بیژن الهی (زادهٔ تیر ۱۳۲۴ – درگذشتهٔ ۱۰ آذر ۱۳۸۹ در تهران) شاعر، مترجم و نقاش ایرانی بود. الهی در ابتدای دههٔ ۴۰، با حضور در محافل شعری و چاپ اشعاری در مجلهٔ جزوهٔ شعر، که اسماعیل نوریعلاء در قطع دفتر مشق مدرسه درمیآورد و به قولی پیشتازترین صحنه شعر آن دوره بود، به تبیین فضاهای شعری خود دست یازید. تأثیر شعر الهی بر شاعران این جزوه، را می توان نظیر همان تأثیر غیرمحسوسی دانست که ازرا پاوند بر جُنگ سوررئالیستها داشت. الهی به دلایل نامعلوم، پس از بازگشت از سفر، دایرهٔ رفاقتهای گروهی و حضور در مجامع ادبی را ترک کرد. بیژن الهی مدتی همسر غزاله علیزاده، نویسنده، و مدتی همسر ژاله کاظمی بود
او در عصر سهشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۹ در ۶۵ سالگی در تهران بر اثر عارضه قلبی درگذشت
Bijan Elahi was the only child born into the affluent family of ʿAli Moḥammad and Qodsi Elahi. He abandoned his secondary education at Alborz College, during his senior year and didn’t return to a formal educational setting again. While in high school he also attended the painting classes of Javād Ḥamidi (1919-2002), and became familiarized with the modern art movement in vogue in the West. With Ḥamidi’s encouragement, he submitted several of his paintings to a biennale in France where two of them were published in the booklet of the biennale (Asadi Kiāras, 2013, pp.11-12). Although his involvement with the canvas came soon to an end, it had a direct impact on his aesthetics as a poet (Aṣlāni, p. 133)
Elahi married the novelist Ghazaleh Alizadeh, in 1969 (Figure 3). The marriage, which did not last long, provided Elahi his only child, a daughter, Salmeh, born in 1971. He married Žāleh Kāẓemi, a television producer and news anchor in 1988. The marriage ended in divorce in 2000.
In the last three decades of his life, Elahi increasingly immersed himself in Sufism, and took a leave from all literary circles, choosing a life of solitude into which only a few close friends were invited. He died on 1 December 2010 of heart failure. In accordance to his final wishes, he was buried in a small village near Marzan Ābād, in northern Iran, during which, according to Elahi’s will no recording devices were to be allowed. Masʿoud Kimiāʾi, the noted director, and Elahi’s life long friend who had intended to document the burial, deferred to Elahi’s wishes. Šamim Bahār, art critic, storywriter and Elahi’s colleague in Fifty-one Publications (Entešārāt-e Panjāh o yek), was appointed by Elahi as his executor to oversee the publication of his manuscripts
شاید باید گفت حق به دست بیژن الهی بود که همان شعرها را برای "تماشا" و باقی جاها انتخاب کرد و اجازه نداد کتاب چاپ شود چون باقی شعرها، جز چندتایی در قواره آن هشتاد و یک شعر منتخب خود الهی نیست. محسن صبا دوست چهل ساله الهی نوشته است: ..................................................
هر چه بیشتر از رفتن صاحب یک نبوغ از میانهی اهل دروغ میگذرد، بیشتر به همانندیی وصیتنامههای او و نیما -که بیژن او را کبیر خوانده بود- پی میبریم. نیما در وصیتنامهاش نوشته بود :
«بعد از من هیچ کس حق دست زدن به آثار مرا ندارد به جز دکتر محمد معین اگرچه مخالف ذوق من باشد… اگر شرعاً میتوانم قیم برای ولد خود داشته باشم، دکتر محمد معین قیم است، ولو این که او شعر مرا دوست نداشته باشد.»
