What do you think?


فاسق
Another Off-Broadway success by one of the theatre's most inventive and versatile writers. A subtle blending of artful nuance, veiled menace and zany humor.
44 pages, Paperback
First published January 1, 1963
About the author
Harold Pinter
405 books803 followersHarold Pinter was a British playwright, screenwriter, director and actor. A Nobel Prize winner, Pinter was one of the most influential modern British dramatists with a writing career that spanned more than 50 years. His best-known plays include The Birthday Party (1957), The Homecoming (1964) and Betrayal (1978), each of which he adapted for the screen. His screenplay adaptations of others' works include The Servant (1963), The Go-Between (1971), The French Lieutenant's Woman (1981), The Trial (1993) and Sleuth (2007). He also directed or acted in radio, stage, television and film productions of his own and others' works.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 61 reviews
February 28, 2017
امید از میان می رود اما تمنا دست ناخورده می ماند
جاکامو لئوپاردی

نقش بازی کردن زن و شوهری برای آنچه که از دست داده اند: اشتیاق
شوهر نقش فاسق را برای زن بازی می کند تا دوباره با التهاب روزهای نخستین در آغوش هم بروند. اما هر نقشی سرانجام اثرش را از دست می دهد و باید دوباره از سر نو در قالب دیگری بروند
ریچارد: در حالیکه من تصور می کردم تنها دلیلی که انسان می تونه فاسق باشه، اینه که فاسق ها هیچ وقت ممکن نیست ناراحتی داشته باشند. منظورم اینه که...مثلا...اگر روزی از من خواسته بشه که وظیفه یک فاسق را ایفا کنم اگر احساس کردم...احتمالا...آمادگی قبول این «شغل شریف» را دارم، در هر حال، ترجیح می دادم که آن را رد کنم و در مقابل به من گفته نشه به طرزی شایسته و... مدام قادر به انجام وظایف باشم
.
.
.
سارا: چقدر تو ملوس هستی...من تاکنون ترا به هنگام شب، پس از غروب خورشید ندیده بودم: شوهرم امشب تا دیروقت کار می کنه. او کنفرانس داره...آره، وضع تو فرق کرده. چرا این لباس مسخره را پوشیده ای؟ و این کراوات مضحک را؟ تو معمولا اینطور لباس نمی پوشی اینطور نیست؟ کت رو دربیار...هوم؟ دوست داری پیراهنم رو عوض کنم؟ ترجیح میدی پیراهن دیگری بپوشم؟ من به خاطر تو لباسم را عوض خواهم کرد، چطوره؟ موافقی؟ خوشت خواهد اومد؟
.سارا او را محکم در بغل می فشرد
ریچارد: آره
سکوت
.لباس تو عوض کن
سکوت
.لباس تو عوض کن
سکوت
.پیراهن را عوض کن
سکوت
.فاحشه بی همتای من
آن ها زانو زده بی حرکت می مانند. سارا روی ریچارد خم می شود. صحنه تاریک می گردد
:حرف آخر
مضمون داستان شباهت زیادی به آئورا دارد. اما برایم بسیار لذت بخش تر از آن بود
این نمایشنامه با نام«فاسق» و با ترجمه ی دکتر منوچهر بیات مختاری در اردیبهش 1353 به چاپ رسیده است
جاکامو لئوپاردی

نقش بازی کردن زن و شوهری برای آنچه که از دست داده اند: اشتیاق
شوهر نقش فاسق را برای زن بازی می کند تا دوباره با التهاب روزهای نخستین در آغوش هم بروند. اما هر نقشی سرانجام اثرش را از دست می دهد و باید دوباره از سر نو در قالب دیگری بروند
ریچارد: در حالیکه من تصور می کردم تنها دلیلی که انسان می تونه فاسق باشه، اینه که فاسق ها هیچ وقت ممکن نیست ناراحتی داشته باشند. منظورم اینه که...مثلا...اگر روزی از من خواسته بشه که وظیفه یک فاسق را ایفا کنم اگر احساس کردم...احتمالا...آمادگی قبول این «شغل شریف» را دارم، در هر حال، ترجیح می دادم که آن را رد کنم و در مقابل به من گفته نشه به طرزی شایسته و... مدام قادر به انجام وظایف باشم
.
.
.
سارا: چقدر تو ملوس هستی...من تاکنون ترا به هنگام شب، پس از غروب خورشید ندیده بودم: شوهرم امشب تا دیروقت کار می کنه. او کنفرانس داره...آره، وضع تو فرق کرده. چرا این لباس مسخره را پوشیده ای؟ و این کراوات مضحک را؟ تو معمولا اینطور لباس نمی پوشی اینطور نیست؟ کت رو دربیار...هوم؟ دوست داری پیراهنم رو عوض کنم؟ ترجیح میدی پیراهن دیگری بپوشم؟ من به خاطر تو لباسم را عوض خواهم کرد، چطوره؟ موافقی؟ خوشت خواهد اومد؟
.سارا او را محکم در بغل می فشرد
ریچارد: آره
سکوت
.لباس تو عوض کن
سکوت
.لباس تو عوض کن
سکوت
.پیراهن را عوض کن
سکوت
.فاحشه بی همتای من
آن ها زانو زده بی حرکت می مانند. سارا روی ریچارد خم می شود. صحنه تاریک می گردد
:حرف آخر
مضمون داستان شباهت زیادی به آئورا دارد. اما برایم بسیار لذت بخش تر از آن بود
این نمایشنامه با نام«فاسق» و با ترجمه ی دکتر منوچهر بیات مختاری در اردیبهش 1353 به چاپ رسیده است
July 22, 2025
فکر میکنم کسانیکه ازدواج کردند بیشتر این کتاب رو درک کنند چون طبیعتا مجردها خیلی سختتر میتونند مشکلاتی مثل از دست دادن شور و شوق اشتیاق، تازگی، حس دوست داشتن و دوست داشته شدن اوایل ازدواج رو درک کنند... دقیقا زمانیکه بعد از مدتی ( که ظاهرا ۵ یا ۶ ماه هست) زندگی مشترک رو به ملال و تکرار میره...
یجا خونده بودم که عمدتاً کسانی که از وفادارانهزیستن صحبت میکنند، این را جزو حقوق دیگران میدانند. میگویند «بهخاطر دیگری وفادارانه زندگی کن.»
این بهخاطر دیگری وفادارانهزیستن، بار سنگینی است و همیشه برای ما درد و رنج سرکوب را خواهد داشت اما اگر بگوییم «من وفادارانه زندگی میکنم زیرا وفاداری شرط کمال خودم است و من از خودخواهیام وفادارانه زندگی میکنم» آنوقت طعم وفاداری فرق میکند.
ازطرفی ما خیلی چیزها میدانیم اما از ما خطا سر میزند. به هوس خود گوش میدهیم.
اتفاق میافتد چون آدمیم.
موضوع این است که اسمش را تغییر ندهیم و برایش فضیلت نگذاریم.
برای مثال، شما سیگار میکشی؟ بگو سیگار مضر است، پول و جانم میرود ولی حال میدهد و از آن لذت میبرم. برایش فلسفه هم نمیبافم. دوستش دارم و میکشم ولی میدانم آسیبی دارد. این به کمال نزدیکتر است تا اینکه بگویند: «برای چه سیگار میکشی؟» و بگویی: «برای سوی چشمم خوب است!»
وفاداری هم همینطور است. بپذیریم وفادارانهزیستن شرط کمال است؛ اگر اشتباهی هم از ما سر زد درستش میکنیم تا بهتر شویم.
ملال، سراغ آدمهایی میآید که موضوعی برای حرکت کردن ندارند
یا سراغ افرادی که از چالشها گذشتهاند و به یکجانشینی رسیدهاند.
۱. وقتی هر دو در حال حرکتند.
۲. وقتی هردو راکدند.
۳. وقتی یکی پویا و دیگری راکد است و یک فرد در خدمت دیگری است.
۴. یکی پویا و دیگری راکد است اما دو نفر در تقابلاند.
نکته کلیدی این است که توقف، خاک حاصلخیزی برای رشد ملال است و تقسیم زوجیتها به این چهار وضعیت، براساس حرکت و توقف زوجین صورت گرفت.(منبع پادکست انسانک)
این کتاب هم یک نمایشنامهی کوتاه از زندگی زوجی بورژوایی، به نامهای سارا و ریچارد است.
آنها با بازی کردن نقشهایی خارج از نقش رسمی خود، در حال پیدا کردن راهی برای فرار از ملال در پی یافتن معنای رابطه و هیجان هستند.
حالا اینکه سارا و ریچارد چه راهبردی رو برای فرار از این موضوع در پیش گرفتند یک موضوع است و اینکه چه کسی این وسط بیشترین آسیب رو میبینه موضوع دیگری.... به نظرم قطعا آسیب ها در زمان و مواقع این رخ دادن چنین هیجاناتی بیشتر خانمها هستند همونطور از حس بدی که از جملهی اول نمایشنامه گرفتم که نقل قول از ریچارد است: (با خوشرویی) امروز فاسقت میآید؟
که بعدتر در طول نمایشنامه متوجه میشیم که فاسق سارا چه کسی هست و میتونه چه آسیبهای روحی رو به اون بزنه؟ از ادامهی روند ملال گرفته تا تحقیر و توهین و در نهایت حس بلاتکلیفی...چون زمانی که به شدت احساس ضعف در درون سارا مشهوده، مدام متاهل بودنش رو به فاسقش یاداوری میکنه...
