Mansur al-Hallaj (Arabic: ابو المغيث الحسين بن منصور الحلاج Abū 'l-Muġīṭ Al-Ḥusayn bin Manṣūr al-Ḥallāğ; Persian: منصور حلاج Mansūr-e Ḥallāj) (c. 858 – March 26, 922) (Hijri c. 244 AH – 309 AH) was a Persian mystic, revolutionary writer and teacher of Sufism, who wrote exclusively in Arabic. He is most famous for his poetry, accusation of heresy and for his execution at the orders of the Abbasid Caliph Al-Muqtadir after a long, drawn-out investigation.
حلاجالاسرار، اثر زیبائیست که نثر دشواری دارد. در برگردان شعرها از عربی، قلم بیژن الهی، شعریت اشعار را به کمال حفظ کرده و واژههایش جان ادبی دارند. نثر کتاب اما، با آنکه از هوای سنگین و پرتکلف سالهای بینشان سدههای آغازین هجری تنفس میکند، هنوز زنده است و به دشواری روایت میکند. از درونمایهی عرفانی کار که بگذریم، کوشش بیژن الهی در تالیف این اثر، به گمانم بیشتر دلیست و کمتر به اسلوب ادبی زمانهی نو مقید مانده است. گوئی که شاعری کتابی را تنها برای خودش نوشته باشد.
حرف زدن در مورد شخصیت حسین بن منصور حلاج برای من خیلی سخت و سنگینه. و ایضا حرف زدن در مورد ارزش کار بیژن الهی در ترجمه و برگرداندن اشعاری از زبان عربی به فارسی (بصورت نظم) و طوریکه وزن و معنای اشعار ساقط نشه. خوندن این کتاب برای من سرار لذت و تفکر بود.
در مورد حلاج:
چون شد آن حلاج بر دار،آنزمان جز اناالحق مینرفتش بر زبان چون زبان او همی نشناختند چار دست و پای او انداختند «حلاج»
گفت آن یار کزو گشت سرِ دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد «حافظ»
روزی که اناالحق به زبان میآورد منصور کجا بود؟ خدا بود خدا «ابوالخیر»
اناالحق؛پیوسته به حق،حق بودم.صاحب من و استاد من ابلیس و فرعون است.به آتش بترسانیدند ابلیس را،از دعوی بازنگشت.فرعون را به دریا غرق کردند،از پی دعوی بازنگشت.و به وسایط مقر نشد،لیکن گفت:«اَمنتُ انه لا اله الا الذی امنت به بنو اسرائیل»و نبینی که الله-سبحانه و تعالی- معارضه با جبرئیل کرد در شان او؟ گفت:«چرا دهانش پر رمل کردی؟» و اگر مرا بکشند یا برآویزند یا دست و پای ببرند،از دعوی خویش بازنگردم.
اشعار:
ای تارم و ای پودم،ای غایت مقصودم ای نطق دلاسودم،ای لکنتِ زیبایم! ای جان که تلف شد جان تا در نگهت بستم ای گشته کنون یکسر،مرهونِ هواهایم نزدیک شوم،خوفی دورم کند،آشفته آوَه چه شود کارم،از دوستیِ یارم؟ از علت من فرسود،خود جانِ اطبایم گویند تو را درمان او باشد و جز او نیست ای قوم،چهسان باشد،خود،درد،مداوایم؟ ای غایت آمالم،ای ساکن اعلایم هان ای فرح روحم،ای دینم و دنیایم هرچند که رخ پوشی در پرده ی غیب از من با دیدهی دل،از دور، بر روی تو بینایم.
مگر این زمین از تو باشد تهی که باید تو را در سماوات جست؟ به کوری نظرها کنند و تو را نبینند و بینی نظرها به توست
به دیدِ دل آمد خداوندِ من بگفتم که باشی؟ بگفتا توام!
اخبار:
جوانمردی دو کس را مسلم بود: احمد و ابلیس را هرکه آزادی خواهد،بدو عبودیت پیوسته گردان
به حق اشارت به حق کردم جفای خلق اندر تو اثر نکند،پس از آنکه حق بشناختی بلا اوست و نعمت ازوست ولله که من سِر آشکارا نکردم! و حقا که میان بلا و نعمت او،فرق نکردم و مرا بکشند و بیاویزند و مرا بسوزانند و مرا برگیرند.صافیات من ذاریات شود.آنگه در لجه جاریات اندازند(رود دجله).هر ذرهای که از آن بیرون آید،عظیمتر باشد از راسیات.
حسین منصور را پرسیدند:تو بر کدام مذهبی؟ گفت: من بر مذهب خدایم. منکری حسین منصور را معارضه کرد،گفت:دعوی پیغمبری میکنی؟ گفت:اُف بر تو که از قدرِ من بسی وا کم میکنی.