تهانوی در “ کشاف اصطلاحات الفنون” مینویسد «وصی» کسیست که حفظ مال و تصرف در آن به او محوّل و مفوّض شده، اما «قیم» فقط مأمور است. (“کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم”: چاپ بیروت، ص ۱۷۹۴ ؛ “لغتنامه دهخدا” «ذیل مدخل وصیة») معلوم است نیما یوشیج حتی به سوءاستفاده از پسرش نیز اندیشیده بود. با این وصف، بعد از کناره گیریی دکتر محمد معین، وقتی عالیهخانم و شراگیمِ جوان ادامهی کار را به جلال آلاحمد پیشنهاد کردند، او بدون پروا گفت: من خودم یک صادق هدایتِ دیگر هستم و نمیروم زیر پرچم نیما. و اینطور شد که پای سیروس طاهبازِ جوان به میان آمد و بقیهی قضایا که میدانیم. در مورد بیژن الهی دیده میشود که حتی متن وصیتنامه را هم جایی منتشر نکردهاند، و شمیم بهار که “اندیشه و هنر”ش دیگر به تاریخ پیوسته -و حقیقتاً تیول کسی نیست- و به همت دوستان و شاگردان دیرزمانیست تبدیل به «احمد فردید» دیگری شده در جهان ادبیات، حتی این جسارت را از خود نشان نداده است که بالاتر از هدایت را رو کند و بگوید «من خودم یک جیمز جویس دیگری هستم و نمیروم زیر پرچم بیژن الهی!» از قضا حرفش خیلی هم دور از واقعیت نخواهد بود، چون دربارهی رمان دور شوید کور شوید او مشتاقان و مریدان همان حرفی را میزنند که هنوز دربارهی “یولیسس” جویس: نخوانده میگویند قیامت است. شاید هم باشد، منتها در زمان رونماییِ آن قرار نیست او حضور داشته باشد و ما هم اگر باشیم باید با ویلچر حضور پیدا کنیم. او تمام این امتیازاتِ بالقوه را کنار گذاشته و پای را از آلاحمد فروتر نهاده و جوانی را درمقام سیروس طاهباز انتخاب کرده که مجریی چاپ شرمآور دو کتابی باشد از بیژن الهی -چون “زیارت نامه”ی او- که در نمایشگاه تهران رونمایی شد. بیاعتناییی بهار از این نیز تلختر است. در حالی که پس از سیسال بعید است که زینک و فیلم دفتر “دیدن” اُکسیده و ناخوانا نشده باشد، متن تایپشدهی خودِ بیژن را در مردهریگ او یافته و با ناشیگری و یا بیاعتناییی عامدانه به صورتی نابلدانه آن را تایپ کرده و به دستیارِ صاحبامضاء خود و آن شاعر مشهدیی جزو ابواب جمع خانوادهی علیزاده سپرده -در و تختهای که شیطان بهصورت مالک و مستأجر بههم وصل کرده- و گفته ببرند چاپ کنند. از همه بیشرمانهتر یادداشتیست که در صفحهی آخر “دیدن” آمده و در آن ادعا شده این کتاب چاپ «بازیابی و بازچینیی نسخهی سال ٥٧» بیژن است. شمیم بهار آنقدر بیاعتنا بوده که «مرزن آباد» را «مرزان آباد» تایپ کرده است. و بسیاری از علائم از نوع کسره و ضمه و تیرههای دوگانهی انتخابیی بیژن، در انتخاب حروف، یا از دست رفته و یا کلمات چنان بهم نزدیک و تقریباً چسبیده شدهاند که مثلاً کسرهی اضافهی «علف» به صورت حرکت زیر الف «ایام» قرار گرفته است. شاید بگویند: اینها -و دهها مورد دیگر- را همه میفهمند، امّا وقتی آن نیمهشبی را به یاد میآورم که بیژن پس از مشاجرهای سنگین با شمیم بهار از پشت تلفن فریاد میکشید و به من میگفت «برایش نامه به انگلیسی نوشتم چون فکر کردم شاید از فارسیی من سر در نیاورد»، به خود میگویم شاید هم همه سر درنیاورند. آخر چگونه ممکن است یک وصی کتاب شعر ممتازترین، دقیقترین و وسواسیترین هنرمند زمان را، که علیالاصول باید به آن مفتخر باشد، به دست کسی بسپارد که بیژن پس از مرگ ناگهانیی بهرام اردبیلی، مطلع مرثیهی بهرام را در اشاره به این کتاب با این بیت شروع کرده بود : یادم به کتابیست یقین رنگ کلاپشت
لنتوریی سبز چمنی عکس تو بر پشت
کتابی که جانشینامضاء شمیم بهار از مصاحبه با بهرام اردبیلی چاپ کرده بود. «لانتوری» در زندان فحشی متداول است که به افراد نابلدِ تازهرسیدهی پرمدعا میگویند و اهل فن میدانند زنان بدکاره همدیگر را در حال عصبانیت «لنتوری» خطاب میکنند. شنیدهام بیژن با دیدن آن لنتوری چمنی حتی لایش را باز نکرده بوده و این شنیده درست است چون مقارن همان ایام من ایران بودم و خبرِ رفتنِ بهرام اردبیلی را که تلفنی به بیژن دادند من خانهی او بودم و بعداً هم ندیدم به چنین کتابی اشارهای کرده باشد. دلیلش همین بس که یک نسخه از همین کتاب را جانشینامضاء شمیم بهار به دوستی داد که او برای من فرستاد و در صفحهی اولش نوشته: «احترام محسن صبا قربانت داریوش کیارس / دی ١٣٨٩» یعنی یکماهی پس از رفتن بیژن .
بگذارید حرف را خلاصه کنم: «بازیابی»ی آقایان دقیقاً همان چیزی را میرساند که در ایران امروز به آن خالیبندی میگویند، و «بازچینی»ِ متن انصافاً به چیز دیگری نمیماند الا شکستن عضوی از اعضای غول.
تنها میماند این سؤال که چرا شمیم بهار، که خود از اولین کسانی بود که شعر بیژن را در “اندیشه و هنر” چاپ کرد، در وصیت بیژن اینگونه عمل میکند. دلیلش هر چه باشد از یک نکته دور نیست. او را آنقدر باد کردهاند که به دنیای دلپذیر شایعات عروج کرده است به نحوی که خودِ بادکنندهها نیز از نزدیک شدن به او هراس دارند.
