در متون فارسی قدیمی، مراقبت و مراقبه مفهوم مشابهی دارند و بخش مهمی از سیر و سلوک عرفانی به شمار میروند. عطار نیشابوری در تذکرةالاولیا مینویسد «مراقبت علم دل است در قُرب حقتعالی.» مراقبه در معنای عرفانیاش قرنها پیشینه دارد. از آنسو خود کلمۀ مراقبه هم ریشهای عربی دارد و از «رقبه» آمده، یعنی گردن کشیدن و سرک کشیدن و نظارت و مواظبت از چیزی. زبانشناسان ریشههای لاتین مراقبت را هم بررسی کردهاند، سرِ نخ را گرفتهاند و به افسانۀ کورا رسیدهاند: روزی الاههای به اسم کورا از کنار برکهای میگذشت و چشمش به مُشتی گِل خورد. کمی از آن را برداشت و شکلش داد و به فکر افتاد که کاش گِلش جان میگرفت. ژوپیتر از راه رسید. کورا به او گفت به گِلم روح بده و نام من را روی آن بگذار. ژوپیتر نپذیرفت نام کورا روی گِل باشد. دعوا بالا گرفت و سروکلۀ تلوس یا همان مادر زمین پیدا شد. تلوس بدون رودربایستی گفت «اسم من را روی گِل بگذارید چون گِل بخشی از تن من است.» هیچکدامشان نمیدانستند چه کنند. ساتورن برای داوری جلو آمد و حکم عجیبی داد. در حکم ساتورن آمده بود که هنگام مرگ گِل، چون ژوپیتر به گِل روح داده، خودش میتواند روح گِل را هم از او بگیرد و تلوس چون به گِل جسم بخشیده، میتواند جسمش را بازستاند. پس کورا چه سرنوشتی پیدا میکرد؟ ساتورن گفت تا وقتی گِل زنده است، کورا صاحب اوست. فلاسفۀ دنیای غرب از این داستان تلمیحی نتیجه میگیرند که کورا انسان را بین دو نیستی، یعنی بین تولد و مرگ، شکل داده است. این فیلسوفان معتقدند از یونان باستان تا همین امروز کورا دو معنی داشته است: دلمشغولِ موضوعی بودن و موضوعِ دلمشغولی بودن. کتاب ما ایوب نبودیم حول همین دو معنا میگردد. فاطمه ستوده در این کتاب از سیزده نفر خواسته تا روایت خود از مراقبت را بگویند؛ انسانهایی معمولی که ناگهان و ناخواسته در موقعیتی پیچیده و بغرنج قرار گرفتند و دلمشغول نگهداری و مراقبت شدند.
ما آدمها زادۀ اضطرابِ جهانیم. در دنیای امروز که پر از پیچیدگیهای همیشگی و ناگهانی است، ذهن انسان هم پر از بحرانهای ناگزیر است. اریک اریکسون، روانشناس شهیر، معتقد بود انسان در هر دوره از زندگیاش با بحرانهایی روبهروست که فقط با کمک فضایل اخلاقی حل میشوند. او در چهارچوب همین نظریه میگفت که انسانِ بزرگسال با بحران «زایندگی در مقابل رکود» دست و پنجه نرم میکند و اگر به فضیلت مراقبت برسد، به احتمال زیاد در گذر از آن بحران موفق میشود. مریم نصر اصفهانی که کتاب دربارۀ مراقبت: تحلیل فلسفیِ مفهوم پروای دیگری داشتن را ترجمه کرده است، بهترین معادل فارسی برای مراقبت را «پروا داشتن» میداند. میلتون میراف، نویسندۀ همین کتاب معتقد بود زندگی انسان امروزی پر است از بندهای بازنشدنی، پر از تعلق و تعلیق و چه کنم، پر از اضطراب و اندوه، و شاید یکی از راههای نجات بشر مراقبت باشد. میراف که معنای مراقبت را مستقل از روانشناسان و حتی فلاسفه بررسی میکند، اعتقاد دارد مراقبت دوست داشتن دیگری نیست، محافظت و نگهداری از او نیست، آرزوی خوب برای دیگران داشتن نیست، بلکه این است که بتوانیم به کسی کمک کنیم در راهِ تحققبخشیِ خودش گام بردارد. او میگوید مراقبت به شناخت، صداقت، تواضع، شجاعت، امید، اعتماد، صبر و استمرار نیاز دارد. در واقع مراقبت یک جور کمک به دیگری است، طوری که آن فرد بتواند رشد کند. معنای پروا و دیگرپروایی همین است. راویان کتاب ما ایوب نبودیم هم در پی کشف همین معنا هستند و تلاش میکنند این رشد و پروا را در خود و زندگیشان بیابند. آنها که از طبقات فرهنگی و اجتماعی متفاوتی هستند و در رشتههای متفاوتی تحصیل کردهاند و تخصص دارند، از دیدگاه و بینش خود به مفهوم مراقبت نگاه کردهاند و تجربۀ منحصربهفردشان از این موقعیت را صادقانه نوشتهاند.