کتاب به عنوان کمدی سیاه و سبک روانشناختی معرفی شده که ظاهرا تئاتری هم ازش ساخته شده.... شاید بشود گفت هدف نویسنده نقدی بر زندگی زناشویی مدرن، سطحی و سرد بودن آن هم دارد...یا اینکه برای حفظ عشق و دوام زندگی تا چه حد میتوان جلو رفت و ریسک کرد....
یجا خونده بودم که عمدتاً کسانی که از وفادارانهزیستن صحبت میکنند، این را جزو حقوق دیگران میدانند. میگویند «بهخاطر دیگری وفادارانه زندگی کن.»
این بهخاطر دیگری وفادارانهزیستن، بار سنگینی است و همیشه برای ما درد و رنج سرکوب را خواهد داشت اما اگر بگوییم «من وفادارانه زندگی میکنم زیرا وفاداری شرط کمال خودم است و من از خودخواهیام وفادارانه زندگی میکنم» آنوقت طعم وفاداری فرق میکند.
ازطرفی ما خیلی چیزها میدانیم اما از ما خطا سر میزند. به هوس خود گوش میدهیم.
اتفاق میافتد چون آدمیم.
موضوع این است که اسمش را تغییر ندهیم و برایش فضیلت نگذاریم.
برای مثال، شما سیگار میکشی؟ بگو سیگار مضر است، پول و جانم میرود ولی حال میدهد و از آن لذت میبرم. برایش فلسفه هم نمیبافم. دوستش دارم و میکشم ولی میدانم آسیبی دارد. این به کمال نزدیکتر است تا اینکه بگویند: «برای چه سیگار میکشی؟» و بگویی: «برای سوی چشمم خوب است!»
وفاداری هم همینطور است. بپذیریم وفادارانهزیستن شرط کمال است؛ اگر اشتباهی هم از ما سر زد درستش میکنیم تا بهتر شویم.
ملال، سراغ آدمهایی میآید که موضوعی برای حرکت کردن ندارند
یا سراغ افرادی که از چالشها گذشتهاند و به یکجانشینی رسیدهاند.
۱. وقتی هر دو در حال حرکتند.
۲. وقتی هردو راکدند.
۳. وقتی یکی پویا و دیگری راکد است و یک فرد در خدمت دیگری است.
۴. یکی پویا و دیگری راکد است اما دو نفر در تقابلاند.
نکته کلیدی این است که توقف، خاک حاصلخیزی برای رشد ملال است و تقسیم زوجیتها به این چهار وضعیت، براساس حرکت و توقف زوجین صورت گرفت.(منبع پادکست انسانک)
این کتاب هم یک نمایشنامهی کوتاه از زندگی زوجی بورژوایی، به نامهای سارا و ریچارد است.
آنها با بازی کردن نقشهایی خارج از نقش رسمی خود، در حال پیدا کردن راهی برای فرار از ملال در پی یافتن معنای رابطه و هیجان هستند.
حالا اینکه سارا و ریچارد چه راهبردی رو برای فرار از این موضوع در پیش گرفتند یک موضوع است و اینکه چه کسی این وسط بیشترین آسیب رو میبینه موضوع دیگری.... به نظرم قطعا آسیب ها در زمان و مواقع این رخ دادن چنین هیجاناتی بیشتر خانمها هستند همونطور از حس بدی که از جملهی اول نمایشنامه گرفتم که نقل قول از ریچارد است: (با خوشرویی) امروز فاسقت میآید؟
که بعدتر در طول نمایشنامه متوجه میشیم که فاسق سارا چه کسی هست و میتونه چه آسیبهای روحی رو به اون بزنه؟ از ادامهی روند ملال گرفته تا تحقیر و توهین و در نهایت حس بلاتکلیفی...چون زمانی که به شدت احساس ضعف در درون سارا مشهوده، مدام متاهل بودنش رو به فاسقش یاداوری میکنه...
کتاب به عنوان کمدی سیاه و سبک روانشناختی معرفی شده که ظاهرا تئاتری هم ازش ساخته شده.... شاید بشود گفت هدف نویسنده نقدی بر زندگی زناشویی مدرن، سطحی و سرد بودن آن هم دارد...یا اینکه برای حفظ عشق و دوام زندگی تا چه حد میتوان جلو رفت و ریسک کرد....
July 22, 2025
هفتروز_هفتنمایشنامه
نمایشنامه دوم
«فاسق» نمایشنامه ایست کوتاه، اما بازتابدهنده یکی از ژرفترین پرسشهای روابط انسانی در دل ساختارهای جنسیتی:
آیا زن میتواند در جهان میل، نه بازیچه، که بازیگردان باشد؟
پاسخ پینتر، اگرچه غیرمستقیم، اما واضح است:
آری، اما تنها اگر صحنه را خودش بچیند.
نمایشنامه دوم
«فاسق» نمایشنامه ایست کوتاه، اما بازتابدهنده یکی از ژرفترین پرسشهای روابط انسانی در دل ساختارهای جنسیتی:
آیا زن میتواند در جهان میل، نه بازیچه، که بازیگردان باشد؟
پاسخ پینتر، اگرچه غیرمستقیم، اما واضح است:
آری، اما تنها اگر صحنه را خودش بچیند.
July 11, 2025
ریچارد: ( با خوشروئی) امروز فاسق ت می آید ؟
سارا : اهوم
ریچارد : چه ساعتی ؟
سارا : ساعت سه
نمایشنامه بدون مقدمه چینی اضافه با عجیب ترین دیالوگ ممکن بین زن و شوهری آغاز میشه بدون آشفتگی یا خشم .تنها یک توافق آرام بر سر چیزی که باید پنهان و ممنوع باشه. طولی نمیکشه که متوجه میشیم " فاسق " همان شوهر( ریچارد) است که طبق یه قرارداد نانوشته با زنش هر روز سر ساعتی وارد خانه میشه ونقش فاسق رو برای اون بازی میکنه اونها با طراحی این نقش ها به فانتزی های جنسی و هیجان های سرکوب شده خودشون میدون میدن .و چیزی که در ابتدا به صورت خیانت به نظر میرسه در واقع یه جور بازی جنسی هست برای زنده نگه داشتن میل وشور جنسی و فرار از یکنواختی زندگی روزمره زناشویی . اما این نمایش به تدریج واقعی تر از خود زندگی میشه !
از یه جایی ریچارد احساس میکنه زنش بازی رو خیلی جدی گرفته و خیلی وابسته شده پس احساس خطر میکنه ومیخواد به این بازی خاتمه بده. اون ترسیده چون احساس میکنه کنترل این بازی ساختگی از دستش خارج شده .عشق واقعی جای خودش رو به تظاهر داده .اون نمیخواد صرفا یه بخشی از فانتزی باشه میخواد مطمئن بشه سارا هنوز به خود واقعی اش علاقه داره .وقتی تردید وارد بازی میشه، این بازی برای ریچارد آزارهنده و حتی توهین آمیز میشه . ولی سارا حاضر نیست بازی رو رها کنه و اینجاست که این بازی از یک سرگرمی مشترک به نبردی بر سر قدرت تبدیل میشه .سارا حتی قواعد بازی رو نادیده میگیره و ریچارد رو تهدید میکنه که اگه این بازی ادامه نده شاید واقعا با کسی وارد رابطه بشه و فاسق بگیره .به نظر میاد که سارا تو جریان این بازی ها از یک زن خونه دار و مطیع به معنی سنتی ش ، تبدیل به زنی آزاد و اغواگر و کنترلگر شده .او هست که تعادل بین شوهر و فاسق رو حفظ میکنه این بازی بهش قدرتی میده که در زندگی واقعی ممکن ازش محروم شده باشه . اون فقط یک همسر نیست بلکه زنی " خواستنی " در مرکز توجه با امکان انتخاب و طرد هست .اون توی این بازی میل و شهوت و قدرت رو بدون شرم تجربه میکنه چیزی که تو دنیای واقعی ممکنه سرکوب شده باشه پس دیگه نمیخواد به دنیای واقعی برگرده چون در اونجا احتمالا تکرار ، خستگی و بی هویتی در انتظارش هست اون نمیخواد بازی رها کنه چون نمیخواد خودشو از دست بده .چون اون از بازی نه صرفا به عنوان فانتزی بلکه به عنوان آزادی و هویت جدید لذت میبره .
اونجایی از نمایشنامه که سارا هی تکرار میکنه "I'm trapped "گذشته از اینکه در سطح ظاهری یه جور نجوای جنسی هست تو سطح عمیق تر نشون دهنده این هست که خود سارا در نقش که خودش ساخته، گیر افتاده و دیگه حالا نه میخواد و نه می تونه از نقش فاحشه بیرون بیاد و نقاب به چهره ش چسبیده .این همون نقطه ای هست که تعادل بین اون و ریچارد میشکنه چون ریچارد به بازی به چشم نقش نگاه میکنه و سارا به چشم واقعیت . در نهایت هم با تهدید سارا ، ریچارد دوباره تو نقش فاسق فرو میره چون نمی خواد سارا رو از دست بده و ترجیح میده دروغ رو زندگی کنه تا اینکه واقعیتِ تلخ طرد شدن رو قبول کنه .قبول دوباره نقش فاسق نه از روی رضایت، بلکه به دلیل درماندگی عاطفی ریچارد هست .
