به چشمهام نگاه میکرد، مستقیم، خیلی وقت بود این جوری مستقیم به هم نگاه نکرده بودیم. گفت: «بدبختی مردای ایرونی میدونی چیه، همش حرف سیاسی میزنن. مردای دیگهی دنیا وقتی دور هم جمع میشن حرف زنارو میزنن. مردای ایرونی هی حرف سیاسی میزنن، زن که میگیرن نمیدونن باهاش باید چی کنن.» گفتم: «یه کم حکمت پدرانه لازم داشتم.»
این کتاب را زیر باران شروع کردم. در حالیکه طولانی ترین و بارانی ترین و بنفش ترین انتظار عمرم را روی صندل فلزی سبزرنگ رو به روی دریاچه ی لاهیجان تجربه می کردم. عید نوروز بود. از رشت به سمت لاهیجان رفته بودم. در بارانی که خبر از سیل می داد. در من هم. در باران هم باران می بارید. به سبزی و به شادابی و به بوی خوش خاک و تن که از درون تا بیرون بدن ادامه داشت. در لاهیجان کتاب را شروع کردم. در انتظار و با نگاه به نقشه ای که در دستم بود و جرکت لحظه به لحظه و نقطه وار او را نشان می داد. سردم بود. لباس مشکی بافتنی را پوشیده بودم و درس مشکی و گردنبد مشکی را.. تنم خنک بود و منتظر او بودم. کتاب را شروع کردم و بعد از داستان اول او رسید. کتاب را 5 ماه بعد در نیویوک در یک روز بارانی تمام کردم. صفحه های کتابم با باران خیس شده اند و جنس عجیبی پیدا کرده اند. زیر خط های داستان اول را با خودکار قرمز کرده ام. . کتاب قصه های گرم و ساده و گیرایی دارد. دوستش داشتم. نمی دانم چرا از سادگی و سهل و متنع بودنش در این حد خوشم امد. در بسیاری از داستان ها رابطه ی خالص پسر پدر دیده می شود. و انگار گاهی جایشان را با هم عوض م کنند. پدر ضیا من را یاد شخصیت پدر در صدس ال تنهایی هم می اندازد. کارهایی که می کند شبیه آئورلیا بوئندیا هم هست. همینطور فضای شمالی کتاب. پیله آقا مرد. گلپر زدن. کلوچه ی فومن. رشت و فضای داخل کتاب برایم بسیار دوست داشتنی بود. . تابستان 63. نجات پسردایی کولی. میداین دانمارک.( ما خانواده ای بودیم که به استقبال سرمای دانمارک می رفتیم. پدر دانمارک رفتن را هم مثل هزار چیز دیگر نصفه کار ول کرد. مرغ داری، ساخت مدار دزدگیر آنالوگ ماشین، ماشین نوغان داری، پوشک سازی، پرورش ماهی خاویار، بسته بندی شکلات، تراشکاری گلوله توپ صد و بیست و/... " به مستضعف چی می گن؟ اونا مستضعف ندارن." . داستان دختردایی فرنگیس ضیا که به تیمارستان رفته است و عاشق دختردایی بوده و از این عشق برایش تیمارستان و خانه ای خرابه و.. باقی مانده است. فحش دادن به بنی صدر که اصلا بی ربط بود در سال 72. هر کسی بعد از انقلاب به جایی رسیده و خانه توی فرشته دارد از سال 72 شروع کرده است. " بعد از فحش دادن به بنی صدر و خوابیدن توی مسجد رفت قبرستان و روی سنگ قبری را شکست و حراست قبرستان گرفتنش.." . عروسی این فامیلی مان خشکه بیجار است. _ یه غذایی هم شبیه این هست که اسمش رو من الان یادم نمیاد.