بیژن الهی برای من شاعر مهمیه. با کتاب «جوانیها» بود که یاد گرفتم با شعر، علیالخصوص شعر معاصر آشتی کنم. برام دریچهای بود که بتونم باهاش معجزهی شعر که در موجز و درخشان حرف زدنه رو متوجه بشم. «جوانیها» دقیقا همونطور که از اسمش برمیاد برای احساسات بزرگیه که برای اولینبار تو روزهای جوانی تجربه میکنی. برای عشقهای دوران جوانی و من هم دقیقا تو همون روزها خوندمش. از مواجههای اولیه با مفاهیم صحبت میکنه و من هم که اون روزها همه چیز برام جدید بود تونست با خودش همراه کنه. «دیدن» اما حکایت دیگهای داره. همونطور که خوش شانس بودم و تونستم خوندن «جوانیها» رو در اوج روزهای عشق اول تجربه کنم، «دیدن» دقیقا کتابی بود برای روزهایی که در حال تجربه کرد عشق پختهای هستم. شاید نه «دیدن» و نه «جوانیها» مستقیما در مورد عشق صحبت نکنند ولی هر دو رسمی مختص به خودشون برای روبهرو شدن با وقایع و احساسات مختلف دارن. همونطور که «جوانیها» از شیدایی برخورد با وقایع سهمگین و بزرگ حرف میزنه، «دیدن» معجزهی روبهرو شدن با کوچکترین لحظات و دقت کردن به اونها رو جلوی چشم خواننده میاره. مثل نگاه کردن گلوبند دختری که کنارت خوابیده و با هر نفس کشیدنی روی سینهش بالا و پایین میشه. مثل راه رفتن تا رسیدن به روشنایی صبح، ملایمت و ظرافتی که در گذاشتن سر روی قلب کسی وجود داره و مثل به هوا رفتن و پرواز کردن یک بادباک. البته بیانصافیه، هم در حق الهی و هم در حق «دیدن» اگر مضامین این کتاب رو به چند خط دراماتیک و احساسی که من نوشتم تقلیل بدیم. شعرهای تجربی الهی در این دفتر به نظرم از شاهکارهای ادبیات فارسیه و اوج این شاهکار در بخشی که سعی میکنه ژانر کارگاهی و پلیسی رو وارد شعرهاش کنه. اونجایی که یکی از قصههای هزار و یک شب رو تعریف میکنه، اون ۸ شعر پشت سر هم که یکی در میون صدا و لحنی زنانه و مردانه دارند و البته شعری که در اون هم تئوری میگه، هم شعر و هم داستان. خوندن «دیدن» و اساسا خوندن هیچکدوم از کارهای الهی کار آسونی نیست. عشق زیادی به زبان فارسی میطلبه، صبر و حوصله و کنجکاو بودن. طول میکشه تموم کردن کتاب اما وقتی صفحهی آخر رو بعد از چندین ماه همراه بودن باهاش ورق میزنی و شعر آخرش رو میخونی، شعری که برای دخترش «سلمی» نوشته اشک از چشمات جاری میشه و خوشنود میشی از اینکه وقت گذاشتی، عاشقی کردی و چندتا از بهترین نمونههای شعر معاصر فارسی رو خوندی.
تنها یک بار میتوانست در آغوشش کشند، و میدانست آنگاه چون بهمنی فرو میریزد و میخواست به آغوشم پناه آورد ، نامش برف بود تنش، برفی قلبش از برف و تپشش صدای چکیدن برف بر بامهای کاهگلی و من او را چون شاخه ای که زیر بهمن شکسته باشد دوست میداشتم.
اگرچه شعر الهی بی نیاز از چاپ همیشه زمزمه و ورد دوستداران فراوانش است ، اما چاپش هم بعد از سال ها مایه ی خوشحالی است
چلچله
همچو من شکارچی چه کس دیده؟ چل تر از چلچله ام شکار به رویم خندیده
چل تر از چلچله هر جا بشود خانه دار می شوم دلم ام در خانه بند نمی شود میایم شکار کنم، شکار می شوم
*** دمجنبانک
چه پرها زدم، خدا چه ذوق ها کردم، به
گم کنم هِی، گم که دم جنبان، دم تو هم آقای غمم باشی روی دمم بنشینی هِی، پاشی
شادی ی من، ای آقا مردنم را کافی است وقتی می بینم زیبا هستم، زیبا وقتی می بینم این هم خیالبافی ست
***
DUPIN DETEDTS
آن یکی خال به پیشانی داشت نقشه هم دقیق بود: حفرهیی در سقف… و ماه در خسوف... هر دو تو آمده بودند ولی بعد فضای سفید بود خیرگی شده بود از درون یا بیرون حتم نداریم اگر نه سادهتر میبود: شاید برق جواهر بیرون از حد تصور بود، یا شاید صاحبخانه غفلتا کلید چراغ را زده بود هر دزد، به جا، ثابت شد و صاحبخانه به جار و ثبوت اینهمه، باری، ثبوت نور شد... ...
