Jump to ratings and reviews
Rate this book

واقعیت رویای من است

Rate this book
واقعيت رؤيای من است
و خونِ رؤيای من، برگ‌تر از سبز
و سبزتر از برگ گياهان است

358 pages, Paperback

First published January 1, 2013

8 people are currently reading
141 people want to read

About the author

بیژن نجدی

9 books244 followers
بیژن نجدی (۲۴ آبان ۱۳۲۰ در خاش - ۳ شهریور ۱۳۷۶ در لاهیجان) شاعر و نویسنده معاصر ایرانی، کارشناس ارشد رشته ریاضیات و دبیر دبیرستانهای لاهیجان بود.‏

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
14 (19%)
4 stars
29 (39%)
3 stars
26 (35%)
2 stars
2 (2%)
1 star
2 (2%)
Displaying 1 - 17 of 17 reviews
Profile Image for sAmAnE.
1,369 reviews154 followers
June 3, 2025
یارای سرخ شدنش نیست
گل سرخ
سبزی‌اش برگ را نمی‌گیرد
و علف
پس در تن دریاچه
در سوزش نمک
چشم فروبندیم
انگشت‌های باز دست ما
آن‌گاه غروب خواهد کرد
در طرح زخم‌ناک غروب
"آی عشق آی عشق
چهره‌ی سرخت پیدا نیست"
گریستی
پیراهنت ابری
پوست گیاهی من
صورت بارانی
گریستی
سرزمینت، گشتزار داس.
#واقعیت_رویای_من_است
#بیژن_نجدی
ممنون از آقا حامد بابت هدیه این کتاب🥰🙏🏻
Profile Image for Abas Azimi.
63 reviews38 followers
February 25, 2019
آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را
اگر که می بارد
بر چترآبی تو
وچون تو نماز خوانده‌ای
من خداپرست شده‌ام.
Profile Image for Nafiseh.
118 reviews9 followers
July 19, 2025
«و حتی نیست
ستون شن برشانه های برف گرفتهٔ زاگرس
که تکیه کند باران سرزمین من
و نیمکتی بر البرز
که بنشیند گاهی ابر
پس
صندلی گذاشته ام در بالکن
دست های باران در دستم سرد
بفرمائید بنشینید باران بالا بلند من
قالیچه انداخته ام زیر پاهایت
بر سقف پشتی گذاشته ام
بالش
که تکیه کنی با تو هستم ابر
خب حالا حرف بزنیم
آن بالا چه میگذرد ؟
فرشتگان خوب اند ؟
شنیده ام خورشید پیر شده
راستی ماه چه کار میکند ؟
سه چهار شب پیش همین طرف ها بود
پشت شاخه انجیر و در آغوش درخت حیاط من
شما هم سنگ ها را می بینید
این سنگ های آسمانی و تکه های شهاب ؟
شاید منظومه ای آنجاست که شلیک می کند به منظومه دیگر
ستاره ای دیده اید سوگوار ستاره ها
با نعش ستاره ای در دست
نه؟ اصلاً؟ هیچ؟
پس نگاه کنید به قاره های ما
به سرنوشت خاک
خواهش میکنم نگاه کن باران
ببین با تو هستم ابر
پیش از آنکه راهی سفر بشوید
از رویای من تا زاگرس
از دست هایم تا البرز»
Profile Image for Mohammad Hanifeh.
335 reviews88 followers
July 9, 2022
کتاب رو خیلی وقت پیش تموم کرده بودم. یادم نیست کِی. منتها مثل خیلی کتاب‌های دیگه، بی‌خودی توی قفسۀ در حالِ مطالعه مونده بود و جابه‌جاش نکرده بودم.
چند سال پیش مجموعه‌داستان یوزپلنگانی که با من دویده اند رو از بیژن نجدی خونده بودم و بدون این‌که شعری از ایشون خونده باشم، به نظرم اومده بود باید شاعر بهتری باشن تا نویسنده. و خوندن این کتاب، بهم این مسئله رو ثابت کرد. لااقل از نظر من این‌طور بود و می‌تونم بگم شعرهای آقای نجدی رو خیلی بیشتر از داستان‌هاش دوست دارم.
به‌نظرم بهترین شعر این کتاب هم با اختلاف اینه:

گلی اگر که می‌چینید
گیاهی می‌میرد
زیرا یک‌بار
فقط یک‌بار خواب تبر می‌بینند
حالا آمده‌اید به‌خاطر چیدن گل سرخ
ساقهٔ نازک گل سرخ
به‌خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟
چرا ارّه؟
فقط به گل سرخ بگویید: هی! تو
خودش می‌افتد و می‌میرد
تمام سرخش به سیاه می‌زند گل سرخ
کشتن یک نوزاد که زهر نمی‌خواهد
با کلاشینکف که پروانه شکار نمی‌کنند
فقط به مادرش بگویید که شیر ندهد به یک قنداق
و پروانه را بگذارید لای تکه‌های یخ
و روزنامه‌ها را توقیف کنید
بعد می‌بینید که ما می‌میریم
بی‌سروصدا ما می‌میریم.
Profile Image for Sahar Hamed.
43 reviews14 followers
December 30, 2016
ابن کتاب مجموعه اشعار بیژن نجدیه ، من داستان های کوتاهش رو بیشتر دوست داشتم.
Profile Image for مهرداد.
29 reviews6 followers
January 31, 2015
اتوبوسی آمده از تهران
یکی از صندلی هایش خالی است
قطاری می رود از تبریز
یکی از کوپه هایش خالی است
سینماهای شیراز پر از تماشاچی است
که حتما ردیفی ار آن خالی است
انگار یک نفر هست که اصلا نیست
انگار عده ای هستند که نمی آیند
شاید،کسی در چشم من است
که رفته از چشمم
نمی دانم !
Profile Image for Zohreh Hanifeh.
390 reviews105 followers
May 8, 2018
پیش‌تر داستان‌های کوتاه نجدی را خوانده بودم که خیال‌انگیز و شعرگونه بودند و از همان جا می‌شد دریافت که شعرهایش تا چه اندازه روشن و لطیف خواهد بود.
شعرهایی در ستایش صلح و طبیعت و مهربانی. با تصویر و تصوری از زیباییِ شالیزارهای لاهیجان، تا دل‌سوختگیِ نخلستان‌های حاشیهٔ خلیج فارس.
Profile Image for mahad.
18 reviews
May 25, 2021
زیبایی در وجود تو بوده و هست نجدی
عشق تو در وجود من بوده و هست نجدی
و من تو و را
اشعار زیبای تو در عمق وجودم جای میدهم
جایی در آن رویایت به واقعیت به پیوندت نجدی.
Profile Image for Liloofar.
38 reviews33 followers
September 4, 2018
داستان هاش رو خیلی بیشتر از شعرهاش دوست دارم.
اما بطور کلی کلماتش رو دوست دارم، سلیقه خیلی خوبی داره. آهنگ جمله هاش برام دلنشینه.
و این شعرش که عاشقش شدم:
اتوبوسی آمده از تهران
یکی از صندلی هایش خالی است
قطاری می رود از تبریز
یکی از کوپه هایش خالی است
سینماهای شیراز پر از تماشاچی است
که حتما ردیفی از آن خالی است
انگار یک نفر هست که اصلا نیست
انگار عده ای هستند که نمی آیند
شاید، کسی در چشم من است
که رفته از چشمم
نمیدانم!
Profile Image for Golfa.
23 reviews2 followers
November 6, 2024
«مذهبم را من
به تلاوت آیه‌ی دوست‌داشتن تو خواهم داد
و بازش به هیچ رستگاری نخواهم جست
تا رویش دوباره‌ی گیاه به رفتن آب در رودخانه‌ی این‌گونه مهاجم
اعتمادم نیست
حتی به عبور باد
در حجم پیچان جنگل‌ها
در نماز بلندای سبز بیشه‌ای خاکی‌پوش
این من بودم به نیایشی سخت طولانی
در پگاه تنفس برگ
این من بود که تا آغاز ضجه‌ام و شلیک
تا اولین نشئه‌ی بستن چشم زیر سینه‌های مادرم
دوست‌داشتنت را گریستم
هنگام نیست
که درخت زیتون در پوست من از باران بگذرد
و تبر با دندان‌های من
سپیدارها را تکه‌تکه کند
هنگام نیست
که خون من این‌گونه تند
در تایپ جاری باشد
بگذار تا نداشتن تو
دوستم سیگار
با من مهربان‌تر باشد از ناتانائیل.»

