What is the meaning of life? In today's secular, post-religious scientific world, this question has become a serious preoccupation. But it also has a long many major philosophers have thought deeply about it, as Julian Young so vividly illustrates in this thought-provoking second edition of The Death of God and the Meaning of Life .Three new chapters explore Soren Kierkegaard's attempts to preserve a Christian answer to the question of the meaning of life, Karl Marx's attempt to translate this answer into naturalistic and atheistic terms, and Sigmund Freud's deep pessimism about the possibility of any version of such an answer. Part 1 presents an historical overview of philosophers from Plato to Marx who have believed in a meaning of life, either in some supposed 'other' world or in the future of this world. Part 2 assesses what happened when the traditional structures that give life meaning began to erode. With nothing to take their place, these structures gave way to the threat of nihilism, to the appearance that life is meaningless. Young looks at the responses to this threat in chapters on Nietzsche, Heidegger, Sartre, Camus, Foucault and Derrida.Fully revised and updated throughout, this highly engaging exploration of fundamental issues will captivate anyone who's ever asked themselves where life's meaning (if there is one) really lies. It also makes a perfect historical introduction to philosophy, particularly to the continental tradition.
۱. افلاطون گفت باید از این عالم به سوی مُثُل برویم و رستگار شویم. ۲. و بعد همین حرف در مسیحیت تکرار شد. کانت وقتی خطر علم برای دین را دید، گفت از راه علم نمیشود به نفی یا اثبات دین رسید و حساب متافیزیک جداست. ۳. کییر کگارد اجرای فرمان الهی را برتر از اخلاق خواند و آن را راه «جدی کردن» زندگی خواند. هرچند بنظرم خود کنار گذاشتن موضعی عقل و ایمانِ «انتخابی» هم از جدیت معنا میکاهد. یعنی میشود مثل اهداف خودمختارانهی زندگی، ایمان را هم در مواقعی کنار گذاشت. ۴. شوپنهاور جهان را غرق بدبختی دانست و گفت مشکل انسانها، خواستن است. ما در بدترین جهان ممکن زندگی میکنیم و خالق، شر مطلق است. ۵. فروید گفت همهاش کارهای جنسی میکنیم و پرخاش میکنیم، این است ذات انسان.
۶. جولیان یانگ به نیچهی نخستین میرسد. از نظر نیچه، میشود این بدبختی و جنگ موجود را باشکوه دید؛ مثل حماسههای هومر، یا مطالب مجلات زرد راجع به بیماری و مرگ ستارههای سینما، یا فیلم وسترن. باور به آرامشِ موجود در کثرت و عدم وحدت و حرفهای بودیسمی، کار لوزرهایی است که بر دشواریهای زندگی چیره نشدهاند. نویسنده این را از قول نیچه خطاب به شوپنهاور میگوید.
۷. هگل میگوید عقل زن، جزئینگر است و مربوط به قوانین خانواده. مرد کلینگر است و سیاست کشور را میچیند. بعد در تحلیل آنتیگونه میگوید، تضاد تز زنانهی خانواده و آنتیتز مردانهی دولت را میبینیم. حرف هگل این است که تاریخ مسیر عقلانی را میپیماید، بدون فرض رسیدن به کمال اخلاقی کانتی. مثلا از وضعیت طبیعی و کشتن همدیگر رسیدیم به بردهداری و بعد رسیدیم به لیبرالیسم و به رسمیتشناختن دیگری. نقد نویسنده بر او این است که اولا، هگل آن بخشی از تاریخ را که بدرد نظریهاش میخورده انتخاب کرده. ثانیا کی گفته با عقلانیت --و نه شانس-- به این نقطه رسیدیم (که تازه اسمش را خیلی هم دموکراسی و آزادی واقعی نمیشود گذاشت).
۸. مارکس نمیگوید نه به تکنولوژی. بلکه معتقد است آن وجههی حرص و آز برای مالکیت خصوصی باید حذف شود و طبیعت را دوست داشته باشیم. باید دوستی از «بازاریابی شبکهای» خارج شود و تبدیل به دوستی واقعی شود. باکونین نقد وارد کرده که «دیکتاتوری پرولتاریا به نحو گریزناپذیری تبدیل به دیکتاتوری نخبگانی خواهد شد که تنها به منافع خود توجه دارند.» و دیدیم که در عمل هم چنین شد. همچنین فروید میگوید چه بخواهیم چه نخواهیم، «پرخاشگری» داریم تا از مایملک (مثلا محتوای رودهها در مرحلهی مقعدی کودکی) محافظت کنیم، پس نمیشود در آرمانشهر کمونیستی به آن برابریها رسید. اما صحبت مارکس دقیقا همین است که اجتماع را کمکم طوری میسازیم که طبیعت انسان را دگرگون کند.
