محمدعلی جمالزاده در ستایش این اثر می گوید: کتاب تفریحات شب بنظر من بهترین کتابی است،که به فارسی، در خصوص اوضاع و کیفیات ایران نوشته شده است. تفریحات شب مانند آبی که در کوهستان جاری باشد،گاه نازک و باریک با زمزمه دلنشین آفتابی می شود؛ و گاه دیگر مانند سیل هتاکی با غرش و عربده سرازیر، نظارگان را سراسیمه می کند. انسان تعجب می کند که در محیط ایران کنونی،که فاقد تالیفات و تحریرات منثور از این قبیل می باشد،این نویسنده جوان این قدرت را از کجا حاصل نموده است!؟ مرحوم محیط طباطبایی نیز می گوید: برای توصیف مناظر زندگی امروز ، از تخته ی مدرسه تا تخت میخانه، گوشه ی خانه تا فضای مهمانخانه ، چنان زبردستی و شیرین کاری به کار برده که ممکن نیست،خواننده در بار اول، جز توجه به معنی مطلب،توجهی دیگر باشد.
حکایت های مسعود برای بعضی تلخ و گزنده بود،از همین روی: شبی در بهمن ماه سال 1326، هنگامی که محمد مسعود در حال خارج شدن از محل کار خود بود، گلولهای در مغزش خالی می کنند. بعضی این قتل ناجوانمردانه را به ساواک نسبت دادند،و بعضی هم به حزب توده... اما ورای این حرفها،این نام مسعود است که برای همیشه ماندگار مانده است.
عبدالحسین میکده می نویسد: کتاب تفریحات شب، فریاد ستمدیدگانی است،که اصول تدریس و تعلیم ناقص،روح آنها را خفه کرده است و نویسنده آن با مهارتی بی نظیر در ادبیات ایران، پرده از روی اجتماعات ما برداشته است...و با شیرین ترین و حقیقی ترین طرزی،باطن یک قسمت زندگی ایرانی را بیان می کند. هیچ نقاش خرده بینی نمی تواند به این سادگی و جامعی تابلوی تاثرآور زندگانی ما را ترسیم کند!
تفریحات شب، آینه ای بود رو به روی دنیای سالها پیش ایران، اوایل کتاب، به شدت یاد پرفسور اونرات افتادم. هرچه کتاب پیش رفت شباهت جامعه آن سال ها با جامعه فعلی روشن تر شد. چندصفحه آخر کاب که راوی به کتابخانه و درس های خوانده شده و کتاب ها و دانسته هایش سر میزند تا از خلال آن راهی برای گذران زندگی پیدا کند از بهترین قسمت های داستان است.
ارزش ادبی و هنری برای خوندن نداره، مگر اینکه کسی بخواد از نوشته های اون دهه و تاریخ آگاهی پیدا کنه. نویسنده فقط افکار مغشوش خودش رو بدون ترتیب و ترکیب نوشته . بیشتر شبیه موعظه و غمنامه و فحشنامه است. در تمام کتاب به تجدد و تمدن فحش میده اما در انتها به سنت و مردم هم فحش میده که چرا از تمدن و تجدد عقب موندن. بی سر و ته و خنده دار از لحاظ مضحک بودن قلم نویسنده.
آقای مسعود، چه شباهتها، چه تفاهمها، چه اشتراکات زیادی. آقای مسعود، این منجلاب گه، این فاضلاب گند، این عاطلی و باطلی و این تلف شدن در مدارس، در ادارات، کفش پاره کردنها و یللی تللیها بعد از هشتاد و هفت سال هنوز عینا همان است. هنوز که هنوز است در بر همان پاشنه میچرخد آقای مسعود. تعجب میکردید اگر زنده بودید یحتمل. کافی بود فاحشهخانه را از لابهلای کتابتان خط میزدیم - آخر این روزها دیگر هیچ فاحشهخانهای به صورت رسمی وجود ندارد - تا هرکس سطور شما را میخواند گمان کند کار نگارش کتاب همین دیروز و پریروز بوده که به اتمام رسیده است. آقای مسعود ما هنوز هم درگیر درس قناعتیم، هنوز هم توی سر دانش آموزان خردسال و از همه جا بی خبر و بیچاره فرو میکنیم که درخت هرچه پربارتر سر به زیرتر و ارزش در این دنیا به قناعت است و مال و منال به قدر پشم سگ هم ارزش ندارد. هنوز هم همان قطعات ادبی سعدی قرن هفتمی را روی سر میگذاریم و به سان درس زندگی قرن پانزده هجری به خورد بچهها و بزرگترها میدهیم و از کرده خود دلشادیم. آقای مسعود هنوز هم که هنوز است زندگی یک عمله بنای آمریکایی از زندگی رجال التجاره ما بهتر است. جناب مسعود، باور میکنید که سرگذشت جهانگیر سرگذشت نیمی از جوانکهای اطراف من است؟ بعد از هشتاد و هفت سال هیچ چیز تغییر نکرده است آقای مسعود. در به روی همان پاشنه میچرخد، خر همان خر است و بعید است حتی پالانش عوض شده باشد.
