon mon cœur."
This entire review has been hidden because of spoilers.
January 14, 2025
Absolument sublime, d'une force inouïe
Comme toujours de malheur, le gel arriva sans prévenir. Il suffit d’une seule nuit pour qu’il ouvrît son portail d’argent et semât soigneusement partout ses graines mortifères. Une oreille sensible pouvait percevoir un chuchotis comme celui du blé qui glisse dans la goulotte d’un moulin. Ceci signifiait que la température était tombée en dessous de moins quarante degrés. La neige se fit bleue et la limite entre terre et ciel s’estompa. Le soleil, dépouillé de sa splendeur et privé de son éclat, végétait désormais dans une misère prolétarienne.
December 20, 2025
مدتهاست ریویو نمینویسم وقتی کتابی رو میخونم. چون نه تمرکز لازم رو دارم نه گاهی وقتش رو. ولی با از اونجایی که این کار رو همیشه دِلی انجام دادم و این کتاب هم لطافت خاصی داشت دوست داشتم این طلسم رو بشکونم.
برای من "زیبایی" آشنا بود. "همدست" آشنا بود و خوندن کتابهایی از شرایط سخت گولاگ که علی رغم وحشت و سختی شرایط اندک امیدی رو در دل زنده نگه میدارن همواره میچسبه.
این ریویو رو نوشتم تا رفاقتهای تو این کتاب، رابطه مادر فرزندی و عشق به تانیا یادم بمونه.
برای من "زیبایی" آشنا بود. "همدست" آشنا بود و خوندن کتابهایی از شرایط سخت گولاگ که علی رغم وحشت و سختی شرایط اندک امیدی رو در دل زنده نگه میدارن همواره میچسبه.
این ریویو رو نوشتم تا رفاقتهای تو این کتاب، رابطه مادر فرزندی و عشق به تانیا یادم بمونه.
July 9, 2018
L'écriture n'est pas intéressante, trop plate à mon goût, et certains bouts virent aux excès de mièvrerie ou de théâtralité, mais le fond de l'histoire est fascinant: un coup d'oeil sur les camps de déportation et goulags dans l'URSS des années 30...
December 29, 2018
Příběh chlapce (vypraveč), který žije s matkou ve vyhnanství na ruském východě.
Nesmírně silný příběh.
Malost některých lidí.
A velikost jiných.
Nesmírně silný příběh.
Malost některých lidí.
A velikost jiných.
January 15, 2022
Stunning writing and very moving story.
November 28, 2023
De lo mejor que he leído este año. Una manera limpia, hermosa e implacable de contar una verdad propia. Genial!
October 27, 2024
Me recuerda ligeramente a la escritura de Dostoyevski. Un libro muy emotivo, no deja indiferente. Puedes ver la crueldad comunista y la guerra desde los ojos de un niño
August 8, 2025
4,5 crazy how this is literally my grandma’s story…
December 29, 2025
one of my favorite books.
March 9, 2026
Gulag from a child's perspective. Worth a read.
September 7, 2022
Este libro fue interesante, aunque me parece le faltaba potencia, creo que muchas partes me pareció muy forzado, como que busca muy explícitamente generar sentimientos de indignación y eso hace que pierda naturalidad, por lo menos en mi me provocó un poco de cansancio.
April 5, 2024
L'auteur, jeune garçon polonais, nous raconte la déportation de ses parents et la sienne en Sibérie. De nombreux passages poétiques sont à relever. Par de petites touches, il décrit la vie quotidienne du peuple déporté dans la taïga, le froid et la neige; sous la peur des répressions soviétiques et des déportations au Goulag. Ce récit est aussi un hymne à sa mère qui possède une fascinante beauté.
Autobiographie qui m'a touchée et rappelée tous ces témoignages sur la déportation dans les camps de la Kolyma (Les vaincus, Soljenitsyne...). Malgré la pauvreté, la faim et l'obscurité, l'auteur trouve en toutes choses de la poésie et des parcelles de lumière. C'est un récit tendre et très touchant.
"Les ténèbres furent le cauchemar de mon enfance.
