توى يه قسمتى از كتاب، "تارا" از شخصيتهاى داستان براى روانپزشكش تعريف مى كنه: "يه وقتهايى تنها ميرم كافه. ولى دو تا سفارش مى دم. يه چايى، يه قهوه. چايى رو خودم مى خورم. قهوه رو هم شيرين مى كنم ولى بهش لب نمى زنم. دست نخورده روى ميز مى مونه...اونايى كه مى آن كافه، وقتى ميز رو نگاه مى كنن فكر مى كنن تنها نيستم. حتما كسى اين دور و برا هست كه بر مى گرده. كسى هست كه براش حرف بزنى و باهاش درد دل كنى." .....انقدر من اين كار رو توى كافى شاپهاى مختلف تكرار كردم كه با خوندنش شوك شدم و اينكه ممكنه يه نفر ديگه اين به ذهنش برسه.