شعرش در ادامه رشته عرفان است و رازآمیز و جادویی که در عین حال صورتی مدرن به خود گرفته و در زبان قدرتنمد اجرا می شود
پیشنوشت: من زیاد کتاب دیدن رو دوست نداشتم. کتاب شامل شعرهایی هست که بیشتر حال و هوای عرفانی-انتزاعی دارند و چندان باب میل من نبود. بسامد واژگانی بالای کتاب خیلی جالبتوجهه که البته با توجه به اهمالکاری بیدگل در نوشتن پانوشت، بیشتر تبدیل به نقطهضعف شده تا هرچیز دیگهای. توی شعرای این کتاب سوای زبان فارسی با زبانهای فرانسوی، اسپانیایی وغیره مواجه میشید بدون هیچگونه توضیحی از جانب مصحح و منتشر کننده. و خب تمام این کجسلیقگیها هم مضاف شد بر اینکه من چندان با این کتاب ارتباط برقرار نکنم در کل توصیه میکنم اگر میخواید سراغ شعرهای الهی برید، اول از دفتر جوانیها شروع کنید. راجع به جوانیها اینجا بیشتر نوشتم: https://www.goodreads.com/book/show/2... _____________________________________________________________ من به سیاهیی پوستم کمی بد کردم که بوسه پذیرفتم _ تنهاـ:
چیزی به دست نمیآری، چیزی نمیدهی از دست؛ تنها خطی خون، تها راهی برای اجتناب از واقع، سرخ، اما از اشتباهِ عاشقان. حتی به دست نمیآری، حتی نمیدهی از دست، بس که آهسته غرق میشود پروانهی سفید در شرابِ سنِ تو. _ در زمینهیپشت:
و تنها اگر بدانی چقدر تاریک شدهست میباید تا همهی روشنای از دست رفته شوی بی که چیزی از تاریکی بر توانی داشت. ستون نمک میشوی: عصارهی روشنا و نه روشنا؛ که بلور یعنی جگر!
روشنای جامد نتابنده میشوی...
پس تیز برو! تیز برو! اما بزرگترین دفینهیی اگر این جا در خاک کردهای، کوتاهترین درنگ را نمیتوان از حقِّ تو بیرون دانست؛ پس تحمل کن- تحملِ ستون بودن را: ستونی از نور که فقط پرندگانِ کور بَرو تکیه میزنند.
(و زوجهی لوط به عقب برگشت، وقتی تنها طرحِ بالای تپهها سفید مانده بود) _ پایینپر:
آن که به دیوار میخورَد که بیفتد، که پیبرد نمیبیند،
آنکه دست دوستی، تنها، میدهد به آنکه از پای درش آوَرْد:
دست به دیوار، همیشه دست به دیوار پیش خواهد رفت؛ پردهیی هم شاید پس کُنَد بیکه پرده بداند چیست، و روشنی دهد به هرکه، هرکه پیشآید، مگر به خویش _ چه زود پیر شد این گربه:
سال بر دامنه میافتد و در اتاق باید دانست از این چشمههای آفتابیی سوزن یكی آشیانهی سال است. دیگر حشرات رحیم بوی آفتاب دارند و سال، خود، سایهست كه میآید و اما كه نمیپوشاند. تنها سر درِ خانه خیس شدهست از شبنمی انگشتشمار، و تو آنجایی و انگار به گودیی شبنم كه چاهِ آفتاب بود. _ اما که:
اما که دید سال با چند بنفشه به دنیا آمد؟ ـ کِی که تشنگی شیرین بود.
دورم از یاد نمیداری؛ به هدر رفته جوانیام ـ پستی شگرف ـ اما چسبیده به تو، جوانیی دیگر!
اینجا که بسنده بود چند بنفشه به دهانهی چاه _ آ.ر. :
بادها ملامتند همواره، اما من با موی بلند در خاک میشوم ؛ car je est un autre.
این جا ستارهیی افول میکند که پنج افق دارد و پنجرهیی به تماشای این افول خودی . _ پنجمین تکبیر:
میپیچد و پنجبار باز میپیچد تَقّه در جمجمهی خالی، تَقّه از چکهی اولی؛ هرباره، به لحن، اما اختلاف میگیرد و آخربار به واژهیی میماند که در زبانْ تازهست.
دشتها انتظار نبردهاند. ـ و روزهاست، روزهای بارانی، که تو مردهایّ و نمیدانی. _ و در آغوش میکشد تو را نه با دو دست، بل با همهی شکلها که دو دست پدید تواند کرد در یک رقص _ بیداری از او:
از کجای این عطر؟ از کجا صدای تو میآید؟
در گوش صداییست که چون عطر بلند میشود
گاه به خاموشی و گاهی به بلندیی خواب
که بیداری ـ از ـ اوست (که میداند؟)
اقاقیا، که برگهاش در نیمروشنِ پگاه گاه با گلهاش میماند _ تشریح پیاز:
بیمغز، در عوض تو در تو، مغز اما چیست جز روابط تویهها؟
گشودن دوایر بیمرکز آشفتن رابطهها است...
