زندگي منفي يك داستاني است كه بر اساس روابط پيچيده آدمهاي امروزي نوشته شده است. آدمهايي كه ميتوانند در لباسهاي اتو كشيده با برندهاي معروف جهاني و عطر و ادكلنهاي خوش بو و پزهاي روشنفكري در هنگام مواجهه با حادثهاي كه منافعشان به خطر ميافتد آنچنان رفتار كنند كه اين واكنش آنها هيچ نشاني از انسان مدرن امروزي نداشته باشد. زندگي منفي يك بخشي از واقعيت يكي از بي شمار داستانهايي است كه هر روز در زير لايههاي خوش آب و رنگ زندگي شهري اتفاق ميافتد. داستان زندگي آدمهايي است كه چهره و خود واقعيشان را مخفي كردهاند و با توجه به هر مناسبت از ماسك مخصوص آن مراسم استفاده ميكنند. در اين داستان ميبينيم كه براي پي بردن به واقعيت زندگي بايد به اعماق آن سفر كنيم.
توى يه قسمتى از كتاب، "تارا" از شخصيتهاى داستان براى روانپزشكش تعريف مى كنه: "يه وقتهايى تنها ميرم كافه. ولى دو تا سفارش مى دم. يه چايى، يه قهوه. چايى رو خودم مى خورم. قهوه رو هم شيرين مى كنم ولى بهش لب نمى زنم. دست نخورده روى ميز مى مونه...اونايى كه مى آن كافه، وقتى ميز رو نگاه مى كنن فكر مى كنن تنها نيستم. حتما كسى اين دور و برا هست كه بر مى گرده. كسى هست كه براش حرف بزنى و باهاش درد دل كنى." .....انقدر من اين كار رو توى كافى شاپهاى مختلف تكرار كردم كه با خوندنش شوك شدم و اينكه ممكنه يه نفر ديگه اين به ذهنش برسه.
کتاب ریتم تندی داشت و اصلا معطلت نمیکرد. ماجرای ادمای تحصیل کرده جامعه اس که اتوکشیدگی ویژگی بارزشونه ولی پشت این تشخص های ظاهری رازها و شخصیت پنهانی دارند که مخفیه. ادمایی که دارن پشت نقابهاشون زندگی میکنن. طوری که نزدیک ترین آدمها بهشون هم از ادم پشت نقاب بیخبره...طبق سایر کتابهای اقای ارزاقی ادبیات مهاجرت رو شاهدیم و پرداخت ایشون به این موضوع در این کتاب هم عالی بود من دوسش داشتم.
«آدم باید همیشه یه کسی رو توی این زندگی کوفتی داشته باشه که بتونه بابهونه و بیبهونه جلوش گریه کنه. راحت. بدون اینکه قضاوت بشه. یه کسی مثل من از سَر تنهایی میاد پیش شما که روانپزشکی. ولی نیازی به قرص و شربت نداره. شما خودت خوب میدونی که دارو هم ننویسی مهم نیست.» نگاهش خیره میشود به جایی نامعلوم. پوزخند میزند. «جزء تعرفههای بیمه نیست ولی من با جون و دل حقِ ویزیتِ شما رو میدم. جرینگی.نقد.به قول خارجیها کَش. شما هم عذاب وجدان نداشته باش. این پول، پول ِ بیکسی ما آدمهاست. پول تنهاییمون.شما بهش میگید حق مشاوره. حق روانکاوی.» مکث میکند. سرش را به طرفِ درِ اتاق برمیگرداند.دکتر هم سر میچرخاند.«اون بیرون، منشیتون مثلِ داور مسابقهء دو منتظره. همین که در رو باز میکنی و میگی سلام خانم دکتر، کورنومتر رو فشار میده تا هرکی بیشتر درد و بدبختی داشت، بیشتر ازش پول بگیره.»
«وقتی واقعیت را نمیدانی، مثل چهارپایی چشمبند داری و به غیر از جلوت نمیتوانی جای دیگری را ببینی، وقتی سرت مثل درازگوش گرم آخورِ خودت است و نمیدانی بیرون از این طویله، آب و هوا چگونه است، حتماً زندگی برایت قشنگتر است. خب بدانی که چه؟ مگر غیر از این است که هرچه بیشتر بدانی، دردی به دردهای بدون درمانت اضافه میشود. مگر غیر از این است که هرچه بیشتر بدانی کولهبارت سنگینتر میشود. مگر غیر از این است که هرچه بیشتر بدانی...»
کتاب "زندگی منفی یک" دو داستان رو به صورت موازی پیش میبرد که در لحظاتی به هم گره میخورند و باعث پیش آمدن حوادث تازه ای میشوند. شخصیتهای داستان آدمهای تحصیل کرده اند هستند که مدرک فقط برای لاپوشانی کردن شخصیت دیگر آنان میباشد. در زندگی لحظاتی هستند که ناگهان سکه آدمها روی برمیگرداند و حقیقتی تلخ در مورد نزدیکترین دوستان و آشنایان را برای شما نمایان میکند.
این یکی حتی من را ناامید تر و دلزده تر هم کرد از ادبیات و داستان نویسی فارسی.کتاب بازهم دنباله روی همان ماجراهای احمقانه ی داستان های خاله زنکی است که به شیوه ای سطحی هم روایت شده.آدم های موفق و پولدار و خارج رفته با اسم های امروزی و مدرن ولی دغدغه های سنتی و پیش پا افتاده مثل اینکه مشکل از زن است یا مرد که بچه دار نمیشوند و...شاید این کتاب ارزاقی میل مطالعه ی دختران نوجوان یا زنان خانه دار را ارضا کند.
آدمهایی هستن توی زندگی، نه نزدیک، که گاهی حتی هزار فرسنگ دورتر، ولی انگار این آدمها همیشه باید باشن، چسبیده به تو، چشم تو چشم با تو، همنفس با تو.این آدمها انگار حق تو هستن، مال تو هستن و تو امروز برای من این نقش رو داری و امان از وقتی که این آدمها گم و گور بشن و نباشن، برزخ از همون موقع شروع میشه....