در دنیای پرتلاطم امروز، اهمیت درک و همدلی با دیگران بیشاز پیش احساس میشود. کتاب «فاصلهها» نوشتهی «هایدی ال. مایبام»، نگاهی عمیق و نوآورانه به مفهوم همدلی و نقش آن در فهم دیگران میاندازد. این اثر بر روی اهمیت ارتباط میانفردی و درک عمیقتر از تجربهها و احساسهای دیگران تمرکز دارد که شامل تحلیلها و بررسیهای دقیقی در زمینههای روانشناسی، فلسفه و ادبیات معاصر است. در فرهنگ غنی دانمارک، جایی که مایبام ریشه دارد، مفاهیمی چون همدلی و درک متقابل، جزئی از بافت اجتماعی است. کتاب «فاصلهها» با استفاده از دیدگاههای فلسفی و روانشناختی، روشهایی برای پل زدن بین افراد و فرهنگها ارائه میدهد که میتواند بهعنوان راهنمایی برای بهبود روابط انسانی و افزایش درک متقابل در جامعه عمل کند. این کتاب نهتنها برای علاقهمندان به روانشناسی و فلسفه، بلکه برای کسانی که به دنبال راههایی برای ارتقاء مهارتهای ارتباطی خود هستند، اثری کلیدی بهشمار میرود. کتاب «فاصلهها» دعوتی است به سفری درونی برای فهم بهتر خود و دیگران. کتاب همچنین با پرداختن به نقش همدلی در خودشناسی و رشد شخصی، به خوانندگان کمک میکند تا درکی عمیقتر از نقش احساسات و تجربیات خود در شکلدهی به نگرشها و رفتارهایشان پیدا کنند. مایبام با نگاهی علمی و درعینحال عمیقا انسانی، به خوانندگان نشان میدهد چگونه میتوانند از طریق همدلی، پیوندهای معنادارتر و محکمتری با دیگران برقرار کنند.
Heidi Maibom is a philosopher (PhD University College London) and Distinguished Professor at the University of the Basque Country and Professor of Philosophy at the University of Cincinnati. She writes about empathy, psychopathy, shame, and responsibility from an interdisciplinary perspective.
"فاصله بین ما" چند ماه پیش، یکی از نزدیکترین دوستام که همیشه مثل خواهر کنارم بود، یهویی از زندگیم دور شد. کسی که هر روز با هم میخندیدیم، حرف میزدیم، شیطنت و درد و دل میکردیم، حالا منو نمیخواست و ازم فرار میکرد. پیامهامو با تأخیر جواب میداد، توی جمعها نمیومد، و وقتی هم که میدیدمش، نگاهش بنظرم خالی بود. تا اینکه یه روز اومد خونم. حرف زیادی نمیزد، ولی چیزی تو نگاهش بود که دلمو آشوب میکرد. سکوتش پر از حرفای نگفته بود. حس میکردم یه چیزی اذیتش میکنه، ولی نمیدونستم چطور بهش نزدیک بشم و ازش بپرسم. چند شب بعد، یه پیام برام فرستاد: «یه چیزی باید بگم، ولی نمیدونم چطور. میترسم تو هم قضاوتم کنی.» تو همون لحظه فهمیدم مسئله ساده نیست. شاید داشت سنگینترین راز زندگیشو با من شریک میشد. بهش گفتم: «هرچی که باشه، من اینجام. هروقت آمادهای بگو.» و بعد خودش اومد و گفت آمادهست. صداش میلرزید، دستاش یخ بود. گفت که چند روز پیش قربانی آزار جنسی شده و از اون روز دیگه خودش رو نمیشناسه. وقتی داشت حرف میزد اشک میریخت و هر کلمهش انگار زخمی بود که تازه باز میشد. اولش شوکه شدم. میخواستم چیزی بگم، هر چیزی که شاید کمکش کنه. میخواستم بگم که مقصر نیست، یا بگم چقدر براش ناراحتم، یا حتی راهحلی پیدا کنیم. خیلی عصبانی بودم که نمیتونم کاری کنم و احساس بیچارگی میکردم. و بعد همون لحظه چیزی تو ذهنم جرقه زد. فکر کردم اگه خودم جای اون بودم به چی نیاز داشتم؟ خودمو جاش گذاشتم و موقعیت اونو تصور کردم و بعد فهمیدم اون الان نیاز به نصیحت نداره، نیازش به سکوت من و به حضور منه. اون احتیاج داره باهاش همدلی بشه و من واقعا درک کنم چی میکشه. این چیزی بود که چند روز پیش وقتی کتاب «فاصلهها» رو خوندم، برام روشنتر شد. مایبام میگه که همدلی یه فرآیند علمی و انسانی پیچیدهست. برخلاف چیزی که ممکنه فکر کنیم، همدلی این نیست که احساسات خودتو به کسی تحمیل کنی یا بخوای دنیای اون رو با دنیای خودت یکی کنی. همدلی یعنی اینکه فاصلهای سالم و امن بین خودت و دیگری ایجاد کنی؛ جایی که تو میتونی اون رو درک کنی، بدون اینکه بار احساسات یا قضاوت خودتو بهش تحمیل کنی. اون شب، من دقیقاً همین کارو کردم. فقط گوش دادم. حرفاشو قطع نکردم، نگفتم «باید قوی باشی» یا «نگران نباش، درست میشه». فقط بهش اجازه دادم هر چی تو دلش هست، بریزه بیرون. این سکوت، این گوش دادن، خودش تبدیل شد به بزرگترین تسلایی که میتونستم بهش بدم. مایبام تو کتابش میگه همدلی یه جور مهارته، نه صرفاً یه حس. و من فکر میکنم منظورش اینه که بتونی فاصلهای ایجاد کنی که توش نه از کسی جدا باشی، نه توش حل بشی. این فاصله همون جاییه که ارتباط واقعی شکل میگیره. برای دوستم، من نه راهحل بودم، نه قاضی، نه حتی کسی که بخواد دردش رو از بین ببره. من فقط فضایی شدم که توش میتونست خودش رو با همه زخمها و دردهاش ببینه و حس کنه تنها نیست. اون شب وقتی گفت: «بعد مدتها اولین باره که حس میکنم یکی منو واقعاً میفهمه»، یه چیزی تو قلبم روشن شد. فهمیدم که همدلی یعنی همین: فهمیدن بدون قضاوت، دیدن بدون تحمیل. همدلی یعنی کنار کسی بودن، بدون اینکه بخوای دنیای اون رو تغییر بدی. «فاصلهها» بهم یاد داد که همدلی قدرتی فراتر از احساسات داره. یه فرآیند علمی و انسانی عمیقه که توش، با حفظ مرزها، میتونی با یکی دیگه به شکل واقعی ارتباط برقرار کنی. و حالا، هر بار که دوستم و لبخندشو میبینم، میدونم که اون لحظههای سکوت، اون لحظههای گوش دادن واقعی، چقدر برای هردومون معنا داشته. ...... کتاب «فاصلهها» نوشته هایدی مایبام، سفری به دل پیچیدگیهای همدلی است؛ مفهومی که در ادبیات، فلسفه، و روانشناسی گاه بهعنوان یک ارزش اخلاقی مطرح و ستوده میشود. اما این کتاب نه تنها ستایشی ساده از همدلی نیست، بلکه تحلیلی عمیق و چندوجهی از این پدیده ارائه میدهد که خواننده را به تفکر عمیق درباره معنا، کارکرد و پیامدهای آن دعوت میکند. مایبام در این اثر، مفاهیم رایج مرتبط با همدلی مانند فرافکنی، دلسوزی، و ترحم را بررسی میکند و با تمایز دقیق میان آنها، تصویری متفاوت از همدلی ترسیم میکند؛ تصویری که بهجای اتکا بر احساسات، بر پایه شناخت و فاصلهگذاری آگاهانه استوار شده است. این رویکرد، همدلی را از دامهای سنتی مانند احساساتیگری و قضاوتمحوری رها و آن را به مهارتی تحلیلی و پویا بدل میکند. همدلی: فضیلت یا مهارت؟ مایبام در سراسر کتاب با زبانی علمی و فلسفی سعی میکند تا همدلی را بازتعریف کند. او همدلی را نه بهعنوان یک فضیلت اخلاقی، بلکه بهمثابه مهارتی شناختی و اجتماعی معرفی میکند که "توانایی قرار گرفتن در موقعیت دیگری و درک دیدگاه او" را فراهم میکند. این نگاه تازه، همدلی را از دام کلیشههای عاطفی رها و آن را به یک ابزار عملی برای شناخت بهتر خود و دیگران تبدیل میسازد. از نظر مایبام (اگر خود من بعنوان خواننده این کتاب دچار اشتباه و کژفهمی نشده باشم)، همدلی نیازمند فاصلهگذاری است؛ فاصلهای که به ما اجازه میدهد دنیای دیگری را از دیدگاه خودش تجربه کنیم، بدون آنکه دچار یکی شدن یا فروپاشی مرزهای خود با دیگری شویم. این دیدگاه، همدلی را به فرایندی پویا و هدفمند تبدیل میکند که در آن شنیدن، مشاهده و تحلیل، جایگزین واکنشهای صرفآ غریزی میشود. فرافکنی: دشمن پنهان همدلی یکی از مفاهیمی که مایبام با دقت به تعریف و تحلیل آن میپردازد، فرافکنی است. فرافکنی زمانی رخ میدهد که فرد احساسات، افکار یا نیازهای درونی خود را به دیگری نسبت دهد. در این حالت، بهجای آنکه دیگری را از منظر خودش ببینیم، او را بر اساس پیشفرضها و ناخودآگاه خودمان تفسیر میکنیم. مایبام نشان میدهد که چگونه فرافکنی میتواند به مانعی جدی برای همدلی تبدیل شود. در حالی که همدلی نیازمند تعلیق قضاوتها و تلاش برای فهم بیطرفانه است، فرافکنی این تعلیق را نابود میکند و فرد را به دام سوگیریها و تعصب میاندازد. این تحلیل به مفهوم همدلی بعد انتقادی میبخشد و آن را از سادهانگاری و تقليلهای معمول دور میکند. دلسوزی: احساسات بیدرک مایبام دلسوزی را از همدلی متمایز و آن را بهعنوان حالتی تعریف میکند که در آن فرد نسبت به رنج دیگری احساس نگرانی میکند، اما این نگرانی ممکن است بدون درک واقعی شرایط او باشد. دلسوزی، برخلاف همدلی، بیشتر به فرد دلسوز مربوط است تا به کسی که رنج میبرد. این تمایز، مایبام را به این نتیجه میرساند که دلسوزی میتواند نوعی خودمحوری نهفته داشته باشد، چرا که در آن فرد بهجای تمرکز بر دیگری، بیشتر بر احساسات خود متمرکز است. این نقد، دلسوزی را از جایگاه معمول آن بهعنوان یک فضیلت اخلاقی پایین میآورد و آن را در تضاد با هدف اصلی همدلی قرار میدهد. ترحم: فاصلهای از سر قدرت به گفته مایبام، ترحم وقتی شکل میگیرد که فرد از موضع برتر به دیگری نگاه و نسبت به او احساس شفقت یا تأسف کند. این حالت، برخلاف همدلی که بر مبنای برابری و احترام متقابل استوار است، به ایجاد فاصله میان افراد دامن میزند و رابطهای نابرابر ایجاد میکند. مایبام با انتقاد از ترحم، نشان میدهد که چگونه این احساس میتواند به تحقیر یا شرمساری دیگری منجر شود و به جای کمک به او، آسیب بیشتری وارد کند. این تحلیل، خواننده را به بازاندیشی دربارهی ماهیت روابط انسانی و اهمیت برابری در تعاملات بینفردی دعوت میکند. هنر فاصلهگذاری: راز همدلی حقیقی یکی از دستاوردهای بزرگ کتاب بعقیده من، تأکید مایبام بر مفهوم فاصلهگذاری در همدلی است. او معتقد است که فاصله، نهتنها مانعی برای همدلی نیست، بلکه شرط اصلی آن میباشد. این فاصله به ما اجازه میدهد که دیگری را همانگونه که هست، ببینیم و درک کنیم، بدون آنکه تجربههای او را با تجربههای خودمان