Les ténèbres et aussi Staline. Je supportais mieux les ténèbres : elles avaient un début au crépuscule, et une fin à l’aube, et elles n’avaient pas toujours l’opacité des ténèbres bibliques. Tandis que Staline, ce voyeur génial, était partout. À tous les coins de rue, sur toutes les affiches, jusque dans nos rêves. Le guide, le timonier, le père. Souvent, j’essayais de le fixer en pleine lumière pour vaincre ma phobie. En vain. La terreur ne me lâchait pas l’âme.
Il n’était pas beau, je ne trouvais nulle chaleur ni dans ses yeux ni dans ses traits ; cependant il m’était moins repoussant que le visage de Hitler. J’avais néanmoins la sensation qu’il répandait la lèpre ; mon instinct me le suggérait. Là était probablement la source de ma peur. Staline était mortifère, il répandait la mort. Il détruisait la vie, et moi, j’avais une telle envie de vivre ! En dépit de ma misère, en dépit de la faim. À tout prix, voir le ciel bleu, les oiseaux insouciants, l’herbe éternelle. Je me précipitais toujours dans les maisons où un enfant venait de naître. Regarder un nouveau-né m’était une grande émotion, voire une révélation. On me laissait entrer partout, toucher le petit de l’homme, on disait que j’avais un bon toucher, un bon regard. J’accourais voir les nouveau-nés par crainte de Staline. Je quêtais auprès d’eux le courage et la consolation, car la vue de ces êtres vulnérables et fragiles m’apportait un tel sentiment de sécurité que parfois je cessais de croire à la mort".
" La température était tombée en dessous de moins quarante degrés. La neige se fit bleue et la limite entre terre et ciel s'estompa. le soleil, dépouillé de sa splendeur et privé de son éclat, végétait désormais dans une misère prolétarienne. le froid vif buvait toute sa chaude et vivifiante liqueur - désormais seuls le feu de bois, l'amour et trois cents grammes quotidiens d'un pain mêlé de cellulose et d'arêtes de poisson devaient nous défendre contre la mort. "
Autobiographie qui m'a touchée et rappelée tous ces témoignages sur la déportation dans les camps de la Kolyma (Les vaincus, Soljenitsyne...). Malgré la pauvreté, la faim et l'obscurité, l'auteur trouve en toutes choses de la poésie et des parcelles de lumière. C'est un récit tendre et très touchant.
"Les ténèbres furent le cauchemar de mon enfance.
Les ténèbres et aussi Staline. Je supportais mieux les ténèbres : elles avaient un début au crépuscule, et une fin à l’aube, et elles n’avaient pas toujours l’opacité des ténèbres bibliques. Tandis que Staline, ce voyeur génial, était partout. À tous les coins de rue, sur toutes les affiches, jusque dans nos rêves. Le guide, le timonier, le père. Souvent, j’essayais de le fixer en pleine lumière pour vaincre ma phobie. En vain. La terreur ne me lâchait pas l’âme.
Il n’était pas beau, je ne trouvais nulle chaleur ni dans ses yeux ni dans ses traits ; cependant il m’était moins repoussant que le visage de Hitler. J’avais néanmoins la sensation qu’il répandait la lèpre ; mon instinct me le suggérait. Là était probablement la source de ma peur. Staline était mortifère, il répandait la mort. Il détruisait la vie, et moi, j’avais une telle envie de vivre ! En dépit de ma misère, en dépit de la faim. À tout prix, voir le ciel bleu, les oiseaux insouciants, l’herbe éternelle. Je me précipitais toujours dans les maisons où un enfant venait de naître. Regarder un nouveau-né m’était une grande émotion, voire une révélation. On me laissait entrer partout, toucher le petit de l’homme, on disait que j’avais un bon toucher, un bon regard. J’accourais voir les nouveau-nés par crainte de Staline. Je quêtais auprès d’eux le courage et la consolation, car la vue de ces êtres vulnérables et fragiles m’apportait un tel sentiment de sécurité que parfois je cessais de croire à la mort".