ما نیاز داریم درد و رنج هم رو بشنویم. جامعه نامهربان ما شاید با شنیدن درد و محنت بقیه، کمی با هم مهربانتر و لطیف تر بشه. دردهایی که شاید به چشم نیاد اما اون شخص دخیل ماجرا حتما قصه ای برای روایتشون داره و ما چه بهتر که گوش کنیم. به گوش کردن نیاز داریم. نیاز داریم که قضاوتهای نا به جامون که بعضا مثل خنجر به قلب و روح بقیه میزنیم کنترل کنیم.شاید اگر ابعاد بیشتری از یک انسان رو بدونیم و بخونیم و ببینیم، هم با مهربانتر بشیم و هم بهتر درک کنیم و هم « همدلی» بیشتری داشته باشیم. همدلی که به نظر من گمشده بزرگ روابط ماست. اینها رو گفتم تا از فایده خوندن این کتاب گفته باشم.همانطور که از اسمش مشخصه کتاب از سیزده جستار تشکیل شده که در مورد مراقبت کردنه. مراقبت کردنی که نه فقط در مورد انسانها، بلکه شامل حیوان و طبیعت هم میشه. تیتری که انتخاب کردم جمله ایست از جستار انتهایی کتاب که یک پدر تنها گفته. از این شکل جملات در کتاب فراوانه. کتاب حتما مخاطب رو متاثر میکنه و میتونه حتی اشک مخاطب رو در بیاره. دلمون میسوزه برای کسانی که داریم روایتشون رو میخونیم. رنچ و دردی که متحمل شدند بسیار بزرگ و وحشتناکه.اگر خودمون هم مراقبت کسی رو به عهده داشته باشیم و با بیماری در خانه دست و پنجه نرم کنیم، طبعا این کتاب یه جور دیگه به دلمون میشینه. باید قدر بدونیم.قدر کسانی که از خودشون میگذرن تا دیگری بمونه.زنده باشه.قدرشناسی هم از بزرگترین نیازهای ماست که خیلیم دلمون میخواد قدرمون دونسته بشه و از گفتنشم ابا داریم.خیلی اوقاتم قدری دونسته نمیشه... این کتاب حال و هوای پادکست ارزشمند رادیو مرز مرضیه رسولی عزیز رو داشت. اونجا هم در مورد موضوعات آدمها قصه هاشون و درد و رنجهاشون رو میگند و حقیقتا در بسیاری موضوعات روشنگرانه عمل میکنه و خیلی مفیده. این کتاب هم از بخشی از آدمای دور و برمون میگه که صدایی ندارند. اشک و بغض و دردشون رو نمیبینیم و کار بزرگی که انجام میدند رو شاید اونطور که باید و شاید مشاهده نمیکنیم. کسانی که مراقبت از دیگران حالا این دیگران میخواد فرزند باشه میخواد همسر یا پدر و مادر انجام میدند، حتما روح بزرگی دارند و من به شخصه دست بوسشون هستم.اجرتون با خود پروردگار مهربان.
یک مشکل با کتاب داشتم برای همین نتونستم امتیاز 5 بهش بدم. این « حس» رو دریافت کردم که انگار دبیر مجموعه یک قالب مشخص درست کرده و همه جستارها در همین قالب باید باشند و به من مخاطب واقعیت مراقبت رو نگفته و فقط « بخشی» از واقعیت رو گفته. منظورم اینه که آیا همه مراقب ها با تمام درد و رنجی که متحمل میشند این کار رو انجام میدند؟ آیا هیچکس سر این مساله از همسرش جدا نمیشه؟ آیا کسی بیخیال نمیشه و رو به پرستار گرفتن یا فرستادن به خانه سالمندان نمیاره؟آیا همه انسان ها « مراقبت» رو انجام میدند؟ پاسخ این سوالات خیر هست. پس چرا حداقل یک جستار از سیزده جستار به این مساله اختصاص پیدا نکرد؟ چه عیبی داشت یک جستار مربوط به کسی میشد که مدتی مراقبت یک شخصی رو بر عهده داشته و کم آورده و بعدش یه تصمیم دیگه گرفته؟ نه آدما تحملشون به یک اندازه است و نه همه تو این قالبها جا میگیرند. کلیت جستارها از تحمل درد و رنج و اثرات سخت اون و کم نیاوردن بود و به نظر من هستند کسایی که کم میارند.این گروه جاشون خالی بود. این یک شکل بودن قالب و یکسان بودن جستارها باعث شد کمی از چشمم بیفته. ابدا تخفیفی به درد و رنجی که این عزیزان به عنوان مراقب کشیدند نمیدم و فقط دارم از جای خالی یک شکل جستار حرف میزنم.خانم بهار موسوی در انتهای جستارش مینویسه:« خواست من تحمل این رنج بود و دوام آوردم چون طاقت آوردن رنج انتخاب آدم را سرپا نگه میدارد حتی اگر خودش آن لحظه این را نداند» و انگار این قالب کل جستارها بود در حالیکه هستند افرادی که خواستشون تحمل این رنج نیست...!
جستار مورد علاقهام جستار خانم زهرا صنعتگران از روزهای تلخ زلزله سال 96 کرمانشاه بود که بسیط و عمیق بود و نگاه ژرفی به قضیه داشتند و جستار علیرضا شهرداری در مورد پیروز یوز ایرانی رو از همه کمتر دوست داشتم و به طور کلی جستارهای نیمه اول کتاب رو بیش از نیمه دوم پسندیدم.
با عرض بیشترین احترام و محبت از عمیق ترین قسمت قلبم به تمام کسانی که از کسی یا چیزی « مراقبت» میکنند.
از کتاب: مراقب مترجم دردهاست. رنج و زندگی را به هم ترجمه میکند و خودش نیز در این میانه میبالد و بالغ میشود. مراقب هم مواظب است که رنج و زندگی همدیگر را درست بفهمند و هم حواسش هست که خبرهای تلخ به فضای مراقبت راه پیدا نکنند. . خب خیلی دوستش داشتم، همیشه جستارها برام جالب و در اولویت هستند... این کتاب هم در مورد مراقبت هست و فصلهایی دارد از تجربههای آدمهای متفاوتی که از دیگران مراقبت میکنند... البته نه فقط از انسانها بلکه از طبیعت، وطن، حیوانات و ....
