سیامک گلشیری در بیستودوم مردادماه سال ۱۳۴۷ در اصفهان متولد شد. تحصیلاتش را تا سطح کارشناسی ارشد زبان و ادبیات آلمانی ادامه داده. فعالیت ادبیاش را به طور جدی از سال ۱۳۷۱ آغاز کرد. سیامک، پسر احمد گلشیری، مترجم و برادرزاده هوشنگ گلشیری، داستاننویس فقید است.
راستش غر میتونم زیاد بزنم. اولیش اینه که یه عالمهههه جملههای تکراری داره. فکر کنم بیشتر از ۱۰۰ بار کلمهی "الو" رو خوندم! واقعا حوصله سر بر بود این موضوع.
دوما این که، کاش کاراکترها عمیقتر بودن :( حیف
سوما این که، کاش خود داستان هم عمیقتر بود! از کتاب اول یه عالمه سوال تو ذهن خواننده ایجاد میشه ولی تا آخر داستان خیلیهاشون بیجواب میمونن.
چهارما این که، چه پایان عجیبی!! پایانش حتی یه جورایی منطقی هم نبود راستش. غیر منتظره بود قطعا ولی خب منطقی نبود!
هوم. راستش پتانسیل این رو داشت که ازش یه مجموعهی بهتر در بیاد ولی خب آقای گلشیری اونقدرا هم انگار مایه نذاشتن متاسفانه 👩🦯
البته واقعا از خوندنش پشیمون نیستم و جلد دوم رو یه جورایی خیلی دوست داشتم؛ ولی قطعاااا میتونست بهتر باشه. تمیزتر و شسته رفتهتر با کاراکترهای عمیقتر و دیالوگهای بهتر.
احتمالا کسایی که تا رنج سنی ۱۴ ۱۵ سال باشن همچنان از خوندنش لذت ببرن به هر حال.
2.5 بالاخره این هم تموم شد... خب من آدمی نیستم پایان ها رو حدس بزنم ولی یه جورای تونستم حدس بزنم که قضیه اینطوری بوده.. و این دو و نیم تایی هم که دادم برای نثر نویسنده بود. و اون حالت ترس و وحشتی که از اول تا آخر کتاب بود. واقعا سخته چنین کاری و به نظرم کار نویسنده خوب بوده جدا از این ها، همون جلد اول کافی بود، لازم نبود تا جلد 5م ادامه پیدا کنه
چقدر حیف که داستانی که میتوانست به یادماندنی باشد به یک هیچوپوچ تبدیل شد. واقعاً داشتم فکر میکردم که شاید هیچکسی داستان را یک بار کامل نخوانده یا شاید گلشیری تهدیدشان کرده که اگر چاپ نکنند گیر دراکولا بیفتند. دوباره همان شکل جلد قبل را پیگیری میکند و نویسنده فکر میکند با ندادن اطلاعات میتواند تعلیق ایجاد میکند. دوباره نویسنده بیخود راه میافتد دنبال آدمهایی که از ناکجا پیدایش کردند و نه میداند کجاست و به کجا میرود. یعنی اگر نبود هم تقریباً همین اتفاقات میافتد. داستان به دمدستترین شکل ممکن دارد تلاش میکند فضا بسازد و قصه را پیش ببرد اما هیچکدام اتفاق نمیافتد چون همهچیز تصنعی است. همهچیز در دهان شخصیتها گذاشته شده و در هر خط معلوم است که نویسنده این جوری خواسته پیش ببرد. یک مرزی بین کلیشه و ژانر هست که شاید به نظر برسد وقتی در ژانر مینویسیم همهچیز مشخص است اما اینجا روی کلیشهها نوشته میشود. فرقش این است که در ژانر با توجه به زمان و مکان و چیزهای دیگر تغییراتی رخ میدهد اما در کلیشه عیناً همان تکرار میشود مثلاً یک کلیشه در داستان یا فیلم این میتواند این باشد که برای صحنهای حساس یکهو باران بگیرد و اصلاً مهم نیست که کجای عالم هستیم. اینجا گلشیری یک کلیشه خلق میکند که از اول همهچیز معلوم است. زور میزند و این زور زدن هویدا است چون تکرار تمام چیزهایی است که در جلدهای قبلی دیدیم و حتی ذرهای بهتر نمیشود. حتی شخصیت ما هم ذرهای بهتر نمیشودو قصه از چیزی که بود (جریانی در واقعیت) تبدیل به خالیبندی میشود چون روی چیزی استوار نیست. راستش امیدوارم مثل نویسندههای قدیمی گلشیری یک بار دیگر داستان را بخواند و تغییر بدهد و در سنت نویسندگی این چیز عجیبی نبوده و اتفاقاً به داستان کمک میکند. نهایتاً هم یک شعار الکیپلکی در آخر داستان اضافه میشود که چی شد یکهو به این فکر افتاد معلوم نیست!