- " نقشه ای برای بعدش نداشتم. توی سرم بود برویم بازار. سرطوافی های کبابی لوبیاکباب بخوریم. بعد سلانه راه بیفتیم سمت شهرداری، سرخط انزلی که بساط چای تا صبح به راه است و بعد هم روی نیمکت های سنگی سبزه میدان بنشینیم تخمه بشکنیم." . . مسواک بی موقع یکی از داستان های جالب بود. باز هم رابطه ی پدر پسری و بدون مسواک نتوانستن سکس عالی بود این ایده 😊 " من بیرون آن اتاق ادم دیگری بودم. شوهر وفاداری بودم گیرم زنم صیغه ای بود. مرد باانگیزه ای بودم که دنبال کار می گشت. گیرم هیچ آنیده ای با گلنار نداشتم. هر وقت پیش زنم می رفتم برایش گل می خریدم گیرم گلنار خانه اش بالای گل فروشی بود." . داستان آخر عالی بود. سفر با ضیا. پدر. سفر درونی و بیرونی و کش امده از کودکی تا بزرگسالی برای دیدن کسوف . این قسمت مثال زدن پدر برای پسر در کودکی را بلند بلند خندیدم. " ضیا نشست کنارم و دتس هایش را مشت کرد و گفت : ببین این خورشیده. این ماه. اندازه ی هم نیستنا. خورشید بزرگتره." اما دست های پدرم اندازه ی هم بودم. چرا به عقلش نرسید به جای دست های خودش از یکی از دتس های من استفاده کند تا نسبت خورشید و ماه درست دربیاید. عالی بود این تیکه. من بلند بلند زدم زیر خنده. ( همین الان که این را می نویسم نسیم خنکی از پنجره به داخل می آید. پنجره ها را باز کرده ام. هوا امروز 76 فارنهایت است و یک فری هم در حال رفتن به سمت آپ تاون است. مترجم مجریدانش آموخته ی دانشگاه آزاد این قسمت شهر و به منطقه ی علیا ترجمه کرده بود تو سه گانه ی نیوبورک پال استر. در ایران تاسوعاست و ان ها شله زرد درست کردند همه با هم. از پنجره هم بوی شله زرد می آید. کاش یکی که دوستش دارم و از در زدنش خوشحال می شوم در بزند و بگوید این مال تو... مسلما آرزوی چرت و مزخرفی ست.) " ضیا گفت: شغاله. داره به ما می خنده. چرا باید به ما بخنده؟ ما پدر پسری بودیم که در یک وضع عاطفی از پیش طراحی شده گیر کرده بودیم." . دنبال یک جمله ی معمولی می گردم که با ضیا حرف بزنم. " دم صبح یه کم هوا سرد شد." " تخم مرغ ها دوزرده بودند." " اگه به مامان می گفتیم شاید باهامون می اومد." دقیقا این فضای بی حرفی و فاصله رو به خوبی با همین جمله ها و به دنیال گشتن جمله ای برای پر کردن فضای پرد پسری به خوبی نشان داده. در حیرتم چرا کتاب چاپ دوم است. یعنی انتظار خیلی خیلی بیشتر را داشتم.
تجربه ی من ژانت نیستم و بازخوردهای خوب آن مجموعه برای طلوعی پیام مناسبی داشت . اینکه همین که هستی خوب است و طلوعی چنان کرد . داستانهایی با حضور یک راوی و حال و هوای مشابه . روایت های نزدیک به هم و پیچیدگی های زبانی درست و بجا و استفاده از اطلاعات دقیق و قصه پردازی های پیچیده و متنوع . بدون شک بهترین مجموعه داستان ده سال اخیر .خوبی این مجموعه داستان به یکدست بودن داستانهای این مجموعه است . و طلوعی ثابت کرد که موفقیت لیلاج بی اغلو اتفاقی نبوده است .
