از کتاب: درون دنیای شگفتی زیست میکنیم درون دنیای درخشانترین امیدها و تیرهترین ناامیدیها، برترین و پستترین آرزوها. آرزوی مهربانی و لبخندهای مهربانی، آرزوی زیستن بدون وحشت از گرسنگی که بیمحابا خوشههای شادمانی را درو میکند، بدون وحشت از زندانهایی که آدمی را زجر کش میکنند... . به قول دوستی: یکی از درسهای تاریخ این است که از تاریخ درس نمیگیرد... . اگر کتاب روزها در راه را خواندهاید و به سبک و کلاً شاهرخ مسکوب علاقه دارید این کتاب با توجه به قیمت بالا و حجم کمش میتواند برای شما بسیار خواندنی باشد تمام فصلها که گزیدهای از زندگی اجتماعی و شخصی و حتی سیاسی شاهرخ مسکوب است، بسیار خواندنی هستند. به خصوص فصل آخر که پیشگفتاری بر خوشههای خشم ( مرور و نقدی بر آثار اشتین بک) بسیار برای من جالب بود.
مسکوب آنقدر دستهای اندیشهاش عظیم است که به قول غلامرضا بروسان «از مرز میگذرد». علی بزرگیان پروفایلنویسِ چیرهدستیست که خودش را اثبات کرده و خوانندگانِ نشریهی اندیشهپویا میشناسندش. اینجا هم مجالی یافته که بیشتر بپردازد به این روشنفکرِ تبعیدیِ دوستداشتنی که «دلش برای کوههای وطنش تنگ شده». فصلبندیِ قابلتوجهی دارد و کمکاری و کمفروشی نکردهاند توی کتاب؛ چه بزرگیان، چه نشر و الخ.
شمایی کلی بود از برهههای مختلف زندگی و اندیشههای مسکوب. بیشتر نزدیک بود به سنت «آشنایی با بزرگان» تا پروفایلنویسی. برای خوانندهی ناآشنا به مسکوب احتمالاً شروع خوبی است که برود سراغ متن غنی خود مسکوب و برای خوانندهای که مسکوب خوانده، شاید چند نکته و خاطره جالب باشد. ترجیح میدادم متن یا از دریچهی نویسنده باشد که چطور مسکوب برایش مسأله شده (شبیه کاری که خود مسکوب با فردوسی میکند) یا برود سمت ترسیم کاراکتر مسکوب — به هر کدام تُک زد و عبور کرد و بیکانون ماند.
براى كسیکه با روزها در راه اشك ریخته کتاب جذابی بود. ميشود گفت بزرگيان يك شماى كلى و خلاصه از هر آنچه بر مسكوب گذشته را به تصوير كشيده است. مشروح اين جريانات را میشود در روزها در راه، خواند و لذت صدچندان برد اما اين كتاب كوچك صد و چند صفحهای، چه براى كسى كه شناختى از مسكوب ندارد و چه براى كسى كه به اين نويسنده علاقمند است كتاب مناسبى بنظر مى رسد.