راوی گاهی مجروح جنگی هست، پسری که ۱۴ ۱۵ ساله بوده و شناسنامهاش را دستکاری کرده تا بتواند به جبهه برود و اینجور روایت میکند که: " همه ازم میپرسیدن موقعی که دیگران خوابند چه میکنی چشمهایت را هم نمیبندی خستگی تنت را چطور در میکنی؟ چطور از سلامتیت مراقبت میکنی؟ مگر میشود نخوابی؟جوابم ناامیدشان میکند...." کسی که عادت به مراقبت کردن دارد، خواب از چشمهایش ربوده شده و میداند که زندگی یعنی درد... راوی گاهی پدریست که فرزند مبتلا به اوتیسم دارد و معتقده که گاهی پذیرش به معنی تسکینه چون زندگی همینه و نمیشه کاریش کرد... راوی علیرضا شهرداری هست و داستانش با پیروز و حیوانات دیگه که به شدت تاثیرگذار بود...
گرچه مراقبت از آدمها خیلی لذت بخش میتونه باشه و اینکه حس کافی بودن و ارزشمندی رو به انسان میده ولی خستگی، ناامیدی و کوفتگی از لحن تک تک راویها کاملاً پیدا بود، نگاههای بیامانی که خود دوباره به دنبال یک مراقبت کنندهی دیگر هستند و برای مادری گنبد حسینیهی ارشاد میشود یک مراقبت کننده، برایش هویت پیدا میکند و سرزنشش نمیکند...و این واقعا دردناک بود...
قلبم سیزده پاره شد و با هر روایت از دست رفت. چی میتونه زیباتر از روایت زیستن باشه؟ روایتهای زنده از انسان و مواجههش با زندگی و مراقبت از دیگری. مراقبت یک واژه نیست، یک دنیا حرف ناگفته است که این راویها با جهانبینی خودشون، تونستن به کلمه تبدیلش کنن. نمیخوام با بیشتر نوشتن از این کتاب، اثرشو کم کنم. جاش باید روی قلبم بمونه و هر چند وقت بهش سر بزنم.
بعد از مدت های طولانی کتاب دستم گرفتم و اون کتاب این کتاب بود. کتاب رو دوست داشتم به بخش هایی از "مراقبت" و جنبه هاش اشاره میکرد که هیچوقت بهشون فکر نکرده بودم. تقریبا به جز یک جستار بقیه برام جالب بودن. نشر اطراف لااقل تا الان هیچ وقت منو ناامید نکرده و کتاب هاش درخشان هستن.
با هزار امید و آرزو و ذوق این مجموعه جستار را دست گرفتم. ناامیدشدم. فکر میکنم که تعریف جستار چیزی فراتر از صرفا بازگویی یکسری حسها و تجربههای انسانی است. یا برای مثال تعریف من از مراقبت فراتر از مراقبت از آدمهایی است که شاید ضعیفتر از من باشند. این جستارها ناامیدم کردند. تنها ستارهها هم به جستار زهرا صنعتگران اختصاص پیدا میکند که چیز خوب و تر و تمیزی بود.
فصل به فصل کتاب میتونه قلب آدمی رو فشرده کنه. انقدر تجربیاتی که در کتاب نوشته شده ملموس و نزدیکه که ممکنه هر کسی بخشیش رو در اطرافش پیدا کنه. کتاب بسیار تلخه و دردهای مشترک زیادی رو روایت میکنه.
من هم ایوب نبودم و نیستم. دوست دارم یه زهرای ساده باشم با مشکلات ساده (چشم امپراطور). اینجور کتابا که سراغشون نمیرفتم، بعد تروما برام جذاب شدن (کتابهای دلداری). با یکیش از اول تا آخر گریه کردم، بعضیهاشون هم در اوج لذت یهو تبدیل شدن به ضدحال.
کتاب «ما ایوب نبودیم» روایت مراقبان است. آدمهایی بیپرده از روزهای سخت و پر از مسئولیتشان میگویند. سیزده جستار که هرکدامش یک تجربهی واقعی از مراقبت را روایت میکند؛ مراقب بودن از کسی یا چیزی با همهی خستگیها، تردیدها، و لحظههای بیحوصلگی که در این مسیر پیش میآید. در این جستارها خبری از تصویرهای قهرمانانه و بینقص نیست. نویسندهها همان آدمهای معمولیاند که وسط زندگیشان، با شرایطی روبهرو شدهاند که باید از دیگری مراقبت کنند. مادری که نوزادش با مشکلی ذهنی به دنیا آمدهاست، پسری ۱۴ یا ۱۵ ساله که برای رفتن به جبهه، شناسنامهاش را دستکاری کرده یا جامعهشناسی که بعد از زلزله سرپلذهاب برای کمک به زلز��هزدگان داوطلب شدهاست. مادری که فرزندش اوتیسم دارد و مدام باید با نگاه دیگران و با چالش پذیرفتن واقعیت زندگی خودش، کنار بیاید. یا داستان پسری که همه زندگیاش را ول میکند و کار تمام وقتش مراقبت از مادر سرطانیاش میشود و داستان بابای پیروز، یوز ایرانی. همه اینها روایتهایی دسته اول از مراقبان و مراقبت کردن است، روایت آدمهایی که حداقل من تابهحال بهشان فکر نکرده بودم. لحن روایتها صمیمی است، ولی پر از جزئیات دقیق و شاید اذیت کننده. راوی بیواسطه و بیتعارف میگوید که مراقبت گاهی چطور میتواند آدم را فرسوده کند یا چطور گاهی خسته کننده است اما در عین حال همین مراقبت از دیگری حس کافی بودن و ارزش داشتن را به او بدهد. این تناقض، روایتها را واقعیتر کردهاسن.