--‐-----------
شعرها‌ی نجدی را باید در روزهای بارانی دیلمان و یا لاهیجان بازخوانی کرد.
Profile Image for پویا.
1 review3 followers
November 28, 2016
من از انتهای جهان نهراسیده ام هرگز
که پایان همین واژه های سیمانی ست
شبی از یک شنبه ها
روزی از پاییز
و غروبی سوخته با آتش زرتشت
و این به زیارت انتهای جهانم کشانده
که آنجا هیچ چیز نیست مگر پرسشی ساده
من آغاز جهان شده ام آری
و پایان من گریه ای ست که دیگران
نمی بارند
دانه ای آب است که
می چکد از ساقه های علف بر خاک
Profile Image for Mohammad Sadegh Rasooli.
558 reviews41 followers
August 12, 2022
https://delsharm.blog.ir/1401/05/22/vgt

فکر می‌کنم سال ۸۲ بود که در جلسه‌ای ادبی در شهرستان بودم و کسی از کتاب «خواهران این تابستان» شعری خواند که بسیار برایم جذاب بود. چند وقت بعد همان کس شعری دیگر خواند از همان کتاب که جذابیت کتاب را برایم دوچندان کرد (شعر ۱ و ۴ در پایین مطلب). آنقدر جذاب که در اولین فرصتی که به تهران رفتم آن را خریدم. در واقع پول زیادی نداشتم و این تنها کتابی بود که می‌خواستم بخرم. قبل‌تر از بیژن نجدی «دوباره از همان خیابان‌ها» را خوانده بودم ولی هنوز چیز زیادی از داستان کوتاه نمی‌فهمیدم.

بیژن نجدی کم‌کار بود و تنها کتابی که موقع زنده بودنش از او منتشر شده است «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» است که به نظرم جزو شاهکارهای داستان کوتاه معاصر است. بعداً همسرش پروانه محسنی کتاب‌هایش را که البته زیاد هم نبودند منتشر کرد. «خوهران این تابستان» تنها مجموعهٔ شعری بود که از او منتشر می‌شد که طرح جلد و صفحه‌چینی خوبی داشت و به دلایلی که نمی‌دانم انتشارش متوقف شد و کتاب «واقعیت رؤیای من است» در واقع همان کتاب است با ناشری دیگر و طرح جلدی دیگرتر.

اگر بخواهیم موشکافانه در مورد کتاب نظر بدهیم می‌شود گفت که اگر نجدی زنده بود بسیاری از این مشق‌ها را منتشر نمی‌کرد. در بسیاری از شعرها حتی عبارات مشترک دیده می‌شود که شاید نشانه‌ای از مشق‌نویسی نجدی برای یافتن بهترین نمونه از فضای ذهنی‌اش بوده باشد. آن چیزی که این کتاب را جذاب می‌کند همان اندک شعرهای خوبش است (که برخی‌اش با کیفیت صوتی پایین با صدای خود نجدی موجود است؛ ظاهراً جایی در محفلی خصوصی آن را خوانده و با دستگاهی معمولی صدایش را ضبط کرده‌اند.)