کتاب «تفریحات شب»، اثر محمد مسعود (۱۲۸۰-۱۳۲۶) دوستی گروه شش نفرهای را به تصویر میکشد که فقر و فساد اجتماعی ایران در دورۀ رضاشاه سبب سرگردانی آنان شده است. اصول تدریس و تعلیم ناقص، روح این جوانان را خفه کرده است و عمرشان را با تحصیل و کسب و کار بیهوده و گشت و گذار در محلههای پست شهر تباه میسازند. داستان تفریحات شب که به اعتقاد محمدعلی جمالزاده بهترین کتاب فارسی نوشته شده در خصوص اوضاع ایران است (مسعود، ۱۳۸۵: ۱)، روایتی اندیشناک از جامعۀ ماست که متأسفانه کماکان ادامه دارد و شاید طرح اینگونه انتقادات بیپروا نتیجهای بهتر از سرانجام محمد مسعود، که به قتل رسید، نداشته باشد.
این نویسنده و روزنامهنگار قمی، که با نام مستعار م . دهاتی شناخته میشد، در این داستان خود بسیار بر اقتصاد تأکید داشته و شیوۀ تحصیل و تدریس در مدارس را به شدّت مورد نقد قرار میدهد و با ذکر جملۀ «ای مدرسۀ کثیف لعنت بر تو» مینویسد:
در کتاب رسمی معارفمان مردیکه به زنش میگوید: هر آنکس که دندان دهد، نان دهد... اینها چه مهملاتی است؟... این تعالیم قلندرمآبانه و این جفنگیات خانه خراب کن مثل میکربهای سل و سوزاک و سیفلیس پیکر اجتماعی ما را فلج کرد (همان: ۴۷-۱۵۴-۱۵۵-۱۵۶-۱۵۷). مکرّر از خود سؤال کرده بودیم که اگر زندگی را همین بناها، همین کسبها، همین حرفها و حرکات یومیه و عادی مردم تشکیل میدهند، پس برای چه در کلاسهای ما، در کتابها، در صحبتهای معلمان حرفی از آنها در میان نیست؟! زود به اشتباه خود پی بردیم، در مدّت کمی فهمیدیم که حیات از حلق و جلق و دلق ترکیب شده و وسیله امرار معاش هم همین حرفهها، همین کسبها، همین تجارتخانهها، همین آهنگریها، همین کفشدوزیها و غیره است!
خیلی زود فهمیدیم که در آن دارالعجزه، در آن سیرک خندهآوری که ما را بیست سال تمام معذّب کرده بودند... آنهمه مسائل جبر، قضیههای هندسی، آنهمه تصریف افعال، مسائل حیض و نفاس، آنهمه سنههای تاریخ و آنهمه مزخرفات جغرافیا که به قیمت حیات آنها را حفظ نمودیم قادر نیستند که برای یک مرتبه هم شکم ما را از گرسنگی نجات دهند... شاگردنجارها استادِ نجارباشی، عملهبنّاها آقایِ معمارباشی و بند تنبان فروشها عمدةالتجار شدهاند! حقیقت تلخ زندگانی برای اولین دفعه با تمام معنی در نظر ما جلوه کرد، باید پول تحصیل نمود، باید خانه داشت، باید خورد و باید پوشید (همان: ۴۵-۴۶).