*هارولد پینتر و سبک پینترسک و نمایشنامه " فاسق "
هارولد پینتر نمایشنامه نویس ، برنده نوبل ادبیات ۲۰۰۵، به واسطه سبک خاص دیالوگ نویسی که به اصطلاح پینترسک ( pinteresque) نامیده میشه که اتفاقا از نام خود او گرفته شده شناخته میشه ویژگی های اصلی این سبک ؛
- دیالوگ های ساده ولی پر از تهدید
- سکوت و مکث هایی بلند تر از فریاد
- روابطی که معلوم نیست عاشقانه اند یا خصمانه
- بازی هایی که آدم ها برای حفظ قدرت ، عشق یا هویت بازی میکنند ولی نمیدونن تا کی می تونن ادامه ش بدن .
اون با استفاده از همین اِلِمان ها توی اثر نشون داده که زیر ظاهر عادی گفت و گو ها ، جنگی خاموش بر سر قدرت ، میل و معنا جریان داره .هدف اصلی این اثر پرداختن به خیانت در زناشویی نیست بلکه نشون دادن زوایای پنهان روابط انسانی هست جایی که نقش ها ، نیاز به کنترل جایگزین صمیمیت میشن و شخصیت ها برای حفظ روابط ، خود واقعی شان را پشت نقاب نقش ها پنهان میکنن.این همون تراژدی خاموش پینتر با حداقل کلمات و حداکثر معناست .
و درنهایت برسیم به گفته معروف از شکسپیر بزرگ در نمایشنامه (as you like it) :
"تمام دنیا صحنه ای است و همه مردان و زنان تنها بازیگرانی هستند ."
امتیازم به کتاب ۴ از ۵ هست .
سارا : اهوم
ریچارد : چه ساعتی ؟
سارا : ساعت سه
نمایشنامه بدون مقدمه چینی اضافه با عجیب ترین دیالوگ ممکن بین زن و شوهری آغاز میشه بدون آشفتگی یا خشم .تنها یک توافق آرام بر سر چیزی که باید پنهان و ممنوع باشه. طولی نمیکشه که متوجه میشیم " فاسق " همان شوهر( ریچارد) است که طبق یه قرارداد نانوشته با زنش هر روز سر ساعتی وارد خانه میشه ونقش فاسق رو برای اون بازی میکنه اونها با طراحی این نقش ها به فانتزی های جنسی و هیجان های سرکوب شده خودشون میدون میدن .و چیزی که در ابتدا به صورت خیانت به نظر میرسه در واقع یه جور بازی جنسی هست برای زنده نگه داشتن میل وشور جنسی و فرار از یکنواختی زندگی روزمره زناشویی . اما این نمایش به تدریج واقعی تر از خود زندگی میشه !
از یه جایی ریچارد احساس میکنه زنش بازی رو خیلی جدی گرفته و خیلی وابسته شده پس احساس خطر میکنه ومیخواد به این بازی خاتمه بده. اون ترسیده چون احساس میکنه کنترل این بازی ساختگی از دستش خارج شده .عشق واقعی جای خودش رو به تظاهر داده .اون نمیخواد صرفا یه بخشی از فانتزی باشه میخواد مطمئن بشه سارا هنوز به خود واقعی اش علاقه داره .وقتی تردید وارد بازی میشه، این بازی برای ریچارد آزارهنده و حتی توهین آمیز میشه . ولی سارا حاضر نیست بازی رو رها کنه و اینجاست که این بازی از یک سرگرمی مشترک به نبردی بر سر قدرت تبدیل میشه .سارا حتی قواعد بازی رو نادیده میگیره و ریچارد رو تهدید میکنه که اگه این بازی ادامه نده شاید واقعا با کسی وارد رابطه بشه و فاسق بگیره .به نظر میاد که سارا تو جریان این بازی ها از یک زن خونه دار و مطیع به معنی سنتی ش ، تبدیل به زنی آزاد و اغواگر و کنترلگر شده .او هست که تعادل بین شوهر و فاسق رو حفظ میکنه این بازی بهش قدرتی میده که در زندگی واقعی ممکن ازش محروم شده باشه . اون فقط یک همسر نیست بلکه زنی " خواستنی " در مرکز توجه با امکان انتخاب و طرد هست .اون توی این بازی میل و شهوت و قدرت رو بدون شرم تجربه میکنه چیزی که تو دنیای واقعی ممکنه سرکوب شده باشه پس دیگه نمیخواد به دنیای واقعی برگرده چون در اونجا احتمالا تکرار ، خستگی و بی هویتی در انتظارش هست اون نمیخواد بازی رها کنه چون نمیخواد خودشو از دست بده .چون اون از بازی نه صرفا به عنوان فانتزی بلکه به عنوان آزادی و هویت جدید لذت میبره .
اونجایی از نمایشنامه که سارا هی تکرار میکنه "I'm trapped "گذشته از اینکه در سطح ظاهری یه جور نجوای جنسی هست تو سطح عمیق تر نشون دهنده این هست که خود سارا در نقش که خودش ساخته، گیر افتاده و دیگه حالا نه میخواد و نه می تونه از نقش فاحشه بیرون بیاد و نقاب به چهره ش چسبیده .این همون نقطه ای هست که تعادل بین اون و ریچارد میشکنه چون ریچارد به بازی به چشم نقش نگاه میکنه و سارا به چشم واقعیت . در نهایت هم با تهدید سارا ، ریچارد دوباره تو نقش فاسق فرو میره چون نمی خواد سارا رو از دست بده و ترجیح میده دروغ رو زندگی کنه تا اینکه واقعیتِ تلخ طرد شدن رو قبول کنه .قبول دوباره نقش فاسق نه از روی رضایت، بلکه به دلیل درماندگی عاطفی ریچارد هست .
*هارولد پینتر و سبک پینترسک و نمایشنامه " فاسق "
هارولد پینتر نمایشنامه نویس ، برنده نوبل ادبیات ۲۰۰۵، به واسطه سبک خاص دیالوگ نویسی که به اصطلاح پینترسک ( pinteresque) نامیده میشه که اتفاقا از نام خود او گرفته شده شناخته میشه ویژگی های اصلی این سبک ؛
- دیالوگ های ساده ولی پر از تهدید
- سکوت و مکث هایی بلند تر از فریاد
- روابطی که معلوم نیست عاشقانه اند یا خصمانه
- بازی هایی که آدم ها برای حفظ قدرت ، عشق یا هویت بازی میکنند ولی نمیدونن تا کی می تونن ادامه ش بدن .
اون با استفاده از همین اِلِمان ها توی اثر نشون داده که زیر ظاهر عادی گفت و گو ها ، جنگی خاموش بر سر قدرت ، میل و معنا جریان داره .هدف اصلی این اثر پرداختن به خیانت در زناشویی نیست بلکه نشون دادن زوایای پنهان روابط انسانی هست جایی که نقش ها ، نیاز به کنترل جایگزین صمیمیت میشن و شخصیت ها برای حفظ روابط ، خود واقعی شان را پشت نقاب نقش ها پنهان میکنن.این همون تراژدی خاموش پینتر با حداقل کلمات و حداکثر معناست .
و درنهایت برسیم به گفته معروف از شکسپیر بزرگ در نمایشنامه (as you like it) :
"تمام دنیا صحنه ای است و همه مردان و زنان تنها بازیگرانی هستند ."
امتیازم به کتاب ۴ از ۵ هست .
July 23, 2025
هفت روز، هفت نمایشنامه- نمایشنامهٔ دوم
در داستانی از بورخس به نام همهچیزوهیچچیز، شکسپیر پیش یا پس از مرگ با اشاره به دوران بازیگریاش رو به خدا میگوید «من که بیهوده آن همه کسان بودهام، میخواهم شخص خودم باشم.» و خداوند از میان گردبادی به او پاسخ میدهد «من هم کسی نیستم. من عالم را همانگونه خواب دیدم که تو کارت را، شکسپیر عزیز، و یکی از صورتهای خوابم تویی، که مثل خود من بسیاری کسان هستی و هیچکس نیستی.»
دیالوگی هم از فیلم رنگو هست که گاهی با یادآوریاش لبخند به لب میآورم: من کی هستم؟ میتونم هر کسی باشم!
فاسق به طور کلی دربارهٔ همینها ست. انگار سارا و ریچارد وقتی میفهمند بحران هویت مهمترین دغدغهٔ انسان معاصر است، تصمیم میگیرند تهدیدها را تبدیل به فرصت کنند و به آن دامن بزنند.