و مدِّ بینائی. _ آفرینگان:
سَرِ بارش مدار، ای! ـ ناپدیدِ ابروار! ـ ـ تا دوستری با گیای درّه از تشنگیی بسیار. تو نمردهای. تو چگونه مردهای؟ تو همان آسمانِ پایینتری که نه دریافتنیست. بدون ابر . . . نه، نه، پُرِ ابرهای آبیتر ــ تو فقط چنانه در خاب رفتهای که رفتهایّ و که، اما، رؤیای تو دسترس شدهست. دست در دستِ من بدار ای خاهر! مرغِ پایینپَر! روحِ پُشتِ گُلی! . . . بر دامنهی تُندِ درهها سُران سُران دور میشویم، پَر به پَر، فراز درختانِ زود ــ زودِ غبار، آشیانْ آشیان، زرینْ زرین، (و تو میخندی و میخندی و میخندی) از آستانهی دیگر به آستانهی دیگر . . .
آنگاه، یک موج کسل تو را از من میگیرد. _ گلوبند خانم آ:
و ترتیبی عاشقشدنی كه روزان كال تو ميگيرد از دود لطيف بازيي حقيقي ي چيزهاي ناگرفته ــ به اعتنا ...
وقتي نازكانه خوابي و آرام ــ و در متن سپيد ميزند ــ رابطه ي نزديك با نفسهاي تو مي دارد ـ گلو بند كه فراموش كرده ��ي باز كني _ دو قطبِ یک رخوت:
میمانی و چُرتی کوتاه با آبی ی دخترانه ی بدقولیها. ـ در گلخانه ی سایه دار که دم کرده ست.
و نور چشم که پشت شیشه ها را روشن نگاه میدارد، ـ که تو نمیآید. _ صبوری تا سپیده و حال رگی لذیذ میترکانی در سبابه دندانههای خفتنی میرسد یکه یکه به بوی شناور ـ از تبسمی بلند؛ نیز میخیزد او بلندِ بلند از میانهی خاکهی قند _ او را ببین! آزتدیی رفتارش جنگلی را ماند در وزشی روشن _ در گشتهاش:
در گشتهاش به غَراره میاید، و چون بیمزگی ـ ای تو یکسره گشتهاش! ای فتا! ـ درش نمییابی. سایه ی تنور را که ـ رو بدان فراخ ـ لرزه های عطری ی زندانی شاخه شاخه بگشایند، روبرو ـ کلاغی باش در خلوت
در مجال ـ که نیست تا به گیسوش بیاویزی:
میدود به دیدنِ آفاق شعله ور، و گاه ـ از آغوش خودش لَبپَر میزند. _ از افقْ آغاز کرده
آخرِ باد را یکی (مادری انگار) بر سرم می ایستاند: بامی که وقفه می دهد شیرین به قاصدکهایی همواره از گمشدگانی دیگر به گمشدگانی دیگر.
از افق آغاز کرده را بگو به کجا می رود، به کجا... ای مبدأ منظر چشم سدره المنتها. _ شبانه:
به سکونی فصیح ـ که میگیرد نبضِ بُغضی کوچک که هیچستاره نمیترکانَد ـــ در تو ، صورت ببر، چو صورتی فلکی ، زیباست . ـــ چون شبیّ و ، اگر اراده کنم ، شبتر ! _ شب/بو:
اما خنده میزند ـ خنده (مشام پُرِ قهرِ روزها) به روزها که بوی شب دارد ـ شب! ـ (شبِ نهفتهی بو) و آفتابِ تابستان هفت تیغ میکشد، بی سو _ چه سقوطی، چه سقوطی بیافتادن _ نعل در آتش:
سرخیی زاینده و آوارِ مهر بر بام تباه. دروازهی نعل را شادانه آتشی گدازنده فرو میبندد: دامِ لعل، دامِ دعوتگر، با دانههای خوشبختی که بیآفتاب و بیآب میزیند. اینک میان سرخیی میرنده تو را نام میبرم ( تندرستیی ساقه آنگاه که میشکند از پسِ آبگینه) : باز میآیی ـ به جای نافه، گلی میق...
و این وِرد: گل سه تو!! _ خاتون قیامت:
چرخ میزند خواهرِ بختها و بیبختیها دور این هاون ـ خاتونِ خیمهها! چرخ میزند، چرخ، چرخ، چرخ، با بیخوابی، بنفش، تاریک، دور این هاون خارایی ـ خاتونِ قیامتها! ـ که قلبِ توست، و بیقلبیی تو خاتونِ خیمهها! خاتونِ قیامتها ! و ادامه میدهد در تو به روزی دراز، دراز، تا بیداریی تو، رسیده، از چشم فروافتد و میافتد، از پای، به خوابی روشن. خاتونِ مرغزار! خاتونِ مرغزن! اما در سیلِ درخشانِ بیخیالیی تو بنفشهی تاریک برگ میریزد، تا که حضوری کند، حوری، یکجا در آغاز ـ خاتونِ خیمهها! ـ و در پایان ـ خاتون قیامتها! _ غروب ایرانشهر:
سپید میزند استخوان در خرابهها، مغاکها. تن میکشد از مهر سایه ی جانور.
دمی بمان ـ آن دم که میچکد از گوهر خرابه که آماج روشناست؛ آن گاه، آفتابـ ـ ـ ـگردان، به کشت فرفره وار شود، که از میان آن همه مرگ، تردید انتخاب، زیبات کند ـ دودلی، خابخواب این چمن سیاه از نسیم دو بر.