مخلوط کنیم. مایبام این فاصله را بهعنوان فضایی برای تأمل، شناخت و گفتوگو توصیف میکند. در این فضا، فرد میتواند به دور از تعصب، سوگیری و پیشفرض، جهان فرد دیگر را کاوش کند و به درکی عمیقتری از او دست یابد. این دیدگاه، همدلی را به ابزاری برای رشد شخصی و اجتماعی تبدیل میکند و آن را از محدودیتهای احساساتی و قضاوتمحوری فراتر میبرد. ..... کلمات در خدمت قدرت اندیشه: کتاب «فاصلهها» با زبانی علمی و در عین حال با لحن ادبی جذاب و گیرایی نوشته شده است. مایبام از مثالهای ملموس و گاه داستانی استفاده میکند تا مفاهیم پیچیده فلسفی و روانشناختی را برای مخاطب قابلفهمتر سازد. با این حال، سبک نوشتار او گاهی چنان متراکم و دقیق است که ممکن است برای خوانندهای که با مباحث نظری فلسفه آشنایی کمتری دارد (مثل خود من)، چالشبرانگیز باشد. مایبام ساختار کتاب را بهشکلی طراحی کرده که هر فصل بر پایه فصل قبل بنا شده و خواننده را گامبهگام به درک عمیقتر مفاهیم راهنمایی میکند. این رویکرد، به کتاب انسجام و پیوستگی میبخشد و آن را به اثری یکپارچه و با تأثیرگذاری حداکثری تبدیل میکند. یکی از نقاط قوت کتاب، کاربردی بودن آن است. مایبام همدلی را نهتنها بهعنوان یک مفهوم فلسفی، بلکه بهعنوان ابزاری عملی برای بهبود روابط انسانی و مدیریت روابط معرفی میکند. این کتاب میتواند راهنمایی ارزشمند برای قضات، مشاوران، روانشناسان، مدیران و حتی افراد عادی باشد که به دنبال درک بهتر از خود و دیگران هستند. مایبام در پایان این پرسش را مطرح میکند که: آیا میتوانیم با حفظ فاصله، به دیگری نزدیک شویم؟ پاسخ او در سراسر کتاب روشن است زیرا این فاصله، شرط نزدیکی درست و حقیقی است. کلام آخر اینکه «فاصلهها» اثری است که همدلی را از کلیشههای رایج فراتر برده و آن را به مهارتی پیچیده، تحلیلی و انسانی تبدیل میکند. مایبام با نگاهی نقادانه و سازنده، خواننده را به اندیشیدن دوباره درباره روابط انسانی و ارزشهای اخلاقی دعوت میکند. این کتاب، نهتنها اثری علمی بهشمار میرود، بلکه یک منبع الهامبخش عمیق برای کسانی است که میخواهند زندگی خود را بر پایه فهم متقابل و احترام متقابل بنا کنند. ....... از امیرحسین برای کشف، معرفی، پیشنهاد جذاب همخوانی و همخوانی این کتاب فوق العاده مهم و مفید تشکر میکنم. واقعا همخوانی با کسی که از خودت بیشتر بلده و بخصوص پیچیدگیهای مبحث رو خوب میشناسه و میتونه بهت یاد بده،بزرگترین نعمت و لذته . خیلی ازش یادگرفتم و خلاصه دمش گرممممم♡♡♡
ضیافتِ مسیرهای اندیشیدن به میزبانی فلسفه؛ فلسفه به چه دردی میخورد؟
0- اول قصد کرده بودم یه مرور خیلی مفصل برای این کتاب بنویسم و «حق مطلب را ادا کنم» اما دیدم انقدر باید فکر کنم، بخونم و زیاد بنویسم که حالا حالا یارا و فرصتِ نوشتن پیدا نمیکنم. برای همین پا بر یابوی چموشِ کمالگرایی نهاده و شروع به نوشتن میکنم. الان هم بیشتر برداشتِ کلیِ خودم از کتاب رو مینویسم و قطعا بعدا باید دوباره کتاب رو بخونم و دوباره مفصل بهش فکر کنم. به نظرم مرور Dream.M خیلی از مروری که من نوشتم، شفافتر و بهتره برای معرفی کتاب. حتما اون مرور رو هم بخونید.