لکان معتقد بود نهتنها هر کسی از ظن خودش یار ما میشود، که خود ما هم همچین بیظن یار خودمان نشدهایم. درواقع کودک وقتی پا به نظم نمادین (زبان/ جامعه) میگذارد که دیگری بزرگ نقشی برایش تعیین کرده باشد. ما همواره نقاب بر چهره داریم، حتی وقتی تنهای تنهای تنهاییم. چطور؟ مثلا تاحالا شده از شنیدن صدای ضبطشدهٔ خودتان خجالت بکشید؟ این دقیقا یکی از آن لحظاتی است که شما با خود واقعیتان مواجه شدهاید. «خود»ی که زیر چند لایه دروغ پنهانش کردهاید که بتوانید خودتان را تحمل کنید (پاسخی به این سؤال ولدمورت از پدر ملفوی که: چطور خودت را تحمل میکنی؟).
سارا و ریچارد مرز بین خودآگاهی محض و بیخودیاند. گویی نسبت به میانگین جامعه هم به این وضعیت لکانیشان خیلی آگاهاند، هم برعکس، آنقدر در نقشهای جدیدشان فرورفتهاند که اصلا توی باغ نیستند. درواقع گویی آن کاپل بزرگسال، واجد خصوصیتی کودکانهاند: برای کودک «بازی» جدیترین مسئلهٔ دنیا ست. حاضر است به خاطرش دیرتر غذا بخورد، بر سرش دعوا و جروبحث میکند، و اگر مانعش شوی چنان با نفرت نگاهت میکند که از خودت میپرسی: باز هم مرا دوست خواهد داشت؟ مثل پیکاسو که میگفت در کودکی مانند رافائل نقاشی میکشید و دههها زمان برد تا یاد بگیرد مثل کودکان نقاشی کند، سارا و ریچارد نیز آموختهاند که مثل کودکان بازی کنند.
اما نمایشنامه یک زیرمتن فمنیستی هم دارد، از جنس کاپولا. در فیلم آنیهال دم در سینما عدهای آدم معلومالحال و خشننما الوی سینگر (با بازی وودی آلن) را دوره کردهاند که ما تو را میشناسیم تو معروفی و اینها. سینگر به دوستدخترش آنی هال (با بازی دایان کیتن) زنگ میزند و میگوید بجنب بیا من بین بازیگرهای گادفادر گیر کردهام. این شاید بامزهترین رفرنس یک فیلم به فیلمی دیگر باشد، طرفه اینکه دایان کیتن خودش هم از بازیگران گادفادر است، اما تفاوتی با باقیشان دارد که وودی آلن از اشخاصی شبیه به آنها به او پناه میبرد. عدهای میگویند گادفادر فیلمی مردانه و برای مردها ست، اما برای من شاید یکی از فمنیستیترین فیلمهایی باشد که دیدهام، تنها به یک دلیل ساده: مایکل کورلئونه (آل) و کی آدامز (کیتن) در ابتدای فیلم یک زوج آکادمیک و بچهمثبت و شرافتمندند، و سیر فیلم سیر قهقرایی مایکل است، نه کی آدامز. او تا پایان بر سر مواضعش میماند. او هرگز خشونت و دسیسه را نمیپذیرد، فکر میکند پولدرآوردن به هر قیمتی کار درستی نیست، فریب قدرت را نمیخورد، و در نهایت نیز با خروج نمادینش علیه آن عصیان میکند (من سه را ندیدهام البته). در مجموع، همانطور که باز هم وودی آلن در زنهاوشوهرها میگوید «تغییر یعنی مرگ»، جملهای که شاید خیلیها با آن موافق نباشند، اما به جای درستش میتواند شخص را در موضع قدرت قرار دهد.
سارا در این نمایشنامه موقعیتی مشابه او دارد. در این بازی دونفره که با همسرش راه انداخته، او هویت خودش را حفظ میکند، درحالیکه همسر هویت جدیدی اتخاذ میکند، اما چطور؟
نادر تکمیل همایون در مقالهای از تفاوت «بازیگر» و «هنرپیشه» میگفت که هنرپیشه کسی است که قادر است هر نقشی، هر چقدر متفاوت با شخصیت خود یا نقشهای پیشینش، بازی میکند. مرد هزارچهرهای مانند گری اولدمن که در یک فیلم دیوثترین پلیس تاریخ است و در فیلمی دیگر پدرخواندهای مهربان و سربههوا. بازیگر اما کسی است که هویتی شخصی دارد، و گویی آن را فیلم به فیلم با خود حمل میکند. این شخص بیشتر نگاهش این است که اگر من در موقعیت ایکس قرار بگیرم چه واکنشی نشان میدهم. اصالت با خود او ست. نمونهاش هم آلن دلون.
سارا به نظرم در این «بازی»، بازیگر است، حالآنکه ریچارد هنرپیشه است. و اگر بتوان برندهای برای این بازی متصور شد، مدال به سارا میرسد. او بازی را شروع کرده و امیال مازوخیستی خودش را ارضاء میکند، حالآنکه ریچاردْ گمگشته در نقشهایش تلاش میکند صرفا کارش را خوب انجام دهد.
- در باب مکثهای پینتر
یکی از مسائلی که پینتر را به عنوان نمایشنامهنویس صاحبسبک میکند، مکثهای بیشماری ست که در نمایشنامههایش میبینیم. موضوع مهمی که به نظرم نباید در طول خوانش نادیده گرفته شود، و بهتر است تمامی وقفهها صورت بگیرند. من خودم هر بار به مکثی میرسم چشمانم را برای لحظهای میبندم، و این برایم تداعیگر نوارفیلمهای آنالوگ است: در این نوارها بین هر تصویر و تصویر دیگر، فضای خالیای وجود دارد.
هر تصویر میتواند بهغایت جزئی و کلی باشد، گاه یک درهٔ وسیع، گاه یک اثر انگشت. پینتر نیز از همین قاعده پیروی میکند، مکثهایش نظم مشخصی ندارند، گاه نزدیک به هم و گاه دور، اما مهماند، خیلی مهم.
گرامیداشت همخوانان دوستداشتنیام.
در داستانی از بورخس به نام همهچیزوهیچچیز، شکسپیر پیش یا پس از مرگ با اشاره به دوران بازیگریاش رو به خدا میگوید «من که بیهوده آن همه کسان بودهام، میخواهم شخص خودم باشم.» و خداوند از میان گردبادی به او پاسخ میدهد «من هم کسی نیستم. من عالم را همانگونه خواب دیدم که تو کارت را، شکسپیر عزیز، و یکی از صورتهای خوابم تویی، که مثل خود من بسیاری کسان هستی و هیچکس نیستی.»
دیالوگی هم از فیلم رنگو هست که گاهی با یادآوریاش لبخند به لب میآورم: من کی هستم؟ میتونم هر کسی باشم!
فاسق به طور کلی دربارهٔ همینها ست. انگار سارا و ریچارد وقتی میفهمند بحران هویت مهمترین دغدغهٔ انسان معاصر است، تصمیم میگیرند تهدیدها را تبدیل به فرصت کنند و به آن دامن بزنند.
لکان معتقد بود نهتنها هر کسی از ظن خودش یار ما میشود، که خود ما هم همچین بیظن یار خودمان نشدهایم. درواقع کودک وقتی پا به نظم نمادین (زبان/ جامعه) میگذارد که دیگری بزرگ نقشی برایش تعیین کرده باشد. ما همواره نقاب بر چهره داریم، حتی وقتی تنهای تنهای تنهاییم. چطور؟ مثلا تاحالا شده از شنیدن صدای ضبطشدهٔ خودتان خجالت بکشید؟ این دقیقا یکی از آن لحظاتی است که شما با خود واقعیتان مواجه شدهاید. «خود»ی که زیر چند لایه دروغ پنهانش کردهاید که بتوانید خودتان را تحمل کنید (پاسخی به این سؤال ولدمورت از پدر ملفوی که: چطور خودت را تحمل میکنی؟).
سارا و ریچارد مرز بین خودآگاهی محض و بیخودیاند. گویی نسبت به میانگین جامعه هم به این وضعیت لکانیشان خیلی آگاهاند، هم برعکس، آنقدر در نقشهای جدیدشان فرورفتهاند که اصلا توی باغ نیستند. درواقع گویی آن کاپل بزرگسال، واجد خصوصیتی کودکانهاند: برای کودک «بازی» جدیترین مسئلهٔ دنیا ست. حاضر است به خاطرش دیرتر غذا بخورد، بر سرش دعوا و جروبحث میکند، و اگر مانعش شوی چنان با نفرت نگاهت میکند که از خودت میپرسی: باز هم مرا دوست خواهد داشت؟ مثل پیکاسو که میگفت در کودکی مانند رافائل نقاشی میکشید و دههها زمان برد تا یاد بگیرد مثل کودکان نقاشی کند، سارا و ریچارد نیز آموختهاند که مثل کودکان بازی کنند.
