ارتباط عمیقی با کتاب برقرار کردم. داستانی دربارهی طردِ خودخواسته. لکلکی که از قافلهاش جامانده ولی کم نیاورده. مردی که بدنبال معنا در گذشتهی ترککردهاش میگردد، که شاید واقعا وجود ندارد.
فرم روایتی کتاب، عقب و جلو میرود و وهم و واقعیت را در هم میآمیزد و چندین خط داستانی را با هم پیش میبرد. ولی این تکنیک اصلا به شیوهی متظاهرانهی نویسندههای جدید صورت نمیپذیرد (مثلا «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها»، که کتاب بدی هم نیست)، و انگار رفلکس مستقیمی از فضای ذهنی خود نویسنده است. من این پیچیدگی غیرتعمدی را دوست داشتم.
ضمن اینکه منجمله کتابهای واقعا بومی و ایرانی است که نقطهگذاریهای شهری (در تبریز) هم در آن دخیل است و در عین صحبت کردن از یک دغدغهی کاملا مدرن (انزوای خودخواستهی یک کرم کتاب در تهران)، به فرهنگ سنتی ایرانی هم اشاراتی دارد.
عجیبتر اینکه فضای کتاب در تبریز میگذرد و چند روزی از سفر کوتاه و شیرین من به این شهر نمیگذرد و خیلی از مکانها برایم معنادارتر شده بودند به این واسطه. خاصه اینکه، این کتاب را بهطور اتفاقی از کتابفروشی «دهخدا» خریدم، با اینکه قبلا در شیراز سفارشش داده بودم، و در این رمان هم از قضا به همین کتابفروشی و پیرمرد کتابفروشش --که من با او صحبت کردم!- اشاره میشود.
بعضی صحنههای کتاب بنظرم «سینمایی» آمدند؛ نمیدانم اصلا این توصیفم معنایی دارد یا نه! حالا یا ذهن من بایاس فیلمی دارد یا قصد واقعی نویسنده بوده.
مثلا آن صحنهی معروف «مرد سوم» که اورسن ولز در سایهروشن است.
یا «فیلم کوتاهی درباره عشقِ» کیشلوفسکی و آن چشمچرانی آپارتمانی.
و خصوصا بازگشت راوی به آن روستا، «زندگی و دیگر هیچِ» کیارستمی را برایم متبادر میکرد. دوشیدن گاو و آنتن ندادن موبایل در روستا و آن کمرویی/غرابت دختران محلی هم برایم یادآور «باد ما را با خود خواهد برد» بود.
۳.۵/۵