۹. نیچهی واپسین میگوید مسیحیت، آرمان ناممکنی را قرار داده، که مثلا نکشید، ولی نمیشود میکروبها را نکشت و باید غذا خورد بالاخره. در نتیجه بهتر است خودمان بشویم قهرمان خودمان. (هرچند بنظرم این نقد به اسلام وارد نیست.) نویسنده نقد وارد میکند که این هدفبخشیِ خود آدم به خودش، آن سرسپردگی و جدیت را سلب میکند. یک بحثی مطرح میشود که انسان دیگر بیش از اندازه نزدیک شده است به سوژه و غرق کار است و خودِ جنگل را نمیبیند. پس باید ساعاتی از روز را صرف عبادت کند یا برود کلیسا یا برود تفریح در کوهستان. اما بنظر من، این راهحل نیست و خودش میتواند غرق شدنی دیگر --در مصرفگرایی، در دینِ بیتفکر-- را به همراه بیاورد. ۱۰. نیچه در آثار منتشرهی پس از مرگش میگوید جهان، خواستِ قدرت است. نویسنده میگوید واضح است که نه، فوقش تلاش برای بقاست.
۱۱. هایدگر نخستین میگوید ما برای فرار از مرگی که هر آن ممکن است سراغمان بیاید، به «جمع» پناه میبریم. ولی وقتی که --حتا شده برای یک آن-- بفهمیم به تنهایی قرار است با آن مواجه شویم و هنگام مرگ، جمع به ما خیانت خواهد کرد، دیگر دغدغهی تایید شدن توسط افکار عمومی را کنار میگذاریم و خودمختار و مستقل میشویم؛ از اینکه یک همسانگرای بیفکر باشیم دست خواهیم شست. و همین شاید امتیاز بیمار سرطانی باشد، که وقت را محدودتر میبیند و دست به __انتخاب__ باید بزند. یعنی کانونی برای اصالتش پیدا کند. (و از همینرو زندگیِ فناناپذیر، فاقد معنا است.) و بنظر من این امتیاز برای اصالت را افراد طردشدهی اجتماع هم دارا هستند. ما در یک فرهنگ مشخص (میراث) زاده میشویم و همان است که ارزشهایمان شکل میدهند. معادل قانون نانوشتهی الهی که باعث شد آنتیگونه علیه قانون حکومت شورش کند.
۱۲. آن آزادی اراده که سارتر ازش حرف میزند، در جهان ظاهر رخ میدهد. یعنی احساس آزادی میکنیم، پس آزادیم. اما جبرگرایی علمی صحبت از آزادی در سطحی دیگر میکند و بیارتباط با محکوم بودن انسان به انتخاب و آزادیٍ سارتر است. بنظرم سارتر یکی از بدردبخورترین حرفها را در بین همهی کتاب میزند. اینکه این خودمانیم که ارزشها و دنیایمان را میسازیم. میشود یک فاجعه را به بداقبالی تفسیر کرد و طرح یک قربانی همیشگی را برای خود ساخت. و یا میتوان از فاجعهای دهشتناک، تجربهای سازنده ساخت. (بقول سعید جلیلی، باید تهدیدها رو به فرصت تبدیل کنیم!) (بنظر من همین طرح و دنیا ساختنها در برابر مشکلات دنیا است که معنی زندگی را میسازد. اگر مدام منتظر باشیم تا روال زندگی به طریق معمول باشد و خطاها و ناگواریها را بخشی __خارج از زندگی__ بدانیم، هیچگاه به بلوغ و تجربهاندوزی حقیقی نخواهیم رسید. یعنی بقول نیچه، «آنچه که مرا نکشد، نیرومندترم میکند.») سارتر میگوید همهی آن ارزشهای بورژوازی که در تربیت ما نهادینه شده را باید بریزیم دور تا __اصیل__ شویم. تا وقتی ما در اخلاق روزمره غرقیم، دلهرهای نداریم. اما همینکه میفهمیم این خود ما هستیم که منبع ارزشهایمان هستیم، دلهره از آزادی شروع میشود. (در فصل سوم سریال لویی، این نکته به خوبی روشن میشود. آنجا زن، در لبهی پشت بام، به لویی میگوید تو میترسی که به لبهی پرتگاه برج بیایی، چون نگرانی که بخواهی بپری. ولی من میدانم که نمیخواهم بپرم و بنابراین از نشستن در اینجا ابایی ندارم.) به عبارتی، جستجو برای یافتن دلیل برای ترجیحاتمان (کمونیست یا فاشیست بودن) منجر به پوچی میشود، چون هیچ رجحانی وجود ندارد.
