خب اندازه ی خود کتاب حرف دارم برای نوشتن ولی سعی میکنم در کمترین کلمات ممکن بنویسم. اول راجع به داستان کتاب بگم راجع به چندین افسر انگلیسی زبان هست که به همراه خدمتکار خودشون گونگادین که ایرانی هست مردن و در جایی دنبال دروازه ی بهشت میگردن و در مسیر پیدا کردن و وارد شدن به بهشت اتفاقاتی براشون میفته که توی کتاب مختصرا شرح داده شده. اما نکانی که میخوام بگم:ه
اول اینکه یه مقدمه جذاب داره این کتاب از زبان یک افسر انگلیسی راجع به نویسنده ی کتاب و شرح وقایع اتفاق افتاده برای نوشته شدن این کتاب که واقعا جذابه
دوم اینکه کتاب از نظر داستانی و روایی خیلی پیچیدگی نداره ولی جذابیت نسبی برای 50-60 صفحه رو داره
سوم اینکه این کتاب بر مبنای اعتقادات نوشته شده و من خیلی علاقمند به خوندن اعتقادات بقیه در قالب داستان نیستم جدای از اینکه موافق یا مخالف اونها باشم
سادگی آینه را جوهر بینایی شد آخر از هیچ ندانی همه دانم کردند!
سعی کردم این کتاب را همسو با ذهنیت و جهانبینی نویسندۀ آن بخوانم و اگر بخواهم واقعیت را بگویم، این که بسیار لذت بردم. با هر سطر به سطر کتاب همراه شدم و تحت تأثیر قرار گرفتم. کتاب در پشت آنچه نوشته، آرمان و سرنوشت ما ایرانیها را بیان میکند. از رنج خلاص یافتن اما خود را محکوم به رنج دیدن. جسارت تغییر دادن جهان اما نهایتاً در لاک تنهایی خود فرو رفتن. اندیشیدن به آنچه از آسمانها برایمان گفتهاند و شک کردن به آن. گونگادین خدمتکار سادهایست اما ویرژیلوار به پیش میرود. دنیایی که ذهنیت نویسنده یا همان گونگادین میسازد، مانند بسیاری از ادیان فانتزی است، بسیاری از حقایق و تکنیکها فراموش میشوند، گویی نویسنده در یک نشست دوستانه است و برای سرگرمی چند ساعتۀ حضار این کتاب را نوشته و میخواند. اما حقیقتِ حضوری این کتاب چیزی فراتر از این است. میتوان برای شناخت یک انسان شرقی این کتاب را مورد مطالعه قرار داد. چگونه خیر و شر در ذهن انسان تکوین مییابد. چگونه میتوان در جبر به اختیار خود اندیشید و آیا در نهایت باید تسلیم آن شد و یا جنگید؟ انسان چیست و خوشبختی و بدبختی او چگونه رقم میخورد و چه ماهیتی دارد؟ گناه حقیقیست و یا به نوع نگاه ما و داورانِ ما بستگی دارد؟ سوالهای زیادی در حین مطالعۀ این کتاب به ذهنم خطور کرد اما همه را به زیبایی و سادگی کتاب بخشیدم و انکارشان کردم. نباید از زیبایی با متر کردن آن غافل شد. همپای زیبایی کتاب باید به زیباییِ رازآلود زندگیِ نویسنده نیز اندیشید که خود داستانی زیباتر از این کتاب دارد.
یاد استاد ابوالفضل خطیبی گرامی و روحش شاد، که با یادداشت او در مجلۀ بخارا به این کتاب رسیدم.
