Rashomon (1950), The Seven Samurai (1954), and Ran (1985), set in feudal Japan of director Akira Kurosawa, greatly influenced American and European filmmaking.
This producer, screenwriter, and editor, regarded of the most important and influential in the history of cinema, directed thirty in a career, spanning 57 years.
Following a brief stint as a painter, Kurosawa entered the industry in 1936. After years of working as an assistant and scriptwriter, he made his debut in 1943 during World War II with the popular action film Sanshiro Sugata, also known as Judo Saga. After the war, the critically acclaimed Drunken Angel (1948), in which Kurosawa cast then-unknown actor Toshirō Mifune in a starring role, cemented the reputation of the most important young filmmakers in Japan. The two men went to collaborate on another 15 films.
Rashomon, which premiered in Tokyo in August 1950, and which also starred Mifune, on 10 September 1951 surprisingly won the golden lion at the Venice film festival and was subsequently released in Europe and North America. The commercial and critical success opened up western markets for the first time to the products of the industry, which in turn led to international recognition for other artists. Throughout the 1950s and early 1960s, Kurosawa included a number of highly regarded films, such as Ikiru (1952) and Yojimbo (1961). After the mid-1960s, his much less prolific later work, including his penultimate epic, Kagemusha (1980), continued to win awards, including the Palme d'Or, more often abroad.
In 1990, he accepted the academy award for lifetime achievement. Posthumously, AsianWeek magazine and Cable News Network named him "Asian of the century" in the "arts, literature, and culture" category and cited him as "one of the [five] people who contributed most to the betterment of Asia in the past 100 years."
در «سریر خون»، صدای باد از لابهلای مه میوزد؛ نه برای خنککردن، که برای درهمپیچیدن سرنوشت. آکیرا کوروساوا، با جسارتی خیرهکننده، تراژدی شکسپیر را از دشتهای سرد اسکاتلند بیرون میکشد و آن را در دل ژاپن فئودال، زیر سایهٔ دیوارهای سنگی و قلعههای بیرحم، بازآفرینی میکند. اما این بازآفرینی صرفاً جابهجایی جغرافیایی نیست؛ کوروساوا «مکبث» را میگیرد و بدلش میکند به افسانهای شرقی درباره سرنوشت، جنون، و بیهودگی قدرت.
در این فیلم، نامها تغییر کردهاند، اما ارواح همان ارواحاند. واشیزو، معادل ژاپنی مکبث، سامورایی وفاداریست که پس از پیروزی در میدان جنگ، از دهان روحی در دل جنگل، پیشگویی قدرت میشنود. این وعده، او را در خود فرو میبرد، اما آنچه به کابوس بدلش میکند، نه روح است و نه دشمن، بلکه همسرش: آساجی، زنی بیچهره، آرام، سرد و بیرحم، که دیالوگهایش مثل تیغ از دل سکوت عبور میکند. آساجی، از قویترین شخصیتهای زن در سینمای کوروساواست؛ زنی که با نجابت مرگبارش، مرد را به زانو در میآورد، نه با فریاد، که با نگاه.
فیلم با تصویری آغاز میشود از مه، دشت، و قلعهای که در دل هیچکجا ایستاده. این مه، فقط فضای بیرونی نیست؛ مهیست که ذهن شخصیتها را فرا گرفته، مهی که در آن حقیقت، اخلاق، و آینده دیده نمیشود. و باد — آن باد بیوقفه و سنگین — در تمام فیلم حضور دارد؛ انگار طبیعت، مثل یونان باستان، در مقابل بلندپروازی انسان به تماشا نشسته.
یکی از شاهکارهای کوروساوا در این فیلم، استفاده از عناصر تئاتر نو ژاپنیست: بازیها، بهویژه بازی توشیرو میفونه در نقش واشیزو، آگاهانه اغراقشدهاند. حرکات، چهرهها، فریادها، همه حالتی آیینی دارند. اینجا با روانشناسی شخصیت سروکار نداریم؛ با اسطورهای مواجهایم که دارد بر صحنهٔ تراژدی به رقص مرگ درمیآید. همین شیوهٔ بیان، باعث میشود که «سریر خون» نه فقط اقتباسی سینمایی، که بازآفرینی آیینی یک تراژدی جهانی باشد.
صحنههای نبرد، طراحی بصری قلعهها، بازی با نور و سایه، و مهمتر از همه، سکانس پایانی فیلم، جایی که باران تیرها به واشیزوی خائن هجوم میبرد، از بهیادماندنیترین لحظات تاریخ سینماست. این مرگ، نه یک شکست، که تجسم فیزیکی تقدیر است: او میداند پایانش همین است، ولی هیچگاه نمیتواند از آن بگریزد. انگار خود فیلم، از همان ابتدا میدانسته که قرار است با مرگ تمام شود.
موسیقی فیلم، کوبهای، تکرارشونده و پر از اضطراب است. مثل ضربان قلبی که بهزودی متوقف خواهد شد. این صدا، در کنار سکوتهای مرگبار صحنهها، فیلم را به تعزیهای بیکلام بدل میکند.
کوروساوا، برخلاف بسیاری از فیلمسازانی که شکسپیر را صرفاً اجرا میکنند، در «سریر خون» او را تفسیر میکند. از مکبث یک سامورایی میسازد، اما نه برای بومیسازی اثر، بلکه برای نشاندادن اینکه قدرت، جنون، و سقوط، جهانیاند؛ در هر زمان، در هر سرزمین، و با هر زبان.
و در پایان، قلعهای خالی بر فراز مه باقی میماند، و صدای بادی که همچنان میوزد. گویی هیچچیز، هیچگاه رخ نداده است. فقط اشباحاند که داستان را به یاد دارند.