کازانهای وسط جمعیت راه را به زور از میانمان باز کردند و زن و مرد عریان را اسکورت بردند. خوب که دور شدند، کازانهای عقبی هم دست از سر ما برداشتند. دستگیرمان نکردند. ولمان کردند به امان خدا و رفتند. جنازهای ندیدیم. زودتر برده بودندشان. خون ریخته بود روی سنگ فرش. یک دایرهی منظم بزرگ خون در میدان سوژن. درست همان قدر بزرگ که آخرین گروه جمعیت ایستاده بود. فردا دیدم خون را شستهاند. اما دقیق که میشدی زیر نور خورشید ردی خاکستری روی زمین افتاده بود. گردنبندها را هم پخش کردند. به ترتیب حروف الفبا.
۲. کتاب دو روایت رو در کنار هم پیش میبره. یه روایت در مورد حکومتی تمامیتخواه، شبیه به ۱۹۸۴، که با کودتا به قدرت میرسه و نه سخن گفتن «در مورد» چیزی، بلکه خود سخن گفتن رو، خود صدا داشتن رو ممنوع میکنه، و هر نوع صدایی رو با بیرحمی (و در سکوت) سرکوب میکنه. روایت دیگه در مورد کارکنان یه کافه به نام «کافه شبانه» است که آدمها دور از چشم حکومت جمع میشن تا حرف بزنن، در مورد زندگیهای این کارکنان، رابطههای عاشقانهشون و حسادت و دشمنیهاشون. این دو روایت در نهایت در هم گره میخورن.
چیزی که برام تحسین برانگیز بود، این بود که هر دو روایت گیرا و تکاندهنده بودن. هم روایت سیاسی و هم روایت عاشقانه. هیچ کدوم فدای اون یکی نشده بود. به خصوص انتظار داشتم توی یه رمان سیاسی، عشق آبکی و صرفاً یه مضمون جانبی محض رنگ و بو دادن به داستان باشه. انتظار نداشتم عشق این اندازه زنده و تأثیرگذار باشه.
۳. کتاب بهراحتی میتونست ۱۹۸۴ ایرانی باشه، اما نویسنده خیلی سریع داستان رو تموم میکنه. کتاب در صد صفحه تموم میشه در حالی که راحت میتونست دو برابر این باشه، و همین ماجراها رو با تفصیل بیشتری روایت کنه. برای مثال دوست داشتم بیشتر در مورد ایدئولوژی حکومت سکوتگرا بدونم، آبشخور افکارشون، روش حکومتداریشون، شیوهٔ مجازاتشون (یک مجازات رو نویسنده میگه که هنوز که هنوزه مورمورم میکنه از فرط خلاقانه و وحشتناک بودن)، و...
۴. من زیاد فکر میکردم که چرا من باید داستان ایرانی بخونم وقتی داستانهای خارجی خیلی بهتری وجود دارن که هم احساسات انسانی رو واقعیتر میشناسن و توصیف میکنن، هم مضامین عمیقتری دارن و واقعاً بهم فکر کردن و حس کردن یاد میدن، هم داستانپردازی بهتری دارن و واقعاً منو جذب خودشون میکنن؟ این کتاب جواب سؤال منه: کتابی ایرانی که هم احساسات انسانی رو میشناسه، هم داستانپردازی جذابی داره و هم مضمونش عمیقاً به من و تجربهٔ زیستهٔ من مرتبطه، تا جایی که باهاش گریه میکنم و خط به خطش رو میشناسم.
"شبانه" را اگر فقط یک رمان بدانیم، آن را کمفهمیدهایم. "شبانه" با لحنی آرام و در عین حال پرتنش آغاز میشود. در شهری که به سکوت محکوم شده، اما هنوز هم صداهایی در کوچههایش میپیچد. صدای نفسها، صدای گامها، صدای خندههایی که در هوا معلق ماندهاند و انگار هیچوقت کاملاً خاموش نمیشوند. از اولین صفحات، خواننده وارد جهانی میشود که در آن گذشته و حال در هم تنیده شدهاند؛ ذهن راوی مدام میان خاطره، توهم، رؤیا و واقعیت در رفتوآمد است بیآنکه مرزی شفاف میانشان وجود داشته باشد. زمان در این رمان خطی نیست؛ انگار لکههایی است از تجربه، که هر بار بر سطحی تازه سر برمیآورد. راوی زن داستان، هم چشم است و هم بدن؛ چشمی که نگاه میکند، و بدنی که تاریخ را حمل میکند. او وقایع را صرفا روایت نمیکند بلکه ما را با زیست خودش با آن ها روبهرو میکند؛ زیستی پر از ترس، کنجکاوی، میل، خستگی، و تلاشی لجوجانه برای زنده ماندن در جهانی که مدام میخواهد او را حذف/ساکت کند. فضای رمان تلفیقی است از کافههای نیمهخاموش، کوچههای خلوت، و میدانهایی که هر سنگفرششان باری از خاطره را حمل میکند. حتی اشیاء نیز در این جهان بیطرف نیستند. یک گردنبند، یک کمربند، یک صندلی، یک فنجان قهوه، یک نخ سیگار، همه حامل لایهای پنهان از معنایند که صرفاً ابزار نیستند بلکه نشانههایی از حافظه، ترس، و میل به بقا اند. روابط انسانی در "شبانه"، زنده و بدونسانسور تصویر شدهاند؛ به شکل دوستیها، صمیمیتها، حسادتها، تنهاییها و پیوندهایی که گاه مثل طنابی نازک، میان سقوط و نجات معلقاند. گفتوگوها در داستان گاه کوتاه و محو، گاه طولانی و لرزاناند؛ و همین نوسان، فضای رمان را به چیزی میان خواب و بیداری نزدیک میکند.
"شبانه" فقط روایت یک زن یا یک شهر نیست؛ بلکه پرترهای است از زیستن در وضعیتی که در آن ترس مزمن شده، و حافظه ای که پاک نشده؛ بلکه ترکخورده و پراکنده گشته است. این رمان نشان میدهد چگونه خاطرات بدن، رابطه، مکان و تجربههای روزمره در کنار هم جهانی میسازند که هم آشناست، هم خشن، هم دلهرهآور و هم شاید غیرقابل اعتماد. نگار خلیلی با ظرافتی تحسینبرانگیز توانسته است تجربهی روانی و اجتماعی پیچیده شخصیتش را به ما منتقل کند؛ او نه تنها داستان میگوید، بلکه ما را درون وضعیت مینشاند. خواننده خیلی زود درمییابد با متنی روبهروست که صرفاً قرار نیست خوانده شود؛ باید حس شود، باید در ذهن و بدن تهنشین شود. "شبانه" شبیه قدم زدن در خیابانهای یک شهر زخمخورده است؛ جایی که هر سایه و هر سکوت، روایتی در خود دارد و هر نور کوچک، نشانهای از ادامه دادن. این رمان، شکلی از سرکوب را به تصویر میکشد که فقط بیرونی و شعاری نیست بلکه در لایههای روان، زبان، خواب و بدن نیز آن را نشان میدهد. و شاید به همین دلیل است که "شبانه" بیش از آنکه داستانی برای روایت باشد، فضایی است برای زیستن، لمس کردن، و به خاطر سپردن.
• فرسودگی حافظه در بسیاری از دیستوپیاهای کلاسیک، حافظه ابزاری برای کنترل است. در «۱۹۸۴» گذشته بازنویسی میشود، در «فارنهایت ۴۵۱» کتابها و فرهنگ از بین میروند، در «دنیای قشنگ نو» داروها و شرطیسازی خاطره را بیاثر میکنند، در «هرگز رهایم نکن» فراموشی با ابهام و پنهانکاری پیش میرود، و در «پرتقال کوکی» واکنشها و خاطرات با مداخله پزشکی و روانشناختی اصلاح میشوند. همهی اینها نشان میدهند که در دیستوپیاهای کلاسیک، فراموشی عملی از بالا و هدایتشده است. اما در واقعیت روان ما، حافظه اینقدر مطیع نیست. تجربههای تروماتیک (برخلاف رمانهای علمی–تخیلی)، معمولاً حذف نمیشوند؛ بلکه تغییر شکل میدهند. آنها تبدیل به خاطرهای گسسته میشوند که نه کاملاً قابل دسترسی است و نه کاملاً خاموش. یعنی دقیقا به همان شکل متفاوتی که در «شبانه» رخ میدهد: حافظه نه دزدیده شده و نه پاک شده است؛ بلکه فرسوده شده، خرد شده، ترک برداشته اما زیر پوست خزیده، هنوز نفس میکشد، هنوز زنده است. راوی با تروما مواجه است، تجربهای که نه میتواند آن را در روایت خطی جای دهد و نه میتواند به فراموشی بسپارد. کتی کروث، نظریهپرداز تروما، میگوید: "تروما نه یک زخم روانی ساده، بلکه گسستی در تجربه است." این گسست دقیقاً همان چیزی است که نگار خلیلی با ظرافت و صراحت به تصویر میکشد؛ خاطراتی که مانند خردهشیشههایی در گوشت فرو رفتهاند، و هر لمس، هر تماس، هر یادآوری، حتی کوچکترین تجربه، آنها را دوباره فعال و زنده میکند. در "شبانه"، ذهن راوی دائم میان رؤیا و واقعیت در رفتوآمد است. دیگر نمیتوان گفت قبل از یا بعد از فلان حادثه؛ چون حالا دیگر زندگی در یک اکنون کشدار و بیانتها جریان دارد. این همان fragmentation of narrative time است که روانشناسان تروما دربارهاش صحبت میکنند: ذهن دیگر نمیتواند زمان را خطی بازسازی کند، و جامعه هم در حلقهای از زمان حال تروماتایز شده منجمد مانده است. نگار خلیلی این پیچیدگی را با حساسیتی کمنظیر به تصویر میکشد، به گونهای که خواننده حس میکند با یک ذهن آسیبدیده همراه است، اما همزمان با وجود همه شکنندگیها، زنده و حاضر است.