علی بزرگیان نویسنده خوبی است و کتاب «شاهرخ مسکوب» کتابی معمولی. روایتها البته گرم و گیرا و خواندنیاند، منتها برای خوانندهای که حدود پر زدنش در آسمان مسکوب، از «روزها در راه» آنورتر نرفته؛ یعنی همین نسل من که حال و حوصله خواندن «سوگ سیاوش» و «در کوی دوست» را ندارند. نسلی که بسشان است خواندن اینکه مسکوب در بحبوحه انقلاب ۵۷، به هیاهوی بیرون بیاعتناست و چه خوب که بزرگیان در فصلی از کتابش چیزهایی نقل کرده که این تصویر را بشکند و اکثرشان هم اتفاقا از همان «روزها در راه». ارزش افزوده کتاب بزرگیان بر آنچه که تا امروز از مسکوب میدانستیم، مصاحبههایی است که با یاران و دوستانش گرفته و جا به جای کتاب، نقل قولهایی از مصاحبهشوندگان گنجانده؛ از جمله گلی ترقی، احمد کریمی حکاک و رامین جهانبگلو. کتاب، کتاب یک روزنامهنگار است و اینجاهاست که این را میفهمیم. از این حیث، فرم کتاب به لحاظ حفظ تشخص نویسنده در جایگاه یک روزنامهنگار، شایسته احترام است. اما در مجموع معتقدم کتاب مسکوب میتوانست بهتر از اینها باشد. حتی تصاویر کتاب را هم بارها و بارها دیدهایم. آیا جز اینها نمیشد فکتها و عکسهای تازهای از شاهنامهپژوه و جستارنویس بزرگ روزگار ما پیدا کرد؟ یک چیز کتاب که دوستش دارم، حضور گاهگاهی «من نویسنده» در میانه روایتهاست. این خیلی ارزشمند است. این را بزرگیان باید حفظ کند. حتی و خاصه در جستارهای تاریخی اینچنینی. و الا جستار شخصی را همه بلدند بنویسند.
کتاب نامیرایان؛ شاهرخ مسکوب نخستین جلد از مجموعهای است که به معرفی مشاهیر ادبی ایران میپردازد. این اثر به قلم علی بزرگیان نوشته شده و بر زندگی، افکار و آثار شاهرخ مسکوب تمرکز دارد. نویسنده پیشتر گزارشی از زندگی مسکوب را در مجله اندیشه پویا منتشر کرده بود و اکنون با گسترش آن، به مصاحبه با دوستان و همکاران مسکوب پرداخته است.
یکی از ویژگیهای این کتاب، روایت پرکشش و سبک نگارش جذاب آن است. با این حال، در برخی بخشها نگاه نویسنده به جریانهای فکری، بهویژه چپ، بر متن غالب شده و از نگاه خود مسکوب به این موضوع فاصله گرفته است. همچنین، شرححالنویسی کتاب گاه با تأویلهای شخصی نویسنده همراه شده، رویکردی که خود مسکوب نیز پیشتر از آن دفاع کرده بود.
برخی جنبههای مهم زندگی مسکوب، مانند روابط دوستانه او با کیوان، کامشاد و سایه، بهطور کامل بررسی نشدهاند، درحالیکه هر یک از این دوستیها ظرفیت تبدیلشدن به یک کتاب مستقل را دارند. همچنین، زندگی دشوار او در تبعید و فقر در پاریس بهاختصار مورد اشاره قرار گرفته و نویسنده از تلخی آن دوران عبور کرده است.
با وجود کاستیهای جزئی، این کتاب منبع مناسبی برای آشنایی با شاهرخ مسکوب محسوب میشود. سبک روایت آن خواندنی و جذاب است، اما از نظر کیفیت چاپ و صفحهبندی چندان رضایتبخش نیست؛ متنی که میتوانست در ۱۰۰ صفحه گنجانده شود، در ۲۰۸ صفحه منتشر شده است.
هنگامی که از کودتایِ سیاهِ ۲۸مرداد گذر میکنی و به سالهایِ منتهی به ۵۷ میرسی، سرت را اسامیِ ناتمامی از روشنفکران، شاعران و نویسندگانی پر میکند، که هرکدام جهانی و قلهای و کتابی مقدس و ناتکرارند. از جلال و شریعتی و مرتضی کیوان و احسان طبری و کیانوری بگیر تا سهراب و کسرایی و گلستان و فروغ و شاملو و گلشیری و دریابندری و کامشاد و…
بهگمانم اما این میان نامی، بیش از هرکس و هرچیزی، میدرخشد که اگر در اغراق غرقه نباشم، از جهت بلندیِ اندیشه در صحنههایِ اجتماعی، شباهتهای زیادی به فردوسی دارد. شخصیتی که جزو بزرگترین مسئلههای اجتماعی و فرهنگی او بود.