۱۳. سقراط: «من عاشق آموختنم، و در حالی که انسانهای شهر به من چیزهای بسیاری میآموزند، درختان و حومهی شهر چنین نیستند.»
۱۴. بنظر کامو، اینکه بگوییم عقل محدودیت دارد برای فهم ماورا و پس میشود به ایمان جهش یافت، خودکشی فلسفی است. یعنی کشتن بخش اساسی آدمی (عقل). و نیز اینکه پوچی زندگی مستلزم بیمعنایی آن نیست. «عصیان، معنای زندگی است. یعنی استقامت لجاجتآمیزِ آدمی بر وجودی که سراسر ناخوشایند است. از اینرو عصیان یگانه بزرگی آدمی را شکل میدهد و به وجودش شکوه و بزرگی میبخشد.» اما به عقیدهی نویسنده، انسان برخلاف سیزیف، فناپذیر است. پس بهجای مقاومت در برابر رنج، هنوز میتواند خودکشی و اتونازی را انتخاب کند. مردم در انتظار چیزهای بهتر میزیند. بنظر کامو، زندگی مبتنی بر غایت (مثلا رسیدن به زمان بازنشتگی) بر خطاست (کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری!). در عوض، قهرمان پوچی، در حال زندگی میکند و از سواحل الجزایر لذت میبرد. بنظر نویسنده، میشود هر دو را با هم داشت و زندگی سنجیده یعنی این؛ که هم برای اهداف بلندمدت تلاش کرد، هم در اکنون، فوتبال بازی کرد، بدون اینکه ارتباط مستقیمی بین هدف و حال فعلی وجود داشته باشد. (فلسفهی زندگی من بر همین جمله مبتنی است! پزشک بشو، ساز هم بزن و کتاب هم بخوان و تحلیل کن. شاید یکجایی اینها به هم کمک کردند، شاید هم نه. ولی در عوضش، وقتی که گفتند سرطان گرفتی و هنوز به غایتت نرسیدی، احتمالا حسرت چندانی نمیخورم!)
۱۵. فوکو میگوید بهنجارسازی دیوانگان، بیدادگری است و باعث فقدان آفرینندگی میشود و از این رو با درمان تیمارستانی مخالف است. معنای زندگی از نظر فوکو، آفریدن استایل شخصیتی است، به عنوان هنری بزرگ و نادر. لازمهی آن شناخت نیروها و سستیهای خود است. آفرینش خویشتن به مثابه هنر.
۱۶. «فلسفهی دریدا وقف ساختارشکنی قدرتی شده است که "متون" بهوسیلهی آن بر ما غلبه دارند. اما زندگی تا بدانجا معنادار خواهد بود که برخی از این متون بر ما واجدِ چنین قدرتی باشند. از اینرو، فلسفهی او در جهتِ تلاش برای یک زندگی معنادار نهتنها بیفایده است بل قطعا با آن مخالف است.»
۱۷. هایدگر واپسین میگوید تکنولوژی جدید جنگل را خراب میکند، برخلاف هیزمشکنان یونانیان باستان. زیرا ما به طبیعت به مثابه منبع نگاه میکنیم، و آنها با زیبایی خود درخت حال میکردند و آن را حفاظت میکردند. نویسندهی کتاب معتقد است برخلاف همهی فیلسوفان پیشین، هایدگر زندگی را معنادار مییابد؛ ذات انسان حکم میکند که نگاهبانان دنیای خود باشیم. یعنی برای معنابخشی به زندگی و فرار از پوچیِ سارتری باید از «هیبت» و مقدسبودن طبیعت، انگشت به دهان بمانیم! گویی با مرگ خدا، یک خدای دیگر برای خود علم کنیم! (همانطور که شاید بهشتِ کمونیستی سعیای برای تولید نوعی دیگر از خدا بود.)
نام اصلی کتاب «مرگ خدا و معنای زندگی» هست! که (احتمالا) برای گرفتن مجوز به «فلسفه قاره ای و معنای زندگی» تغییر پیدا کرده. کتاب عالی بود و یکی از بهترین نکات مثبتش این بود که کتاب ها، داستان ها و رمان های فیلسوفانی که در کتاب نام برده شده رو از زاویه دیدی بهتر تونستم ببینم و این واقعا لذتبخش بود
بحران معنا مبتلابه انسان مدرن می باشد..تولستوی در کتاب اعترافات و کامو در افسانه سیزیف این بحران معنا را به شکلی پررنگ به تصویر کشیده است. معنای زندگی هم کشف کردنی است و هم خلق کردنی. در کشف انسان دچار ملال و پوچی می شود ولی در خلق (هنرمندانه،به قول نیچه) هست که نور امید بر معنای زندگی تابیدن می کند و زیستن ارزش خود را باز می یابد.