1- اصلِ ایدۀ کتاب چیست؟ همدلی داشتن برای داشتن روابط انسانی ضروری است، غیرقابل گریز و لاجرم است. همدلی/Empathy نافیِ انصاف نیست و تنها راهِ نیل به انصاف همدلی است. چرا باید به سراغ همدلی برویم؟ چون میانِ ما انسانها «فاصلههایی» هست/The space Between us و برای «درکِ دیگری» باید سعی کنیم جهان را از دیدِ او نگاه کنیم. یکی از مسائلِ اساسیِ فلسفه و مشخصا پدیدارشناسی همین فهمِ روابط بیاسوژگی/Intersubjectivité است. خیلی ساده، ما به احوالات خود، اعم از احوالات روحی، تفکراتی که داریم و دیگر عناصر احوال، تقریبا دسترسی داریم و بسیاری از این دسترسیها در نگاه اول میتواند بدون واسطه باشد (وقتی دستمان میسوزد لازم نیست در آینۀ چیزی دیگر ادراک درد و سوزش کنیم). اما دیگران را به واسطه میفهمیم، به زبانِ پدیدارشناسی (اگه اشتباه نکنم) دیگران به واسطۀ پدیدارشدنِ خاصی که دارند، خود را به ما نشان میدهند و همواره میانِ ما و دیگران یک فاصلۀ هستیشناختیِ عمیق وجود دارد؛ همواره جهان را از زاویۀ دید خود میبینیم و چه بخواهیم چه نخواهیم، جهان را از مرکزیت خود میبینیم. برای گذار از فاصلهها و «فهمِ دیگری» باید سعی کنیم، همانطور که جهان را از مجرای خود میبینیم، برای «دیگران» نیز چنین فاعلیت/Agencyای را قائل باشیم. این فهم از دیگران چه آوردهای دارد؟ بسیار ساده، میفهمیم که میتوان به دیگران این اعتبار را داد که انسان اند و نظرگاهی به به عالم و فهم عالم دارند. حال بحثِ همدلی از اینجا آغاز میشود. به علت شباهتهای ماهویِ انسانها به یکدیگر میتوانیم جهان را از زاویه دید/POV یکدیگر ببینیم و منظرگاهها (علایق، منافع و سلایق) متخلفی را کسب کنیم و موقعیت یکدیگر را درک کنیم. از همین مسیر شباهتهاست که روابط بیاسوژگی انسانی ممکن میشود و میتوانیم یکدیگر را بفهمیم. بذارید از یکی از مثالهای دادگاه که در این کتاب بسیار مورد ارجاع بودند، استفاده کنم: فرض کنید در جامعهای هستید که به صورت سیستماتیک و نظاممند نسبت به اقلیتها ظلم روا داشته میشود (برای نمونه آمریکا و رفتار با سیاه پوستان در دورانِ پیش از مبارزات مدنی در این کشور). فرض کنید ککِ کسی نمیگزد که «پایندی به قوانینی» که به صورت پیشینی و قانونیشده حقوق افرادی را پایمان، نافیِ انصاف است (چون کسانی که ظلم بر آنها روا داشته شده است، قدرت تغییر وضع موجود را ندارند). فرض کنید به هر ضرب و زوری یک فرد از آن اقلیت به مناصب بالای قضاوت برسد (مانند انتصاب یک قاضیِ سیاه پوست توسط باراک اوباما به عنوان یکی از قاضیهای دادگاه عالیِ آمریکا)، در آن لحظه میتوان جهان را از دیدِ آن اقلیت هم دید؛ فهمید که این قوانین میتوانند در ذاتِ خود غیرمنصفانه باشند و اینکه با مظلومین همدلی داشته باشیم نافیِ انصاف نیست، بلکه شرطِ انصافِ حداقلی است.