•بدن، سکس و مقاومت در این جهان بیصدا، بدن آخرین سند زیست است. و راوی، با تمام ترسها و گناهها و شور زندگیاش، به ما یاد میدهد که چگونه میتوان با بدن مقاومت کرد. لمس، سکس، حتی کنشهای روزمره، ابزارهای بازپسگیری هویت و بقا هستند، نه صرفاً ابزار رسیدن به لذت یا ارضای هوس. سکس در "شبانه" میتواند یک ضرورت روانشناختی بهشمار آید؛ راهی برای زنده ماندن. مانند کسانی که برای حس کردن زنده بودن، بدن خود را زخمی میکنند، راوی با تجربههای جنسی جسورانه خاطرات و احساسات خود را ثبت و نگه میدارد. حتی تجربه تعامل با اشیا به ثبت خاطرهای بدنمحور بدل میشود. از نظر روانشناختی، راوی نمونهای از اختلال تنظیم عاطفی (ایموشنال دیسرگیولیشن) است. هیجانهایش ناپایدار و شدیدند و او از طریق روابط جنسی و لمسهای دزدانه، هیجانات خود را مهار میکند. بدن، ظرف تجربه است، و خاطرات را در خود حفظ میکند، حتی وقتی ذهن نمیتواند نمیتواند آنها را بهیاد بیاورد.
• خیانت، راز و پوشش غم یکی از خطوط مهم رمان، خیانت راوی به دوستانش است. در ابتدا این خیانت مبهم است، اما با ادامه روایت روشن میشود که ترس، عذاب وجدان گناه، اجبار به بقا و تمایل به محافظت از خود در برابر درد جمعی، منجر به آن شدهاند. تمایل او به هیپر سکشوالیتی و استفاده از بدن برای تجربههای شدید نشان میدهد که سکس، ابزاری برای پردازش و مهار غم بزرگ و راز پنهان اوست؛ زخمی که هنوز نتوانسته با کسی درمیان بگذارد، و آن را با بدن و تماسهای فیزیکی پوشانده و مخفی میکند. این نگاه عمیق و انسانی به روان شخصیت، نشان میدهد که نگار خلیلی نه صرفاً نویسنده، بلکه ناظر دقیق روح انسانی است. نمادها در رمان، مانند حلقه کردن کمربند دور گردن در پرفورمنس باشکوه اوایل داستان، نشاندهنده خفقان و محدودیت هستند، اما همزمان با شور زندگی ترکیب میشوند. حتی وقتی صدا گرفته شده، بدن و عشق میتوانند اعلام وجود کنند. پیام شاعرانه و صریح رمان هم شاید همین است 'we found love in a hopeless place"
• ترومای جمعی و فروپاشی معنا کای اریکسون مفهوم "ترومای جمعی" را اینگونه تعریف میکند: آسیبی که نه تنها افراد جامعه، بلکه بافت معنایی آن را خرد میکند. وقتی این بافت پاره شود، تاریخ دچار لکنت میشود، روایتهای مشترک فرو میریزند، و حافظه عمومی شبیه آیینهای شکسته میشود. در "شبانه"، حکومت نیازی به سوزاندن کتابها یا جراحی مغز ندارد؛ کافیست صدا را خفه کند، چون صدا مادرِ حافظه است. وقتی صدای خنده ممنوع میشود، وقتی صدای قدم زدن در کوچه جرم انگاری شود، وقتی حتی آواز زیر دوش میتواند بعنوان اقدام علیه امنیت ملی گزارش شود، حافظه دیگر نمیتواند خودش را بازتولید کند. جامعهای که صدا ندارد نمیتواند داستان خودش را تعریف کند، درنتیجه هویتش را از دست میدهد و به موجودیت بینام تبدیل میشود که فقط "باقی میماند"، نه اینکه "زنده است". اینجاست که اهمیت کار نگار خلیلی روشنتر میشود؛ او حافظه را از آرشیوها، کتابها و رسانهها بیرون میکشد و به بدن برمیگرداند. بدن شخصیت زن راوی، در واقع تبدیل میشود به حافظه سیار یک جامعه. جامعهای که اجازه ندارد بلند حرف بزند، اما هنوز میتواند با پوست، با لرزش، با عریانی، خودش را به یاد بیاورد. به همین معنا، راوی صرفاً یک فرد نیست؛ او حامل حافظهای است که جامعه از گفتنش منع شده. او مثل تکهای از آینهی شکسته است که هنوز نور را بازتاب میدهد، هرچند تصویر را کامل نمیسازد. و شاید همین منطقِ حافظه ترکخورده است که شبانه را از یک رمان سیاسی صرف فراتر میبرد. این کتاب، نه یک اعتراض مستقیم، بلکه بازنمایی لطیف و دردناک یک جامعه دچار لکنت است؛ جامعهای که هنوز زنده است، چون هنوز به یاد میآورد، حتی اگر فقط از طریق بدن امکانپذير باشد.
............................ ما، هنوز، در امتداد همان شب هستیم. اما میدانیم که حتی طولانیترین شب نیز به پایان میرسد. و چشمهایمان چه امیدوارانه یاد گرفتهاند که حتی در تاریکترین شبها، ستاره ببینند.
برای "هستی"، برای مهسا، برای نیکا، برای سارینا، برای غزاله و برای همه زنانی که پرده شب را پاره کردند تا ما نفس بکشیم.
...................... با تشکر از همه همخوان های عزیز خفنم، همه بچایی که اعتماد کردن به پیشنهادم و کتابو خوندن. خیییلیییی ماهید تکتکتون ♡♡ چه اونهایی که هم سلیقه و هم نظر بودید و چه اونهایی که نظر متفاوت داشتید، عزیزید ولی خب خدمتتون میرسم به موقعش :) از نویسنده کتاب خانم نگار خلیلی هم خیییلییی ممنونم که برامون این کتاب رو نوشتن و از چیزی گفتن که کمتر کسی جرات حتی فکر کردن بهش رو داره. امیدوارم بیشتر بنویسن و بیشتر خونده بشن♡
– میدونم وقتتون گرانبهاتر از اونه که ریویو بخونید، ولی مطمئناً این کتاب ارزش وقتتونو داره. منم تعهد میدم اگه خوندین و از توصیه من پشیمون شدید، خسارتشو بپردازم. نقدی و غیر نقدی. قول –
---------------
درخصوص سکس: داستانی که در نقد استثمار بدن نوشته شده، اگه وارد حیای کاذبِ خودسانسوری بشه و کاراکترهاش رُ خواجه و عقیم کنه، پیشاپیش یک کتاب شکسته خوردهست؛ «شبانه» اما شجاعانه این حیا رُ کنار میذاره، صریح از مسائلی حرف میزنه که دیگه نباید برای ما تابو باشن و داستانی رو رقم میزنه که کرختیِ تلخ و شیرینش تا مدتها پس ذهن ما رُ مشغول میکنه. کما اینکه سه تا از سکانسهاش بعید میدونم تا زندهام فراموشم بشه. در این داستان، از سکس برای Shock Value یا "تابوشکنی به صرف تابوشکنی" -که اغلب نویسندههای خام دچار این دو ایراد هستن- استفاده نمیشه، بلکه اینجا داستانه که "دیکته میکنه" صحنههای جنسی و هویت جنسی زن نگاشتهبشن.
درخصوص متن: یکی از قدم های بزرگی که خانم خلیلی برداشته ترسیم غیرخطی داستان بدون چپتر بندیه که باعث شده فراز و فرودهای احساسی شخصیت ها و به تبعش ما، گسست نداشته باشه. این باعث می شه خوندن کتاب هرگز کسل کننده نباشه و با اینکه می تونست با یک چیدمان غلط در توالی سکانس های زمان گذشته و حال، باعث سردرگمی مخاطب بشه اما نویسنده با مهارتی که Jon Fosse رُ به یاد میاره سیر زمانی داستانو جوری تدوین کرده که هرگز گیج کننده نیست. نثر کتاب روان و بیپیرایه و بی پروا ست. این نثر رُ میتونیم آنی، تبآلود و عمیقاً تأملی توصیف کنیم. خلیلی سبکی رُ به کار میگیره که نوسان ذهنی (mental flux) بر قراردادهای روایی (narrative convention)اولویت میده و پیوستگی حال و هوایی تیره و جَبرگرایانه رُ در طی پلات حفظ میکنه. به علاوه انتخاب واژگان صریح و کنشآفرین، جملات کوتاه و قاطع، و فضاسازی پُرابتهاب به واسطه راوی نامطمئن (و نه راوی غیرقابل اطمینان) باعث خلق اتمسفر ترس و خفقان شده بدون اونکه بیش از حد انتزاعی بشه.
درخصوص من: تکتک لحظههایی که با این کتاب سپری کردم خشمگین بود. چند وقتی بود این خشم از بیعدالتی سیستم حاکمه رُ داشتم لای همین کتابا قایم میکرد تا منجر به طغیان نشه ولی این کتاب یادم آوُرد "کاری نکردن" دقیقاً همون چیزیه که کازان میخواد.