با این کتاب از طریق کتاب خوب #فلسفه و معنای زندگی آقای محمد آزاده آشنا شدم که در آن به سبک جولیان یانگ معنای زندگی را از دیدگاه فیلسوفان یونانی و مدرن نقد و بررسی کرده است. گزاره #مرگ خدا کلیدواژه نیچه برای معنای زندگی انسان مدرن در کتاب #حکمت شادان هست(خدا مرده است ...و ما او را کشتیم) که دستمایه برداشت های ضدونقیض در این باره شده است. دکتر مصطفی ملکیان می گوید:
"اگر حضور روانشناختى خدا از ذهن آدمى رخت بربندد ولو خداوند در عالم واقع هم وجود داشته باشد، انسان به پوچى می رسد. اعتقادم این است که از دو دیدگاه مىتوان در باب خداوند گفتوگو کرد: یکى خداى هستىشناختى و دیگرى خداى روانشناختى. هنگامى که نیچه بیان میکرد. اگر حضور روانشناختى خدا از ذهن آدمى رخت بربندد ولو خداوند در عالم واقع هم وجود داشته باشد، انسان به پوچى می رسد. اعتقادم این است که از دو دیدگاه مىتوان در باب خداوند گفتوگو کرد: یکى خداى هستىشناختى و دیگرى خداى روانشناختى. هنگامى که نیچه بیان مىکرد که «خدا مرده است«، اصلاً بحث وى این نبود که در عالم هستى و یا در عالم واقع خدا وجود دارد یا ندارد. یا این نبود که در عالم هستى خدا تا چندى پیش وجود داشته و هماکنون وجود ندارد. اصلاً بحث نیچه، بحث هستی شناختى نبود. بحث وى در معنایى که فیلسوفان مىگویند، نبود. بحث نیچه در خداى روانشناختى بود. او مىخواست این را بگوید که چه در عالم واقع خدا وجود داشته باشد و چه نداشته باشد، در هر دو حال این سخن صادق است که تا چندى قبل در صحنه ذهن و ضمیر انسانها خدا حضور داشت ولى مدتى است که حضورش در ذهن و ضمیر آنها از دست رفته است. و آدمى به دلیل از دست دادن همین نقطه اتکاست که به نیهیلیسم یا پوچى مىرسد. در واقع نیچه مىخواهد بگوید که آدمى با ورود به عصر جدید، اتکایش را به خدا از دست مىدهد و درست به همین علت به پوچى مىرسد. دقیقاً همین طور است. درواقع آنچه انسان را به پوچى مىرساند یا وى را از پوچى رها مىکند، وجود فلسفى خدا نیست، بلکه وجود روانشناختى خداست که اگر در جایى بود شخص را از پوچى مىرهاند و اگر نبود به پوچى مىرساند. در واقع حضور روانشناختى خدا در ذهن و ضمیر انسان است که وى را از پوچى رها مىسازد. حال اگر این حضور روانشناختى از ذهن آدمى رخت بربندد ولو خداوند در عالم واقع هم وجود داشته باشد، انسان به پوچى مىرسد. در واقع این حضور روانشناختى را نمىتوان منحصراً در یک جاى خاص جستوجو کرد. همچنانکه نیچه براى گریز از پوچى و رهایى از آن به هنر پناه برد. حال بگذریم که فردى چون «پل ویریلیو»؛ فیلسوف معاصر فرانسوى معتقد است که انسان مدرن اگر خدا را کشت، ولى خدایى از جنس ماشین ابداع کرد ولى به هر روى این خداى ماشینى – یا به قول هایدگر تکنیکزده – هم نتوانست خلأ ناشى از آن خداى به قول شما روانشناختى را پر کند. در تأیید سخن شما به تعبیرى که «پل تیلیش» به کار برده است، برمىگردم. «پل تیلیش» فیلسوف و متأله پروتستان، مىگفت که هر کسى یک خدا دارد که – به تعبیر من- روانشناختى است. آن خدا ممکن است براى هر فردى متفاوت باشد. آن خدا امرى است که هر فرد حاضر است همه چیزش را فداى آن بکند ولى حاضر نیست که آن را فداى هیچ چیز بکند. این خداى روانشناختى است. یک خداى دیگر، در عالم واقع وجود دارد. برخى انسانها هستند که خداى روانشناختىاشان، خدایى است که دین و مذهبشان بیان مىکند و آن، در عالم واقع وجود دارد. خداى روانشناختى بسیارى از آدمیان غیر از خدایى است که از نظر دین و مذهب در عالم واقع وجود دارد." (صدانت) ### در پادکست اپیتومی می توانید خلاصه این کتاب را اینجا بشنوید:
A meticulous exploration of pre-death-of-God and post-death-of-God philosophy, ‘The Death of God and the Meaning of Life’ floored me 🤯… so many times 🤯🤯… so please bare with me as I attempt a review of this leviathan.