چند روزی میشه که این کتاب عجیب رو خوندم، شاید بهتره اینطور وصفش کنم، خاص و عجیب. این واژهها رو از جهت برای توصیف کتاب انتخاب کردم که نه تنها خود کتاب و داستانی که روایت میکرد تا حدی شگفتانگیز بود بلکه شخصیت نویسنده داستان و سرگذشتی که وی پیش و پس از انتشار کتاب داشته، این اثر رو از جهاتی منحصر و به فرد و خاص میکنه. عنوان کتاب چنین بود، "برای گونگادین بهشت نیست" و نویسندهاش علی میردریکوندی. نویسنده گمنامی که تا یک ماه پیش اسمی از او نشنیده بودم تا اینکه دوستی، خواندن کتاب را به من توصیه کرد. وقتی کتاب را در اینترنت جستجو کردم به یافتههای شگفت انگیزی برخوردم، اینکه این کتاب برای اولین بار در انگلستان و پس از اون در آمریکا چاپ میشه و پرفروشترین کتاب انگلستان در سال 1965 شده، اینکه نویسنده کتاب هرگز از چاپ و انتشار کتاب آگاه نمیشه، چرا که یکسال پیش از انتشار کتاب بر اساس روایتی در بروجرد در فقر و تنگدستی فوت میکنه، اینکه بعد از انتشار کتاب و موفقیت اثر و استقبالی که خوانندگان از آن به عمل می آورند به شش زبان مختلف ترجمه میشه و تلاشها برای یافتن نویسنده گمنام اثر پس از این موفقیت آغاز میشه، روزنامه اطلاعات در نه تیرماه 1344، یک آگهی منتشر میکنه برای یافتن نویسنده با عنوان "میلیونر گمشده: یک ایرانی گمنام با نوشتن کتابی صاحب میلیونها پول شده ولی خودش خبر ندارد"، تمام تلاشها بی نتیجه می مونه و هر کسی ادعا می کنه که او را در جایی دیده است ولی هیچگاه این نویسنده گمنام پیدا نمیشود، اینکه این کتاب، یک اثر نویسنده ایرانیه که خودش سواد آنچنانی به زبان فارسی نداشته ولی اثرش رو به انگلیسی نوشته و کتابش بعدها توسط غلامحسین صالحیار به فارسی برگردانه مبشه. در خصوص خود نویسنده هم این مطالب قابل تامله، اینکه نویسنده یک دهقان فقیر بوده که پس از ورود قوای متفقین در سال 1320 به ایران و استقرار اونها در سراسر کشور، علی میردریکوندی متوجه میشه که این نیروها به دنبال جذب کارگر برای راهسازی هستند به این خاطر به تهران میره و در سال 1321 با در دست داشتن نامهای ( به زبان انگلیسی که با استفاده از فرهنگ لغت و آشنایی به 1000 کلمه انگلیسی، شخصاً نوشته بود)به ستوان همینگ که متصدی به کارگیری افراد محلی برای راهسازی بوده، از او میخواد که به خاطر شوقش به یادگیری زبان انگلیسی، او رو در جایی که سربازان انگلیسی یا آمریکایی مشغول به کار هستند، به کار بگمارند تا در خلال گفتگوهای اونها انگلیسی یاد بگیره، پافشاری علی میردریکوندی باعث میشه که ستوان همینگ او را به دوستانش برای کار معرفی کنه و ضمن اینکه به او کمک کنه تا زبان را سریعتر یاد بگیره بدین طریق که شروع میکنه به تصحیح نامههایی که علی میردریکوندی برای ستوان همینگ می نوشته، این موضوع در نهایت به اینجا ختم میشه که ستوان همینگ از علی میخواد که به جای نامه شروع به نوشتن داستان کنه و علی هم مکاتباتش را با همینگ در قالب نوشتن داستان پیش میبره حاصلش نوشتن دو داستان نورافکن و برای گونگادین بهشت نیست میشه، بعد اینکه نیروهای متفقین و ستوان همینگ از ایران خارج میشن، گاه و بیگاه برای همینگ نامه مینویسه و ارتباط با او داشته و البته همینگ ،علی رو به شخصی به نام پروفسور زهنر که هم استاد شرق شناسی آکسفورد بوده و هم در سفارت انگلیس در تهران کار میکرده معرفی میکنه و علی به مدت شش هفته برای او کار میکنه و بعد از اون به یکباره همه چیز رو رها میکنه و میره به جایی که هیچکس از او خبری نداشته، تا اینکه بالاخره همینگ در سال 1965 بعد اینکه مطمئن میشه یادداشتهای علی از ارزش ادبی برخوردارند، اقدام به چاپ کتاب " برای گونگادین بهشت نیست " میکنه و اون اتفاقاتی که در ابتدا گفتم به طور غیرقابل باوری رخ میده. کمی هم درباره خود داستان بگم، کتاب شرح سفر 83 افسر انگلیسی و آمریکایی به همراه گونگادین به سوی بهشت هست و تلاشی که این افراد به عمل می آورند تا وارد بهشت شوند، ماجراهایی از برخورد آنها با فرشتگان، آدم و حوا ، شرح محاکمه شون در دادگاه داوری برای دریافت مجوز ورود به بهشت و آنچه در