زبان شعر نجدی مخصوص خودش است. با آن که سپید می‌نوشت، شعرهایش موسیقی داشت. با آن که ادعایی نداشت، در شعرهایش دغدغهٔ مردم، جنگ و مستضعفان عالم موج می‌زد. او همان طور که خود را پسرعموی سپیدار می‌خواند، با طبیعت همدلی شاعرانه‌ای داشت.

بگذریم؛ به جای توضیح اضافه چند نمونه از شعرهایی که به نظرم درخشان‌اند اینجا می‌گذارم (شعرها از اینترنت برداشتم و متأسفانه مشکلات تایپی زیادی دارند)

(۱)

که گریه موسیقی تدفین است
آه، باز هم کلید سل
چنگی از این فا
چنگی از ناخن بر صورت مادران
آه، که بار دیگر لا، این فا
این پنج خط...
این موسیقی...
*
لا اله الا الله
استخوانی آورده‌اند پیچیده با سرخ بدون خون
سفید بی‌روشن
آبی‌های بی‌قطره‌های آب
لا اله الا الله
پلاک آورده‌اند
123731
این 123731 پسر بالا، پسر بالابلند تو
بردار، خاکش کن
*
و باز هم گریه‌ای سرد
آویخت بر بازوانم کلید سل، این ساز
ریخت از دهانم
می
می
می انگور
«من مست و تو دیوانه»
فاگویان و فاریزان و فاپیچان و فای هیچ
که فایی نیست و باران
با صدای لاست که می‌بارد
لا و لا
والله که لا اله الا الله
موسیقی ایرانی تدفین است.


(۲)

و حتی نیست
ستون شن برشانه های برف گرفتهٔ زاگرس
که تکیه کند باران سرزمین من
و نیمکتی بر البرز
که بنشیند گاهی ابر
پس
صندلی گذاشته ام در بالکن
دست های باران در دستم سرد
بفرمائید بنشینید باران بالا بلند من
قالیچه انداخته ام زیر پاهایت
بر سقف پشتی گذاشته ام
بالش
که تکیه کنی با تو هستم ابر
خب حالا حرف بزنیم
آن بالا چه میگذرد ؟
فرشتگان خوب اند ؟
شنیده ام خورشید پیر شده
راستی ماه چه کار میکند ؟
سه چهار شب پیش همین طرف ها بود
پشت شاخه انجیر و در آغوش درخت حیاط من
شما هم سنگ ها را می بینید
این سنگ های آسمانی و تکه های شهاب ؟
شاید منظومه ای آنجاست که شلیک می کند به منظومه دیگر
ستاره ای دیده اید سوگوار ستاره ها
با نعش ستاره ای در دست
نه؟ اصلاً؟ هیچ؟
پس نگاه کنید به قاره های ما
به سرنوشت خاک
خواهش میکنم نگاه کن باران
ببین با تو هستم ابر
پیش از آنکه راهی سفر بشوید
از رویای من تا زاگرس
از دست هایم تا البرز


(۳)
نیمی از سنگها، صخره ها، کوهستان را گذاشته ام
با دره هایش، پیاله های شیر
به خاطر پسرم
نیم دگر کوهستان، وقف باران است .
دریائی آبی و آرام را با فانوس روشن دریائی
می بخشم به همسرم .
شب ها ی دریا را
بی آرام، بی آبی
با دلشوره های فانوس دریائی
به دوستان دوران سربازی که حالا پیر شده اند .
رودخانه که می گذرد زیر پل
مال تو
دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور
که آب، پیراهنت شود تمام تابستان .
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کویر بدهید، ششدانگ
به دانه های شن، زیر آفتاب .
از صدای سه تار من
سبز سبز پاره های موسیقی
که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام
روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به "نی" بدهید .
و می بخشم به پرندگان
رنگها، کاشی ها، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده اند
غار و قندیل های آهک و تنهائی
و بوی باغچه را
به فصل هایی که می آیند
بعد از من