اما نمایشنامه یک زیرمتن فمنیستی هم دارد، از جنس کاپولا. در فیلم آنیهال دم در سینما عدهای آدم معلومالحال و خشننما الوی سینگر (با بازی وودی آلن) را دوره کردهاند که ما تو را میشناسیم تو معروفی و اینها. سینگر به دوستدخترش آنی هال (با بازی دایان کیتن) زنگ میزند و میگوید بجنب بیا من بین بازیگرهای گادفادر گیر کردهام. این شاید بامزهترین رفرنس یک فیلم به فیلمی دیگر باشد، طرفه اینکه دایان کیتن خودش هم از بازیگران گادفادر است، اما تفاوتی با باقیشان دارد که وودی آلن از اشخاصی شبیه به آنها به او پناه میبرد. عدهای میگویند گادفادر فیلمی مردانه و برای مردها ست، اما برای من شاید یکی از فمنیستیترین فیلمهایی باشد که دیدهام، تنها به یک دلیل ساده: مایکل کورلئونه (آل) و کی آدامز (کیتن) در ابتدای فیلم یک زوج آکادمیک و بچهمثبت و شرافتمندند، و سیر فیلم سیر قهقرایی مایکل است، نه کی آدامز. او تا پایان بر سر مواضعش میماند. او هرگز خشونت و دسیسه را نمیپذیرد، فکر میکند پولدرآوردن به هر قیمتی کار درستی نیست، فریب قدرت را نمیخورد، و در نهایت نیز با خروج نمادینش علیه آن عصیان میکند (من سه را ندیدهام البته). در مجموع، همانطور که باز هم وودی آلن در زنهاوشوهرها میگوید «تغییر یعنی مرگ»، جملهای که شاید خیلیها با آن موافق نباشند، اما به جای درستش میتواند شخص را در موضع قدرت قرار دهد.
سارا در این نمایشنامه موقعیتی مشابه او دارد. در این بازی دونفره که با همسرش راه انداخته، او هویت خودش را حفظ میکند، درحالیکه همسر هویت جدیدی اتخاذ میکند، اما چطور؟
نادر تکمیل همایون در مقالهای از تفاوت «بازیگر» و «هنرپیشه» میگفت که هنرپیشه کسی است که قادر است هر نقشی، هر چقدر متفاوت با شخصیت خود یا نقشهای پیشینش، بازی میکند. مرد هزارچهرهای مانند گری اولدمن که در یک فیلم دیوثترین پلیس تاریخ است و در فیلمی دیگر پدرخواندهای مهربان و سربههوا. بازیگر اما کسی است که هویتی شخصی دارد، و گویی آن را فیلم به فیلم با خود حمل میکند. این شخص بیشتر نگاهش این است که اگر من در موقعیت ایکس قرار بگیرم چه واکنشی نشان میدهم. اصالت با خود او ست. نمونهاش هم آلن دلون.
سارا به نظرم در این «بازی»، بازیگر است، حالآنکه ریچارد هنرپیشه است. و اگر بتوان برندهای برای این بازی متصور شد، مدال به سارا میرسد. او بازی را شروع کرده و امیال مازوخیستی خودش را ارضاء میکند، حالآنکه ریچاردْ گمگشته در نقشهایش تلاش میکند صرفا کارش را خوب انجام دهد.
- در باب مکثهای پینتر
یکی از مسائلی که پینتر را به عنوان نمایشنامهنویس صاحبسبک میکند، مکثهای بیشماری ست که در نمایشنامههایش میبینیم. موضوع مهمی که به نظرم نباید در طول خوانش نادیده گرفته شود، و بهتر است تمامی وقفهها صورت بگیرند. من خودم هر بار به مکثی میرسم چشمانم را برای لحظهای میبندم، و این برایم تداعیگر نوارفیلمهای آنالوگ است: در این نوارها بین هر تصویر و تصویر دیگر، فضای خالیای وجود دارد.
هر تصویر میتواند بهغایت جزئی و کلی باشد، گاه یک درهٔ وسیع، گاه یک اثر انگشت. پینتر نیز از همین قاعده پیروی میکند، مکثهایش نظم مشخصی ندارند، گاه نزدیک به هم و گاه دور، اما مهماند، خیلی مهم.
گرامیداشت همخوانان دوستداشتنیام.
July 22, 2025
بنمایه و فرم؛
نگاشتهای بر علیه سلاخی!
0- واقعا ناراحتم وقت ندارم زیاد بنویسم.
1-ما به چیزها نگاه میکنیم و سعی میکنیم با خرد کردن و تکهتکه کردن آن چیزها، آنها را برای خود معنیدار کنیم. خیلی ساده، به آدمها که نگاه میکنیم صرفا تودهای زیستی اند اما ما انسانها از حیثهای مختلفِ اخلاقی و حقوقی نیز واجد ارزش میدانیم. یعنی برای یک ارگانیسم زیستی شئون و تکههای مختلفی قائل میشویم.
حال، متن نمایشی نیز همین است. ترکیبی از کلماتِ روی کاغذ که نیت اجرا دارد تمام چیزی است که در ابتدای نگاه یک نماینشامه را میسازد. حال این میانه مای مخاطب/خواننده و چه بسا نویسنده آمدهایم برای آن "چیز" وجوه و حیثهای مختلفی تعریف کرده ایم؛ یکی از این وجوه دوگانهٔ مشهور فرم/محتواست. اگه قوام یک متن از لحاظ نسبت فرم و محتوا سازگار نباشد، کلیت اثر معوج میشود، یعنی لااقل من نسبت درست فرم و محتوا را این میدانم که نتوان در مرحله اول خوانش آن دو را از یکدیگر تمیز بدهم و به بیانی مستحیل شده در یکدیگر کلیتِ اثر را بسازند.
محتوا بیرون بزند متن میشود یک خطابه اخلاقی یا متنی شبهفلسفی (هیچ نمایشنامهٔ و رمانی حتی نمیتواند نزدیک به یک متن فلسفی حقیقی شود. اصلا شأنیت این ادعا را ندارد) و اگر فرم قالب باشد صرفا یک بازی زیباشناختی است که در جای خود عزیز است.
2- هرکس در چیزی استاد است. برخی در حرصدرآوردن، برخی در سلاخی و آشپزی، برخی در بافندگی، برخی در ورزش و برخی هم هنرمندی. احتمالا بتوان به پینتر لقب هنرمند را اعطا کرد. همینکه در یک اثر کوتاه نمایشی اینچنین هنرمندانه و بهاندازه بین فرم هنری اثر و محتوای روانشناختی اثر نسبتی برقرار کند، نشان از قلمی است که سلاخ نیست. آخه میدانید برخی سلاخ و آشپز اند؛ یا فرم و تکنیک را به پای محتوا سلاخی میکنند (و بالعکس) یا آشپزی اند که آشِ در همجوشی از سالاد کلمات درست میکند. گویی پینتر جزو این دو رسته اخیر نیست.
3- به نحو جالبی در دو نمایشنامهٔ اول از برنامه اخیر همخوانیِ رویا، توی هر دو اثر این نسبت بین محتوا و فرم عین چی برام در هر دو اثر مسئله بود. به نظرم در مقایسه بین "فاسق" از پینتر و "هملت داگ..." از استوپارد، پینتر کاربلدتر و بهتر تونست نسبت درست بین فرم و محتوا رو پیدا کنه. البته شاید به علت آشنایی عمیقتر من با بنمایهٔ فلسفی نمایشنامهٔ استوپارد که مبتنی بر فلسفه ویتگنشتاینِ عزیز بود، اندکی سختگیری بیشتری دارم. نمدانم والا!
4- الان باید بشینم دقیقا از این دفاع کنم که دقیقا پلات داستان، بنمایه و تکنیک و فرمی که ازش حرف میزنم دقیقا چیه که درست اجرا شده، ولی خب، وقت ندارم واقعا.
عجالتا اینکه لحظه پلاتتوئیست/چرخش داستانی دقیقا از حیث روایی و همزمان از حیث مفاهیم روانشناسانهٔ اثر دقیقا روی هم میافتند و من خواننده میمانم که در این لحظه باید برای نبوغ تکنیکی/فرمی پینتر ایستاده دست بزنم یا برای تاثیری که بنمایه روانشناختی اثر گذاشته یعنی این نسبت درست است و فرم و محتوا در هم مستحیل شدن و کلیتی سازوار بهنام نمایشنامهٔ فاسق را ساخته اند.
5- متن هم که زمستان 2536 توسط انتشارات گروه هنرهای نمایشی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران منتشر شده است و طبعا هم بعد از انقلاب 57 بازنشر نشده است.
ولی برایم جالب است که اگر میخواستم مجوز بگیرد و رسمی چاپ بشود چه چیزی ازش میماند.
احتمالا داستان یک زوج بود که به علت اینکه زن برای شوهر خود غذای گرم تدارک ندیده است به مشکل جدی زناشویی خورده اند و در جلساتی که به صرف آبمیوه برگزار میشود در باب این مشکل صحبتی میکنند.
طبعا هم ناشر مفلوک اول متن باید یادداشتی بنویسد که: "بدیهی است اینگونه از مشکلات (عدم گرمی غذا) در خانوادههای فروپاشیده و سرد غربی رخ میدهد و در جامعه ایران چنین رویدادهایی محل است."
نگاشتهای بر علیه سلاخی!
0- واقعا ناراحتم وقت ندارم زیاد بنویسم.
1-ما به چیزها نگاه میکنیم و سعی میکنیم با خرد کردن و تکهتکه کردن آن چیزها، آنها را برای خود معنیدار کنیم. خیلی ساده، به آدمها که نگاه میکنیم صرفا تودهای زیستی اند اما ما انسانها از حیثهای مختلفِ اخلاقی و حقوقی نیز واجد ارزش میدانیم. یعنی برای یک ارگانیسم زیستی شئون و تکههای مختلفی قائل میشویم.