Split into two parts, Part 1 of the book presents an historical overview of the ‘grand narratives’ of BDG (before death of God) philosophers — from Plato and Kant, Schopenhauer and Hegel, to (early) Nietzsche and Marx — who all believed in some sort of meaning of life, either in a supposed ‘other’ world or in the future of this world.
Part 2 of the book presents an account of the flip-side of the coin, the ‘not-so-grand narratives’ of the ADG (after death of God) philosophers — the most emo lineup of all time; (later) Nietzsche and (early) Heidegger, Sartre and Camus, to Foucault and Derrida — who gave our world, a place where the aforementioned ‘grand narratives’ ceased to be believed, a metaphorical b****-slap. This b****-slap, if I may call it so, was the threat of nihilism and existential dread; the appearance that life is meaningless.
HEAVY STUFF! Young had me on the edge of my metaphysical seat (forgive me Heidegger) for whole chapters of the book, keeping my brain ticking over once I’d put the book down, and scouring Unity Books to source the original writings of the philosophers in question.
Whether the author approves or not, the main take away I got from the book is that God isn’t dead.
😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱
The god in the sky, the god who sculpted the pearls in the sea and the lizards on the land, the god who manifests you money if you attend a Latin Mass or an incense burning, yup that guy is dead. But God, the Unknowable, the Unseen, the truly Divine, the Awesomeness of Nature, the ‘Being’ as Heidegger puts it, is ever present and not a mere play thing of our collective imagination. And as for the meaning of life, well it’s our constant striving to ‘know and love’ (as Baha’u’llah puts it), and ‘guard’ (as Heidegger puts it) this Most Great Being.
This book obviously had its flaws, and as nowadays I'm getting more economical with my ratings, I would probably have granted it no more than 2 stars. But I'm giving it 4 stars- one star for the seriousness of the matter it discusses, and another one is for its entertainment value: this book is extremely lucid while maintaining the depth it requires.
When Nietzche first proclaimed that 'God is dead', what he meant was(I will tell in case you don't know), with the progression of natural science, God(meaning all spiritual practices) is becoming more and more remote from mankind. The world is stripped of divinity, and nothing really can be done about it.
So, while the 'God alive' world (ancient and medieval world) had 'divinity', the 'God dead' world had no divinity, and therefore no grand narrative about what is our 'significance' in the cosmos, if our life had 'meaning'.
The author traces the evolution of this 'meaning' giving narrative before and after Nietzche(as Nietzche was the first to claim God really is no more among us, he marks a cornerstone).
After examining quite a few philosophers with their ideas about meaning in a God dead world, the author finally find solace with a kind of pantheism proposed by later stage Heidegger( I felt that he turned a blind eye to the shortcomings of Heideggers' account). The author, no doubt, meant to convince the readers of with an anti-nihilism. But unfortunately (for me or him), what appealed most to me is Derrida's method of 'deconstruction of text', which is an entirely new gateway to unbound nihilism.
But nihilism is, I would argue, very healthy with a positive dose of mysticism grounded on firsthand experience.
عنوان اصلی کتاب در واقع «مرگ خدا و معنای زندگی» است و یک ایده ی محوری دارد: فیلسوفانی که به دنبال معنایی برای زندگی بودند به دو دسته تقسیم می شوند: یک) آنهایی که به تعبیر من واقعا به مرگ خدا اعتقاد ندارند و سعی می کنند با یک کلان روایت برای زندگی معنا بتراشند. دو) آنهایی که به مرگ خدا ایمان آوردند و کلان روایتهای فراطبیعی و فرافلسفی را به هیچ وجه نمی پذیرند. * در این تقسیم بندی فیلسوفی مثل مارکس هم به دلیل اعتقاد به کلان روایتی از تاریخ و آینده در واقع در دسته اول جا میگرند
این کتاب در واقع یک دور تاریخ فلسفه غرب است با تمرکز بر روی معنای زندگی. و نظریات اساسی فیلسوفان مهمی مثل افلاطون، کانت، کیرکه گور، شوپنهاور، فروید، نیچه، هگل، مارکس، سارتر، کامو، دریدا و هایدگر را با زبانی ساده مورد بررسی قرار میدهد و در نهایت با نقد هر کدام ازین فیلسوفان، روایت هایدگر متاخر از معنای زندگی را پذیرفتنی تر میداند.