بازم باید برم تو خیابون. باطوم و تبعیدو کشیدم. میمونه مرگ یا پیروزی.
------------
میتونم درباره جنبه ادبی و داستان نویسی یا تاویل های سیاسی-اجتماعیش یا تحلیل روانشناسانه راوی داستان کلی براتون نبویسم اما تمامشون توی این ریویو به دقت کامل اومده.
این کتابو حتما باید بخونید. اینجا از باید استفاده کردم چون به نظرم حمایت از این کتاب یه وظیفه ست. جهاده.
اگه تونستید یه گروه همخوان پیدا کنید و باهم بخونید. و از بحث و گفتمانی که لاجرم پیش میاد لذت ببرید.
ممنون از دوستان گروه مخوف Goodread Therapy; تجربه ای که من از همخوانی با دوستان داشتم بی اندازه در درک و هضم داستان موثر بود.
من واقعاً این کتاب رو فقط از سرِ کنجکاوی شروع کردم؛ چند روز بود میدیدم هربار وارد گودریدز میشم یکی دربارهاش حرف میزنه یا اضافهاش کرده به قفسههاش. گفتم خب حجمش هم کمه، تو این روزای اسلامپی یه فرصت بهش بدم… و واقعاً غافلگیر شدم. داستان عالی و درجه یک بود. یکی از چیزهایی که خوندنش رو برای من چند برابر لذتبخش کرد این بود که کاملا بدون سانسور بود که خود این یه مزیت مهمه اونم توی این روزایی که رپر میاد تلوزیون درس ادب میده برای مجوز یا هزار تا مورد دیگه:))) خیلی وقتها توی داستانهای اینسبکی نویسندهها میافتن تو دام توضیحدادن درباره حکومت، سیستم، فلسفهٔ پشتش و هزار چیز دیگه… ولی این کتاب برخلاف اون مسیر رفته و تمرکزش رو گذاشته روی یک آدم و احساساتش. همین باعث شده خیلی واقعیتر و انسانیتر به نظر بیاد.
از نثرش هم خیلی خوشم اومد؛ کاملاً ساده، صریح و درست. نه پیچیدهبازی الکی داشت، نه اون سنگینی تصنعیای که تو بعضی کارها میبینیم و عملاً آدم رو خسته میکنه. واقعاً با کمترین کلمهها بیشترین حس رو منتقل کرده.
و آخرش هم یه نکته مهم: لطفاً این کتاب رو با ۱۹۸۴ و این چیزها مقایسه نکنید؛ همونطور که هر فانتزی رو با نغمه یخ و آتش مقایسه نمیکنیم. هر کتابی حالوهوای خودش رو داره و "شبانه"هم ارزش این رو داره که مستقل دیده بشه.
این جمله ای است که روی سنگ مزار "کومار درافتاده" نوشته شده است. نوجوان شانزدهسالهای که با گلوله خاموش شد. نه فقط بهعنوان یک فرد، بلکه بهعنوان صدا. مرگ او مثل بسیاری دیگر، صرفاً حذف یک بدن نبود؛ حذف ارتعاشی بود که میتوانست در جهان بپیچد، بخواند، بخندد، عاشق شود، خطا کند، و زندگی را لمس کند.
هنوز صدای نیکا شاکرمی در گوشم میپیچد؛ وقتی «سلطان قلبها» را زمزمه میکند، نه برای اجرا، بلکه برای زندگی. تصویر "شه مال خدیریپور" در آن غار، در حال همخوانی آهنگ «نازیله» از نجمه الدین غلامی( که هر بار بی اختیار با دیدنش سیگاری روشن میکنم)، چیزی بیش از یک ویدیو است؛ سندیست از اینکه صدا، حتی در پنهانترین مکانها، راهی برای بیرونزدن پیدا میکند. صداهای غزاله چلابی، حدیث نجفی، سارینا اسماعیلزاده، خدانور لجهای، کیان پیرفلک، حمیدرضا روحی؛ و هزاران نام دیگر که هیچ تصویری از آنها باقی نماند. صداهایی که نه آرشیو شدند، نه ثبت، نه حتی درست سوگواری. فقط حذف شدند؛ مثل یک فایل اضافه.
توتالیتاریسم همیشه از بدن آغاز میکند، اما هدف نهاییاش صداست. بدن را میزند، تا صدا نپیچد؛ حنجره را میبُرد، تا معنا شکل نگیرد. صدا فقط آوا نیست؛ صدا یعنی حضور. یعنی «من اینجا هستم». یعنی بدنم هنوز حق دارد لمس شود، بوسیده شود، خواسته شود. هر نظامی که از صدا میترسد، پیش از هر چیز از میل میترسد؛ از زیستن، از پیوند، از لذت، از آزادی.
در زبان کوردی، «ژیوار» به معنای زندگی است. و چه استعارهای دقیقتر از جراحی حنجرهی کسی به نام ژیوار؛ بریدن زندگی از مسیر صدا. حذف امکان گفتن، خواندن، اعتراض، دوست داشتن. این همان نقطهایست که ادبیات وارد میشود؛ جایی که تاریخ دیگر فقط عدد و خبر نیست، بلکه زخم است، بدن است، سکوتیست که از فریاد سنگینتر است.
چیزی در این روایت از همان ابتدا آشناست؛ نه از جنس آشنایی دلگرمکننده، بلکه از آن نوع که گلوی آدم را میفشارد. سکوت، نه بهعنوان فقدان صدا، که بهمثابه سیاست. جهانی که در آن صدا داشتن جرم است، حرف زدن تهدید است، و نفس کشیدن میتواند سوءتفاهم ایجاد کند. «شبانه» این وضعیت را نه با بیانی خطابی، که با فرسایش تدریجی اعصاب خواننده پیش میبرد؛ همانطور که حکومتهای توتالیتر، آرامآرام، بدون اعلام رسمی پایان آزادی، آن را میجوند و میبلعند.
رمان «شبانه» از همینجا آغاز میشود: از جهانی که صدا در آن ممنوع است. نه فقط فریاد سیاسی، که هر نوع صدا. هر نشانهای از فردیت. هر شکلی از بودن. در برابر این جهان، کافهای قرار دارد که نامش شبانه است؛ جایی برای نجوا، برای لمس، برای رابطه، برای بدنهایی که هنوز تسلیم نشدهاند. تضاد میان این دو جهان، تضاد میان مرگ و زندگی نیست؛ تضاد میان سکوت تحمیلی و صدای انتخابشده است.
«شبانه» دربارهی انقلاب نیست؛ د��بارهی لحظهایست که انسان تصمیم میگیرد هنوز صدا باشد. حتی اگر حاکم، حنجره را نشانه گرفته باشد.
۱۴۰۱ سال صدا بود. و سال خاموشکردن صدا. اما آنچه بیش از صدا دزدیده شد، بدن بود.
۱۴۰۱ فقط سالِ کشتهشدن نبود؛ سالِ ناتمامماندنِ بوسهها بود. سالِ بدنهایی که دیگر قرار نبود نوازش شوند، دستهایی که قرار نبود دست دیگری را پیدا کنند، صداهایی که قبل از بالغشدن خاموش شدند اما ذهنهایی داشتند که از بسیاری از زندهها پختهتر بود. نسلی که هنوز زندگی نکرده، جهان را فهمیده بود؛ آزادی را بو کشیده بود؛ و درست به همین دلیل، باید حذف میشد.
بدنهایی که دیگر قرار نبود نوازش شوند. بدنهایی که قرار نبود به لرزهی عشق، به خستگیِ رقص، به خواب بعد از سکس تن بدهند. بدنهایی که دیکتاتور آنها را نه فقط کشت، که مصادره کرد. چون دیکتاتوری همیشه از بدن شروع میکند: از پوشش، از حرکت، از صدا، از نفس.
و ذهنها…
ذهنهایی با سن کم، اما پخته. ذهنهایی که جهان اطرافشان را میفهمیدند، تحلیل میکردند، سؤال میپرسیدند. ذهنهایی که خطرناکاند، چون آزادی را نه بهعنوان شعار، که بهعنوان تجربه میخواهند. ذهنهایی که اگر زنده میماندند، شاید کافهای باز میکردند، شاید شعر مینوشتند، شاید عاشق آدمهای اشتباه میشدند، شاید فقط زندگی میکردند.
در چنین جهانی، «صدا» جرم است.
در آن سال، حکومت ایران نشان داد که دیکتاتوری فقط با گلوله کار نمیکند؛ با ترس از صدا کار میکند. با وحشت از هر چیزی که شنیده شود، ثبت شود، منتقل شود، زمزمه شود. صدا فقط فریاد نیست؛ خنده است، موسیقی است، گفتوگوی نیمهشب در کافه است، بدنِ رهاست، سکس است، لمس است، عشق است. و هرجا صدا هست، زندگی هست. برای همین، باید صدا ممنوع شود. جایی که دیکتاتوری فهمیده خطر واقعی، اسلحه نیست، بلکه حلق انسانها دور هم است. کتاب، جهان دیستوپیاییای را تصویر میکند که در آن صدا جرم است؛ نه بهعنوان استعارهای دور، بلکه بهمثابه ادامهی منطقی همان چیزی که ما دیدهایم: خاموشکردن، حذفکردن، کنترلکردن.