" La température était tombée en dessous de moins quarante degrés. La neige se fit bleue et la limite entre terre et ciel s'estompa. le soleil, dépouillé de sa splendeur et privé de son éclat, végétait désormais dans une misère prolétarienne. le froid vif buvait toute sa chaude et vivifiante liqueur - désormais seuls le feu de bois, l'amour et trois cents grammes quotidiens d'un pain mêlé de cellulose et d'arêtes de poisson devaient nous défendre contre la mort. "
August 18, 2013
J’avais craqué sur ce livre lors d’une de mes nombreuses visites chez Virgin… (Entre parenthèse qu’est ce que ça me manque…), mais je n’avais pas pris le temps de le lire. C’éra una Volta a choisi ce livre dans ma PAL, pour le challenge livra’deux pour Pal’addict, auquel on participe toutes les deux en binôme, et par conséquent, le mal est réparé, j’ai enfin pu découvrir ce court roman autobiographique.
Ce livre est un petit bijou à découvrir, il est construit à la façon d’un recueil de nouvelles, mettant en scène les habitants d’un camp en Sibérie proche d’un goulag, durant l’ère Stalinienne. La vie est difficile au camp, les habitants sont très pauvres, souffre de la famine, du froid glacial, de l’absence des proches envoyé au goulag, que ce soit un père, un mari, un frère, un fils. La peur de la dénonciation est omniprésente. Mais malgré ce climat géographique et politique hostile, les habitants arrivent à survivre de petites joies. Ils essaient de trouver des petits bonheurs.
Les enfants sont très présents dans le récit, et en particulier le narrateur, Petia, jeune garçon de dix ans, qui vit seule avec sa mère, surnommée Beauté. Son père est au goulag. Petia est un jeune garçon qui n’a pas froid aux yeux et qui n’a pas peur d’affronter son destin. Je me suis énormément attaché à ce petit homme qui prend la vie du bon côté.
Mais ce livre, même s’il transmet au lecteur de petites joies par ses descriptions presque poétiques, reste un livre sombre, énormément de personnages disparaîtront d’une manière ou d’une autre, l’injustice est le lot quotidien de ces habitants. L’auteur arrive admirablement bien à nous faire ressentir l’ambiance de l’époque en Sibérie. Il faut dire qu’il est lui même rescapé de ces camps, je ne sais pas qu’elle est la part de romancé dans ce livre, mais on sent bien que ce roman comporte une grosse partie de vécu.
Ce livre court mérite véritablement qu’on le découvre, vous savez ce qu’il vous reste à faire !
Il a été publié en 2008 aux Editions Le livre de Poche.
http://milleetunepages.com/2013/08/27...
Ce livre est un petit bijou à découvrir, il est construit à la façon d’un recueil de nouvelles, mettant en scène les habitants d’un camp en Sibérie proche d’un goulag, durant l’ère Stalinienne. La vie est difficile au camp, les habitants sont très pauvres, souffre de la famine, du froid glacial, de l’absence des proches envoyé au goulag, que ce soit un père, un mari, un frère, un fils. La peur de la dénonciation est omniprésente. Mais malgré ce climat géographique et politique hostile, les habitants arrivent à survivre de petites joies. Ils essaient de trouver des petits bonheurs.
Les enfants sont très présents dans le récit, et en particulier le narrateur, Petia, jeune garçon de dix ans, qui vit seule avec sa mère, surnommée Beauté. Son père est au goulag. Petia est un jeune garçon qui n’a pas froid aux yeux et qui n’a pas peur d’affronter son destin. Je me suis énormément attaché à ce petit homme qui prend la vie du bon côté.
Mais ce livre, même s’il transmet au lecteur de petites joies par ses descriptions presque poétiques, reste un livre sombre, énormément de personnages disparaîtront d’une manière ou d’une autre, l’injustice est le lot quotidien de ces habitants. L’auteur arrive admirablement bien à nous faire ressentir l’ambiance de l’époque en Sibérie. Il faut dire qu’il est lui même rescapé de ces camps, je ne sais pas qu’elle est la part de romancé dans ce livre, mais on sent bien que ce roman comporte une grosse partie de vécu.
Ce livre court mérite véritablement qu’on le découvre, vous savez ce qu’il vous reste à faire !
Il a été publié en 2008 aux Editions Le livre de Poche.
http://milleetunepages.com/2013/08/27...
November 28, 2022
Este libro no me terminó de atrapar, me parece que la historia no termina de fluir
Displaying 1 - 30 of 32 reviews






