از دل این روایتها میفهمی که مراقبت فقط لبخند زدن و مهربانی آرام نیست؛ گاهی یعنی بیدار ماندن تا نیمهشب، خسته و بیرمق، یا تحمل کردن سوالها و قضاوتهای اطرافیان. همانطور که در یکی از متنها میخوانیم: «کافی بودن و ارزشمندی رو به انسان میده، ولی خستگی و کوفتگی هم دارد.»
خوبی «ما ایوب نبودیم» این است که به آدم یادآوری میکند لازم نیست برای مراقبت کردن، کامل و بیخطا باشی. حتی اگر گاهی کم بیاوری یا غر بزنی، هنوز هم میشود بخشی از آن ارتباط انسانی را حفظ کرد. هر فصلش مثل یک قاب کوچک است که وقتی کنار بقیه قرار میگیرد، تصویری بزرگتر و عمیقتر از معنای مراقبت را نشان میدهد.
این کتاب برای کسانی که خودشان تجربهی مراقبت داشتهاند آشنا، همدلانه و دلنشین است و برای آنهایی که میخواهند بفهمند پشت این واژهی ساده چه دنیای بزرگی پنهان شده، راهنمای خوبی است.
"باید سمت زندگی ایستاد، زیرا برای مرگ بدون رنج هم اول باید زنده بود. اما مسئله وقتی پیچیده تر میشود که با موقعیتهای سختی مثل موافقت با اتانازی و راحت کردن بیمار از رنجی جانکاه مواجهمیشویم. نه یک جور مرگخواهی، بلکه این باور که درست به خاطر زندگی و ارزشش باید فرد مبتلا به رنج و بیماری لاعلاج را از چنین زندگی و زنده بودنی نجات دهیم چون معتقدیم اوشایسته زندگی زیباتر و خالی از رنج است." صفحه ۱۸۲-۱۸۳
تجربه بسیار جالب. اما نیمه ابتدایی کتاب نسبت به نیمه دوم گیراتر و احساس برانگیز تر بود، به عبارتی بیشتر بر جان مینشست.
در مواجهه اول جذب عنوان و زیر عنوان کتاب شدم. همیشه شنیدن و خواندن روایت دیگران از تجربهی موقعیتی خاص در زندگیشان برایم جذاب بوده ولی این کتاب اصلا انتظارم را برآورده نکرد. فقط از دو روایت کتاب خوشم آمد و بسیاری از روایتها را به زور تمام کردم. روایتها چه از دید ادبی چه از دید به اشتراکگذاری احساس و تجربهای خاص بسیار معمولی بودند. به نظرم نقطه ضعف دیگر کتاب این بود که تمام روایتها به سرپرستی یک نفر ویرایش یا بازنویسی شدهاند به طوری که در حین خواندن کتاب فردیت نویسندگان و صاحبان هر روایت حس نمیشد، همه روایت ها به گونهای یک دست شده بودند که گویی یک نفر واحد آنها را نوشته. علاوه بر اینها دو تا از روایتها به نظرم اصلا روایت مراقبت نبود، روایتی بود از تجربهی تا حدی خاص (تجربه ناباروری و بیخوابی). پانویس: به نظرم اگر دنبال روایت حول موضوع مراقبت هستید شنیدن اپیزدهای مرتبط پادکست رادیو مرز انتخاب بهتری از این کتاب است.
"باید سمتِ زندگی ایستاد" کتاب سیزده روایت از زیستن است،زیستنی با سایه ی همیشگی مراقبت از دیگری. با بعضی از روایت ها از ته دل اشک ریختم و متاثر شدم و بعضی هاشون هم زیاد واقعی و ملموس نبودند.
تجربههای تروماتیک شخصی من قطعا در برقراری این ارتباط عمیق با این کتاب موثر بود اما فکر میکنم دلیل اصلی به تصویر دراومدن تجربهی درد و رنج توام با خوشی و آرامش مراقبته. احتمالا برای خیلیها مراقبت از دیگری از بدیهیترین چیزای روزمرهس و این کتاب کمک میکنه یکم موشکافانهتر به این تجربه نگاه کنیم و اثرات عمیق دوسویهش رو درک کنیم. برای من مراقبت یعنی شریک شدن تو درد دیگری. یه شراکت عجیب چون که وقتی از کس یا چیز دیگهای مراقبت میکنی درد اون کمتر نمیشه بلکه علاوه بر اون تو هم بخشی از درد رو گاهی کاملا جسمانی تجربه میکنی و این جهان شما رو به هم متصل میکنه.
هم موضوع چالشی و پرپیچ است هم سوژهها. البته پیشبینی میکردم بیشتر خانمها راوی این فرآیند دردآور و سخت باشند. اما خب، دو 《جستار؟ یادداشت؟ درد دل؟》 آخر پیچیدگی و یگانگی موقعیت آدمها را بیشتر عیان میکند. مراقب پیروز عملا چیزی درباره فرآیند نگهداری و وابستگی ننوشته است که میتوانست یکی از نقاط قوت کتاب باشد. میدانم چه قدر ادمها با خود کلنجار رفتهاند تا این حد از برونریزی را به غریبههای چون من بنمایانند که البته به نظرم سودش بیش از زیان آن است.
