کتاب را اگر خریدم، به خاطر همین جلد بود. و الحق انتظاراتم را برآورده کرد.
بخش انتهایی کتاب که نظریات مطرح شده را بر روی داستان های مختلف پیاده می کند را نخواندم. اشتیاق داشتم که جلد سوم را شروع کنم. بعداً بر می گردم و این بخش را هم می خوانم.
داستان کوتاه و شعر غنایی
نظریه اصلی که نویسنده در این جلد مطرح می کند، این است که بر خلاف تصور عموم، داستان کوتاه ارتباط زیادی با رمان ندارد. عموم مردم فکر می کنند هر کس می خواهد رمان نویس شود ابتدا باید مدتی داستان کوتاه بنویسد، انگار داستان کوتاه نسخه ساده و دم دستی رمان است. در حالی که نویسنده با آوردن نظریات منتقدان مختلف و مثال های مختلف از داستان نویس های ایرانی و غیر ایرانی، نشان می دهد که داستان کوتاه، مخصوصاً داستان کوتاه مدرن، گونهٔ ادبی ای به کلی مجزا از رمان است، و بیشتر به شعر، آن هم شعر غنایی (نه حماسی) نزدیک است تا رمان. داستان کوتاه همچون شعر غنایی، در نهایت ایجاز است و زبانی صناعتمند و مشحون از صور خیال دارد، همین طور بیشتر سویهای ذهنی و درونی دارد و افکار و احساسات شخصیت اصلی را محور قرار می دهد نه اتفاقات عینی و بیرونی را.
با توجه به این تشابه داستان کوتاه و شعر، نویسنده می گوید داستانی موفق است که همچون شعر هیچ احساسی را به صراحت نام نبرد، بلکه به طور تلویحی آن احساس را به ذهن خواننده متبادر کند، تنها با ذکر کردن برخی جنبه های واقعیت مشهود که دارای بار عاطفی خاصی هستند و لذا می توانند امر ناگفته ای را به طور غیر مستقیم نشان دهند. بدین ترتیب نویسنده اجازه می دهد تا وصف آن واقعیت مشهود، خودْ احساس خاصی را در خواننده بر انگیزد.
داستان کوتاه و نقاشی امپرسیونیستی
در نیمهٔ دوم کتاب، نویسنده نظریهٔ دیگری را مطمح نظر خود می سازد: تشابه میان داستان کوتاه مدرن و نقاشی، آن هم نقاشی امپرسیونیستی.
در نقاشی امپرسیونیستی، نقاش دیگر به یک واقعیت صریح و واضح، پیراسته از هر گونه برداشت و دیدگاه شخصی، اعتقاد ندارد. او می داند که هر واقعیت، ناگزیر از یک دید خاص، از یک منظر خاص دیده شده، و به جای تلاش برای پنهان کردن این منظر و دیدگاه شخص ناظر، به جای این که وانمود کند واقعیت محض را می کشد، می کوشد این دیدگاه شخصی را در نقاشیاش به نمایش بگذارد.
همچنین، در واقعیت جزئیات بی شماری وجود دارد و نقاشی کردن تمام این جزئیات ما را از دیدن یک خصوصیت زیبا و معنادار در میان هیاهوی جزئیات بی اهمیت غافل می کند. مثلاً حالت گنگ نور در یک بندر مهآلود به هنگام گرگ و میش صبح، ممکن است میان جزئیات بندر، کشتی ها و آدم ها و اسکله ها، نادیده بماند و نتواند احساس خاص خودش را در جان بیننده بنشاند. نقاشی امپرسیونیستی می کوشد این جزئیات زاید واقعیت را تا جای ممکن حذف کند تا آن یک خصوصیت زیبا یا معنادار، مجال خودنمایی پیدا کند و بتواند آن احساس خاص را به مخاطب انتقال دهد.
داستان کوتاه مدرن نیز مانند نقاشی امپرسیونیستی جهان را نه از دید عینی و بی طرف، بلکه با تأکید بر دیدگاه و برداشت های ذهنی شخصیت اصلی باز می نمایاند. همچنین پیرنگ داستان کوتاه مدرن، شبیه به نقاشی امپرسیونیستی، به منظور رسیدن به تجربهٔ احساسی غنی از ذات یک واقعه و درک عمیق معنای آن، زواید و جزئیات واقعه را تا جای ممکن حذف می کند. دو پیرنگ رایج در داستانهای مدرن، «پیرنگ حذفی» و «پیرنگ استعاری» است. در «پیرنگ حذفی» نویسنده مقدمات و زمینه های داستان و سرگذشت شخصیت را حذف می کند، و تنها یک صحنهٔ حاوی معنا را نگه می دارد که تمام این سرگذشت را غیرمستقیم بازگو می کند. مثلاً در داستان «گِل رُس» نوشتهٔ جیمز جویس، زن بزرگسالی که هنوز ازدواج نکرده و همیشه حسرت دوست داشته شدن دارد، نشان داده می شود که در یک مهمانی شعری را اشتباه می خواند و مصرعی به شعر اضافه می کند که به این حسرتش برای دوست داشته شدن اشاره دارد. فقط همین، بدون هیچ توضیح زایدی از سوی نویسنده.
در «پیرنگ استعاری» بخشی از داستان حذف می شود و به جایش استعارهای می نشیند که در ظاهر ارتباطی با وقایع داستان ندارد، اما در لایهٔ استعاری داستان را تکمیل می کند.
مثلاً در داستانی از ریموند کارور، زن و شوهری پس از نزاعی شدید به خواب می روند، و نیمه شب با سر و صدا بر می خیزند و از پنجره می بینند چند اسب سفید وارد حیاط شده اند و دارند گل های باغچه را می خورند. هر دو مبهوت زیبایی این صحنه می شوند و داستان به پایان می رسد. این صحنهٔ زیبا جایگزین استعاری پایان احتمالی نزاع زن و شوهر، با یک تجربهٔ مشترک زیبا (شاید عشقورزی) است.