کتاب در دو روایت موازی حرکت میکند؛ یکی روایت حکومتی که صدا را حذف میکند، و دیگری روایت کافهای که صدا در آن هنوز زنده است. اما نکته مهم این است که این دو جهان نه متضاد، بلکه در حال نفوذ به یکدیگرند. کافه شبانه، با تمام روابط انسانیاش—عشق، حسادت، سکس، دوستی، خیانت—پناهگاه نیست؛ تعلیق است. مکثی کوتاه پیش از فروپاشی. نویسنده بهخوبی نشان میدهد که فضاهای بهظاهر امن، اگر در بستر یک قدرت سرکوبگر شکل بگیرند، خودشان به دام تبدیل میشوند.
آنچه حکومت در این رمان انجام میدهد، صرفاً سرکوب فیزیکی نیست. پروژه اصلی، بیصدا کردن جهان است. اینترنت قطع میشود، رسانهها به زیرنویس تقلیل پیدا میکنند، و بدنها تحت کنترل قرار میگیرند؛ نه فقط بدن معترض، بلکه بدن عاشق، بدن لذتجو، بدن خاطرهدار . اینجا یادآوری فوکو ناگزیر است، اما رمان آگاهانه از نظریه فاصله میگیرد و تجربه زیسته را جایگزین میکند. قدرت، نه بهعنوان مفهوم، که بهعنوان چیزی که روی پوست مینشیند، کبود میکند و حافظه را سوراخسوراخ میکند.
جهانی که نگار خلیلی در «شبانه» میسازد، جهان فانتزیِ دور از ما نیست. اینجا خبری از تکنولوژیهای عجیب یا حکومتهای فضایی نیست. این جهان، بیش از حد آشناست. حکومتی که صدا را ممنوع میکند، اما نه فقط صدای اعتراض؛ بلکه هر نوع صدا. آواز. فریاد. خنده. حتی نجوا. چون هر صدا یادآور این حقیقت است که هنوز انسان زنده است.
در برابر این سرکوب، «کافه شبانه» شکل میگیرد؛ نه بهعنوان سنگر سیاسی، بلکه بهعنوان پناهگاه بدنها و صداها. جایی برای روابط عاشقانه، حسادت، سکس، دورهمی، لمس، اشتباه، زندگی. و همین است که آن را خطرناک میکند. دیکتاتوری با سیاست نمیترسد؛ با زندگی میترسد.
شبانه، رمانی دربارهی قهرمانان بزرگ نیست. دربارهی آدمهای معمولی است که فقط میخواهند صدا داشته باشند. و همین «فقط» بودن، آن را دردناک میکند. چون نشان میدهد چقدر خواستهها کوچک بودهاند، و چقدر پاسخ حاکمیت، بزرگ و خشن.
این رمان؛ شهادتنامه است.ثبت اینکه چه بر سر صدا آمد، وقتی حکومت تصمیم گرفت سکوت را قانون کند. و شاید، در نهایت، «شبانه» تلاشی است برای اینکه آن صداها، حتی اگر خاموش شدهاند،دوباره خوانده شوند. «شبانه» مرثیهی کسانی است که نه فقط کشته شدند، بلکه زندگینکردند. مرثیهی بدنهایی که میتوانستند دوست داشته شوند. ذهنهایی که جهان را فهمیده بودند، اما جهان آنها را تحمل نکرد.
اما قدرت واقعی کتاب درست آنجاست که در برابر این جهان سرد، کافه شبانه را میگذارد؛ یک پناهگاه کوچک، شکننده، انسانی. جایی که هنوز صدا هست: خنده، حسادت، سکس، دلبستگی، خیانت، عشق. جایی که بدنها هنوز مال خودشاناند، حتی اگر موقت، حتی اگر با ترس. کافه شبانه چیزی شبیه همان فضاهایی است که در ایران همیشه خطرناک بودهاند: جمعهای کوچک، روابط خودمانی، بدنهای نزدیک، صداهای غیررسمی. همان جاهایی که حکومت همیشه از آنها میترسد، چون نمیتواند کاملاً کنترلشان کند.
در این روایت دوم، زندگی جریان دارد؛ ناقص، آلوده، پر از تناقض، اما زنده. آدمها عاشق میشوند، به هم حسادت میکنند، سکس دارند، اشتباه میکنند، همدیگر را میشکنند. اینجا هیچ قهرمان پاکی وجود ندارد؛ و درست به همین دلیل، همهچیز واقعی است. بدنها هنوز گرماند. و همین گرماست که حکومت میخواهد خاموش کند.
کتاب بهدرستی نشان میدهد که سرکوب همیشه از خیابان شروع نمیشود؛ از اتاق خواب شروع میشود، از تخت، از لمس، از صداهایی که قرار است فقط خصوصی بمانند. و وقتی حکومت به آنجا برسد، دیگر هیچچیز امن نیست. و شاید تلخترین حقیقت این باشد: با حقایق ۱۴۰۱، دیگر نمیشود از آن فاصله گرفت. چون هر صفحهاش یادآور این واقعیت است که دیکتاتورها بیش از هر چیز، از انسانِ زنده میترسند؛ انسانی که صدا دارد، بدن دارد، میل دارد، و هنوز امید را کاملاً از دست نداده.
کافه شبانه، در این میان، مهمترین استعاره رمان است. کافهای که نامش، خود، در تضاد با منطق حکومت است. «شبانه» یعنی آنچه در تاریکی رشد میکند، آنچه از چشم قدرت پنهان میماند. اما این پنهانماندن موقتی است. رابطهها در کافه شکل میگیرند، اما زیر سایه دائمی ترس. سکس در این رمان، نه رهایی مطلق است و نه ابتذال؛ تلاشی است برای یادآوری بدن، در جهانی که میخواهد بدن را به سکوت وادارد .
نثر نگار خلیلی، تکهتکه، گاه آشفته، و آگاهانه ناپایدار است. جملهها میشکنند، حافظه قطع میشود، روایت عقب و جلو میرود. این انتخاب فرمی، ضعف نیست؛ بازتاب مستقیم زیستن در فضای سرکوب است. ذهن راوی، مثل جامعه، انسجام کلاسیک ندارد. خاطرهها با تخیل قاطی میشوند، نامها گم میشوند، و یقین جای خود را به حدس میدهد. این همان چیزی است که حکومتها میخواهند: بیثباتی درونی، تا نیاز به سرکوب دائمی کمتر شود.
یکی از نقاط قوت جدی کتاب، پرهیز از قهرمانسازی است. هیچکس در این رمان منجی نیست. آدمها اشتباه میکنند، دروغ میگویند، سکوت میکنند، میترسند. حتی آنهایی که «میدانند»، همیشه کاری نمیکنند. این صداقت تلخ، رمان را از ادبیات مقاومت شعاری جدا میکند. «شبانه» درباره آدمهایی است که زندگی میکنند، نه درباره کسانی که فقط میجنگند.
اشارههای تاریخی ، هرچند نامگذاری مستقیم ندارند، اما بهوضوح قابل شناساییاند. کودتا، کنترل صدا، بازداشتهای کور، ناپدید شدن آدمها، و عادیسازی وحشت، همه یادآور تجربههاییاند که هنوز از حافظه جمعی پاک نشدهاند . با این حال، نویسنده از تبدیل رمان به گزارش سیاسی پرهیز میکند. سیاست، در لایه زیرین جریان دارد؛ درست مثل ترسی که همیشه هست، حتی وقتی دربارهاش حرف نمیزنند.
در نهایت، «شبانه» رمانی است درباره شکنندگی صدا. اینکه چطور صدا میتواند خاموش شود، و چطور حتی پس از خاموشی، در حافظه، در بدن، در رابطهها، ادامه پیدا کند. کتاب پاسخ قطعی نمیدهد، راهحل ارائه نمیکند، و امید را بهزور تزریق نمیکند. آنچه میدهد، شهادت است؛ شهادت به اینکه زیستن، حتی در سکوت تحمیلی، هنوز شکلهای خودش را پیدا میکند.
«شبانه» کتابی برای آرام گرفتن نیست؛ کتابی است برای بهخاطر آوردن. و در جهانی که فراموشی را شرط بقا جا زدهاند، فراموشی همان هواییست که دیکتاتور با آن زنده میماند. باید علیه آن ایستاد؛ نه برای تسکین، که برای زخم زدن. برای فریاد کشیدن با حنجرههایی که بریدند، برای زنده نگه داشتن صداهایی که خاموش شدند، و برای روزی که سکوت و خاموشی، نه سهم ما، که سرنوشت دیکتاتور باشد.
یه روز نشستی تو کافه و منتظر قهوهای هستی که سفارش دادی، یا شاید تو ترافیک موندی و استرس اینو داری که دوباره دیر برسی سر کار. یا حتی ممکنه کلاس ۸ صبح دانشگاه برگزار نشده باشه و رو نیمکت بیرون دانشگاه نشسته باشی، بیاینکه بدونی با زندگیت باید چیکار کنی. مثل خیلیهای دیگه. و همون لحظه متوجه میشی که کودتا شده. یک حکومت تمامیتخواه به روی کار اومده، و بهسرعت میفهمی که این حکومت از یک چیز تنفر داره: «صدا». صدای آدما، صدای موسیقی، صدای خندهی کودک، صدای پا و حتی صدای افکار توی سرت. برای خاموش کردن این صداها تبلیغ میکنن، دروغ میگن، زندانی میکنن، میکشن و تصویر واقعیت رو تغییر میدن.
من معمولاً کم پیش میاد کتابی از نویسندهی ایرانی بخونم، مگر اینکه از طرف کسی پیشنهاد بشه و احتمال خوب بودنش بالا باشه. یهروزی یه نقد از این کتاب خوندم و فهمیدم سانسور نشده، از فیلتری عبور نکرده و بهصورت رایگان منتشر شده. همون لحظه حس کردم باید بخونمش.