گراز ابتر در مغاک میگندد، شاخدندان ـ لیک پاره یی نور میشکارد ـ وقتی مهر فرود میآید. _ انگشت اشاره:
بر سمتی تاکید میکند...
(سمتِ سبابهیی که درونِ مشت پیچیده)
... انحنای ماهیَکی در همیشهی متروک _ مقامه
1 در دره
من غلام تو بودم. ـ و ميان سي گذشته و ده آينده ، يك نيمه ي من سايه شده ، سايه كه برگهاي بو ته دّره مي گرايانند . جا كه نور گستاخ از حريم تو زخم خورده ، هفت مرهم آهسته ، هفت مرهم سايه ، و دعاي زير لب ـ كه من بودم و ، آه ، من خودم . من ، غلام تو ، اما تنها ناف تو را ديدم ، و نه حتا ناف تو را . اما دراز ، رو به درگاه تو ، مي كشم، ميان ده گذشته و سي آينده ، و ماه كنار صورتم پتپتي دارد . .... ديگر سردم نيست ، يك ملافه م كافي است .
2 در کاخ
کاشکی ریگ بودمی، ریگ مسیل؛ شَعْرای یمانی که نیستم! ـ آن که بارانْد تا مرا مسیرِ تو گم شد میان ابرهای طویل
بندیی کاخهای ویرانه، پشت این پنجرهها پیر میشوم: درین محملِ آرامِ عاجِ ـ ابر ـ مانده ـ از ـ مردهی ـ پیل
تنها سرِ انگشت توانم سود بر تَرکی ظریف که شیشه را نریزانده: خطِ ممتد گلالود، نیل، نیل، نیل... _ گُلخنتاب:
خوابِ خوابی زیر پلک من. خوابی و نتْوانم به خواب تو آمد
ای تهِ ریشه که سنگ میترکانی! نور که دوشِ گرمابهی سنگ میشوی! به زمزمه میآیی، به همهمه، به دعای سفر، تا خواب به خواب شوم،
و تا خواب به خواب شوم، گاه جرقهوار از خواب میپرم به گلخنِ خاموش _ بر آوندی پارسی:
و حبابی همگاه اگرچه شفاف نبودی) میشد) به زبان آری.
(اما ظلمت با پنجههای شفاف بر تو قدم میزد: اما یک حباب میترکید)
... و همه این که شاید نفَسی تازه میشد از ماهیی گُم
حالی پیدا میان قصرِ تََرکهاست... و کاسهی باورنکردنی که یک حبابِ هوا _ Douleur D'apres Doyle
دائما زنگ میزنند ـ آقا، آنچه نبایدبشود شده. بعد قرار ملاقات میگذارند. اما درِبی صاحب را که هیچ کس نمییابد، که هیچ کس نمیداند که باز میشود به حیاط، به یک درختِ گردوی گِردهها کلاغها نهفته در نمیدانم کجاهای این سرِ دنیای کوفتی. این جا که همیشه مینشینی وچای هم میزنیّ وُ به ابرها نگاه میکنی که دائماً بزرگ میشوند و کوچک و این قدر، خلاصه، دقیقه دقیقه که انگار با زمان میرقصند. گاهی اتفاق میافتد غروبها چیزی انگار گُمت شده باشد، بعد میبینی از نبودِ نور بوده وفتی آن رفیقِ قدیمی کلید چراغ را میزند ــ سلام استاد، چرا درتاریکی نشسته ای؟ _ اتاقها:
چرا نروی از اتاقِ رو به حیاط، رخت و پختی که نداری، چرا نه به آن اتاقِ بالاخانه که درگاهیی او را بهارِ بیرحم در نمییابد؟ بی چمدانی، ازین مسافرخانه به آن مسافرخانه، راهِ میانه، گرچه کوتاه، تورا همیشه گم میدارد در محلاتیْ آهستهْ غریب: در کوچهی بیحاال که میروی ـ بیقیدیی یک اجارهنشین را چه عجب چراغ را اگر، رخت که میکشد به خانهی دیگر، روشن گذاشته باشد ـ آه، گذران از دمِ آن پنجرهی کوتاه، وه! چه جذابند اتاقهای خالی اما روشن _ تشریفات:
گربهی تو کجا باید گذاشته رفته باشد آخر؟ چه دور و بر ِ خودی! چه بگویم، دختر! با چشم او که روز را به شب از خط به دایرهیی بردهست: چار اتاق، سه با یک. خالی. و جای اثاث، که در اتاق ِ بعدی ِ بعدی هم نیست، بوی زنبق تنگ می کند. شاید از ورود ِ بد ِ ما باشد که آن دو تا حلقهی نورانی ِ روی تاق لرز بر میدارد، و اوی تو، تُوی او- او که بگویی که یک ملافهی در باد بود و، همانجور که وقت ِ جوانی، ملافهی نامرتبیست. به این سرازیری و سربالایی نگاه کنید، رفقا! باد همین شکلیست- خواهرم، خواهر اَندرم، علف ِ اتاقهای من، هیچ ِ بِنْت ِ هیچ. _ کتیبه:
و خداوند ـ خا که تَجَسدِ مار دارد شاید، جز خوابِ میق عار دارد باشد سیارهی ما را بلعید، ماه را نوشید، سبُک از نور شانهیی شد بیحد. تو که بیدار نمیشوی! ـ او تو را ترک میکند: مارست آخر، پوست میاندازد اما تو نشانهای تو، که یعنی رویایی وجود داشت _ به علی
این چشمهای تو که آسمان دارد، به عصر که چشمهای تو خُسران دارد ـ به عصرِ دیگری که درمیاید تَر از حفرهیی ازلی که آهویی بود _ میمون:
پسرِ گونْه خالیی آن که گونهی خالی داشت، لنگهی من با جیبهای گونه وبا استخوانِ گُنده: استخوانِ نشیمن که مینشانَدَت لبِ صخره، با صورتی درست مثلِ تیغهی صخره _ شبتاب:
پدرم کجاست؟ کو مادر من؟ خوابم نمیبَرَد بس که تَرَم. چرا نمیسوزم ازین روشنی که بافتهام؟ اما یک شب مادرانْ مرا میانِ علف مییابند که شفا یافتهام _ گوزن:
آن را که صدام میکند چگونه صداش کنم؟ صدام میکند از من به فرار. به گَرْدَش که نمیرسم، خودم را حالا میزنم به مردن، شاید که نزدیک شود شاه ــ پسر، بوم کنَد. _ چه بچگیها که نکردهای... خواستهای که شرمگاه تو را رودخانه نبیند رودخانهی تاریک که میگذرد، که از سرت میگذرد.
چه کردهای، چه کردهای هزار و یک شب بی ماه؟ قصهها شنیدهای.
شب مهتابی هم نور ماه را نبینی اگر نور چشم نداری _ و تویی انسان چرا که فراموش میکنی
که پیر نمیشویّ و نمیشوند پسرانت در سایهی چنار.
با من حرف بزن انسان، من هم یکی از همین پسرهاتم.
که گردنم شکسته، حوض میشود عکسِ درخت پیر را.
که فراموش میکنی، پیر نمیکند.
و تو با من قصهیی از چنار میگویی که شباهتی به خفتن دارد _ کودکی، یاسی قلمدوشِ منی، بلندبالایی...
آهسته به خاطر سالهای نورانی میآیی که در بسترِ خشکِ رودخانه به چپ غلت میزنند، که خوابیدنْ روی قلب ملایمتی دارد _ خالی افتاد (سعی میکنم به یاد بیارم و فکر میکنم انگار به سرتاسرِ سالی تابستانی دست کشیدهام) و کنار اجاق هم بوتهی اسفند سبز شد.
نه. من به خانهی سرد برنمیگردم، آه نه.
خانهیی که بر سینه میفشارم و دور میشوم _ سر نهاده به لبخند که نیمدایرهی باران را کامل میکند ـ
در نشیبِ جنگل ـ وقتی که تو میزایی وُ آسمانِ شُسته را آهستهتر از درد به یاد میآری _ و سَحر، قلههای تو را سرختر کُنَد ترس که از هرچه داری و از ترسِ خود نمیداری...
که هوای هواست ـ که دَم دَرو نمیزنیّ و در تو میزند ـ آبیی دوستداشتنی
بیفتی بلند شوی و بهتت که میزند دامنههایم باشی _ با این همه خواب نداری شبی درازی و خواب نداری روزی و آفتاب نداری...
بینیاز تو بودهای نورِ چشم! ـ در آفتابها...
با این همه باید یکبار یک تشنگیبلد بوده باشی، یکبار یک سراب ساخته باشی وسطِ دریا _ آنوقت از بلاتکلیفی در حفرهی چپ قلبم به چُرت میافتی تا تو را طبیعتی سرراهی بردارد.
درد بیگمان تدریج��ست. ـ یک روز که در قبر کوچک بغلی چمباتمه میزند
و یک سال طول میکشد _ عقل سرخ:
سفر چرا کنم، چرا سفر کنم؟ من که میتوانم سرگردان باشم سالها حوالی خانهام.
خانه: دیوانگیم- چرا که بیرونِ خانه ام- خانه ی پیدا در نور، پیدا در نُکِ نور... پرنده ی پیدا که فرو میدهد به مهر- سیبِ آدمی جابهجا میشود دمی- و چشمهای او که فراموشی میاورد. _ افشا:
تو که خاموشی را پیش میکُنی، تو که آبْخَند میبَری از یاد،
بعد هم که در زده شد که باز کرده شود، آن دایرههای محو اتفاق افتاد،
بس که میمردی، شنوای دری که میزدند مثل یک لبخند. _ ساعت آفتابی:
راه میرویم تا مست میشویم. خاموشی زنگولههای خودش را دارد، در خم راه سنبلهها، به آمدن ما، خاموشی...
تو که برمیگردی، و من که برمیگردم در گونهی تو و سایهیی پشت سرانداختهام از ساعتی آفتابی
تو که میگردی زیر دیوار باغها. شاخهیی سرزده از دیوار از تو حالتی میقاپد که سر میزند از هوا راه میرویم، تا صبح میشود، تنها _ مرا دفنِ سراشیبها کنید که تنها نَمی از بارانها به من رسد و سیلابهاش از سر گذر کند.