کتاب از زبانی ساده و مفصل برای بیان نظریات پیچیده استفاده می کند تا برای تمامی مخاطبین حتی کسانی که دانش فلسفی جندانی ندارند جذاب و فهمیدنی باشد اما همین نکته برای کسی که مطالعات فلسفی داشته ممکن است ملال آور شود به خصوص تکرار و تفصیل برخی نظریات که از حوصله مخاطب حرفه ای تر فلسفه خارج است.
Idiosyncratic interpretations in idiosyncratic prose desperately in need of better editing. Some interesting stuff in here, but gets progressively more disappointing as the book continues. Chapter on Derrida is straight up laughable.
اگر مثل من دنبال کتابی بودید برای وارد شدن به دنیای فسلفه که فیلسوفان معروف تاریخ (از زمان سقراط تا کنون) رو بطور خلاصه معرفی و فلسفه شون رو شرح بده و همچنین نقد خودش رو هم برای هر کدوم از اونا داشته باشه این کتاب خوبیه. تقریبا متن قابل فهمی برای کسی که زیاد مطالعه قبلی نداشته داره و نویسنده در توضیحات هر کدوم از فلسفه ها مثال های خوبی رو برای فهم بهتر آورده که خیلی کمک کننده اس. پیشنهادش می کنم.
عنوان اصلی کتاب «مرگ خدا و معنای زندگی» ست. برای خواننده ناآشنا با فلسفه شاید کمی دشوارخوان باشد ولی بسیار کتاب خوبی است، از آن جهت که شرحی دقیق از فیلسوفان مهم غرب راجع به دیدگاه آنان نسبت به زندگی است.
مهمترین ویژگی این کتاب برای من این بود که من رو با فیلسوفان متعدد و نگرششون به طور کلی آشنا کرد و خب اینکه ما در کنار این کتاب از هر فیلسوفی که نظراتش گفته شده بود یه کتاب خواندیم، خب خیلی بیشتر کمک کننده بود که بیشتر بشناسیمشون و صد البته درستتر. پروژه ی شنگینی بود اما خوشحالم که ادامه دادم و کنار نکشیدم.
كتاب روان شيوا خواندني و با ترجمه خوب كه خصوصا مباحث مربوط به هايدگر آن بسيار جالب توجه بود. با اينكه تفكرات فيلسوفان مورد بحث در كتاب از منظر معناي زندگي است ولي معرفي بسيار خوبي از آنان مي شود. فقط فهم فصل مربوط به دريدا مشكل بود. ارزش دو بار خواندن دارد. امتياز واقعي 4.5 ستاره
Young believes that the biggest moment in Western history is the "death of God" or the end of "true world philosophies." These are philosophies that give meaning to life by presenting it as a journey that culminates in redemption or justice for all people. According to Young, continental philosophy has responded to the "death of God" in one of two ways. First, some philosophers have attempted to keep the "true world" alive by naturalizing the redemption story (like Hegel or Marx, who portray history as a long process that ends in justice), trying to reconcile belief in God with Enlightenment principles (Kant), or adopting a form of European Buddhism that seeks salvation in nothingness (Schopenhauer and early Nietzsche).
These philosophers make up the first half of the book. Young believes they all fail, and that starting with Nietzsche's mature thought, continental philosophy has struggled to find a way to create meaning in life. He examines a range of philosophers and thinkers, analyzing their beliefs and normally pointing out a problem or flaw in their philosophy. Then he moves on to the next thinker, who builds on the last thinker but again, Young identifies a flaw and moves on. He does this with middle Nietzsche, posthumous Nietzsche, early Heidegger, Sartre, an alternative interpretation of Sartre, Camus, Foucault, Derrida, and finally later Heidegger, whom Young thinks gets it right.
This book was an amazing insight into all of these philosophers, but also on the meaning of life and philosophy/religion more broadly. Lots of semi-existential crises and just of ton of stuff to dwell on as I grow older; I think I will def be coming back to this book.
Quotes
An illusion that enables us to escape the three, as Heidegger calls them, ‘ontological’ (defining) features of death: death is mine – it happens not just to other people but also to me; death is inevitable – it must happen; and, most importantly, it may happen at any moment. This last feature is of crucial significance because it is only its evasion which enables one to pass the buck of death from one’s present self to a remote self of the future.
For, according to that analysis, while on the one hand I have an absolute need for other people to provide me with the identity that I seek, I also have an absolute need to be without them, since their existence takes away the self-determination, the autonomy which I also seek.
Inauthentic life has a certain downside to it. There is, Heidegger suggests, a certain sense of something being amiss, a dim sense of self-betrayal. One senses that one has given over the running of one’s life to someone else whereas, in fact, the only proper person to run it is oneself. One is troubled by the ‘voice of conscience’
But Sartre, like Socrates (though profoundly unlike Camus), hated nature. The edges of his world were the edges of Paris. Heidegger, on the other hand, lived his entire life in and around the Black Forest, and wrote much of his philosophy in a simple ski-hut in a clearing in its midst. This, I think, explains a lot. Philosophy, as someone wisely remarked, is usually autobiography.