اوایل کتاب هم نثر به نظرم زیادی متکلف و ثقیل بود و هم مطلب خاصی نداشت - صرفا حرفای عرفانی صد تا یه غاز! اما کم کم نثر متن به نظرم جذاب تر آمد و موارد محتوایی جالب هم درش پیدا شد
چنانکه خود الهی در مقدمه گفته نباید به این اثر به عنوان ترجمه ای آکادمیک مراجعه کرد. او کار خود را دلی می داند و نه کاری مقید به متن اصلی. این امر صد البته فی حد ذاته چیز بدی نیست اما اگر کسی بخواهد بداند که حلاج در فلان شعر دقیقا چه گفته در این کتاب به مشکل بر می خورد. توضیحات هم مفیدند اما متناسب نیستند؛ از یک طرف جای خالی برخی توضیحات حس می شود و از طرف دیگر حضور برخی توضیحات آنقدر هم ضروری نیست
نکاتی که من در این مجموعه دیدم اینها هستند: 1) اینکه حلاج به شدت به شریعت مقید بوده - در جایی می گوید بین مذاهب اربعه احتیاط می کند و سختترین را برمیگزیند؛ 2) اینکه به حروف اهمیت فراوان می داده - هرچند بیشتر برای پوشاندن منظور واقعیش و نه اینکه تأثیر روحانی خاصی برایشان قائل باشه؛ 3) اشاره ای به عالم مثال در این کتاب آمده البته از قول کسی جز حلاج - اینکه کرامات را در ظرف عالم مثال باید توجیه کرد؛ 4) تأکید بر معیت خدا - به صورت اشاره به دو حرف میم و عین - و اینکه خدا را تنها در معیت می توان جست؛ 5) تقدیرگرایی و حمله به قائلان به آزادی اراده (قدریه) و توجیه اختلافات ادیان در سایه ای این کشش آن سویی و تسامحی که به این واسطه در قبال معتقدان دیگر ادیان پدید می آید؛ 6) اشاره به مراتب دو گانه ی دل و دل دل - دل به مثابه محل فکر و فهم و دل دل به مثابه محل آن بارقه ی الهی ( چیزی شبیه - و البته نه عین - ریزن و اینتلکت در سنت غربی )؛ و اشاره به جولان نفس ناطقه در حوزه ی دل؛ 7) تأکید بر اینکه این دل دل - یا سر - حامل نبوت است و اگری نبوتی هست از صدقه سر این بارقه ی الوهی است؛ از طرفی چون این بارقه همگانی است، نبوت هم چندان منحصر به فرد نیست؛ در جایی می گوید من بر طورم همچون موسی بر طور؛ 8) پیوند های عجیب با مسیحیت در اندیشه ی حلاج: نسبت بحث لاهوت و ناسوت با همان دعوای منوفیزیت ها و دیوفیزیت ها بر سر طبیعت الهی و بشری مسیح، استفاده از لفظ "پدر"، اشاره غیر مستقیم به مریم که بدون آنکه زنا کند باردار بود، باری از اقلیمی دیگر و تشبیه خود هنگام مردن به مریم ( و ظهور آن سر الهی از دل جان، چنانکه عیسی از دل مریم؛ همانطور که آنجا پسر برتر از مادر است اینجا هم سر برتر از جان است )؛9) تأکید به مراتب وجود و اقتضائات آنها، مثلا در داستان سیب بهشتی کرم خورده - اینکه سیب بهشتی لاجرم بواسطه ی سیر در مراتب مادون کرم خورده می شود؛ 10) اشاره ی همزمان به مراتب فهم از یک سو و جبر از سوی دیگر در بحث مأجور بودن مخالفان خود - در واقع نوعی تراژیک بودن اینکه هر دو طرف بر حسب فکر خود راه درست را می روند اما یکی باید قربانی شود
چاپ کتاب هم چاپ خوبی است و داشتنش هر چند برای مراجعه ی فنی خیلی هم مفید نیست اما اصلا مضر نیست
عدم درک کارِ(اثر) پیشرو(آوانگارد) از دو حالت خارج نیست: یا کار ْپوچ است، یا از فهمِ مخاطب فراتر است. این کارِ بیژن الهی هیچ کدام از این ها نبود. شاید به این خاطر در مقوله ی کارهای پیشرو گذاشتماش که خودِ بیژن را جزو پیشروها میدانم.
منصورْ زمانی در پیِ حق بوده و بیژنْ زمانی در پی منصور بوده. و در این راه به جای اینکه به خر برزند به پالان خر برزده است. خواندن این کتاب چیزِ جدیدی به من نیفزود. کسل کننده، و تکرار بود و تکرار. اما برای کسی که می خواهد از لذت خوانشِ متنی کُهَننما بهره مند شود، میتواند کارساز باشد.
