Jump to ratings and reviews
Rate this book

حکمت مشاء

Rate this book
«حكمت مشاء» از سه مجموعه ی شعر «جمهور»، «چند پرنده مانده به مرگ» و «مثل اروند از در مخفی» گزینش شده

114 pages, ebook

2 people want to read

About the author

بهزاد خواجات

6 books3 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
2 (33%)
3 stars
3 (50%)
2 stars
0 (0%)
1 star
1 (16%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
February 10, 2020
*بهزاد خواجات/ حکمتِ مشاء*
...
تو اینجایی
تو سخت اینجایی
و راه شیری
از گریبان‌ات
آنقدر ادامه دارد
که پرهای سوخته
جنگل را
اسم تازه‌ای کرده‌است
نزد تو می‌آیم
.
در این مه
بیشتر نمی‌توان دید
.
دست می‌دهیم و در اولین کوچه گم می‌شویم
.
الغرض که این بهار
صرع فرشته ای سبز است
که رنج می کشد برای شادی ما
.
ما با امکان پرنده شدن
تمام آسمان را دویدیم
ما انتخاب نکردیم، انتخاب شدیم
.
شب خوش رفیق من
در عمارت‌های پله‌های مه‌آلود
.
چین های پیشانی‌اش را با خود
به وعده گاه بیاور
.
بر میز بطری‌های مه‌آلود
یک صندلی برایت خالی می‌گذارم
.
نمی‌ترسیم و تا پایان قرن
در هم خیره می‌مانیم
.
با هم حرف می‌زنیم
از پشت پروانه‌هایی که از پشت بالهایشان رویاهای فراموش جهان چکه می کند.
.
خونِ خرمایی‌ات را با خود به وعده‌گاه بیاور
.
و پرندگان
با سایه ی آسمانی خود دوست میشوند
‌.
در زیر چتر درختان
ما از اندوه آسمان خیس نخواهیم شد
.
سفر یعنی درنگ
میان دو بوسه از لبِ مادر
.
اما ما کجا بودیم؟
اسب بالداری از مه
که با قلبی تؤامان کوشش داشت
انسان ھای شکسته جمع کند
و باز به ھم بچسباند.
ما کجا بودیم؟
دستی بلند شده به سلام
که میان جرز دیوارھا
ھنوز نیت خود را ادامه می دھد.
.
شب:
گیسویی سیاه و فلزی
درھم پیچان و گران سنگ.
شب:
جنازه ھایی تبخیر شده در انسداد ھوا.
شب:
مردی که با آخرین پیاله چھره می شوید
و من که با این ھمه کتیبه
که بر پایم بسته اند
سنگین سنگین به سوی تو می آیم
تا به تابش یگانه ی پوست ات اعتماد کنم.
.
می خواھم در این فرصت کوتاه
که جلاد دارد سیگار دود می کند
با تو حرف بزنم.
از این گلوله ی سربی
که در گلویم بزرگ و بزرگ تر می شود
تا نام جھان به خود بگیرد.
.
آیا برای این که دست بریده ام را باور کنی
باید دست دیگرم را نشان ات دھم
که خنجر گرفته و خونین است؟
.
ماه کج می تابد
و نمی داند با لکه ھایش چه کند
و من نمی توانم برای جھان ام
که معطل
در اتاق انتظار نشسته است،
تصمیمی بگیرم.
.
از تو دور می شوم
آن قدر دور که وقتی آسمان بالای سرت
به ناگاه می شکند
و زمین از زیر تو خود را کنار می کشد
این جا نباشم.
دور می روم، دور...
.
و آن رختِ عروسی که تھی رھسپار ابد بود
دوشیزه ای می جست
که سپیدی اش را تاب آورد
.
جھان، سخت سھل بود و ممتنع
و نوشیدن آب ـ حتا ـ
فلسفه ای مطالبه می کرد.
.
اگر از تابوت پا می شوم
تنھا برای این است
کھ به جھان نشسته در چشم ات
سلامی بگویم و دوباره بمیرم.
.
نیمه ی مرداد
نیمه ی مرداد زنی است
که از عشق ھای جوانی
تنھا برایش اجاق گازی مانده
ھدین ی او که شویش خطاب می کند.
.
در اتوبانی بزرگ
ترا ـ که شعرم را خوانده ای ـ
در یک تصادف فجیع کشته ام
.
او که سرخی تمشک را یادم داد
گفته بود ھر روز در آینه
به تصویر خود آن گونه رسمی سلام کن
که فکر نکند با تو نسبتی دارد
.
تا کسی به یاد آورد
که در آفتابی ترین روز جھان ھم
سایه ای نداشته است.
.
چند واژه ی دیگر به انتھا باقی است؟
ُ که شنبه باشد و زن باشد و
شعر و چای و باقی مطلب
اما دست تو بر رطوبت مرگ بنشیند
.
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.