بهشت بر این افراد میگذره حکایت داره و البته همانطور که از عنوان کتاب میشه استنباط کرد در این میان تنها کسی که نمیتونه وارد بهشت بشه همان گونگادین یا علی میردریکوندیه، این موضوع دربردارنده کنایه بسیار تلخیه، اینکه آمریکایی ها و انگلیسی ها که علی میردریکوندی سالها برای اونها کار کرده، پس از ترک ایران وارد بهشت خودشون میشن ( به کشورشون بر میگردن) فارغ از تمام جنایات و آسیب هایی که به کشور دیگر وارد می آورند ولی علی میردریکوندی محکوم به اینه که در جهنمی که میزیسته بماند و در گمنامی جهانش را بدرود بگوید. و در آخر توصیف دو نویسنده معروف از این کتاب: آگاتا گریستی : اثری بسیار اصیل و جالب. رومر گودن : عجب تصور بهشتی، به راستی که همانند گنجینه است.
NO HEAVEN FOR GUNGA DIN is a fable by Ali Mirdrekvandi who he was an Iranian peasant from Lurs people. The author was a miserable genius that whose book published after his death. During World War II, Ali Mirdrekvandi was working for Mr. Hemming, an English officer and the editor of his book. According to Hemming, Mirdrekvandi was a poor peasant who had taught himself to read and write Persian and then English. He died anonymously in 1964 just prior to the publication of his book. بهشت برای گونگادین نیست کتابی از نویسنده ی گمنام و نابغه ی شوربخت لر، علی میردریکوندی است. علی، جوانی بی سواد و روستایی بود که به طور خودآموز فارسی را آموخت. سپس در جریان اشغال ایران توسط متفقین، در کمپ انگلیسی ها، زبان انگلیسی را یاد گرفت و با تشویق سروان همینگ، دو کتاب به انگلیسی نوشت. یکی « بهشت برای گونگادین نیست» و دیگر کتاب «نورافکن». در حالی که علی در گمنامی در سال چهل و سه در بروجرد درگذشت، کتابش به شش زبان دیگر ترجمه شد. پس از چاپ کتاب، ناشرین ایرانی با عنوان میلیونر گمشده به جستجوی او پرداختند، اما این جستجو، حاصلی در بر نداشت. داستان کتاب در سال ۲۰۸۴ میلادی در جریان جنگ جهانی سوم اتفاق می افتد. چند افسر انگلیسی و آمریکایی به همراه پادوی خود گونگادین در آسمان در مسیر کهکشان راه شیری به جستجوی دروازه بهشت هستند...
من نتونستم نسخهٔ اصلی این کتاب رو بهدست بیارم تنها نسخهٔ فارسی رو پیدا کردم که 67 صفحه بود در حالی که این کتاب 128 صفحهای هست پس این نوشته من شاید دربارهٔ کل این کتاب نباشه:
احتمالاً حاشیهها و داستان نویسندهٔ این کتاب را میدانید که تا این جا قدم برداشتهاید پس به آن نمیپردازم اگر اهل فلسفهبافی نیستید شاید لذت کافی را از این کتاب نبرید. این کتاب ایدهٔ شیرینی در خود دارد، نقدی بر هژمونی بهشتیان. در طول داستان اتفاقاتی میافتد که میتوان با آنها بازی کرد. مثلا مردی که برای رضای خدا چشمان خود را میبندد اما همین باعث میشود گنجی را نبیند
پس اگر دوست دارید یک کتاب فلسفی را از زبان یک بچه بشنوید؛ این کتاب توصیه میشود
بدون شک «برای گونگادین بهشتی نیست» از نظر داستانی ضعفهای زیادی دارد که قابل چشمپوشی نیستند، مثل شخصیتهای کوچک بسیار زیاد و فقدان یک قهرمان واقعی، توصیفات عجیب و گاه نامشخص و پایانی بیموقع و ناگهانی. اما دلیل جذابیت گونگادین فراتر از نکات فنیست. نه لزومن به این خاطر که نویسندهی روستایی، کارگر و کمسواد آن را نوشته، بلکه به این خاطر که بخشی از جان خود را در آن بهجای گذاشته است. دنیای کتاب همارز دنیای واقعیای بوده که خود میردریکوندی در آن میزیسته. برای سالها، زندگی اون همان سرهنگها و سرگردهایی بوده که مدام در کتاب ناله میکنند و البته در موقع لزوم قدرشناس نیز هستند. افسرانی که هر کدام جایی گونگادین را آزار دادهاند، اما او نتوانسته از آنها انتقام بگیرد، زیرا برای یاد گرفتن انگلیسی و نوشتن کتابی که مَحمل این انتقام باشد به آنها نیاز داشته است! البته نباید فراموش کرد که تیغ او در عین طنازی (که بهحق در آن زمانه و برای یک نویسندهی ایرانی بسیار پیشروست) برای خودش از همه تیزتر است و گرچه همه را رستگار میکند اما «برای گونگادین بهشتی نیست».