سیزده نفری که از تجربههای خود از مراقبت نوشتهاند. مراقبت از پدر مریض و ناتوان، مراقبت از مادر از کار افتاده، همراهی و پذیرش کودکی بیسرپرست در خانوادهی خود به عنوان کسی که قرار است دختر یا پسر خانواده تلقی شود. مراقبت از فرزندی که به اوتیسم مبتلاست. نگهداری و مراقبت از بیماران لاعلاج و ناتوان که هیچ کنترلی روی گذران روزمرهی خود ندارند. مراقبت از پدری که در گوشهای افتاده است و همچنین همراهی همزمان با مادری که در گوشهای دیگر بستریست. مراقبت و همراهی همسر از شوهر جانبازش که عمری بود از جنگ برگشته بود؛ ولی جنگ و مصیبتهایش دست از سر جانباز برنداشته بود.
هرکدام از رنجشان نوشتهاند. از تجربهی کاملن عینی و نزدیک. تجربیاتی که سعی شده است به شکل کلمات نشانی از خود را با خواننده به اشتراک بگذارند. هر کلمهی این سرگذشتها، نه رؤیا و خیالبافی و خیالپردازی؛ که ردونشان رنج پیوستهایست که زندگی هرکدام از این رنجکشیدهها را دگرگون کردهاند. پدری که پس از تولد پسرِ مبتلا به اوتیسمش، در عین حالی که با نگهداری و مراقبت از او، او را به بیماریهای متنوعی دچار کرده است. زندگیاش متلاشی شده است. خود، دور از زنش که دیگر در زندگی او و پسرش آیدین جایی ندارد؛ از این دکتر به آن دکتر رفته است تا راهی به مداوای فرزندش بیابد. ولی با اینحال با این تجربه سخت و طاقتفرسا، انگاری به ترازی از زندگی دست یافته بود که شاید نتوان در زندگیهای مرسوم و متداول بدان دست یافت. حالا او رنگ عجیب و نادری را در «تنهایی» خود لمس میکند:«با توقع نداشتن از دیگران در فرایند مراقبت توانستم به تعریف کاملی از تنهایی برسم. همین تعریف به صورتی اعجابآور جهانِ پیش رو را برایم وسیع و زمان را بیمقدار و بسیار بلند کرد. توانستم به آرامش برسم و در همین آرامش به فهم درستی از خود و خواستههایم هم رسیدم. در همین تنهایی و عمق آن بود که فهمیدم خودم را فراموش کردهام. آن خودی که بودم و از خود ساخته بودم. آدم دیگری شده بودم و در این تغییر تقریباً تمام خواستها و میلهای درونیام را از یاد برده بودم. کمکم به خودم آمدم و میان مراقبت مداوم از آیدین که انگار دیگر جفت من و نیمهای از بدنم بود، تمرین خود بودن کردم. جهانم را آرامآرام کنار جهان آیدین ساختم. جهانی را که سالها در تمنایش بودم، برای خودم بنا کردم.»
ولی چندان به یقین و قطعیت هم نمیتوان داوری کرد که همهی این رنجها را بتوان به تسلا و تسکینی سرهمبندی کرد و همچون فیلمهای رمانتیک هندی، تهش را به صحنهای زیبا خاتمه داد. چگونه میشود زندگی رزمندهای از جنگ برگشته را به چنین صحنهای دوخت؟ رزمندهای که از وقتیکه از جنگ برگشته بود؛ هنوز که بیش از چهل سالی که از آنروز میگذشت؛ نتوانسته بود، یکشبی را به درستی بخوابد؟ روزی که:«هفتم مهر سال ۶۱ بود. رفته بودم سرپلذهاب. عملیات مسلم بن عقیل بود و تازه چهاردهپانزدهساله شده بودم. شناسنامهام را دستکاری کرده بودم که بتوانم بروم جبهه. من و رفیقم، جواد قائمی، از فریمان اعزام شدیم. اولین کسی که توی آن عملیات مجروح شد من بودم. خمپاره خورد کنارم و ترکش صاف آمد بالای گوشم. کلاه آهنی هم داشتم ولی نمیدانم چطور مستقیم آمد طرف شقیقهام. نه به گوشم خورد، نه به کلاهم. به جایش رفت و نشست وسط خوابم.» و حالا درست چهلودوسالی بود که حتی برای یک ساعت هم، نتوانسته بود بخوابد. آرزو میکرد:«دوتا دست نداشته باشم، دوتا پا هم نداشته باشم، چشم هم نداشته باشم ولی بخوابم. یک ساعت در هفته هم بس است برایم.» ولی او به آرزویش دست نمییابد. حالا در یأس و ناامیدی، مرگ را انتظار میکشد:«درمان من همین مرگ است. خواب اصلی همانجاست.»