یکی از استدلالهای کتاب در مورد «امکان همدلی» به نظرم بسیار جالب بود. اینجا بحث از حافظه، هویت شخصی (پیوستگیِ هویت شخصی در طول زمان) و یادآوری به میان میآید. یکی از مسائل مهم فلسفه، بحث از پیوستگیِ چیزی بنامِ هویت شخصی است (پارادوکس کشتیِ تسئوس از قدیمیترین مسائل فلسفی است). چه میشود که من خودم را همانی میدانم که در شروع نوشتن این متن میدانسته ام؟ چه میشود که من همانی هستم که در چندسال بوده است؟ یکی از جوابهای به این پرسش به جان لاک بر میگردد که به مدد یادآوری و حافظه سعی میکند پیوستگی هویت شخصی را نشان بدهد. حال این مسئله چه ربطی به همدلی دارد؟ ما خیلی اوقات خاطراتِ خود را نیز به صورت سوم شخص به یاد میآوریم؛ این مورد یکی از حربههای ذهن انسان برای فرار از رنج مضاعف است. با این مثال شفافتر خواهد شد: ما وقتی خاطرهای را به یاد میآوریم (مثلا خاطرۀ یک خیانت، تجاوز یا دروغی که شنیده ایم) به نحوی و با دوز کمتر از بارِ اول، آن غم و درد را دوباره حس میکنیم. اگر خاطره را (مثلا تجاوز) را به صورت اول شخص به یاد بیاوریم، دردی که حس خواهیم کرد (بیشتر دردِ روانی) بسیار عمیق و شدید خواهد بود و برای همین است که یادآوری بسیاری از این دردها و تروماها به صورت سوم شخص است ونه اول شخص و دیدگاه عامل. یعنی ما به وقت یادآوری این این خاطرات، خود را به عنوان یک کنشگر در خاطره به یاد خواهیم آورد و نه جزوی از آن خاطره. یعنی خود و بدنِ خود را در خاطره خواهیم دید و اینگونه نیست که از نگاه اول شخص خاطره را به یاد بیاوریم. اخیرا دارم «کاوشی در خصوص فهم بشری» دیوید هیوم را میخوانم. به نحوِ جالبی هیوم در بخشِ دوم این کتاب با عنوانِ «در باب خواستگاه ایدهها» در بندِ اول دقیقا همین بحث را میگوید: «هرکسی بیدرنگ تصدیق خواهد کرد که تفاوت متنابهی هست بین ادراکات ذهن، وقتی که انسان دردِ حرارت مفرط را، یا لذتِ گرمای ملایم را، احساس میکند، و وقتی که بعدا این احساس را به حافظهاش فرا میخواند، یا در خیالش انتظار آن را میکشد. این قابلیتها میتوانند ادراکات حواس را تقلید یا کپی کنند؛ اما هرگز نمیتوانند تماما به آن قوت و زندهبودنِ تجربۀ اصلی دست یابند [... وقتی چیزی را به یاد میآوریم] میتوانیم تقریبا بگوییم آن را احساس میکنیم یا میبینیم: [...] اینها هرگز نمیتوانند به چنان درجهای از زنده بودن برسند که این [دو نوع از] ادارکات را یکسره [از یکدیگر] تمییزناپذیر بسازد.» همانطور که از این نقل قول بر میآید، با اینکه هیوم احساساتِ حاصل از یادآوری را کم تاثیرتر میداند، اما به هرحال بر اثرگذاری آن اذعان دارد. یکی از مسیرهایی که احساساتِ منبعث از یادآوری را کم تاثیر میکند، همین یادآوریِ غیردیدگاه اول شخص و عاملِ خاطره است. حال این چه ربطی به امکانِ همدلی دارد؟ وقتی ما خاطرههای خود را نیز بدین نحو به یاد میآوریم و دسترسی بیواسطه به آن نداریم و گویی با خود به سان یک دیگری وارد رابطۀ یادآوری میشویم، میتوانیم با دیگری نیز وارد چنین ربطی بشویم.
