*بهزاد خواجات/ حکمتِ مشاء* ... تو اینجایی تو سخت اینجایی و راه شیری از گریبانات آنقدر ادامه دارد که پرهای سوخته جنگل را اسم تازهای کردهاست نزد تو میآیم . در این مه بیشتر نمیتوان دید . دست میدهیم و در اولین کوچه گم میشویم . الغرض که این بهار صرع فرشته ای سبز است که رنج می کشد برای شادی ما . ما با امکان پرنده شدن تمام آسمان را دویدیم ما انتخاب نکردیم، انتخاب شدیم . شب خوش رفیق من در عمارتهای پلههای مهآلود . چین های پیشانیاش را با خود به وعده گاه بیاور . بر میز بطریهای مهآلود یک صندلی برایت خالی میگذارم . نمیترسیم و تا پایان قرن در هم خیره میمانیم . با هم حرف میزنیم از پشت پروانههایی که از پشت بالهایشان رویاهای فراموش جهان چکه می کند. . خونِ خرماییات را با خود به وعدهگاه بیاور . و پرندگان با سایه ی آسمانی خود دوست میشوند . در زیر چتر درختان ما از اندوه آسمان خیس نخواهیم شد . سفر یعنی درنگ میان دو بوسه از لبِ مادر . اما ما کجا بودیم؟ اسب بالداری از مه که با قلبی تؤامان کوشش داشت انسان ھای شکسته جمع کند و باز به ھم بچسباند. ما کجا بودیم؟ دستی بلند شده به سلام که میان جرز دیوارھا ھنوز نیت خود را ادامه می دھد. . شب: گیسویی سیاه و فلزی درھم پیچان و گران سنگ. شب: جنازه ھایی تبخیر شده در انسداد ھوا. شب: مردی که با آخرین پیاله چھره می شوید و من که با این ھمه کتیبه که بر پایم بسته اند سنگین سنگین به سوی تو می آیم تا به تابش یگانه ی پوست ات اعتماد کنم. . می خواھم در این فرصت کوتاه که جلاد دارد سیگار دود می کند با تو حرف بزنم. از این گلوله ی سربی که در گلویم بزرگ و بزرگ تر می شود تا نام جھان به خود بگیرد. . آیا برای این که دست بریده ام را باور کنی باید دست دیگرم را نشان ات دھم که خنجر گرفته و خونین است؟ . ماه کج می تابد و نمی داند با لکه ھایش چه کند و من نمی توانم برای جھان ام که معطل در اتاق انتظار نشسته است، تصمیمی بگیرم. . از تو دور می شوم آن قدر دور که وقتی آسمان بالای سرت به ناگاه می شکند و زمین از زیر تو خود را کنار می کشد این جا نباشم. دور می روم، دور... . و آن رختِ عروسی که تھی رھسپار ابد بود دوشیزه ای می جست که سپیدی اش را تاب آورد . جھان، سخت سھل بود و ممتنع و نوشیدن آب ـ حتا ـ فلسفه ای مطالبه می کرد. . اگر از تابوت پا می شوم تنھا برای این است کھ به جھان نشسته در چشم ات سلامی بگویم و دوباره بمیرم. . نیمه ی مرداد نیمه ی مرداد زنی است که از عشق ھای جوانی تنھا برایش اجاق گازی مانده ھدین ی او که شویش خطاب می کند. . در اتوبانی بزرگ ترا ـ که شعرم را خوانده ای ـ در یک تصادف فجیع کشته ام . او که سرخی تمشک را یادم داد گفته بود ھر روز در آینه به تصویر خود آن گونه رسمی سلام کن که فکر نکند با تو نسبتی دارد . تا کسی به یاد آورد که در آفتابی ترین روز جھان ھم سایه ای نداشته است. . چند واژه ی دیگر به انتھا باقی است؟ ُ که شنبه باشد و زن باشد و شعر و چای و باقی مطلب اما دست تو بر رطوبت مرگ بنشیند .