(۴)
چقدر داشتن صابون
آب و طناب و رختِ چرک خوشبختی ست (مادرم می گفت)
چقدر کر بودن
نشنیدن خبر از رادیو
ندانستن بهای طلا ، گران شدن ناگهانی نفت در کشتار مردان خاورمیانه
خوشبختی ست (من از ترس نمی گفتم)

از کدام گوش تو
خون می چکد روی زمین که من با گوش دیگر تو حرف بزنم؟
که من حرف بزنم با گوش دیگرت
در اتاقی با جغرافیای یک گربه
کنار طرح و رنگ قالی شدهٔ پوست مادر من
در گشادگی دستانش
هفت گنبد مرده اش شیرین
به نفرین هفت گانه می شکند
و هفت پیکر برگ شده، پاییزشان نیامده می افتند
کنار بوی سیب زمینی سرخ شده
و صدای برنج در سینی
شستن پنجره

چقدر داشتن یک سفره، سبزی پلو، ماست و خیار و یک لبخند
خوشبختی ست (مادرم می گفت)
تو مرده ای و گودال های بی شیشه آغاز شده است
در آغوش من
سپیداری ای کاش می رویید
و گندم کاشکی سواری بود بر پشت مبارک اسب

چقدر رویای قرن دیگرم خوشبختی ست (من باید می گفتم)
شگفتا که نور نمی گذرد و سایه اما راه می رود زیر درخت
و روز می گذرد
بی هیچ آفتابی از فنجان قهوهٔ کولی ها
در فنجان قهوه
هیچ نیست مگر بوی مرگ پوشیدهٔ قهوه

چقدر راه رفتن یک قیچی
روی پارچه ای با گل های اطلسی خوشبختی ست (مادرم می گفت)
نیست ؟
این رویای مقدس قبیلهٔ من آیا نیست
که سرخ را به خاطر آوردن بدون رنگ خون؟ (من گفتم)
من کنار بوی نیمرو بزرگ شده ام
در اتاقکی از یخ
و روی جرزهای موسیقی
آجر بود
بر آجرهای خانهٔ من

چقدر بودن بی این قرن، خوشبختی ست
از کوله پشتی مادرانه می افتد
گریهٔ کودکانه روی گِل
از رادیو
گفت و گوی عزای هفت روزه می آید

چقدر داشتن طناب و رخت چرک خوشبختی ست
چقدر
ندانستن اخبار خلیج فارس
ندانستن بهای طلا
روزی که تو می میری
خوشبختی ست

از کدام گوش تو خون می چکد روی زمین
که من حرف بزنم با گوش دیگرت
که من با گوش دیگر تو حرف بزنم؟
Profile Image for سارینا.
97 reviews35 followers
April 24, 2025
‏• دلم کال است
برای دوست داشتن
همین شنبه‌ای
که می‌آید
جمعه‌ای بر خاکستری کویر دور
افتاده است
هرگز این‌گونه از ماه و سال من نرفت
نگاه پریشان پنجره. •

معرکه‌ست.
Profile Image for Marzieh Torabi.
119 reviews72 followers
December 1, 2016
واقعیت، رویای من است
و خونِ رویای من، برگ‌تر از سبز
و سبزتر از برگ گیاهان است
...
Profile Image for Bahar Almasi.
150 reviews11 followers
April 29, 2015
خوب تموم شد. ولی باید بگم نمره ی واقعی این شعرا کمتر از 3 از 5 بود. مجموعه کلکسیونی بود از زبان شاملو و اخوان و تعبیر ها سهراب و حتی گاهی فروغ. گاه جاها میشد قطعه های ناب پیدا کرد. ولی شعر کامل دوست داشتنی توش ندیدم راستش.
Profile Image for Maryam.
182 reviews50 followers
April 11, 2016
پروانگی های مقدس_20
آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را
اگر که می بارد بر چتر آبی تو
و چون تو نماز خوانده ای
من خداپرست شده ام
Displaying 1 - 17 of 17 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.