حال، متن نمایشی نیز همین است. ترکیبی از کلماتِ روی کاغذ که نیت اجرا دارد تمام چیزی است که در ابتدای نگاه یک نماینشامه را میسازد. حال این میانه مای مخاطب/خواننده و چه بسا نویسنده آمدهایم برای آن "چیز" وجوه و حیثهای مختلفی تعریف کرده ایم؛ یکی از این وجوه دوگانهٔ مشهور فرم/محتواست. اگه قوام یک متن از لحاظ نسبت فرم و محتوا سازگار نباشد، کلیت اثر معوج میشود، یعنی لااقل من نسبت درست فرم و محتوا را این میدانم که نتوان در مرحله اول خوانش آن دو را از یکدیگر تمیز بدهم و به بیانی مستحیل شده در یکدیگر کلیتِ اثر را بسازند.
محتوا بیرون بزند متن میشود یک خطابه اخلاقی یا متنی شبهفلسفی (هیچ نمایشنامهٔ و رمانی حتی نمیتواند نزدیک به یک متن فلسفی حقیقی شود. اصلا شأنیت این ادعا را ندارد) و اگر فرم قالب باشد صرفا یک بازی زیباشناختی است که در جای خود عزیز است.
2- هرکس در چیزی استاد است. برخی در حرصدرآوردن، برخی در سلاخی و آشپزی، برخی در بافندگی، برخی در ورزش و برخی هم هنرمندی. احتمالا بتوان به پینتر لقب هنرمند را اعطا کرد. همینکه در یک اثر کوتاه نمایشی اینچنین هنرمندانه و بهاندازه بین فرم هنری اثر و محتوای روانشناختی اثر نسبتی برقرار کند، نشان از قلمی است که سلاخ نیست. آخه میدانید برخی سلاخ و آشپز اند؛ یا فرم و تکنیک را به پای محتوا سلاخی میکنند (و بالعکس) یا آشپزی اند که آشِ در همجوشی از سالاد کلمات درست میکند. گویی پینتر جزو این دو رسته اخیر نیست.
3- به نحو جالبی در دو نمایشنامهٔ اول از برنامه اخیر همخوانیِ رویا، توی هر دو اثر این نسبت بین محتوا و فرم عین چی برام در هر دو اثر مسئله بود. به نظرم در مقایسه بین "فاسق" از پینتر و "هملت داگ..." از استوپارد، پینتر کاربلدتر و بهتر تونست نسبت درست بین فرم و محتوا رو پیدا کنه. البته شاید به علت آشنایی عمیقتر من با بنمایهٔ فلسفی نمایشنامهٔ استوپارد که مبتنی بر فلسفه ویتگنشتاینِ عزیز بود، اندکی سختگیری بیشتری دارم. نمدانم والا!
4- الان باید بشینم دقیقا از این دفاع کنم که دقیقا پلات داستان، بنمایه و تکنیک و فرمی که ازش حرف میزنم دقیقا چیه که درست اجرا شده، ولی خب، وقت ندارم واقعا.
عجالتا اینکه لحظه پلاتتوئیست/چرخش داستانی دقیقا از حیث روایی و همزمان از حیث مفاهیم روانشناسانهٔ اثر دقیقا روی هم میافتند و من خواننده میمانم که در این لحظه باید برای نبوغ تکنیکی/فرمی پینتر ایستاده دست بزنم یا برای تاثیری که بنمایه روانشناختی اثر گذاشته یعنی این نسبت درست است و فرم و محتوا در هم مستحیل شدن و کلیتی سازوار بهنام نمایشنامهٔ فاسق را ساخته اند.
5- متن هم که زمستان 2536 توسط انتشارات گروه هنرهای نمایشی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران منتشر شده است و طبعا هم بعد از انقلاب 57 بازنشر نشده است.
ولی برایم جالب است که اگر میخواستم مجوز بگیرد و رسمی چاپ بشود چه چیزی ازش میماند.
احتمالا داستان یک زوج بود که به علت اینکه زن برای شوهر خود غذای گرم تدارک ندیده است به مشکل جدی زناشویی خورده اند و در جلساتی که به صرف آبمیوه برگزار میشود در باب این مشکل صحبتی میکنند.
طبعا هم ناشر مفلوک اول متن باید یادداشتی بنویسد که: "بدیهی است اینگونه از مشکلات (عدم گرمی غذا) در خانوادههای فروپاشیده و سرد غربی رخ میدهد و در جامعه ایران چنین رویدادهایی محل است."
July 22, 2025
هفت روز- هفت نمایشنامه، نمایشنامهی دوم
3.5
3.5
October 8, 2009
I directed this play in spring of 2008, so I am very, very familiar with it as this point, and I just love it. It is an under-appreciated member of Pinter's body of work but it's a fantastic little one act with a lot of twists.
The great thing about this play is that it can be read or performed as a very sad dramatic piece as easily as it can be a sort of dark, psychological comedy (which is the route I personally took) and is rich with the kind of diction and style that makes Pinter so prolific. It's definitely worth a read, especially for students of the theatre.
The great thing about this play is that it can be read or performed as a very sad dramatic piece as easily as it can be a sort of dark, psychological comedy (which is the route I personally took) and is rich with the kind of diction and style that makes Pinter so prolific. It's definitely worth a read, especially for students of the theatre.
July 22, 2025
همخوانی هفت روز-هفت نمایشنامه / نمایشنامه دوم
September 18, 2017
The Lover is a short play, but I think one of his most successful. There is a dark, menacing undertone through the work typical of Pinter. My favorite passage gives a sense for the conflict he’s able to create in the characters:
Right after this the character Sarah becomes very forward with Richard. It is dark, conflicted, tragedy and comedy rolled into one.
See my other reviews here!
SARAH. I’m trapped.
Pause.
What will my husband say?
Pause.
He expects me. He’s waiting. I can’t get out. I’m trapped. You’ve no right to treat a married woman like this. Have you? Think, think, think of what you’re doing.
Right after this the character Sarah becomes very forward with Richard. It is dark, conflicted, tragedy and comedy rolled into one.
See my other reviews here!
November 23, 2018
"The trouble with this room is that it catches the sun so directly, when it's shining"
وقتی که نمایشنامه رو میخونی ممکنه با خودت بگی که فقط یه ذهن مریض و سادیستیک میتونه چنین موقعیتی رو خلق کنه . اما وقتی که جلوتر میری متوجه میشی که زود قضاوت کردی و لایه های عمیق تری پشت رفتارهای سکسی این زوج وجود داشته
داستان خیلی ساده است . ریچارد و سارا برای فرار از یکنواختی رابطه ی زناشویی ، تصمیم میگیرن که نقش فاسق رو برای هم بازی کنن و در نهایت از فانتزی های جنسی همدیگه توی یک رابطه باخبر میشن
Richard: does it ever occur to you that while you are spending the afternoon being unfaithful to me, I'm sitting at a desk going through balance sheets and graphs?
Sarah: well of course it occurs to me. It makes the all more piquant.
…
Richard: But I haven't got a mistress. I'm very well acquainted with a whore. There's a world of difference.
Sarah: It's just not possible. You have such taste. You care so much for grace and elegance in women. I must say I find your attitude to women rather alarming.
اما فانتزی زن ، مرد رو بهم میریزه . اینکه سارا در تخیلاتش وقتی که با فاسقش وقت میگذرونه دوست داره تصور کنه که شوهرش اون لحظه تو اداره مشغول کاره و اهمیتی نمیده که زنش داره بهش خیانت میکنه. یکم برای ریچارد این قضیه عذاب آور میشه به خصوص وقتی که همه ی این اتفاق ها داره تو خونه ی خودش رخ میده. و این نکته من رو یاد فیلم
Heat
میندازه وقتی که آل پاچینو از راه میرسه و متوجه میشه زنش داره بهش خیانت میکنه . واکنشش خیلی عجیبه فقط میگه
I'm angry yeah, you know you can ball my wife if she wants you to. You can lounge around here on her sofa… but you do not get to watch my fucking television set!
ریچارد دیگه نمیتونه تحمل کنه و میخواد که این بازی تموم بشه اما سارا معتقده که این نمایش (یعنی بازی کردن نقش فاسق برای همدیگه ) خیلی لذت بخش تر از یه رابطه ی معمولیه
Richard: that it has to stop. Your debauchery. Your life of depravity. Your path of illegitimate lust…Take him out into the fields. Find a ditch. Or a slag heap. Find a rubbish dump. Mmmm? What about that? Buy a Canoe and find a stagnant pond. Anything. Anywhere. But not my living room.
…
Sarah: You mustn't worry about… wives, husbands, things like that. It's silly. It's really silly. It's you, you now, here, here with me, here together. That's what it is, isn't it? You whisper to me, you take tea with me, you do that, don't you, that's what we are, that's us, love me.
...
Richard: Great pride. To walk with you as my wife on my arm. Too see you smile, laugh, walk, talk, bend, be still. To hear your command on contemporary phraseology, your delicate use of very latest idiomatic expression, so subtly employed. Yes to feel the envy of others, their attempts to gain favor with you, by fair means or foul, your austere grace confounding them. And to know you are my wife. It's a source of profound satisfaction to me.