راستش خیلی خوشم اومد. جذاب بود و سرعت روایتش بالا بود. موضوع کتاب هم اگه با آثار ویرانشهری آشنا باشید، در همون مسیر و حالوهوا نوشته شده. و متأسفانه، به نظر میرسه این سبک کتابها راحتتر ما رو آزار میدن؛ چون زیادی نزدیکن.
به شخصیتها خوب پرداخته شده بود، فضاسازی بعضیجاها واقعاً عالی بود، و در کل برای یه داستان کوتاه ۱۲۰ صفحهای کاملاً قابل قبول بود. من دوستش داشتم و پیشنهاد میکنم شما هم بخونید.
البته بدون ایراد هم نبود. به نظ��م پتانسیل تبدیل شدن به داستانی پختهتر رو داشت. شاید اگه کمی طولانیتر بود و بیشتر روی جزئیات حکومت تمامیتخواه و فضای شهر کار شده بود، برام تأثیرگذارتر میشد. دوست داشتم عمیقتر منو اذیت کنه، ولی از خیلی صحنهها سریع عبور کرد و داستان زود تموم شد. پایانبندی کتاب هم میتونست بهتر و اثرگذارتر باشه.
در نهایت، به نظرم تجربهی خوبی بود. بدون صرف وقت زیاد یا هزینه، میتونید یه داستان کوتاه و جذاب بخونید.
ایده آل من در ادبیات چیزی است که ایستاده باشد جایی میان تعهد و ادبیت؛ که نشانه های متعلق بودن به زمانۀ خودش را به ما بدهد اما به آن روزگار و زمانه محدود نباشد. کتاب حاضر نمونه ای از چنین رمانی است. اولین نکته ای که در خواندن کتاب جلب توجه می کند کشش بالای آن است. نمی شود شروع کرد و یک نفس تا آخر نخواند. دومین نکته ویران شهری است که گویی امروز داریم در آن زندگی میکنیم. اصولاً یکی از نقاط قوت رمان را توان آن برای برانگیختن هم حسی میدانم. یعنی با خواندنش، من خواننده به خودم بگویم که انگار من این را زندگی کرده ام. این رمان چنین کیفیتی را به کمال دارد.
درنهایت، خیال میکنم جنبش باشکوه زن زندگی آزادی قرار است در آینده تأثیر عمیقی بر فرهنگ و نمودهای مختلف آن، از ادبیات و موسیقی و سینما گرفته تا نقاشی و غیره، بگذارد. و این رمان، یکی از اولین و البته به موقع ترین تجلی های این جنبش است در عالم رمان.
خانومِ نویسنده دمت گرم و دمت گرم و دمت گرم. شجاعت را نمیتوان توضیح داد اما، از منِ کمترین آفرین به شهامت شما. یاد جوونامون روشن.
پینوشت۱: در مورد کتاب چه در خصوص نقطه قوتهاش و چه ضعفهاش که نوشتن در موردش را لازم نمیدانم برای خودم. پینوشت۲: امتیازی هم نمیدهم چرا که در نظرم نفس این کتابک چیز دیگریست.
با همخوانی "شبانه" خیلی چیزها یاد گرفتم و خاطرههای مهمی که کمکم داشتم فراموش میکردم رو به یاد اوردم. واقعاً از نویسنده که به این قشنگی نوشته و همخوانهای عزیزم که باعث شدن درک بیشتری از داستان داشته باشم ممنونم. امیدوارم آدمهای بیشتری بخوننش و به اندازهای که لایقشه شناخته بشه.
تقریبا تنها مشکلم باهاش این بود که خیلی از اون چیزهایی که کازانها اومده بودن و محدود و ممنوع کرده بودن به جهان ایدئال من واقعا نزدیک بود. یعنی متوجه بودم که جهانشون جهان دیستوپیایی شده و اینها محدودیته و نباید باشه و کلا کسی حق نداره آزادیها رو به این شکل محدود کنه و اینها، اما از ایدههاش واقعا استقبال میکردم هی. :))) صدا رو ممنوع کنیم؟ بله لطفا، برای من صداهراس صدابیزار کلااذیتباصدا این احتمالا بهترین ورژن جهان دیستوپیاییه و به اتوپیام نزدیکه. :)) تاکسی گرفتن ممنوع بشه و ماشین و رانندگی محدود؟ عالی بخدا عالی. من را به آنجا ببرید. :))
ولی فارغ از اینها، علیرغم ضدتبلیغاتی که علیه اثر شده بود (حالا نام نمیبرم که توسط چهکسی ولی خب اولش ن. داره آخرش ی.🙄) که باعث شد ماهها خوندنش به تعویق بیفته، بسیار دوستش داشتم. حتی جهان غیرواقع و فانتزیش هم دقیقا همونطوری بود که خوندنش برام لذتبخشه، طوری که سیاسی و هدفمنده و یه کارکردی داره و میتونی بفهمی که چرا انتخاب کرده از خط رئال بودن خارج بشه. کوتاه و به اندازه بودنش من رو خیلی خوشحال میکرد، داستان دقیقا همونقدری بود که باید باشه. ریتمش تند بود، ابهام خستهکننده نداشت، پایانبندیش بینظیر بود و نمیدونم من خوانندهی گاویم یا واقعا دیگران هم ذهنشون به این سمت نرفته بود که قراره این منتظرمون باشه ته داستان، درحالیکه نشونههاش موجود بود از اول الانکه برمیگردم به عقب. حالا ایشالا که بهرحال من گاو نبوده باشم و به همون جالبی و پیشبینیناپذیری بوده باشه که فکر میکنم.🙏 توصیفها هم بعضا خیلی جوندار و جدی بودن، جوری که من صحنهی اعدام رو چند بار قصد کردم رد کنم و نخونم چون واقعا داشت زیادی اذیتم میکرد. و این یعنی خیلی خوب. نسبتش با جهان امروز ما هم که عالی و جالب.
فقط اسم اون یک مورد چرا وسط دیگو و روبی و چارلی و فلان «هستی» بود رو نفهمیدم، نمایندهی ایران آریایی بود در جهان داستان؟:))) حالا باید بپرسم.
باسمه 🔰 من معمولاً موازیخوانی نمیکنم. موارد معدودی هست که این کار رو انجام میدم. درخصوص کتاب «شبانه» هم همینطور شد. در شرایطی که کتاب «پارادوکس انتخاب» دستم هست، به پیشنهاد یکی از دوستان خبره اهل مطالعه، این کتاب رو هم شروع کردم. به سبب همین معرفی و همینطور خوندن یادداشتهای مثبت دوستان، کتاب رو با اشتیاق و انتظار بالا شروع کردم. به همین دلایل هم هرچقدر سعی کردم متن رو منصفانه بنویسم، بازم تا حدی سختگیرانه نوشته شده؛ وگرنه کتاب ایدههای خوب زیادی را توی خودش داره...
🔰 کتاب «شبانه» روایت غیرخطی روزمرگیهای کارکنان یه کافه در زمان حکومت خاکستری کازان هست که صدا زیر سایه سنگین کنترل، حذف شده... راوی بینام داستان، دختریه که به عنوان سالندار کافه کار میکنه؛ شخصیتی که توی بحرانهای عظیم، عامدانه یا منفعلانه، به پیله خودخواهی پناه برده... تمام دغدغه ذهنی اون در بحبوحه کودتا و اختناق، حول محور جلب توجه روشنفکر مشتری کافه و بعد اون مدیریت رابطه سردش با یکی از کارکنان کافه میچرخه. راوی با تکیه به حافظهاش که مدعیه عمده وقایع رو فراموش کرده، ماجرا رو با یه نوع بیخیالی روایت میکنه و خودش رو تماشاگری میدونه که هیچ مسئولیتی نداره...
🔰 دنیای کازان که نویسنده بنا کرده، نمای کمرمق و سایهواری از آثاری مثل ۱۹۸۴ اورول در اومده که عمق اونها رو نداره. گرچه به فضای سیاسی با نمادهایی مثل محدودیت، جیرهبندی و سانسور اشاره شده؛ اما هیچ تحلیلی و حتی توصیفی از سازوکار قدرت، انگیزههای جناحها یا پیامدهای اجتماعیش به چشم نمیخوره. نتیجه اینه که به جای روایت داستان یه انسان در یه جهان سیاسی باورپذیر، سیاست تنها به پسزمینهای با چند نماد کلیشهای تقلیل پیدا کرده. قوانین کازان مثل ممنوعیت تولید صدا، اجبار به پوشیدن لباس خاکستری یا موکت کردن کف کفشها، بیشتر از اینکه تداعیکننده یک نظام تمامیتخواه مخوف باشه، شبیه قوانین سختگیرانه یه ناظم شده؛ در نتیجه متن نتونسته این ترس سیستماتیک رو برای خواننده تداعی کنه و صرفاً به نمادهای بصری بسنده کرده...
🔰 این ضعف پرداخت، دامنگیر شخصیتپردازیها هم شده و عمده شخصیتها، نماینده تیپهای شناختهشده هستن. از راوی که بگذریم، ارماند نماد روشنفکرهای کافهنشین توخالی، هرزه و فرصتطلبه که شخصیتش اینقدر قابل پیشبینی طراحی شده که وقتی مشخص میشه تمام ادعاهاش دروغ بوده، احتمالاً خواننده تعجبی نکنه. توی سمت دیگه، چارلی هست که انگار هیچ هویت مستقلی جز عاشقبودن نداره و تنها خلق شده تا راوی خودخواه داستان، کسی رو داشته باشه که بهش عشق بورزه یا پس بزنه! انفعال چارلی تمام طول داستان مشهوده؛ اما در آنی و تقریباً بدون هیچ زمینهچینی، توی صحنه آخر به وجدان بیدار و فریادزننده تبدیل میشه؛ تحولی که صرفاً ابزار هلدادن راوی به سمت فلشبک نهایی هست...