آدمهای این کتاب، چه بتوانند با موقعیت طاقتفرسای خود، آشتی کنند و چه آشفته و خسته و مستأصل به هر دری بزنند که از این برزخ نجات پیدا کنند؛ اغلب در رنجی عجیب گرفتارند. رنجی که امکان زندگی معمولی را از آنها میستاند. مادری که دخترش نه توان دیدن دارد و نه توان صحبت کردنِ درستدرمان. او نه فقط تیمارداری فرزندش را باید بکند؛ که میبایست سعی کند که از نگاههای عجیب و غریب اطرافیان و داوری آنها خودش را مصون بدارد. داوریایی که او و همسرش را بهخاطر داشتنِ چنین دختر معلولی، بدبختشان خطاب میکردند. حالا او انگاری خود را در حصر میدید: «فکر میکردم اگر مادرِ دختری کچل با سری پر از رد بخیه و جای زخم باشم، حق ماندن در دنیای آدمهای معمولی را از دست میدهم»
و مگر حالوروز زن افراسیاب بهتر از این بود؟ او که برای ازدواج با پسر دلخواهش با پدرو مادر خودش درافتاده بود؛ حالا پس از سالها زندگی با افراسیاب جانباز، نمیدانست که رنج این زندگی کی ته میگیرد؟ افراسیاب با موجگرفتگی از جنگ برگشته بود. حالا عاصی از وزوز مدامی که در گوشهایش وول میخورد؛ داشت به دکتر گوشش التماس میکرد که پردهی گوشش را پاره کند. عاصی از بوقِ ممتد رانندهی تاکسی، گلدان کنار خیابان را برداشته بود و به سمتش پرت کرده بود. توی آشپزخانه، با هرچه دم دستش بود، میافتاد به جان زن دلبندش که به اندازهی یک عالم دوستش میداشت. و تا سرِ هوش میآمد:«گریهاش میگرفت و گاهی میخندید. تا صدای گریهٔ زنش را میشنید، صورتش چروک میشد و مشتهاش را گره میکرد و از دو طرف میکوبید به فرق سرش» اکنون هم که علیل و ناتوانتر شده بود:«زنش با تکهپارچههای کهنه کیسهٔ ادرار او را پنهان میکرد تا کسی سر سفره حالش به هم نخورد. یک بار خسرو حواسش نبود و پا گذاشت روی کیسهٔ ادرار و کل اتاق بوی شاش گرفت. زنش سریع فرش را لوله کرد و انداخت توی حیاط.»
هرکدام آنها، انگاری در محرومیت از یک زندگی عادی، با رنجها و مصیبتهای «مراقبت و تیمارداری» روز را به شب میرسانند و انگاری در حالوهوایی متمایز از زندگی مرسوم، روزوروزگار را پشت سر میگذارند و در گردش این چرخ زندگی سیزیفوار، یا معنای متعالیایی برای رنج خود مییابند و یا خسته از این همه رنج، چشم از جهان فرو میبندند. آن جوانی که آتش گرفتن جنگلهای بلوط گوشه کنار شهر و دیارش را تاب نمیآورد و با شکل دادن انجمنهای محیط زیست، به دل آتش میزند که آن درختان را یک به یک از آتش نجات دهد، حالا تن و جانش مجروح از آن همه آتش، باید دنبال توش و توان و پول دوا و درمانی هم باشد که بتواند در کنار بستر بیماری و رنجوری پدر و مادر پیرش، آنها را همراهی بکند. به پوشک مادر پیرش برسد که کنترل ادرار و مدفوعش را از دست داده است. آیا او در زندگی معنادار متعالیایی، زندگی را سر میکرد؟ از هنگامهی بچگیاش میگفت که شاخهی درختی را شکسته بود:« مادرم چنان بازوی نحیف و لاغرم را فشار داد که نزدیک بود خردش کند. با خودم میگفتم «این مادرم است که اینطوری دستم را فشار میدهد؟» هیچوقت کتکم نزده بود ولی من آن لحظه زارزار گریه میکردم. مادرم آفتاب با دست دیگرش به صورتش میزد و به لری میگفت «ریم سِه ریم سِه، دار سوزِ اشکنادی...» یعنی «روم سیاه، روم سیاه، درخت سبز رو شکوندی. خدا کورت میکنه.» نکند مراقب بلوطها نباشم و خدا کورم کند؟»
📚 از متن کتاب: «مردم دوست دارند کسانی را پیدا کنند که بشود نقشهای مقدس را به آنها داد. دوست دارند کسی دیگر را بگذارند در تاقچهی الگو و تمثال و بعد به قلعههای دورِ دستنیافتنی تبعیدش کنند. خیالشان راحت میشود که یکی دیگر رنج نقشهای متعالی و مقدس را به عهده گفته و حالا خودشان میتوانند بیواهمه این پایین بمانند و آدمی معمولی با ضعفها و لغزشهای معمولی باشند.»
کتاب مجموعهای از ۱۳ جستار در رابطه با «مراقبت از دیگری» است؛ گاه این دیگری جانباز جنگ است، گاه حیوانی در معرض انقراض است یا یک گلدان، وجه مشترک همهی این جستارها در فعل «مراقبت» است. نوشتن از این کتاب به واقع، دشوار است. بعد از تمام کردن کتاب، حس دانشآموزی را داشتم که فردا امتحان علوم دارد و هر چه خوانده را در اثر اضطراب، فراموش کرده است!
📚 از متن کتاب: «مراقبْ میانجیِ دو جهان است: جهان مردمان رنجدیده و جهان عافیتنشینانِ فراموشکار.»