2- فلسفه را دوست دارم و این کتاب عشق و علاقهام رو به فلسفه دوچندانتر کرد. چرا؟ چون دیدم فسلفهورزی و درگیری با فلسفه چجوری میتونه فیلسوفجماعت رو دقیق و کار درست کنه. نمیدونید چقدر این کتاب تمیز و دقیق و به قاعده نگاشته شده. از تاریخ فلسفه، هگل، پدیدارشناسی و هوسرل، روانشناسی، نوروساینس، حقوق و ادبیات و... نویسنده مفاهیم و موضوعات مختلف رو فرا میخونه تا مسئلۀ فلسفیای که داره رو حل کنه و در این مسیر بسیار منطقی و درست رفتار میکنه. این کتاب و مسیر پژوهشی و فلسفیِ نویسندۀ کتاب، هایدی مایبام، میتونه مصداقِ کاملی از فضیلتِ فکری/intellectual virtueای باشه که امیرحسین خداپرست در کتابِ «فضیلت فکری در کار دانشگاهی» بر اساس نظریۀ فضیلت تلاش بر صورتبندی آن دارد. خیلی ساده، نویسنده چندین سال است که به صورت متمرکز درگیرِ مسئله همدلی است و ویراستارِ هندبوک فلسفۀ همدلیِ راتلج/The Routledge Handbook of Philosophy of Empathy است، در این کتاب آمده و به صورت بسیار منسجم و خفنی این پروژه فکری خود را بیان کرده و هرچی از مهم بودن این کتاب و ایدهاش بگویم، حق مطلب ادا نمیشود.
3- ترجمۀ این کتاب با عنوانِ «فاصلهها؛ راز همدلی چیست؟» که توسط اسدالله ناصحی و نشر بیدگل منتشر شده است، به غایت درست و خفن است و هیچ نقصِ عمدهای در ترجمه نیست.
4- خیلی خیلی بیشتر میتونستم از کتاب، اهمیتش، ذوقی که بابتِ پیدا کردن و خوندنش داشتم، جوری که هماهنگ بود با دیگر سیر مطالعاتیِ آشفتهای که دارم و کلی چیزِ دیگه بگم، ولی خب، همینجوری هم تقریبا متنِ بلندی شده و بیشتر از این مزاحم نمیشم.
در ضمن این کتاب رو با رویا همخوانی کردیم و خیلی ممنونم که رویا بود و راه اومد با بینظمیهای من و همش اهرم فشاری بود که کتاب رو تا آخرش ادامه بدم. خیلی تجربۀ خوبی بود این همخوانی. مرورِ رویا برای کتاب یه ذره شفافتر و مفهومتره نسبت به چیزی که من نوشتم و با توجه به نگاهی که به کتاب داشته و تجربۀ شخصی که نوشته، قطعا خیلی آورده خواهد داشت براتون اگه برید سراغ مرورِ رویا. مرسی ازت :)