و در پایان دوباره مرد در نقش فاسق فرو میره و این دیالوگ فراموش نشدنی از سارا
Sarah: I'm trapped. What will my husband say? He expects me. He's waiting. I can't get out. I'm trapped.
وقتی که نمایشنامه رو میخونی ممکنه با خودت بگی که فقط یه ذهن مریض و سادیستیک میتونه چنین موقعیتی رو خلق کنه . اما وقتی که جلوتر میری متوجه میشی که زود قضاوت کردی و لایه های عمیق تری پشت رفتارهای سکسی این زوج وجود داشته
داستان خیلی ساده است . ریچارد و سارا برای فرار از یکنواختی رابطه ی زناشویی ، تصمیم میگیرن که نقش فاسق رو برای هم بازی کنن و در نهایت از فانتزی های جنسی همدیگه توی یک رابطه باخبر میشن
Richard: does it ever occur to you that while you are spending the afternoon being unfaithful to me, I'm sitting at a desk going through balance sheets and graphs?
Sarah: well of course it occurs to me. It makes the all more piquant.
…
Richard: But I haven't got a mistress. I'm very well acquainted with a whore. There's a world of difference.
Sarah: It's just not possible. You have such taste. You care so much for grace and elegance in women. I must say I find your attitude to women rather alarming.
اما فانتزی زن ، مرد رو بهم میریزه . اینکه سارا در تخیلاتش وقتی که با فاسقش وقت میگذرونه دوست داره تصور کنه که شوهرش اون لحظه تو اداره مشغول کاره و اهمیتی نمیده که زنش داره بهش خیانت میکنه. یکم برای ریچارد این قضیه عذاب آور میشه به خصوص وقتی که همه ی این اتفاق ها داره تو خونه ی خودش رخ میده. و این نکته من رو یاد فیلم
Heat
میندازه وقتی که آل پاچینو از راه میرسه و متوجه میشه زنش داره بهش خیانت میکنه . واکنشش خیلی عجیبه فقط میگه
I'm angry yeah, you know you can ball my wife if she wants you to. You can lounge around here on her sofa… but you do not get to watch my fucking television set!
ریچارد دیگه نمیتونه تحمل کنه و میخواد که این بازی تموم بشه اما سارا معتقده که این نمایش (یعنی بازی کردن نقش فاسق برای همدیگه ) خیلی لذت بخش تر از یه رابطه ی معمولیه
Richard: that it has to stop. Your debauchery. Your life of depravity. Your path of illegitimate lust…Take him out into the fields. Find a ditch. Or a slag heap. Find a rubbish dump. Mmmm? What about that? Buy a Canoe and find a stagnant pond. Anything. Anywhere. But not my living room.
…
Sarah: You mustn't worry about… wives, husbands, things like that. It's silly. It's really silly. It's you, you now, here, here with me, here together. That's what it is, isn't it? You whisper to me, you take tea with me, you do that, don't you, that's what we are, that's us, love me.
...
Richard: Great pride. To walk with you as my wife on my arm. Too see you smile, laugh, walk, talk, bend, be still. To hear your command on contemporary phraseology, your delicate use of very latest idiomatic expression, so subtly employed. Yes to feel the envy of others, their attempts to gain favor with you, by fair means or foul, your austere grace confounding them. And to know you are my wife. It's a source of profound satisfaction to me.
و در پایان دوباره مرد در نقش فاسق فرو میره و این دیالوگ فراموش نشدنی از سارا
Sarah: I'm trapped. What will my husband say? He expects me. He's waiting. I can't get out. I'm trapped.
April 23, 2016
Really enjoyed this, though I think the twist kind of detracts from the power of the beginning. I'm just interested in exploring that situation as far as it could go, as it's initially set up. I guess that's why I write. I'll always think, "what if?" But this is a great little play.
July 11, 2025
در «فاسق»، هارولد پینتر بار دیگر جهان خُرد و ساکت زندگی روزمره را بدل به صحنهای از آشفتگی، تردید، هوس و بازیهای روانی میکند. این نمایشنامهٔ تکپردهای، که با زبانی ساده و صحنهای مختصر به نگارش درآمده، مواجههٔ ما را با زوجی میآزماید که در پسِ آرامش ظاهرشان، خلأ عمیقی از میل و فریب نهفته است.
زن و مرد، به ظاهر زوجی معمولیاند: خانهای منظم، روابطی بیتنش، و رفتوآمدهایی پیشبینیپذیر. اما چیزی در این ساختار روزمره، به شکلی زیرپوستی میلرزد. زن، عاشق دارد. اما عاشق، کسی نیست جز خود شوهر. نقشها میان این دو تقسیم شده: روزها زن و شوهرند، شبها معشوقه و فاسق. آنچه پینتر به چالش میکشد، نه صرفاً مرز میان وفاداری و خیانت است، بلکه ماهیت خودِ هویت در روابط انسانیست. آیا آدمی همواره همان است که هست؟ یا نقشیست که دیگران از او طلب میکنند؟
پینتر در این جا، همچون بسیاری از آثارش، با تکیه بر مکثها، خاموشیها، و حذف گفتارهای مستقیم، فضا را از منطق روایی تهی میکند تا نوعی تعلیقِ معنا شکل گیرد. در «فاسق»، واقعیت همچون پوست پیازیست که با هر لایهای که برداشته میشود، چیز تازهتری در زیر پنهان میماند؛ ولی هرگز به هسته نمیرسد. شاید چون هستهای وجود ندارد. هر چیز، به اندازهای واقعیست که باورش کنیم.
«فاسق» پینتر با همهی ایجاز و سادگیِ فرمیاش، لایههایی روانشناختی و فلسفی در بطن دارد که بدون درنگ باید واکاوی شوند. این اثر، همانقدر که دربارهٔ خیانت یا بازیهای زناشوییست، دربارهٔ خلأ معنا، جستجوی هویت، و تنهایی انسان مدرن است.
زن و مردِ این نمایش، دیگر صرفاً یک زوج نیستند، بلکه دو سوژهٔ متافیزیکیاند که از ملال روزمرگی، به بازی نقشها پناه میبرند. آنها به گونهای ناخودآگاه، «آفرینشگر» میشوند؛ اما نه آفرینشگر جهانی بیرونی، بلکه سازندگان هویتی تازه برای یکدیگر. انگار که رابطه، تنها در غیاب واقعیت زنده میماند. «تو خودت را دیگر نمیتوانی برای من تعریف کنی، بگذار من تو را دوباره بسازم.» و این «ساختن»، اگرچه در ابتدا ارادهگرایانه بهنظر میرسد، در نهایت بدل میشود به آشوبی اگزیستانسیال. چرا که نقش، خود حقیقت را میبلعد.
از منظر روانکاوی، «فاسق» بدل به یک میدان فرافکنی میشود. مرد، میلِ جنسی و خیالِ اغواگری را از خود جدا میکند، در قامت فاسقی خیالی مجسمش میسازد و به آن چنگ میزند. زن، خشم و نیاز به رهایی را نه در قالب طغیان، که در پوشش بازی نقشی دیگر زیست میکند. اینها مکانیسمهای روانی دفاعیاند؛ نه در برابر یکدیگر، بلکه علیه پوچیِ زندگیِ بدون ماجرا.
اما در عمقِ همین بازیها، مسئلهٔ فلسفی مطرح میشود: آیا هویت، امر ثابتیست یا نمایشی پیوسته؟ اگر میتوان هر شب نقش «فاسق» را بازی کرد، چرا نتوان هر روز نقش «خود» را عوض کرد؟ پینتر با لبخندی محو و بیرحم، میپرسد: اصلاً «خود» چیست جز نقشی که بهتر ایفا میکنیم؟
در جهانی که حقیقت، بهخصوص حقیقتِ عاطفی، گویی به محاق رفته، پینتر با زبانِ خاموشیها، یادمان میآورد که گاهی آدمها برای نزدیکشدن به یکدیگر، باید ابتدا وانمود کنند که غریبهاند. تنها از دل فاصله است که تمنای حضور دوباره زاده میشود.
در «فاسق»، عشق دیگر آن نیروی گرم و پناهبخش نیست؛ بلکه نوعی اضطراب مدرن است، در تلاش برای حفظ معنا در میانهی ویرانیِ تدریجی کلمات. و شاید اینجاست که پینتر، نه فقط یک نمایشنامهنویس، که روانشناسی تلخ و فیلسوفی خاموش میشود.
رویارویی شخصیتها با نقشهایی که برای یکدیگر خلق میکنند، ما را به دنیای تاریک نمایشهای بکت نزدیک میکند. اما در عین حال، نوعی طنز سیاه و پنهان در متن جاریست. رابطهای که میتوانست خستهکننده و فرسوده باشد، با «نقش بازی کردن» احیا میشود. این نقشآفرینی اما، نه راهحل است و نه نجات؛ بیشتر نشان میدهد که عشق، وفاداری، هویت، و شهوت، مفاهیمیست در چرخش و جابهجایی مدام.
«فاسق» نمونهای درخشان از تئاتر ابزورد نیست، اما بازتابیست از همان بحران معنا و فروپاشی زبان که در نیمه دوم قرن بیستم، انسان را در برابر خودش عریانتر از همیشه نشان داد. نمایشنامهای کوتاه، اما پرمایه؛ به مثابه آینهای کج، که در آن نه تنها چهره دیگری را نمیشناسیم، بلکه از بازشناسی خود نیز عاجز میمانیم.