بیشتر نوشتن دربارهی این کتاب، از من یکی ساخته نیست؛ از اینرو این نوشته را با ارائهی فهرستی از راویان (مراقبان) این مجموعه جستار، به ترتیبی که قصهی مراقبتشان در کتاب آمده، به پایان میبرم. شاید کمکی باشد برای کسی که در کمبود وقت، بخواهد جستاری را قبل از دیگری بخواند:
۱) زنی که از خواهر مبتلا به سرطانش «مراقبت» میکند. ۲) مادری که از فرزند مبتلا به تشنج خود «مراقبت» میکند. ۳) دانشجویان تحصیلات تکمیلی رشتهی جامعهشناسی که پس از زلزلهی سال ۹۶ کرمانشاه، به آنجا میروند. ۴) یک «کَرمراقبت» که از هیچکس و هیچچیز نمیتوانست مراقبت کند و دست تقدیر او را مشغول کاری میکند که باید همیشه مراقب کودکان باشد. ۵) همسر و فرزند یک جانباز جنگ (البته راوی، بچهی خواهر جانباز است.) ۶) زنی که کودکی را به فرزندی پذیرفته است و «مراقب» اوست. ۷) فرزندی که علاوه بر والدینش، «مراقب» بلوطها هم هست. ۸) مادری که «مراقب» فرزند مبتلا به اوتیسم خود است. ۹) مردی که «مراقب» شب است؛ ۴۲ سال از آخرین باری که خوابیده است، میگذرد. ۱۰) «علیرضا شهرداری» که «مراقب» پیروزِ عزیزِ ما بود. ۱۱*) مادری که باردار نمیشد و از رویای مادر شدناش «مراقبت» میکرد. ۱۲**) مرد ۳۰ سالهای که پرستار و «مراقب» سالمندان است. ۱۳***) پدری که به تنهایی از فرزند مبتلا به اوتیسم خود، «مراقبت» میکند.
پینوشت: *- جستار ۱۱ بسیار لوس به نظرم آمد. شاید تنها جستاری که اگر در کتاب نبود، جای خالیاش حس نمیشد. ** و ***- جستارهای ۱۲ و ۱۳ بسیار آموزنده، عمیق و تأثیرگذار بودند.
وقتی به اواسط «کتاب ما ایوب نبودیم» رسیدم، با خودم فکر کردم این هم مثل بقیه کتابهای نشر اطرافه؛ یعنی کتابی با مقدمهای فریبنده و جستارهایی یکی درمیون ضعیف. اما هر چقدر جلوتر رفتیم بیشتر به این نتیجه رسیدم که این کتاب حتی از باقی کتابهای سالهای اخیر نشر اطراف هم ضعیفتر و بیمایهتره.
کتاب سیزده تا جستار رو جمع کرده، اما نتونسته از «کلیشه» فرار کنه و اصلا معلوم نیست با این پرداختهای یکسان چرا زحمت انتشار 13 تا جستار رو متحمل شدن؟ چرا مثلا 14 یا 12 تا نه؟ احتمالا به این دلیلی که همینقدر تونستن متن بگیرن از این و اون و تعداد صفحات کتاب رو به حد معقول و قابل فروشی برسونن.
توضیح واضحات این که مشکل من با کتابِ کلیشه، تکراری بودن کلماتش نیست، بیشتر تکراری و قابل پیشبینی بودن ایدههاشه. مشکلم فراتر نرفتن از قالبهای هزاربار دیده شده ست، در حالی که وعده کتاب و انتظار خوانندهش چیز دیگهایه؛ این شکل از روایتگری چارچوبمند و هماهنگ با اخلاق حاکم بر جامعه، بیشتر مناسب همون برنامههای صدا و سیماست.
من بیشتر انتظار داشتم جنبهای از مراقبتگری رو بخونم که مراقبان از بازگوییش برای دیگران یا حتی خودشون شرمندهاند. من انتظار داشتم علاوه بر احساسات مجوزدارِ غم و ناراحتی و استیصال، چیزی از احساسات تقبیحشدهای مثل خشم، عصیان، نفرت یا حتی آرزوی مرگ برای دیگریِ بیمار رو هم در نوشتههای مراقبان ببینم (شاید فقط جستارهای اول و آخر کتاب، استثناء این قاعده باشند و چشم خواننده رو به طیف وسیعتری از احساسات روشن کنند.)
نمیدونم چرا هنوز کتاب��های نشر اطراف رو میخونم یا توی لیست کتابهای بعدیم میذارم. شاید اون نوستالژی همشهری داستان دهه هشتاد، دست از سرم برنمیداره، شاید هم قربانی مارکتینگم. در هر صورت، خوندن این کتاب رو توصیه نمیکنم.
ما ایوب نبودیم شرح تجربۀ مراقبت و مواظبت از کسی و چیزی از زبان سیزده مراقب در همین روزهاست؛ روایت احوال و افکار و روزگار آدمهایی که سرنوشتْ آنها را در موقعیت انتخابِ خود یا دیگری گذاشته؛ آدمهایی که بخشی از روزها و شبهایشان را به دیگری بخشیدهاند. مراقبتْ ایستادن روی مرز دو جهان متفاوت است. جهان مردمان رنجدیده و جهان عافیتنشینانِ فراموشکار و مغرور. مراقب میانجی و مترجم دردهاست. رنج و زندگی را به یکدیگر ترجمه میکند و خودش هم در این میانه بالغ و بالنده میشود. خواندن تأملات و خاطرات کتاب ما ایوب نبودیم کشف فراز و فرودی است که انسان، درون و بیرون مواجهه با درد، طی میکند. قصۀ سفر قهرمانی معمولی است که ناگهان در موقعیتی غیرمعمولی باید به زندگیاش ادامه دهد و تسلیها و دلخوشیهایی برای ادامۀ راه بیابد.
هیچ وقت به مفهوم «مراقبت»، انقدر گسترده فکر نکرده بودم. از این کلمه بیشتر یاد مراقبت از سالمند، بیمار یا کودک میوفتادم. تو کتاب تمام اینها بود، اما علاوه بر اون تجربههایی از مراقبت اومده بود که قبل از این اصلا بهشون به این معنا توجه نکرده بودم؛ مراقبت از جنگلهای بلوط زاگرس، مراقبت از حیوانات ویژه، مراقبت از زلزله زدگان...
