داستان نوجوانی است که در شور جوانمردی ایام خود، باهزار ترفند سعی در راه یافتن به میدان نبرد دارد تا دلیری و جنگ آوری خود را که همواره در ذهن و روحش، با قصههای شاهنامه گره خورده، ظهور بروز دهد. پسرکی که دل به قصههای دایی مرشدش که از شاهنامه نقل میکند بسته، آنطور که در هر صحنهای فرازی متناسب با آن را به ذهن میآورد. اما جنگآوری آنچنان که در خیال میپنداشته شیرین نیست، این را هنگامی که وارد صحنهای واقعی از میدان نبرد میشود در مییابد، دلهره و ترسی دهشتناک از مرگ، طعم واقعی جنگ و خشونت بی حد و اندازه آن. نوجوانان این مرز و بوم بایستی چنین داستانهایی را بخوانند تا از مفهوم واقعی شجاعت با خبر شده و خواستگاه حقیقی خود را بیابند