🔰 نویسنده قصد داشته یه ضدقهرمان خلق کنه که خاکستری، نامطمئن و بینام باشه. ادبیات پر از راویهای پلشت و نامطمئنه؛ نمونهاش که خیلی با این مشخصات انطباق داره، راوی «یادداشتهای زیرزمینی» داستایفسکی که در عین رذالت، دارای عمق، فلسفه و پیچیدگیهای روانی هست. بهنظرم شرط باورپذیری، داشتن همون عمقه؛ درحالیکه پلشتی راوی این داستان تخت و کمعمقه. راوی یه موجود خودخواه و فاقد لایههای درونیه که تمرکز وسواسگونهاش روی مسائل جنسی طی نامناسبترین زمانها، بیشتر از اینکه واکنش روانی انسان در موقعیت خطر باشه، شبیه فانتزیهای رومانس هست. این مسئله حتی با واقعیت هم سازگار نیست؛ چراکه در واقعیت و موقعیتهای مرگ و زندگی، سیستم لیمبیک مغز میل جنسی را سرکوب میکنه. اینطور که من دیدم، البته استثنایی هم داره که چالش روانی پیچیدهای مطرح باشه که لااقل اینجا بهش پرداخته نشده و نمیشه مدنظر داشت...
🔰 علاوه بر این، متن توی انتقال سنگینی وقایع تلخ، عاجزه. با وجود صحنههای خشونتآمیز و روابط علنی که هدفشون شوک یا اعتراضه، نویسنده غالباً از تحلیل انسانی اون رد شده و نتیجهاش، ایجاد یه حس سطحی و حتی بیهدف هست؛ برای مثال، اسیدنوشی ۳۹ کارگر به سرعت توی روند داستان محو میشه. تلاش برای شاعرانهنویسی از صحنههای خشونت، مثل توصیف اعدام تئودور و نووا به مثابه تابلوی طبیعت بیجان، یهجور حس تصنعیبودن به همراه داشت. من نمیتونم بپذیرم که این بیتوجهی عامدانه نبوده؛ چون توصیفات برهنگی در جایجای کتاب با جزئیات و دقت شرح داده شده، فارغ از اینکه کمکی به داستان بکنه یا صرفاً برای افزایش کشش و جذابیت متن برای خواننده بوده باشه... وقتی خشونت و بدن تنها بهعنوان نمایش مطرح میشن، تأثیرش بازاری کردن رنجه و نه تعمیق معنا!
🔰 اینها همه سر جای خود، چیزی که بیشتر از همه و در بخش مابین سطور بهش نقد دارم اینه که «شبانه» عملاً تبر به ریشه مفهوم مقاومت زده و فراتر از ناامیدی یا پوچانگاری شخصی عمل میکنه. از بین تمامی اشکال مبارزه و افراد مبارز (حتی هستی)، راوی تنها شیفته پرفورمنس ساچیکو و ادریس میشه که اون رو هم صرفاً به دلیل نمایش علنی رابطه، فراموشنشدنی، تماشایی و باشکوه میدونه. انگار که تنها این ابزار هست که باعث ماندگاری هدف میشه و نه معنا... در کنار اون، مکانهای جمعی مثل کافه که باید قلب تپنده مقاومت مدنی باشن، توی این رمان به بنگاههای خودفریبی تقلیل داده شدن و مفهوم همبستگی به یه تجارت کثیف تشبیه شده که نهایتاً به قتلگاه شهروندان بدل میشه...
❎ من نسخه مجازی کتاب رو خوندم که نویسنده منتشر کرده. ایرادات جزئی ویرایشی توی متن دیده میشد که البته قابل چشمپوشی هست. در نهایت میتونم اینطور بگم که کتاب «شبانه»، تلاشی بوده برای ترسیم یه فضای پادآرمانشهری و نمایش مفهوم ابتذال شر و انفعال. کتابی که میخواد اجتماعی باشه؛ اما بیشتر درگیر روابط شخصی شده. به نظرم زیادهروی توی پرداخت منفی به راوی تا جایی پیش میره که مخاطب در آخر، بیشتر از اینکه از دیکتاتوری کازان متنفر باشه، از شهروند داستان بیزار میشه... سر همین، مطالعه کتاب رو علیرغم نکات مثبتش آنچنان توصیه نمیکنم؛ چون نفی مقاومت و نفرت از جامعه، قرار نیست راه به جایی ببره...
This entire review has been hidden because of spoilers.
فیگور تاریخنگار؛ لحظهٔ تاریخی شدنِ رخداد و گفتاری علیه بیشتفسیری
تو را با روح نویسنده چه کار است؟
متنی را میخوانی، شعری رمانی چیزی. هر خواندنی، همانا تفسیر است. هرمتنی خوانده شود، رخدادی نوست؛ به بیان دیگر، هیچ دوخوانشی به یکدیگر شباهت ندارند، چون متن در لحظه خواندن با "خواننده-زمانه" مواجه است. یعنی متن توسط خوانندهای در زمانهای خوانده میشود. همان متن در لحظه خلق، از دل یک "نویسنده-زمانه[زمینه]" برآمده است. یعنی نویسنده در زمانه و زمینهای متن را نوشته است. خوانش همانا تقاطع این دو دقیقه است؛ دقیقهٔ خلق اثر و دقیقهٔ خوانش اثر. به علت ماهیت ناهمسان این دو دقیقه، هیچگاه و به هیچوجه ممکن نیست، متنی دقیقا همانطور خوانده شود که نویسنده قصد آن را داشته است. حتی فهمیدن اثر همانطور که نویسنده فهمیده است و نوشته است نیز ممتنع است! پس اینجاست که بنیان انگارهٔ معروفِ "بیشتفسیری" فرو میریزد. بیشتفسیری همان بحثیست که ما سخن از روحِ نویسنده را فرا میخوانیم: "حاجی اینی که تو میگی رو روح نویسنده هم ازش خبر نداره"! خبر نداشته باشد، ما را با روح نویسنده کاری نیست، هر متن پرتابی است به دل تاریخ، تاریخی مالامال از تفسیر و بازتفسیر و چهبسا واژگونخوانی! پس دلنگران بیشتفسیری نباید بود، هیچ تفسیر واحد و یکتای صحیحی وجود ندارد که بخواهیم با انگ بیشتفسیری جلوی خلاقیت تفسیری خواننده را بگیریم.
انسان چیست؟ انسان موجود مفسر است.
حال، اینجا آثاری که آنچنان بالقوگی دارند که خواننده را به تفسیر بکشانند ارزشمند اند. به بیان دیگر، اگر اثری خواننده را به تفسیر بسیار بکشاند، خود نشانهای از ارزش اثر است. "شبانه" از این حیث اثر قابل توجهی است. خود همین چند مروری که در گودریدز هست را بخوانید.
رخداد تاریخی چه زمانی تبدیل به تاریخ میشود؟
تا به حال به این مسئله اندیشیده اید که چه زمانی رخدادهای تاریخی، تبدیل به متن تاریخی میشوند؟ به بیان دیگر، چه زمانی میتوان تاریخ را نگاشت؟ به علت ماهیت روش و ذات محتوای تاریخی، باید دورهای زمانی از رخداد تاریخی بگذرد تا بتوان تاریخ آن را نگاشت! اما ضرورت ثبت رخدادِ (در معنای دریدایی و بدیویی)تاریخی بر تمام وجود سوژهٔ تاریخی استیلا پیدا میکند. به بیان دیگر، باید در همین لحظهٔ حال ثبت کرد وقایع را، همانطور که بیضائی از زبان شخصیت "منشی صاحب جمع" در نمایشنامهٔ "ندبه" میگوید: - بهتر است یکی در خفا وقایع ایام را بنویسد. ما که به قدم کاری نمیکنیم شاید به قلم کرده باشیم.
فیگور تاریخنگاری برای متن ادبی:
از جمله کاندیدهایی که میتواند در همین لحظهٔ اکنون وجهی از رخداد را به فراچنگ آورد، متن ادبی است. یعنی متن ادبی آینهای باشد که بتواند زمانه را نشان بدهد. این همانکاریست که "شبانه" میکند. شبانه را نمیتوان مستقل از زمانه و تاریخی که از آن برآمده خواند و فهمید. فارغ از این، شبانه میتواند آینهای خوب باشد برای مشاهده تاریخِ زمانهای که از آن سربرآورده است.
خیییلی حرف در مورد این اثر دارم ولی اگه همین رو نمینوشتم، هیچ وقت فرصت نمیکردم چیز بیشتری بنویسم. به غایت از خواندن این اثر راضی هستم و کیف کرد. امیدوارم از این قلم و نویسنده در آینده آثار بیشتری بخوانم.
شما هم حتما بخوانید این کتاب رو. کوتاه و مختصر است و به سرعت خوانده میشود. حیف است دچارش نشوید.