جلدهای چهارم و پنجم این مجموعه به خصوص نسبت به جلد اول پخته تر و بهتر بودند و مخاطب راحت تر با شخصیت ها ارتباط برقرار می کرد و شخصیت پردازی و صحنه ها قابل باور تر شده است. اما نکته ای که وجود دارد این است که در پایان این جلد نویسنده کاملاً عجولانه و بدون هیچ زمینه سازی با خون آشام ها ابراز همدردی می کند و دکتر و نریمان را هیولا می خواند. به نظر من اگر روی این قسمت بیشتر و دقیق تر کار می شد حتی ایده بسیار خوبی بود که باعث تقویت داستان می شد و مخاطب را به هیجان می آورد؛ اما چون به شکلی ناقص و تنها در صفحه آخر به آن پرداخته شده به ایده خوبی تبدیل شده که آن را نیمه کاره رها کرده اند و حتی اگر نویسنده همان رویکرد قبلی خود را نسبت به خون آشام ها ادامه می داد چه بسا بهتر بود.
پایان نسبتا خوبی برای کتاب رقم خورد چون با توجه به این که نریمان و بقیه و محتوای داستان سعی داشت از خون آشام ها یه ذهنیت بد بسازه در انتها معلوم شد که انقدر ها هم بد نیستند و این فقط شرایطشونه که بدشون کرده و دست خودشون نیست چون چند بار در طول کتاب دیدیم که اون ها میتونند خودشون رو کنترل کنند و هر کسی رو از بین نمیبرند. در کل به نظرم داستان جالب اما تقریبا کسل کننده ای داشت و میتونست کل این مجموعه رو در یک کتاب به صورت کوتاه تر دربیاره اما دلپذیر بود.
خوندن این کتاب خیلی لذت بخش بود پایان داستان هم به صورت غیر منتظره ای جالب و متفاوت تموم شد. به شخصه از این که بر خلاف کل کتاب در اخر ادم ها طرف منفی داستان شدن خیلی خیلی خوشم اومد یادآوری این که این اشرف مخلوقات از دماغ فیل افتاده همیشه هم درستکار و بهترین نیست گاهی وقتا خیلی لازمه بنظرم.
This entire review has been hidden because of spoilers.
چقدر عجیب تموم شد! پایان غیرمنتظره ای بود برای من ولی پایان هیجان انگیزی نبود حس عجیبی دارم الان ولی درکل این مجموعه رو دوست داشتم اون حس ترس و فضاسازی که توی کل داستان بود قشنگ بود و بهترین جلدش بنظر من جنگل ابر بود که داستانش از بقیه قشنگ تر بود برای من.
دوست داشتم مجموعه پایان بندی بهتری داشت یا حداقل طولانی تر بود. جملات تکراری و صحنه های کسل کننده زیاد داشت ولی در عین حال انقدر جذاب بود که درگیرم کرد. دوست داشتم باز هم ادامه پیدا میکرد و تبدیل میشد به یه مجموعه بزرگتر و غنی تر و باحال تر. ایده خون آشام تو خیابون های تهران واقعا جذابه.
وقتی حرف از پایان غیرمنتظره ولی چیزی که حس درست بودن رو میده میزنیم یعنی همین. اصلا انتظار همچین پایانی رو نداشتم و در عین حال به پایان بهتری هم نمیتونم فکر کنم.