مجموعه متشکل از ۶ داستان است که شخصیت محوری هر ۶ داستان ضیا، پدر راوی است. از همان اول تصویری زنده و کامل از شخصیت ضیا در ذهن مخاطب شکل میگیرد که با خواندن هر داستان گوشه دیگری از زندگی و روحیات این شخصیت برایمان تصویر میشود. اما در این ۶ داستان، به دلیل تنوع شگفتانگیز فضاهای داستانی (و حتی ژانری)، نه تنها به ویژگیها و قصههای مختلف زندگی ضیا، که با تنوع جذابی از جهانهای ذهنی نویسنده روبهرو میشویم. در داستان اول یعنی «تابستان ۶۳» (که به گمانم آن را بیش از همه دوست داشتم) با توصیفی دقیق و واقعنما از دستشویی یک قطار داستان آغاز میشود و بعد هر چه پیشتر میرویم ماجرایی خیالگونه خود را به داستان تحمیل میکند که هم در روایتی خواندنی و هم با ایدهای خلاقانه غنی شده است. گویا جایی در زندگی ضیا، گرهی، اختلالی، یا خطایی در نظام علت و معلولی آفرینش رخ داده و حالا امروزاثری از آن در جهان واقعی محمد (راوی که پسر ضیا باشد) یافت شده است. داستان دوم، «نجات پسردایی کولی» در فضایی کاملا متفاوت، اگرچه همانقدر تصویری و ریزبینانه، رخ میدهد. داستان یکی از وقایعی که پس از انقلاب اسلامی بر یک خانواده طبقه متوسط ایرانی در گیلان گذشته و حالا پس از سالها راوی با زخم آن بازی میکند. داستان سوم «Made in Denmark» داستان ضیائی است که میخواهد مهاجرت کند، برای آن برنامه میریزد، خیال میپرورد، بچهها را آماده زیستن در سرزمین بیگانه میکند، بی آن که بداند همسرش در این باره چه میاندیشد و چه برنامهای دارد. داستانی که با دوراهی بزرگ رفتن و ماندن پیش روی راویِ آن زمان چهارساله، لایهای دیگر به خود میگیرد. داستان «دختردایی فرنگیس» روایت تجربه مشترک جمعی از ایرانیان طبقه متوسط است در تلاش برای یافتن و ساختن و داشتن خانه در زمانهای که سرنوشت همه چیز در هالهای از ابهام بود. ضیا تصمیم گرفته دار و ندارش را در ساختن مجتمعی مسکونی سرمایهگذاری یا قمار کند و در میان پیچیدگیهای حاصل از این وضعیت، رابطه ضیا با دختردایی فرنگیس ماجرا را پیچیدهتر هم میکند. داستان «مسواک بیموقع» در امیرآباد و از رابطه میان کوی دانشگاه و ساختمانهای رو به رویش شکل میگیرد که برای من خوابگاهیِ دانشگاهتهرانی میتواند خاطرهانگیز باشد. داستانی بخشی از زندگی دانشجویانی را روایت میکند که شاید برای نخستین بار جدا از قید و بندهای خانواده زندگی میکنند و البته نیازها و عواطف و شور جوانی ماجراهایی را در همین زمینه برایشان رقم میزند. و سرانجام داستان آخر «انگشتر الماس» را شاید بتوان جانِ کلام این مجموعه داستان دانست اگر برای روابط انسانی جایگاهی در قلب داستان امروز قائل باشیم. ضیا و پسرش محمد که راوی داستانهاست، با همه مشکلات و چالشهایی که همیشه بینشان بوده و با خواندن پنج داستان قبلی دست کم از بخشی از آن آگاهیم، حالا باید در سفری چند روزه کنار هم باشند. نه فقط دور و بر هم، که همینقدر نزدیک: کنار هم. شیرین بودن طنز روایت، موقعیتهای چالش برانگیز در روابط انسانی و اجتماعی، نثر روان و خوشخوان، تنوع شگفتانگیز جهان داستانی و البته روایتی که همچون رودی بر بستر داستان میلغزد و پیش میرود، از «داستانهای خانوادگی» مجموعه داستانی خواندنی و جذاب میسازد.
اگه من میدونستم جناب طلوعی این همه لغت ،فضا ، خاطره و شخصیت های عجیب و جالب و متفاوت رو -دراین کتاب،علی الخصوص در قربانی باد موافق یا داستان کوتاه هاشون- از کجا میارن ،خیلی خوب می شد .
مجموعه روایتهای کرونولوژیک با شخصیتهای واحد یک خانواده بیشتر به روابط پدر و پسر در سی سال اخیر توجه دارد و بعضی اتفاقات در ایران مثل درگیری و فرار اعضای حزبهای چپ گرا بیکاری و رکود پس از انقلاب جنگ ایران و عراق مهاجرت ایرانیان و معلقی نسل عصیانگر بعد از انقلاب در کل ذات رمان نویسی نویسنده بر ذات داستان نویسی غلبه دارد و یک حال و هوای مالیخولیایی هم در همه داستانها کم و بیش وجود دارد
من نتونستم این اثر رو درک کنم.از شعاری که از اسم پدر راوی ساخته شدهاست بگیرید تا رابطههای فامیلی...پدر آیا یک تیپ است؟یا یک شخصیت؟ کتاب میخواهد چه چیز را به عنوان تربیتهای پدر ارائه کند؟روزمرگی را؟رابطههای مسموم را؟پنهان کاری را؟