Very illuminating and thoughtful book about the meaning of life before and after Nietzsche’s famous Death of God. Young discusses 13 philosophers, from Plato to Derrida, all of which somehow answered of thought about the question of the meaning of life. Each chapter discusses a philosophers’ relevant ideas about the topic, followed by an assessment and criticism by the author. Part one of the book discusses philosophers before the death of God, part 2, starting with the later Nietzsche, discusses philosophers that thought about the meaning of life after gods death.
Young’s writing is very lucid and to the point. There is also a clear common thread and a lot of helpful and clarifying flashbacks to before mentioned thinkers.
The preferences of the author are becoming more clear to the end of the book. Sometimes he takes it a bit far, calling Derrida part of the problem instead of the solution, but it is never without clear argumentation.
One point of criticism: the book lacks female philosophers. Let that be something to be taken care of in a possible third edition.
شاید ۴ و نیم رِیت بهتری بود، با این حال. کتاب به بررسی نحوهی معنا دهی به زندگی از طرف فیلسوفان غربی میپردازه. به دو گروه تقسیمبندی میکنه، گروه اول گروهی از فیلسوفان هستند که یه نگاه کلیای به معنا دارند، بدین صورت که یک روایت کلان از زندگی تعریف میشود که برای همه انسانها هم یکی است. فیلسوفان مسیحی و افلاطون و شوپنهاور در این گروه قرار میگیرند. گروه بعدی هم گروه فیلسوفانی هستند که بعد از مرگ خدای مسیحی به معنادهی به زندگی میپردازند. کتاب را در کل دوست داشتم،به خصوص به عنوان یه فردی که مطالعات آکادمیکی از فلسفه نداشتم، کتابش به نسبت قابل فهم بود. این کتاب رو به کسی که به دنبال معنا باشه پیشنهاد میدم، بیشتر به این خاطر که نحوهی معنادهی اکثر فیلسوفان رو به صورت خوبی میاره.
While the title may be off-putting for the more religious folks -- I know, I know -- this is basically a novice existentialist's Swiss Army knife. In fact, viewed as just that, I'd say the book does very well.
The author took effort explaining ideas from the days of Plato up to 20th century figures such as Heidegger and Derrida. While having such big scope could be cumbersome, he managed well enough to explain the essentials. Some readers may complain that chapters are glossing over stuff -- but as I have mentioned, this is basically a novice existentialist's Swiss Army knife. We don't get to say that often, though. In everyday words we just call it "Introduction to the Meaning of Life".
One thing I note is that the author seems -- repeat, seems -- to have sympathy with Heidegger, and less so about Sartre. I personally like Heidegger, so I'm fine, but different readers may see it differently.
عنوان اصلی این کتاب «مرگ خدا و معنای زندگی» است و خیلی گویاتر نشون میده که هدف و رویکرد این کتاب چیه. جولیان یانگ سعی میکنه با استفاده از نظر تعدادی از فیلسوفان دربارهی «معنای زندگی» در جهانی که هنوز خدا درونش حضور داشت و در جهانی که خدا در آن مرده است صحبت کنه. برخی از فصلها کمی تقلیلیافتهتر از صحبت اصلی فیلسوفها بودن که البته به نظرم در چنین کتابهایی اجتنابناپذیره و برخی از فصلها هم خیلی عمیق و خوب به این موضوع پرداخته بودن. جهتگیری کتاب و فیلسوفهایی که انتخاب شده بودن هم هوشمندانه بود. از نتیجهگیری کتاب و انتخاب فلسفهی هایدگر واپسین یا دوم به عنوان آخرین فیلسوفی که دربارهی امکان معناداری زندگی در عصر مرگ خدا صحبت کرده بسیار لذت بردم.
Several people have questioned the existence of God as well as our existence. This book explores the different perspectives of philosophers that have attempted to explain God and the reason for our existence. The beauty of this book is in how philosophers attempt to explain God and life, something I've never really thought about and this book put life and God in a new perspective for me.
A few of the middle chapters were a bit hard to grasp, but overall very thought provoking and a very nice conclusion, in my mind. A great introduction to philosophy.