حقیقتش اونقدری سواد سیاسی ندارم که بخوام درمورد این کتاب و جنبههایی که داره صحبت کنم، فقط میتونم از حسم موقع خوندنش بگم :))) باید بگم که تا اینجای زندگیم این تنها کتابی بود که با ۹۰٪ جملههاش همذاتپنداری کردم! اول که شروع کردم میخواستم جملههایی که زیست کرده بودم رو هایلایت کنم ولی همینجوری که جلوتر رفت متوجه شدم اینجوری بخوام پیش برم باید کل کتاب رو هایلایت کنم :')))) . مرسی از Dream.M عزیز که PDF این کتاب رو توی کانالش گذاشت و من تونستم این کتاب رو بخونم. . کاش دنیا جوری دیگهای پیش میرفت و من این کتاب رو موقع خوندن اینقدر درک نمیکردم. ۱۰:۵۳ ۱۴۰۴.۱۰.۱۴
از این اثر باز یادم اومد وقتی که من مدرسه میرفتم؛ که صبح زود وقتی سوار سرویس مدرسه بودیم و به سمت مدرسه میرفتیم، شده بود که چندین بار (کمتر از انگشتان یک دست اگر اشتباه نکنم) راه رو بسته بودند و میگفتند اعدام در ملا عام هست و یه جمعیت زیادی رو میدیدم که اومده بودند صحنهی اعدام رو ببینید. دوست ندارم راجع بهش صحبت کنم اما اینو از دبستان یادم مونده.
روایت یک گمگشتگی؛ نه در شهر، بلکه در دل و حافظهی یک انسان
شبانه رمانی است که جهان تاریکش نه از طریق سازوکارهای یک پادآرمانشهر کلاسیک، بلکه از راه سکوت، گمگشتگی، و بیزمانی ساخته میشود. نگار خلیلی به جای خلق ساختارهای بزرگ و ایدئولوژیک، روی تجربهی فردی اضطراب، بیثباتی عاطفی و فرسایش هویت تمرکز میکند؛ چیزی که شبانه را از دیگر رمانهای دیستوپیایی متمایز میکند.
در مرکز این جهان، راوی داستان قرار دارد که تا انتها بیآنکه نامی از او برده شود، با اون همذاتپنداری میکنیم. شخصیتی که نه یک قهرمان است و نه یک قربانی کامل، بلکه انسانی است در حال فروپاشی آرام. او شبیه بسیاری از شخصیتهای دیستوپیایی نیست که علیه نظم بیرونی میجنگند؛ او در برابر خود، در برابر حافظه و عاطفهی تکهتکهاش مقاومت میکند. او بیشتر از آنکه با سیستم بجنگد، با درونش گلاویز است، و همین باعث میشود حضورش تلخ، انسانی و باورپذیر باشد.
انتخاب اسامی در رمان عمداً از منطق واحد تبعیت نمیکند. این ناهمگونیِ ملیتی و زبانی، بخشی از همان تجربهی بیزمان و بیمکان بودن کتاب است؛ جهانی که در آن تعلق مکانی، فرهنگی یا هویتی فرو ریخته و شخصیتها انگار در یک ناکجاآباد مشترک سرگردانند. همین انتخاب باعث میشود رمان حس یک کابوس طولانی و مرزناپذیر را بدهد.
از نظر روایی، شبانه گاهی آگاهانه کند و خفه است؛ نه از ضعف، بلکه بهعنوان بخشی از تجربهی فکری و احساسی کتاب. خواننده باید وارد همین تاریکی آهسته شود تا جهان راوی را حس کند؛ جهانی که در آن همه چیز کمی مکدر، کمی مبهم، و کمی از دسترفته است. اگر دنبال داستانی پرحادثه باشید، این کندی ممکن است آزاردهنده باشد؛ اما درواقع همین سکونها یکی از نقاط قوت رماناند.
در کل، شبانه رمانی است که بیش از آنکه به مقصد برسد، احساس و فضا میسازد؛ سفری به دل تاریکیهای درونی، نه بیرونی. روایتی که از تنهایی، کنترل، و سرکوب هویت میگوید؛ بیآنکه فریاد بزند.
پ.ن: از رویای عزیز بابت این پیشنهاد خفن بسیار تشکر میکنم و از همه بچههای همخوانی که با نظرات خوبشون مثل همیشه خوندن کتاب رو لذتبخشتر کردند.
بسیار زیبا بود، جذاب، گیرا و عمیق مجموعه ای بود از المان های مختلفی که در یک رمان دوست دارم و برای شخص من خیلی احساسات برانگیز بود. ولی خب بنظرم بهتر بود اگر طولانی تر میبود. بنظرم دنیایی که نویسنده خلق کرده بود رو واقعا میشد وسیع تر کرد و داستان خیلی هول هولکی تموم شد ولی مجموعا رمان ارزشمند و زیبایی بود و امیدوارم که هرروز افراد بیشتری باهاش آشنا بشن.
چهار ستاره رو به همون دلایل اپدیت قبل و خود موضوع که موضوع مهمیه دادم. داستانی با تم پادآرمانشهری با کمی محتوای نتفلیکسی!! توی صفحات ابتدایی داره فضای اون شهر که به دست اون حکومت که با کودتا اومده سرکار و انگار که خیلی رفتار مستبدانه ایی داره و با هرگونه صدایی (که همه ما میدونیم استعاره از چیه)انگار مخالفه روِ تصویر میکنه درحالی که من به عنوان مخاطب پذیرفتم که خب این یک پادآرمانشهر خیالیه یهو خیلی رندوم در یه جایی گفته میشه که( شوهرش رفته استرالیا!!)در حالی که توی اون صفحات اصلا معلوم نیست خود اینجا کجاست!! توی شخصیت پردازی شخصیت اول به نظرم خوب کار شده بود فارغ از اینکه من از این شخصیت و ویژگی هاش خوشم بیاد و سمپاتی برقرار کنم باهاش یا نه. توی آپدیتم هم گفتم که تلاش برای نشون دادن اعمال و اتفاقاتی که تحت تاثیر این حکومت رخ میده از طریق روابط انسانی و تاثیرش روی آدم ها تلاش خوب وموثریه که توی این کتاب دیده میشه این نوع اتفاق همون طور که ماجرای کافه و این حکومت که به اصطلاح کازان ها صدا زده میشه جداگانه و در عین حال مرتبط با هم روایت میشه. نمیدونم شرایط این کتاب چجوری بوده اما این آوانگارد بودنش برام جالب بود.درباره یه داستان ایرانی دارم حرف میزنم طبیعتا موضاعات اروتیک و اشاره دقیق به این چیزا آوانگارد محسوب میشه چون به هر حال مخاطب ایرانیه جدای از اینکه چاپ شده یانه(نمیدونم چاپ شده یا نه هیچ اطلاعاتی در این مورد ندارم)اما حداقل به دید من این محتوای آوانگارد بیرون از اثر بود شاید یه جاهایی به تکمیل شخصیت پردازی شخصیت اول کمک میکرد اما تو اغلب اوقات برای من جالب نبود ! ا
پیشنهاد میکنم که حتما حداقل یکبار خونده بشه ولی این کتاب بهانهای میشه تا نظرم رو راجع به علایق و سلایق در زیر عنوان کنم. بصورت کلی که نگاه میکنم کتاب هایی برای من اهمیت بالا پیدا میکنن که فرامتن درگیر کننده داشته باشند یعنی چی؟ یعنی نه اینکه فقط بگردم از هر قسمتی نکته ای رو پیدا کنم که این کتاب هم خیلی پتانسیلش رو داشت بلکه اینقدر قسمت هایی از متن توانمند بوده باشه (این میشه از سمت عرضه-نویسنده) و من رو درگیر کرده باشه (این میشه از سمت تقاضا-من) که ناخودآگاه برام تفسیرپذیر بشه (البته نه الزاما) همچین روندی در فیلم هم به همین شکل هست و طبیعتاً میتونه در گیر و دار سلیقه مخاطب هم باشه به یک دیدگاه رمانتیکی (از شب اینجا خیلی کمک میگیرم اگر قبل از اینکه خواب برم فکرم رو درگیر کرده باشی موفق شدی در غیر اینصورت کلاهت پس معرکه ست😂). علاوه بر فرامتن، تکرارپذیری اون هم خیلی مهمه یعنی من پنج سال دیگه باز همت کنم بیام و با اینکه پایانش رو میدونم از فرم چینش واژه ها باز لذت ببرم پس یک جورایی میتونه یک اثر فرم فوقالعاده ای داشته باشه ولی مخاطب به همون یک بار دیدن و خواندن بسنده کنه (تناقض فرم درست و حسابی ولی تکرار ناپذیری در نظر خودم که الان نوشتم هم خیلی عجیبه، درصورتیکه هنر اگر اشتباهی مرتکب نشدم با فرم قابل توجهه که قابل دفاع و تکرارپذیر میشه ولی این تناقض میگه یک عامل سومی هم انگار در کاره) یا فقط برای مطالعات آکادمیک رجوع کنه نه لذت زیباییشناختی هرچند فکر نکنم این دو اونقدرا هم از هم منفک باشند (آرای کانت و پساکانتی های آلمانی در باب این موضوع قابل توجهه). و این کتاب هم با تشکر از همه زحمات نویسنده عزیز من رو درگیر خطوط نکرد بعضا تجاربی که خوب نشان داده شدند انگار اهمیتی نداشتند (پس یعنی خوب نشان داده نشدند، نمیدانم) شاید یکجاهایی حتی انتظار میکشیدم تموم بشه. فرم اثر که کمی سوررئال میشه انگار گارد من و سخت گیریم هم بیشتر میشه، ریتینگ سفت و سختم برای آثار کافکا و هدایت هم به همین ترتیبه با وجود دامنه اثر بالای تفکر و البته احترام خاصی که براشون قائلم. از کازان ها دوست داشتم بیشتر بدونم هرچند ایده سکوت برای همیشه به منزله مرگ رو بسیار علاقمند شدم کاش نویسنده ما رو خیلی درگیر این بعد میکرد یعنی نیازی نبود حتی به کازان ها خیلی پرداخته بشه ولی سختی این امر و کشاکش درونی بی پایانش میتونست ما رو بیشتر درگیر کنه که البته بدلیل فرم اول شخص داستان کمی سخت هم میشد. از استفاده از کلمه غنج هم نمیدونم چرا لذت بردم و حس کردم در زمان و مکان مناسبه شاید هم فقط توهم زدم. در آخر مرسی از همه دوستانی که این کتاب رو خیلی پیشنهاد کرده بودن و شدیداً مشتاق شدم که یک نفس یک روزه بخونمش و مرسی از خانم خلیلی بابت نوشتن این کتاب. قطعا جنبشی که از سر گذراندیم بمانند همه پیشینیها اثر خود را بر هنر و ادبیات باز هم خواهد گذاشت.