تمام روایتها تجربههای بسیار ارزشمندی بودن. بعضی بیشتر به دل مینشستن، منسجمتر و با قلم خواناتری روایت شده بودن و با خیلی از روایتها هم اشک ریختم... انگار میتونستی جهانی رو ببینی که قبل از این ندیده بودی... به طور اختصاصی، با سربازهایی با مدت خدمت نامحدود، من کانگورو نبودم، ارثیهی مراقبت و یوزپلنگانی که با من دویدهاند بیشتر درگیر شدم.
نشر اطراف، کتابهای بسیار خوبی داره چاپ میکنه. خوندنشون، به نظرم یک ظرفیت انسانی مهم رو میتونه وسعت بده: توانایی «همدلی» و دیدن و فهمیدن جهان دیگران.
مراقبت واژه ای که نمی شود از آن فرار کرد به نظرم با قبول مسئولیت رابطه ای ناگسستنی دارد. همه ما مراقبیم و از ما مراقبت می شود ،گاهی مجبوریم مراقب باشیم یا انتخاب میکنیم،گاهی نفع مالی و مادی دارد ،گاهی برای رضای خداست و گاهی هم هیچ انتخابی نداریم . آدم ها مسئولیت پذیر می شوند بعضی ها با مراقبت از گلدان گلی که ته خسارتش مردن گل است ،گاهی این مسئولیت پذیر شدن به قیمت جان آدمی تمام می شود. نمیدانم این کتاب را وقتی حالتان کمی خوب است بخوانید یا وقتی خودتان هم با رنجی طاقت فرسا دست و پنجه نرم می کنید. کتاب یادآور رنج ها و درد هایی است که در زندگی همه آدم های کره خاکی هست شاید جنسش فرق کند اما نمی شود رنج کسی را با رنج خودت مقایسه کنی ،شاید بخاطر همان ظرفیت های متفاوت آدمی و.... باشد شاید هم دلایل دیگری که من نمیدانم. تنها چیزی که میدانم این است هیچ کسی نمیتواند برای رنج خودش و دیگری کم و زیاد یا درجه بیشتر و کمتر مشخص کند ،رنج هرکسی اثر انگشت شخصی اوست.🌱 ۱۹ شهریور ماه ۴۰۴
انتظار داشتم روایتها صورتبندیشدهتر و واقعیتر باشند و مشکلات و حواشی اطراف مراقب دیگری بودن رو، با وضوح و شفافیت بیشتری شرح بده. اما تمام روایتها، روایتهایی تقریبا احساسی و حتی شبیه مرثیهسراییست. یکی دو روایت بود که کمی فراتر از احساسات به موضوع پرداخته بود و ستارهها هم برای همان یکی دو روایت است. شاعرانه کردن دردها هیچ خاطرهای از مشکل یا مفهومی که میخواهیم آن را توضیح یا تفسیر کنیم یا روی آن نور بیندازیم در ذهن آدمیزاد شکل نمیدهد. مثلا مواجهه با بلایای طبیعی و نقش مراقبهای داخلی و بیرونی (بیرون از دایرهی اتفاق)، گرفتاریهای دولتی و حکومتی، دردهای نادیده گرفته شده و... خوراکهای بهتری بودند تا احساسات راوی. من به موضوع زلزله که رسیدم، راستش انتظار کار پژوهشیتر داشتم. شاید هم این کتاب چنین رسالتی نداشته و باید نقش خودش رو بهتر بیان میکرده. خلاصه که حیف موضوع. : )
دانته در جایی از «دوزخ» میگوید «رنجهایت مایهٔ اندوهم میشوند.» خیلی طول کشید تا بفهمم در مراقبت آدمی چیزی را میدهد و به جای آن چیزی میگیرد. برای همین به گمانم بهتر است مراقبت را شکل و شیوهای از «مراقبه» بدانیم؛ «سلوکی که با دردی درونی تو را به دریافتی نو از خود و پیرامون میرساند.» انگار دردی به تو میدهد تا دردی را از تو بگیرد. چیزی میگیرد و چیزی میرساند هرچند چیزی که به مراقبت کننده میرسد، شکلهای متفاوتی دارد اما در همۀ آنها «اندوه» مشترک است و این اندوه هرگز ساکن نیست. مدام در تکاپو و ساختن است. در ساختن انسانی دیگر از کسی که بود. معلوم و قابل پیشبینی هم نیست چیزی که به دست میآید به چه شکل است اما پیداست انسان پسِ مراقبت انگار که در مراقبهای طولانی بوده باشد دیگر هیچ به خود پیشترش شبیه نیست «اندوه» مادر «رنج» است و «ویرانی» میآفریند.
«در جهان بینی مامان و آدم هایی شبیه او مراقبت هم مرحله ای از زندگی بود. مرحله ای کاملا طبیعی مثل مدرسه رفتن، ازدواجدکردن و بچه دار شدن. برای هر کسی در روند زندگی پیش می آمد که عزیزی را در بستر بیماری ببیند و آن وقت فرصتی برای خدمت یا مراقبت فرا می رسید. این جور وقت ها کسی فکر نمی کرد «پس زندگی من چی؟» موقعیت کاری و شغلی و خانوادگی می رفت در اولویت های بعدی و جهان دورو بر یک معنا پیدا میکرد.»