"کی یرکگارد (از راه نویسنده مستعارش، یوهانس دی سیلنتیو) استدلال میکند که «ما» ابراهیم، این «شهسوار ایمان»، را بهعنوان روحی بزرگ که عملی «بزرگ» را صورت داده است میستاییم. واقع امر اين است که به نظر میرسد او ابراهیم را «بزرگترین همهی» قهرمانانی میداند که تاریخ به ما نشان داده است. اما نکته سخت ماجرا اینجاست که ابراهیم یک قهرمان اخلاقی نیست. گرچه او نیروی امر اخلاقی را همچون هرکس دیگران احساس کرده، و از اين رو «دلهرهای» بزرگ را تجربه میکند زیرا آنچه خدا به او فرمان داده است به نظر میرسد، از نقطه نظر اخلاقی، قتل باشد، بزرگی او دقیقاً عبارت است از ایستادگی در برابر اینکه «اغوای» امر اخلاقی عملش را تعیین کند. نتیجه اینکه ما باید «مقولهای» جدید را برای توصیف والاترین شکل وجود انسانی، یعنی «شکل دینی» تشخیص دهیم. (ممکن است در اینجا مصرانه این اعتراض را مطرح کنیم که «ما» ابراهیم را بیش از یک بمبگذار انتحاری تحسین نمیکنیم، اما به باور من در این مرحله از استدلال او، برداشت کی یرکگارد از ضمیر «ما» تنها در اشاره به مسیحیان متعهدی است که ک��اب مقدس را یگانه منبع خطاناپذیر حقیقت لحاظ میکنند. بعدها او استدلالی مستقل را به دست خواهد داد که بر اساس آن غیر مسیحیان باید به «ما» ی مسیحی ملحق شوند زیرا آنها نیز باید امر دینی را والاترین «سپهر وجود» لحاظ کنند.)"
Interesting, and rather complex. It becomes apparent very quickly that when you remove God or The Gods from the equation, it's suddenly a lot harder to see the meaning in human, thinking, and self-aware life. I think those philosophers who denied the existence of any god dug themselves into a hole, a pit of despair, from which they then tried to escape again by clinging to the idea of "personal" or "community" purpose in life. What they needed was a leap of faith, the very thing they so resolutely rejected.
As an engineer who particularly enjoys reading philosophy, I really enjoyed reading this book. The author goes over all the different beliefs and paradigm regarding religion and the meaning of life from Antiquity to Modern Times. This book is tailored for "part-time" philosophers who are looking for some philosophical insights explained in simple terms.
The title is impressive and odious, but the book is a decent-sized chunk of text that is, essentially, an overview of the major figures of Continental philosophy. The author explains this choice in the introduction ; according to him, when it comes to fundamental existential questions regarding the meaning of life, continental philosophers have sincerely attempted to answer the question, as opposed to the facile linguistic analysis of analytic philosophy. The author's basic premise is this ; God is dead. Existence has become groundless and now has no other-worldly metaphysical justification. Nihilism is now the de facto state of humanity. What can be done? The author divides his book into two sections ; the first (Before the death of God) focuses on the world-views and philosophies of the ancient and pre-modern era ; in these times, the question 'What is the meaning of life' was considered ridiculous, since 'God' was still alive. Nietzsche, arriving in the aftermath of Darwin, blew this 3000 year old illusion out of the water, and this leads directly to the second half of the book (After the Death of God). The second half concentrates on the efforts of philosophers (including Nietzsche himself, Heidegger and Sartre) to come to terms with a world that is inherently meaningless. The prose is adequate, the treatment of the philosophers (including a few of notoriously obscure ones) was enlightening and informative. There are a couple of points here that disappointed me ; firstly, the author is partisan. I understand that objectivity is something that isn't to be expected when we deal with such fundamental matters ; but I can't help feeling that the authors' personal biases could have been better disguised, or carried more subtly. Secondly, (and this is an extension of the first criticism) the author seems to me to be a fervent anti-Marxist ; criticism of Marx and Marxists is sprinkled fairly generously throughout the text, even outside of the small chapter that deals with him specifically. I couldn't agree with the author's half-hearted rationale for this, or follow his fallacious reasoning, which went something like : "Communist societies are utopian societies. Utopian societies are a hope for the future. A hope for the future is qualitatively the same as a belief in a God." Anyways, other than that, the book is a solid, if unspectacular read. Of course, you don't expect to get an answer to this age-old question, but the book functions more of a dialogue with some of the most penetrating and radical thinkers of philosophy ; and it definitely gives you some idea of how to navigate this troubling and groundless century in which we live in.
The approach here is to take various philosophers throughout time by subject matter and make individual chapters to determine what each philosopher believed about the meaning of life (also their core beliefs in general short hand). This had the great effect of linking together a lot of amazing ideas from some of the most influential minds of all time. You get a little of Plato a little of Camus, and a pinch of Nietzsche and voila its a book! The problem is I don't think the title should be taken as the thesis statement for this book. God is really brought up more in a round about way than directly touched upon except in a few chapters. It focuses more on different world views than really on religion.