خیلی طول نمیکشد که کتاب را تمام کنی. متن، خواننده را با خود میکشد؛ اما نه از جنس آن کششهای مصنوعی که با تعلیقهای ساختگی سعی در پیشبرد اجباری داستان دارند. اینجا تجربهپردازی متن و تا حدی همذاتپنداری با شخصیتهاست که تو را به صفحات بعدی میبرد. فضا بیاختیار یادآور رمانهای آمریکای جنوبی است.
از سوی دیگر، نویسنده بهخوبی بر رفتوآمد میان زمانها مسلط است؛ حرکت از حال به گذشتههای گوناگون و بازگشت دوباره به اکنون، دقیق و قابلقبول انجام میشود. همین مهارت باعث میشود بتوان از خواندن کتاب لذت برد و آن را دوست داشت. «شبانه» از آن نمونه داستانهای متأخری است که هنوز میتواند امید به نویسنده ایرانی را زنده نگه دارد.
شاید بتوان گفت متن در ابتدا و میانه، از پایان قدرتمندتر است. شاید هم میشد قدری بیشتر بر سکون و تأمل تکیه کرد؛ چرا که جذابیت این جنس رمانها در همین مکثها شکل میگیرد. همچنین در بعضی بخشها امکان استفاده از واژههایی متناسبتر با فضا وجود داشت؛ گویی اگر در بازخوانی پس از نگارش تأمل بیشتری میشد، انتخاب کلمات میتوانست دقیقتر و نشستهتر باشد.
داستان اندکی شتابزده جمع میشود و خیلی زود به صفحه آخر میرسی؛ عجلهای که دلیلش چندان روشن نیست و کمی آزاردهنده به نظر میرسد. نمیدانم میشد فضای اثر را بومیتر کرد یا نه، اما ایکاش نویسنده که بهنظر خوشذهن و تواناست، در آثار بعدی کمکم از حالوهوای آمریکای جنوبی فاصله بگیرد و به فضایی نزدیکتر به جهان زیسته خودمان برسد؛ البته با همان شیوه روایت شخصی خودش.
با همه اینها، هیچکدام از این نکات از لذت خواندن «شبانه» کم نمیکند.
فکر کنم دو ماهی تو دستم بود و قصد داشتم بخونمش و خیلی عجیبه که دقیقاً الان تموم شد... الان که همهچیز دوباره شروع شده.
من فکر میکنم بعضی از کارها همین که انجام داده میشن خیلی خوبن، مهم نیست با چه کیفیتی انجام داده میشن. این قصه باید نوشته میشد، چون حقیقت داره، چون مهمه، و چون همهمون انقدر ساکت موندیم که داریم خفه میشیم. بخاطر همین چیزی از روند قصه و روایتش نمیگم (گرچه از اون نظر هم خیلی خوب بود). مهم اینه که یکی حال ما رو نوشته. همین ارزشمنده.
شبانه تجربه دردناکیه برای من. روایتی از کسی که کم کم در مواجهه با خودش عریان میشه. نه تنها عادی شدن وضع فوق العاده رو می بینه بلکه می فهمه که خودش مسببی از وضع این مسیر بوده. نشانه هایی هست از جاهایی که قطب نمای آدم به واسطه میل های گذراش بر اراده مسلط سرکوب گر منطبق میشه و همه این ها از لایه های زیرین ذهنی که از هولناکی اتفاق ها خودش رو انکار کرده تعریف میشه. از هولناکی اینکه با هر اتفاق گفته میشه حتما این بار اتفاقی می افته تا اینکه مسلط سرکوب گر دیگه حتی به خودش زحمت نده دست آهنینش رو بپوشونه تنها چند صفحه - یک عمر فاصله بود.
در نهایت ما خون پوشیدیم و دیگران نگران عریانیمون هستن.
ندیدم کسی به نامگذاری ها اشاره کنه، دوست دارم بدونم این نامگذاری چه لایه ای به متن اضافه کرده، انگار کشور هایی که درد مشترک داشتن همه یک نماینده ای در کتاب دارن.
This entire review has been hidden because of spoilers.
من معمولا کمتر رمان های ایرانی رو می خونم. چون رمان های خارجی اکثرا کیفیت بالاتری دارن، هم در داستان پردازی و هم در فرم نوشتار. اما دوست دارم روزی خودم هم شجاعت به خرج بدم و نوشتن رمانی رو به پایان برسونم، برای همین سعی می کنم با خوندن آثار جدید تر نویسنده های ایرانی کمی تجربه کسب کنم. این کتاب نقاط قوت زیادی داره که به نظرم پر رنگ ترینشون روایت و کشش مناسب اونه و بعد از اون هم شجاعت در انتخاب موضوع و به تصویر کشیدن تجربه ای نزدیک به زندگی هر روزه ی ما ایرانی ها. اما موارد زیادی هم می تونست بهتر باشه که خیلی از اون ها با دوباره خوانی و بازنگری و ویراستاری قابل بر طرف شدن بودن. ساده ترین مشکل غلط های نگارشی متن بود که به خواننده حس سرسری نوشته شدن اثر رو میدن و بعد هم انتخاب اسم های در هم و بر هم برای شخصیت ها که کنار هم خوب از آب در نیومدن _راستش یکی از چالش های خودم هم زمانی که نوشتن رو امتحان می کنم همین انتخاب اسم مناسبه_ و بزرگ ترین مشکل هم عجله نویسنده برای تموم کردن داستانه به شکلی که پتانسیل اثر از بین رفته و به خیلی از موضوعات پرداخته نشده. در واقع پایان کتاب بوی یک پایان واقعی رو نمیده. شاید این کتاب منو راضی نکرده باشه، اما مطمئنم آثار بعدی نویسنده رو دنبال خواهم کرد.
شبانه همان تعریفِ درک نشدنِ وضعیتی است که گمان برده ایم به فهم درست فهمیدنش! و شگفتا که نگار خلیلی توانسته است دست در دلِ تاریکی ببرد تا خواننده اش دستِ کم آگاه بشود از ناآگاهی ای که در آن زیست می کند سپاسگزار او هستیم که در این نا به هنجاریِ داستان ننویسی این روزگار، داستانی خواندنی نوشته است. گرچه می اندیشم که زبانی یک دست و پرورده ندارد و البته که دوست داشته ام متن ژرفای بیشتری داشته باشد که خب سبب می شود داستان بلندتر از این بشود که هست و این نظر شخصی من است و نقیض این نیست که بگویم بی تردید از بهترین داستان هایی است که به زبان خودمان و بی واسطه خوانده ام که دلبسته ی داستان پارسی بوده ام هماره سخن کوتاه، شبانه خواندنی ست. شبانه عفونتی را بیرون می کشد که ناگزیرت می کند به بازاندیشی رفتارت با ذهن خویش آنچنان که پیکر هر انسان در هر گوشه ی جهان که به خون آماسیده باشد. متوجه ات کند که تو نیز به همدستی با شرارت بی آنکه گمانت ببرد که خواسته باشی سهیم بوده ای شبانه اعلام جُرم است بر خویش و محکمه ای شخصی ست نگار خلیلی را آرزو دارم که با داستان هایی دیگر ما را هم چنان غافلگیر کند هم چنان وامدار و سپاسگزارش هستیم
پاییز یک هزار و چهار صد و چهار خوشیدی یازدهم آبان ماهان
طبیعتاً آدم رو داستان خودش ریویو نمینویسه. ولی میتونم بنویسم که این داستان رو در چه حال و هوایی نوشتم... فکر میکنم این داستان زادهی سرخوردگی بعد از وقایع 1401 در ایرانه. در وهلهی اول نمیخواستم داستانی دیستوپیایی بنویسم، ولی زیست در جهانِ دیستوپیایی داستان رو به اینجا کشوند. یکباره دیدم یک داستان پادآرمانشهری نوشتم، و دقیقتر که شدم دیدم خودمم کمابیش در همین اوضاع زندگی می کنم... داستان در شهریور منتشر شد. دو سال بعد از اون شهریوری که زندگی ما رو دوپاره کرد. خودم رو مدیون آدمهایی میدونم که در راه آزادی خون دادن. داستان رو به یاد اون آدمها نوشتم و به اون آدمها تقدیم کردم. شاید اون خونها به ناکجا جاری شدن، اما هرگز فراموش نمیشن... . اینو یادم رفت بگم که اگر خواستین کتاب رو مطالعه کنین، میتونین از سایت نشر نبشت به رایگان دانلود کنین.