ما میرویم تا برگردیم و من برای رویای تو پیش از آفتاب ،از خانه بیرون میروم و شبانه تاریک برمیگردم.در انتهای هر رفتن آمدنی هست، همچنان که در انتهای هر آمدن رفتنی.
نوشته بودی دیروز در فرصتی که از مقابل ویترین فروشگاه ها گذشتی چقدر دلت خواست همسر مردی ثروتمند بودی نوشته بودی دلم می خواهد مثل دیگران در آرامش و غوطه ور میان ثروت بی حساب زندگی می کردم اما تو یعنی من نمی توانم این آرزو را برآورم . مهربانم! می بینی زندگی همچنان که می گذرد گاه چه نا به هنگام ته دلمان و حتی ایمان ما را بیرون می ریزد؟ اما باور کن ما همان قدر زندگی خواهیم کرد که تا مرگ فرصت داریم همان قدر زندگی خواهیم کرد و همان قدر شادمان خواهیم بود و همان قدر رنج خواهیم کشید که ثروتمند باشیم یا نباشیم؟ می پرسم آرامش چیست؟ برکه ها را دیده ای؟ آرام تر از برکه ها مرداب ها هستند. آرامش شکلی از مرداب هاست. اما درون آن ها ترسناک و تحمل ناپذیر زشت و کثیف است. مثل خانه های بزرگ و مجلل با حیاط های بزرگ که ثروتمندان با آن به جهان فخر می فروشند. ببین چطور از دور آرام و زیبا به چشم می آیند. اما باور کن در درونشان موجی از اندوهی پنهان می لغزد و اتاق ها به روی آدم ها بسته است و دیدارها همیشه کوتاه و فاصله ها همواره بیشتر. حتی مهربانی هایشان رسمی است آری آن چه این افراد را فریب می دهد قناعت بر فردیتی دروغین است که از طریق رفتاری رسمی شکل می گیرد رفتاری که میان صدای بیهوده ی چنگال ها و بشقاب ها میان فاصله ی انگار بی پایان میزها و اتاق ها شکل می گیرد.
اما کافی است در تنها ترین لحظه های این آدم ها با آن ها بایم وقتی که عریان بدون هیچ لباس و آرایشی در مقابل آینه قرار می گیرند یعنی در برابر حقیقت خودشان می ایستند فقط کافی است به حرف های پنهانشان گوش کنی آن وقت خواهی دید که تمام غصه های دنیا در چشم هایشان لانه دارد. می دانی چرا؟ زیرا آن ها بیش از دیگران در پی آرامش می گردند و رنج ها درست از همین جا آغاز می شود. اما آن کس که با درک ضرورت های زندگی بتواند میان رنج و آرامش تعادلی حقیقی برقرار کند به آرامش راستین می رسد. این آرامش همچون گل نیلوفر بی همتایی است که دور از چشم دنیا آهسته در تاریکی باز می شود. گل های مرداب را به یاد بیاور ببین چطور از تعادل میان درون آشفته و بیرون آرام مرداب سر به در می آورند. و چطور تا رویاهای بشر تا اعماق ایمان او نفوذ می کنند. آرامش راستین این طور منتشر می شود. عزیزم در مرام من ثروتمندترین آدم عالم عاشق ترین آن است مگذار بیهودگی این زندگی و فرصت تلخ این روزهای لعنتی و به ظاهر بی فردا نیلوفر درونت را پرپر کند...!
هیوا مسیح شاعر پرشور و پرکار نسل دهه هفتاد است .من در گذشته بارها کتابهای او را خواندهام ،اما اینبار ،با خواندن این کتاب دریافتم که این کتاب یک ساختمان بزرگی را از ابتدا دارد میسازد و کامل میکند...
لابهلای متن شاعرانهی کتاب، فلسفهورزیهایی ژرف و سترگ بهچشم میخورد. نویسنده جهانی را ترسیم میکند با آرمانهای شاعرانهی خاص خودش و عشق و انسانیتی که خود، تعریفی ویژه دارد. از متن کتاب:
- آدمها برای این زندگی میکنند که انگار هرروزشان را به خاطرهای تبدیل کنند و بعد بنشینند و بهخاطرشان گریه کنند یا بخندند یا به آن فکر کنند؛ آنقدر که بمیرند!
-ما برای مردن زندگی میکنیم. ما برای ساختن مرگ، زندگی میکنیم؛ یعنی هرروز که بیدار میشویم، درحال ساختن تکهای از مرگ هستیم.