در حینِ مطالعهی کتاب، چیزی به ذهنم رسید که اینجا مینویسماش:
حلّاج تا دمِ پسین به حقیقتاش شک نکرد. خلافِ عیسی که در دمِ پسین به حقیقتاش شکّ کرد. بدین جهت حلّاج از مسیح ممتاز مینماید. چه؛... اگر او به جای عراق در جنوبِ اروپا میزیست، از مسلکاش دینی میساختند مسیحاوار و آیندگاناش بر گَردَن دارِ حلّاج میآویختند نه صلیبِ عیسی را؛ در گِردِ خود حَقّا! از یهودا داشتن چه باک؟ که منصور را نیز شبلیای بود، یارِ غار.
این بندگان تو در خون من افتاده اند از گرمی ی دین، تا مگر قُرب تو جویند به کُشتن من. پس بر ایشان مگیر! که اگر آنچه برین بنده به کشف نمودی بر ایشان باز می نمودی، هیچ از آنچه کردند نکردندی; و اگر آنچه از ایشان به سِتر پوشاندی ازین بنده باز می پوشاندی، دچار این بلا نیامدمی. پس سپاس تو را بدانچه خواهی کرد، و سپاس تو را بدانچه خواهی خواست! حلاج الاسرار بیژن الهی نشر بیدگل
این کتاب رو در کنار شعله طور شروع کردم تا همزمان که دربارۀ حلاج میخونم، حرفهای خودش رو هم بشنوم. بخش اول (اخبار) به نظرم خیلی سنگین بود. اوایل حتی به نظرم اومد که بهعمد بیش از حد ثقیل نوشته شدهن. اما توضیحات و یادداشتهای انتهای کتاب، مشکلم رو حل کردن و خیلی کامل و کافی بودن. بخش دوم (اشعار) هرچند مختصر بود، بیشتر به مذاقم خوش اومد و خصوصاً از ترجمۀ محشر جناب الهی بسیار لذت بردم.
محتوای اثر عرفانیتر از آن است که به مذاق من خوش بیاید اما فرم و کوششی که برای ترجمه و درآوردن نثری زیبا و کهن شده باعث شد حتی یک صفحه از آن را هم از سر کسالت نخوانم.
پیشنوشت: این کتاب مجموعه حکایتها و اشعاری هست که به حسین بن منصور حلاج نسبت داده شده نثر کتاب تنه به تنهی کتابهای منثور عرفانی قرن هفتم و هشتم میزنه و حاکی از احاطهی الهی به این متون بوده. ترجمهی کارها حقیقتا درخشانه و حین خوندنش بیاندازه لدت بردم ایرادات مثل همهی کارهای الهی که بیدگل درآورده مشتمل بر عدم اعمال پانوشته. توضیحات و حاشیهنویسهای الهی بر هر کار، آخر کتاب پشت سر هم اومده که به نظرم خوندن متن را دشوارتر میکنه چون مدام باید بین متنها و حاشیههای آخر کتاب سرگردون باشی. یه بیدقتی عجیب هم در این کتاب وجود داره که ناظر بر بیدقتی مصححه. عبارتی آلمانی بالای قطعهی 24 نوشته شده که مشخصا ناهمخوان با چارچوب کلی کتابه و به نظر میرسه مترجم گوشهی یادداشتهاش به صورت شخصی برای خودش نوشته بوده ولی مصحح با بیدقتی و بیسلیقگی اون رو کنار متن اصلی آورده که حقیقتا توی ذوق میزنه. اما در مجموع و با همهی ایرادهایی که گفتم اثر بسیار ارزشمندیه و خوندنش بینهایت لذتبخشه _-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_ و گفت: کسانی دیدهام که به تفسیر قرآن مشغول بودهاند. جوانمردان به تفسیر خویش مشغول بودهاند ابوالحسن خرقانی
اولین کتابیه که نصفه دارم میذارمش کنار... بخش اشعار رو کامل خوندم اما بخش اخبار رو فقط 10تا. خیلی برام سخت و سنگینه. بعدتر باید دوباره کتابو کامل بخونم...
اوّل بگم که نثر الهی توی ترجمه هاش به شدّت ثقیله. اگه مث من عاشق نثر ثقبل تا حدودی متکلّف هستین که فبها. امّا اگر نیستین ترجمه های متون غربیش (از ناباکوف و جویس و پروست و غیرهم) توی ذوقتون میزنه و خب شاید اصلن برای داستان هم مناسب نباشه چون پیگیری روایتو مشکل میکنه. امّا حساب این کتاب جدا س. از اون جا که اصل متن یه متن عرفانیه و روایی نیست و ریشه در ایران هم داره، و با توجّه به تسلّط خیره کننده الهی به زبان و [شاید] تجربه حال و هوای عارفانه، نتیجه فوق العاده س. علی الخصوص قسمت دوم کتاب که ترجمه (/تأویل) الهی از اشعار به جا مونده از حلّاجه. خودش در مقدّمه اشاره کرده که این کتاب، کتابی نیست که بشه ازش به عنوان مرجع آکادمیک استفاده کرد. فلذا دل بدید به کتاب.