زن و مرد، به ظاهر زوجی معمولیاند: خانهای منظم، روابطی بیتنش، و رفتوآمدهایی پیشبینیپذیر. اما چیزی در این ساختار روزمره، به شکلی زیرپوستی میلرزد. زن، عاشق دارد. اما عاشق، کسی نیست جز خود شوهر. نقشها میان این دو تقسیم شده: روزها زن و شوهرند، شبها معشوقه و فاسق. آنچه پینتر به چالش میکشد، نه صرفاً مرز میان وفاداری و خیانت است، بلکه ماهیت خودِ هویت در روابط انسانیست. آیا آدمی همواره همان است که هست؟ یا نقشیست که دیگران از او طلب میکنند؟
پینتر در این جا، همچون بسیاری از آثارش، با تکیه بر مکثها، خاموشیها، و حذف گفتارهای مستقیم، فضا را از منطق روایی تهی میکند تا نوعی تعلیقِ معنا شکل گیرد. در «فاسق»، واقعیت همچون پوست پیازیست که با هر لایهای که برداشته میشود، چیز تازهتری در زیر پنهان میماند؛ ولی هرگز به هسته نمیرسد. شاید چون هستهای وجود ندارد. هر چیز، به اندازهای واقعیست که باورش کنیم.
«فاسق» پینتر با همهی ایجاز و سادگیِ فرمیاش، لایههایی روانشناختی و فلسفی در بطن دارد که بدون درنگ باید واکاوی شوند. این اثر، همانقدر که دربارهٔ خیانت یا بازیهای زناشوییست، دربارهٔ خلأ معنا، جستجوی هویت، و تنهایی انسان مدرن است.
زن و مردِ این نمایش، دیگر صرفاً یک زوج نیستند، بلکه دو سوژهٔ متافیزیکیاند که از ملال روزمرگی، به بازی نقشها پناه میبرند. آنها به گونهای ناخودآگاه، «آفرینشگر» میشوند؛ اما نه آفرینشگر جهانی بیرونی، بلکه سازندگان هویتی تازه برای یکدیگر. انگار که رابطه، تنها در غیاب واقعیت زنده میماند. «تو خودت را دیگر نمیتوانی برای من تعریف کنی، بگذار من تو را دوباره بسازم.» و این «ساختن»، اگرچه در ابتدا ارادهگرایانه بهنظر میرسد، در نهایت بدل میشود به آشوبی اگزیستانسیال. چرا که نقش، خود حقیقت را میبلعد.
از منظر روانکاوی، «فاسق» بدل به یک میدان فرافکنی میشود. مرد، میلِ جنسی و خیالِ اغواگری را از خود جدا میکند، در قامت فاسقی خیالی مجسمش میسازد و به آن چنگ میزند. زن، خشم و نیاز به رهایی را نه در قالب طغیان، که در پوشش بازی نقشی دیگر زیست میکند. اینها مکانیسمهای روانی دفاعیاند؛ نه در برابر یکدیگر، بلکه علیه پوچیِ زندگیِ بدون ماجرا.
اما در عمقِ همین بازیها، مسئلهٔ فلسفی مطرح میشود: آیا هویت، امر ثابتیست یا نمایشی پیوسته؟ اگر میتوان هر شب نقش «فاسق» را بازی کرد، چرا نتوان هر روز نقش «خود» را عوض کرد؟ پینتر با لبخندی محو و بیرحم، میپرسد: اصلاً «خود» چیست جز نقشی که بهتر ایفا میکنیم؟
در جهانی که حقیقت، بهخصوص حقیقتِ عاطفی، گویی به محاق رفته، پینتر با زبانِ خاموشیها، یادمان میآورد که گاهی آدمها برای نزدیکشدن به یکدیگر، باید ابتدا وانمود کنند که غریبهاند. تنها از دل فاصله است که تمنای حضور دوباره زاده میشود.
در «فاسق»، عشق دیگر آن نیروی گرم و پناهبخش نیست؛ بلکه نوعی اضطراب مدرن است، در تلاش برای حفظ معنا در میانهی ویرانیِ تدریجی کلمات. و شاید اینجاست که پینتر، نه فقط یک نمایشنامهنویس، که روانشناسی تلخ و فیلسوفی خاموش میشود.
رویارویی شخصیتها با نقشهایی که برای یکدیگر خلق میکنند، ما را به دنیای تاریک نمایشهای بکت نزدیک میکند. اما در عین حال، نوعی طنز سیاه و پنهان در متن جاریست. رابطهای که میتوانست خستهکننده و فرسوده باشد، با «نقش بازی کردن» احیا میشود. این نقشآفرینی اما، نه راهحل است و نه نجات؛ بیشتر نشان میدهد که عشق، وفاداری، هویت، و شهوت، مفاهیمیست در چرخش و جابهجایی مدام.
«فاسق» نمونهای درخشان از تئاتر ابزورد نیست، اما بازتابیست از همان بحران معنا و فروپاشی زبان که در نیمه دوم قرن بیستم، انسان را در برابر خودش عریانتر از همیشه نشان داد. نمایشنامهای کوتاه، اما پرمایه؛ به مثابه آینهای کج، که در آن نه تنها چهره دیگری را نمیشناسیم، بلکه از بازشناسی خود نیز عاجز میمانیم.
July 5, 2012
It's surprising how Pinter's prose style can surprise you, even after such (apparent) familiarity. I was told once that, where a novelist has to write up to 2000 words a day to feel they have accomplished, a poet can be devilled by writing 20. Pinter, in this short play, writes his prose like poetry, with every word, every phrase and - infamously - every paused weighed, considered and filed down. An apparently humdrum story of upper-middle class bedhopping folk, it twists around and around like barleysugar before a stark and bitter finale. Thoroughly enjoyed, and it only took the time of the morning commute to read!
April 5, 2008
Disturbing in a twisted psychological way. Some find it funny. I just think it's creepy.
July 2, 2016
Brilliant!
September 13, 2019
Un matrimonio británico conversa con toda cotidianidad sobre el amante de la mujer. ¿Va a venir tu amante hoy? Sí, supongo. Será mejor que llegue más tarde. Sí. ¿Qué van a hacer? No lo sé. La escena, chocante en 1962, llega un poco desacelerada a nuestra época de apertura de relaciones y poliamor. Los personajes tratan el tema con una cordialidad que ofusca incluso la obvia asimetría que hay en este matrimonio. Para el público de los años 60, la primera nota disonante habrá sido, más que la infidelidad en sí, el lugar de voluntaria humillación en el que se coloca el marido (que me pregunto si no estaría inspirado en el entonces primer ministro del Reino Unido, Harold Macmillan); ahora, esa humillación puede tranquilamente pasar por madruez. El amante es una de esas obras que habilitan representaciones tanto en tono de drama como de comedia; lo que también significa que, según la manera en que se la lea, puede resultar una cosa u otra, o ninguna, o las dos, al estilo Schrödinger.
March 28, 2024
Maybe because I am primed to Succession at the moment I read the superior first part of the play in the voice of matter-of-fact insecure creepy sociopath Tom Wambsgans.
This is Pinter in the form of a Bach fugue.
Would make a great double-feature with Betrayal.
This is Pinter in the form of a Bach fugue.
Would make a great double-feature with Betrayal.
June 3, 2026
wtf is wrong with pinter
June 5, 2024
A real strange one. I like how this could just as easily be staged as a sad comedy or an intense psychological drama.
June 9, 2026
me when i rp that my husband is max verstappen
January 14, 2008
I wasn't sure what to expect when I picked up this play by Harold Pinter. However, I was pleasantly surprised. Even though it was written some time ago, but still feels very contemporary as far as the plot goes. I can't really describe the plot without giving away the interesting parts of the story. It's very short (around 50 pages), so go for it! There is no graphic sexual content, though intimate relationships are implied both by the title and the course of the play. It is a little weird, but in a way that is intellectually stimulating, rather than titillating.
Recommended. Highly recommended for film buffs or those into drama.
Recommended. Highly recommended for film buffs or those into drama.
October 20, 2017
Identity, play and characterization is taken to another level in this play. The way it divulge into gender role themes and then destroy and disturb the complacent notions, we could see the hands of the master. Pinter's subtle, playful and phenomenological style retains its shades.
July 14, 2008
Not for children. I had to read this for a drama class at my university.
December 4, 2012
المسرح الطليعي مثير للاهتمام بطبعه
April 2, 2013
A very amusing short play, one that plays with role playing within the setting of theatre, transposing it to reality and relationships. Excellent entertainment.
June 22, 2013
Él + Ella + la cadencia que les imprimió su creador= breve e impresionante obra O_O Juego psicológico perverso.
May 17, 2016
Scorching hot "play date" between a husband and wife. How they amuse themselves gives new meaning to "foreplay." Of course, it's a stage play, so on the surface it's tame, but the sub-text--wow!
August 4, 2016
An authentic piece of work about role playing antics... sounds good to me!
Displaying 1 - 30 of 61 reviews






























