سینا حشمدار دربارهی این رمان میگوید: «يخ داستان مردی را توصيف میكند كه در شبى برفى، در جاده مىماند و به اين ترتيب درگير مسايلی پيشبينی نشده مىشود. در اين داستان شخصيت و زمان محدود است و به اين خاطر همهچيز در لحظه رخ میدهد.»
او در ادامه میگوید:« تم اصلی اين رمان، ترس و خشونت است كه با استفاده از فضاهای برفی، شب و روايت قصههايی كه شخصيتهای داستان برای يكديگر بازگو میكنند، شكل میگيرد. این کتاب دارای چهار فصل است كه سه فصل اول اين رمان به واسطهی راوی تعريفگرِ اول شخص و فصل چهارم با روايت دانای مطلق نوشته شده است.»
یکی از خوبی های داستانِ بد خواندن، یادآوردنِ داستان هایی است که خواندن آنها یک زیستِ دوباره در متن بوده است. به این اعتبار خواندن داستانِ بدِ یخ، سبب شد تا به یاد بیاورم دوباره و بارها فصلِ نخستِ رمانِ رازهای سرزمینِ منِ رضا براهنی را؛ فصلی در برف و یخ و هول و اضطراب. اگرچه بنای مقایسه میان اینها نیست به هیچ روی اما ذهن است و ناگزیر تو را وادار می کند به اینکه به یاد بیاوری تهی دستیِ داستان گویی زبان ما را به یاد بیاوری و با این همه ناگزیری ات به خواندن را
بياين واقعبين باشيم؛ جاي چنين داستانهايي در ادبيّات ما خاليه. جاي چنين داستانهايي كه تو زندگي خيليامون بهشكلهاي مختلف باهاش مواجه شديم؛ حالا با ترس و خشونت بيشتر و كمتر. نويسنده خـوب ميدونست ميخواد چي بگه و خيلي هم خوب ميدونست كه چهطور بگه؛ خيلي از نويسندهها ميدونن ميخوان چي بگن. ولي خوب نميتونن بگن. يا برعكسش. امّا ايشون خيلي حرفهاي كارو پيش بردن. ضربههايي كه بهخواننده وارد ميشد، با پرداختهاي پخته شكل گرفته بودن. روايتهاي پيچيده و لايهلايه اونقد خـوب و شمردهشمرده بهخورد خواننده داده شد تا داستانـو درك كنه. نه اينكه داستان سختي باشه. ولي دارم تصوّر ميكنم كه اگه ميخواست بدون اينگرهها تعريفش كنه، نه باورپذير بود و نه جذّاب و نه خاص. منظورم از خاص، اينه كه نويسنده صاحبسبكه.
عناصر داستاني بيشتر ازينكه اصولي باشن، تكنيكي بودن. ميشه گفت تقريباً دليلم از پنج ندادن، اينه كه فصل آخر روايت بهشدّت بستهاي داشت؛ يهجور سوم شخصي كه مث يخ- چقد بهجا :دي- فقط داره داستانو ميبره بهسمتي كه تموم شه! اگه از همون اوّل با يهراوي پيش ميرفت، خيلي خيلي بهتر ميشد. نه اينكه بياد خودشم نقض كنه. بههر حال، نويسنده داستان رو ارجح دونسته و ما هم احترام ميذاريم؛ نويسندهاي گفتن، خوانندهاي گفتن. :دي
+ بازم ميگم؛ ديالوگاش يكي از بهترين نمونههاي ديالوگنويسياي كه تو عمرم خوندم. اصن شالودهي داستان بودن. با همين ديالوگا بسياري از عناصر داستاني ديگه رو پوشش ميداد نويسنده.
3.5 ستاره دیالوگ ها عالی بود و کل داستان با دیالوگ های حرفه ایش جلو رفت. فضای خیلی پرجنب و جوشی داشت که تا آخر از نفس نمیفتاد اما پایان عالیی نداشت انگار نویسنده مغلوب داستان شده بود و فقط باید داستان رو تموم می کرد اما به هرحال از جهتی هم جزو داستان های خوب ایرانی اخیر بود.