پانویس: اگر کتاب را نخواندید، حتمن دربارهی کتاب و نویسندهاش بخوانید.
فوق العاده س که در عین سادگی چنین موضوع خطرناکی رو داستان نویسی کرده. جایی که میگه من اگه جای توی لعنتی بودم همه رو میبخشیدم. خدا رو شکر که تو این مدت تونستم با یکی از کتاب خون های دوست داشتنی و باسواد اشنا بشم و نتیجه ش این شد که این کتاب رو بهم امانت داد و خوشحالم که خوندمش
An odd futuristic Iranian novella. Mirdrekvandi was a true genius in my opinion; he depicted the world he lived in during WWII with some mesmerising words.
ژنرال بورک گفت: جهنم شبیه یک شهر إفریقاییست. چون تمام جهنمیها سیاه هستند سرگرد ماتیوس گفت: اگر ما گونگادین را ببینیم او را نمیشناسیم. چون او هم حتما مانند بقیه سیاه شده است سرهنگ اسکیت گفت: گونگادین از زمانهای قدیم سبزه بود
پایان کتاب خیلی تکاندهندهس. داستان درواقع رویای کودکانه یا کابوس علی میردیرکوندیه درباره سعادت و رهایی از عذاب و فقر. علی جوان ایلنشین لُری بود که در یکی از نامههای درخواست کارش به فرمانده انگلیسی گفت برای این که انگلیسی یاد بگیرم حتی حاضرم به زندانم بندازی اگر بدانم زندانبانم انگیسیست. من کتاب در ژانر تخیلی نخوندم و با الگوهای رایج در آن آشنایی ندارم ولی فکر میکنم داستان، پایانش به خصوص، خیلی اصیل باشه چرا که کاملا بر اساس زندگی و احساسات و رویاهای شخصی علی یا آنطور که افسران انگیسی صدایش میزدند، گونگادینه.
فکر کنم در ۱۴ سالگی این کتاب رو برای اولین بار خوندم یادمه چند سال بعد که کمدی الهی دانته رو می خوندم ناخودآگاه یاد این کتاب افتادم .میردیرکوندی در جنوب در کشتی با خارجی ها ها کار میکرد و شرح حال خودش رو با طنزی تلخ نوشت و برای کاپیتان کشتی فرستاد .ولی متاسفانه بعد از مرگش کتاب به چاپ رسید و خودش در فقر و بدبختی زندگی رو بدرود گفت
It's a strange one. The tales behind its origin is interesting, but there's not much to the story itself. It's sort of like a charming mid-20th-century parody of Pilgrim's Progress, but I didn't see much depth to it.
One of my favorites dealing with sin and redemption from the viewpoint of an Indian coolie during colonial days. A hilarious tongue in cheek approach to some serious theological issues.
آنقدر سهل و روان است که دستش بگیری تا آخر می روی. با در نظر گرفتن نویسنده اش که کم سواد بود و از حداقل امکانات زیستس محروم، فوق العاده است و قدرت تخیل بالایی را نشان می دهد.