1. به نظرم میاد که اگه محمود مسعودی و محمدرضا کاتب و بهرام صادقی رو با هم ترکیب کنیم در بهترین آثارشون، میرسیم به رمان «خانه»؛ البته یادمون نرود که «خانه» قبلتر از کار و بار نویسندگی محمدرضا کاتب و محمود مسعودی نگاشته و منتشر شده. 2. رمان «خانه» رو جزو معدود واکنش های رمانی به انقلاب 57 میدونم؛ البته این رمان رو به نظرم باید ترکیبی دونست از زندگی نامه و فیکشن، که در قالبی غیررئال نوشته شده و سعی نمیکنه همۀ سؤالات رو جواب بده. 3. درواقع «خانه» رو جزو رمانهای موفق فارسی میدونم؛ از این حیث که گستردگی و کشش رو در کنار پردازش کافی شخصیت ها و پیرنگ و همچنین و شاید مهمتر از همه «معاصریت» داره؛ کیفیت هایی که به نظرم همه برای رمان شدن اثر ضروری هستن. 4. میشه این رمان رو مجرّد از بستر تاریخی خودش خوند و دوست داشت؟ به نظر من بله. اما خب با در نظر داشتن این بستر تاریخی - انقلاب و مهاجرت اجباری روشنفکران و برگشت شون و جنگ و تصفیه ها و ... - میتونه سرشار باشه برای خواننده از تداعی های دردناک یا روشنگر. 5. باز هم بسیار بسیار بسیار کم خوانده شده؛ اول کتاب من نوشته «شمارۀ این نسخه: 36» که یعنی 500 تا نسخه از این کتاب چاپ کرده و حالا نسخۀ سی و ششمش دست منه. حیف و صد حیف که زمانی که باید خونده میشد و تأثیر میذاشت روی کار و مسیر نویسنده ش، و نویسنده بازخوردی رو که دلش میخواست ازش میگرفت و میدید، اینطور نشد و ندیده گرفته شد.
متعجبکننده خوب بود. هرچی چیزهای بیشتر از فرزانه میخونم کمتر متوجه میشم که چرا انگار از زیر دست آدمها دررفته و اگر هم میشناسنش بهخاطر فیلمهاشه،نه داستاننویسیش. درحالیکه توی این دهههایی که این داره اینها رو مینویسه واقعا یکهتاز میتونه باشه، خیلی جلوتره از اکثر آدمهایی که ما میشناسیم.
خانه بهطور خاص و به صورت پیوسته من رو یاد یه رمانی مینداخت که بعد از این نوشته شده و دلم میخواد فکر کنم صاحبش خانه رو خونده بوده، هرچند فکر بعیدی بنظر میرسه. ولی در کلیات ایده و حتی جزییات داستانی بسیار شبیهتر از اون بودن که بتونم همچین احتمالی رو نادیده بگیرم. خانه ادریسیهای علیزاده، ایدهی مشابهی داره، سبک مشابهی، نثر سختتر و متفاوتی و صدالبته یه سری شگفتیهای این رو نداره شاید و کار فرزانه بالاتر و جلوتره حتی با اینکه چند سال قبلتر نوشته شده. ولی هردوشون بنظر از یک وضعیت و یک موضوع، انقلاب و بعدتر جنگ، به یک ایده میرسن، فضا و بهطور خاص خانه، و به طریق مشابهی هم میپردازن به ایده، از طریق چیزی مشابه رئالیسم جادویی، آدمها و شخصیتها و اتفاقاتی که معلوم نیست توی خواب دارن رخ میدن یا توی بیداری، چقدرشون واقعیه، چقدرشون استعاریه، و مرزهایی که دائم پاک میشن بین این حوزهها و از اول کشیده میشن و تغییر میکنن و توی کار فرزانه که دستآخر به جایی میرسن که راوی داستان، که تنها چیزیه که در کل داستان ما ازش مطمئنیم و بنظر میرسه غیرقابلاعتماد نیست و داره با ما دائما دچار شگفتزدگی میشه هم وارد بازیشون میشه و توش گیر میکنه و خیلی هم راحت این رو میپذیره. کار فرزانه از جهت تمرکز شدید و جالبش روی خود فضا هم به نظرم جلوتر بود، فضا (خود خونه) هم همراه با باقی وجوه داستان سیال بود و تغییر میکرد و صاحب خانه حتی خانهی خودش رو هم درست نمیشناخت و دائم پستوها و راهها و درها و اشیای جدید توش پیدا میکرد و گم میکرد. این رو یادم نمیاد توی کار علیزاده دیده باشم، هرچند که من اون رو خیلی سال پیش خوندهم و ممکمه یادم نباشه. ولی مجموعا چیزی بود که میتونم از این به بعد جزو خفنترین کارهای دهه شصت بدونمش احتمالا. و خیلی خیلی عجیبه که اینقدر دیده نشده. جوری که حتی با خارج از کشور چاپ شدنش هم قابل توجیه نباشه.