یک کتاب با موضوعی تقریبا جنایی.برخلاف یکی از کامنتها می توانم بگویم لیاقت پنج ستاره را هم دارد. موضوع را بسیار بسیار خوب پرداخت کرده و توانسته تا آخرین صفحه خواننده را همراه خود کند بی آنکه موضوع لو برود. داستان کمی خشن است و از نوع رمانهای متداول ایرانی نیست. موضوع خیلی بکر و نویسنده بسیار تواناست. بچه های شهر کتاب آرین بهم پیشنهادش کردند و گفتند نویسنده یک کتاب خیلی خوب دیگر هم دارد که حتما خواهم خرید. درکل نظرم را نسبت به رمان ایرانی عوض کرد! دست مریزاد آقای حشمدار!
به نظر من داستان جذابی بود. موضوع به شدت گیرا بود و اجازه نمیداد داستان رو ول کنی و کتاب رو ببندی. داستان تو داستانهای خوبی هم داشت. به نظر جای داستان های این شکلی تو ادبیات ما خیلی خالیه. داستانهایی با موضوع ترس و دلهره. من دوستش داشتم.
من از خوانندگان قدیمی وبلاگ سینا حشمتدار بودم و بعد ازینکه خبر چاپ کتابش را در وبلاگش گذاشت ب شدت دنبال فرصتی برای خوندنش بودم.اما ... کتاب داستان سردی دارد. یک شب برفی و کولاک در جاده ای مسدود با شخصیت هایی ترسناک.در فصل های اول و دوم بشدت ب یاد فیلم "مرگ کسب و کار من است" افتادم..داستان تعلیق دارد اما کشش نه. از فصل سوم ب بعد فقط هدفم تمام کردن کتاب بود نه انگیزه ای برای کشف داستان. روایت با قصه های ضد و نقیضی ک شخصیت های اصلی داستان، منصور - سابق- پرویز، تعریف میکنند شکل میگیرد به طوری ک ب هیچ وجه ب اصل داستان پی نمیبریم و با پایان کتاب همچنان مثل کسی ک در برف گیر کرده سرگردان میشویم. و بیشتر اینچنین برداشت میشود ک تمام وقایع توهمات چند معتاد و منحرف هست ک با محیط زندگی سرد و متروکشان تشدید و دچار توهمی واحد شده اند.بخش هایی از کتاب ک ب صورت داستانی مجزا از زبان "ابرام خان" نیز بیان میشود ربطی ب داستان "کیا" پیدا نمی کند و مثل تکه چوبی شناور در مرداب داستان جدا می افتد.در اواخر از کتاب حس دمنتور های کتاب هری پاتر بهم دست داد!! در کل کتاب ب نظرم قدرتی در روایت نداشت و ب شدت یاس رو در من وسعت میداد تا جایی ک چند بار ب خاطر حس ناامیدکننده ش و داستان نه چندان جذابش خواستم کتاب رو کنار بذارم.
می تونست خیلی عالی باشه.. خیلی ایده ش خوب بود و توصیفاش ولی داستانش بد پیش رفت به نظرم.. یعنی اونقدری بد پیش رفت که از ابتدا که می تونست پنج ستاره بگیره، در نهایت دو ستاره رو به زور گرفت.. حیف..
به قیمت نه هزار تومان خریدمش و تقربا در یک شب خواندم. فضای ترسناکش عالیه ولی رمان خیلی بد تموم میشه. به نظرم به حقش نرسیده و از خیلی رمانها جاندارتر است.
خوب نبود. آخرش آدم می گه :خوب که چی؟شخصیت ها چرا این کارها را کردند؟شخصیت پردازی ضعیفی داشت.از نظر موضوع بکر و تازه بود.کتاب خشن بود.و می توانست خواننده را به دنبال خود بکشد.کتاب قطعا نیاز به ویراستار داشته: موارد فراوان شبیه استفاده برای به جای مال : صفحه ی ۱۳- سطر ۱۱: " برای همین اطرافی، نه؟"