شاهرخ مسکوب، شاعر، نویسنده و روشنفکرِ ایرانی که هرآنچه که در دهههای ۴۰ و ۵۰ بر کاغذ دواند در زمانهی ما و روزگار کنونیِ ما ملموستر و کارسازتر شد. تمایزِ یگانهیِ او با تمامِ همنسلانش در توانِ من و قلمِ من هرگز نخواهد بود اما نامهیِ او به رهبر انقلاب در سالِ ۵۸ خود گواهِ این مدعاست. اما چرا او را با فردوسی قیاس کردم؟ فردوسی میگوید: «به گیتی بدین سان که اکنون تویی نباید که داری سر بدخویی
بباشیم بر داد و یزدانپرست نگیریم دست بدی را به دست»
مخاطب فردوسی کیست؟ مخاطبِ ایرانی؟ هندی؟ اروپایی؟ سیاهپوست؟ سفیدپوست؟ مرد؟ زن؟ بچه؟ جوان؟ پیر؟ فردوسی زندهست و برخلافِ آنچه که خوانشِ مسلط بر فضایِ آکادمیک میخواهد، پیغامِ او پیغامی جهانی است و تحت تاثیر همین دیدگاه است که مسکوب میتواند در غربت دلتنگ کوههای وطن باشد و همزمان جهانی اندیشه کند و بنویسد.
اما مسکوب که بود؟ بچهمسلمانِ تودهایِ توبهنامهخوانده از هرچیزی که ربط و ظبطی به منش ایدئالیستی اصطلاحا چپهای همدورهاش داشته باشد. او به قولِ خودش بعد از ماهها انفرادی در زندانِ زمانِ پهلوی برای همیشه تفکر و ادبیاتی را که در سطح بهمبارزه و مواجهه با سوژهی خویش بپردازد، سه طلاقه کرده و «ناظرِ» همیشگی اتفاقات و التهابات سیاسیِ دورانِ حیاتش شد.
احمد کریمی حکاک اینگونه از او و نوع مواجهاتش با مسئال سیاسی و فرهنگ یاد میکند: «زمانى مسكوب بر نبرد رستم و اسفنديار تأمل مىكند كه در صحنه سيا��ى ايران نبردى ميان حزب توده و جبهه ملى در جريان است، نبردى كه مانند جنگِ رستم و اسفنديار برايش آزاردهنده است و البته به نظرش جنگ ناگزيرى است. سوگ سياوش او نيز در سال ۱۳۵۰ منتشر مىشود، يعنى درست مقارن با جشنهاى دوهزاروبانصدساله. كتابى است دربارهیِ شهادت كه به تاريخ فرهنگِ مذهبى ايران مربوط است و جالب آنكه انتشارش مصادف است با جنبش جريكى و واقعهیِ سياهكل و تيرباران عاملان آن. اين رخدادها در عمق روح او نفوذ مىکند و در نوشتن اثر هم مؤثرند. او شش هفت سال از وقت خود را صرف خواندن اساطير ايران كرد تا به زايش سوگِ سياوش دست زد. با خواندن اساطير، توجهش به دين و جوهر آن معطوف شد و اينكه اگر همهی اديان در جايى به هم مىرسند، آن نقطه كجاست؟ قرآن و تورات و انجیل را خواند و از تأمل بر اديان هندى و چينى هم غافل نشد. ادبيات عرفانى هم كناردستش بود تا اينكه به حافظ رسيد و دركوى دوست در سال ۱۳۵۷ متولد شد. اين كتاب را نيز بايد همراه با يس زميهیِ سياسى-اجتماعىاى كه نويسندهاش در نظر داشته بخوانيد. در واقع او در اين اثر نمايشگر تفسيرى از عرفان حافظ است كه در آن هر نوع آفرينش بزرك شاعرانه ناگزير به شكست مىانجامد. به يك معنى، او از شكست اهل قلم و نويسندكان سخن مىگويد، از شكستهاى سياسى و اجتماعى همگان، از كذشته تا كنون.»