سفر چرا کنم، چرا سفر کنم؟ من که میتوانم سرگردان باشم سالها حوالی خانه ام.
خانه: دیوانگیم- چرا که بیرونِ خانه ام- خانه ی پیدا در نور، پیدا در نوک نور... پرنده ی پیدا که فرو میدهد به مهر- سیبِ آدمی جابجا میشود دمی- و چشمهای او که فراموشی میاورد.
بگذارید بگویم که بیژن الهی بیهمتاست شاید. آن از ترجمههایش که دیگر ترجمه نیست، دقیقا فارسیی بیژن الهی است، انگار که فارسی فعل باشد و الهی آن را صرف کرده در برابر زبانی دیگر. بگذریم به شعر خودش. حجم دارد واقعا، آن رنگها و استعارهها از کاغذ رخت میکنند و برابرت قد میکشند، حجمی را اشغال میکنند، به زیبایی الحق. واژههای الهی نزد خوانندهاش حضور پیدا میکنند، با او مینشینند و گپی میزنند. الهی، حکیم معاصر ماست.
دیدن را انچنان که اید دوست نداشتم. باید بیشتر بیژن الهی را کشف کنم و بخوانم. این کتاب را در اخرین روز سفرم در ایران خواندم. . " این چشم های تو که آسمان دارند. که حزن دارد." . عقل سرخ سفر چرا کنم؟ من که می توانم سرگردان باشم سال ها حوالی خانه ام. . و چشم های او که فراموشی می آورد. .
قباد : مرا دفن سراشیب ها کنید که تنها نمی باران به من رسد اما سیلابه اش از سر گذر کند مثل عمری که داشتم . زلیخا : شاعر محبوبم. قباد: از زندگی ام می گوید زلیخا : تمام این سال ها زورق بی لنگری بودم ، دلخوش امواج اوهام . باز هم بخوان قباد، باز هم بخوان قباد: گاهی اتفاق می افتند غروب ها چیزی که انگار گمت شده باشد بعد میبینی که نبود نور بوده وقتی آن رفیق قدیمی ، کلید چراغ را میزند... زلیخا : در تاریکی چه می کنی قباد؟ قباد : خواب می دیدم ، خواب سپید ، تو چه کردی زلیخا ؟ تو در این سال ها چه کردی ؟ زلیخا:خواب می دیدم ، خواب چشم ها یت. حالا بعد از این همه سال ، به تصویر درختی که در حوض زیر یخ زندانیست چه بگویم ؟ قباد: اشتباهت بود که تنها سقف مطئنت را خورشید پنداشتی. زلیخا:بر خورشید هم برف نشست. قباد: آبی که می خواست باران باشد. زلیخا : حالا چه می کنی با پروانه ای که به آب افتد ؟ قباد: پروانه ی کدام انگشت تشنه بود ، زلیخا ؟ پروانه کدام انگشت به آب میمیرد ؟ زلیخا : شاید آخرین امید پروانه باشد ... قباد : نیست! زلیخا : این اطمینان از چیست ؟ قباد: از آفتابی که نیامده بود از اشک که باید دوباره ریخت دهانت برای من خنده های گرمتر داشت. و خروسان پیش از صدای خود دوباره به خواب شدند از این که پذیرفتند روز ها دیگر با ماست. و این پایانی که ما نیز با آن خواهیم بود.
پی نوشت : زندگی من در سی سالگی آمیخته شد به عشق و دوست داشتن . سالی که تک تک واژه هایی که تا این سال خوانده بودم لمس کردم . از دل داستان های امسال درگیر بیژن و غزاله ، وهاب و رکسانا و قباد و زلیخا شدم و من را از دل شعر های بیژن و خانه ی ادریسی های غزاله به اینجا کشید.به آخرین ریویو سال دوهزار و بیست و سه . عجیب ترین سال زندگی توأم با درک دلتنگی و دوست داشتن و نیاز همراه شد .
شعر ها از لحاظ زبانی و دستوری دچار ایراد هستند. عنصر تخیل در ذهن خواننده شکل نمی گیره؛ علتش هم بیش از اندازه شخصی بودن اشعاره. تصاویر شعری پراکنده و بی مفهوم هستند؛ برای نمونه:
مال برجی و برج جای تو نیست. مال علفی، علف، که مال تو نیست. برج، گرم. علف، گرم. چاره چیست؟ ----------------------- خسته زرکوب له بر سکه_ له، له، له و در کاسه زانو یک جرعهٔ زانو زدهی فضاست.
من فکر می کنم همونطور که زبان در جهت انتقال پیام و مفاهیم ساخته شده، شعر هم بایست ناقل مفهوم و معنی باشه. حالا ما یک شاعر مثل سعدی داریم که پیامش برای عموم مردم قابل فهمه؛ از طرفی شاعرانی مثل ناصرخسرو یا نیما داریم که شعرشون با گروه خاصی ارتباط برقرار می کنه. اما این کتاب عملا فاقد هرگونه ارتباط معنایی با مخاطبه. حداقل برای مخاطب فارسی زبان!