Jump to ratings and reviews
Rate this book

گل خاص

Rate this book

70 pages, Paperback

First published January 1, 1976

9 people want to read

About the author

منصور یاقوتی

20 books6 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (30%)
4 stars
3 (30%)
3 stars
2 (20%)
2 stars
2 (20%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for Nima.
20 reviews6 followers
July 8, 2022
#سواره از پیاده خبر ندارد و سیر از گرسنه.#
این کتاب برای ۱۳۵۳ هست و قیمتش ۸۰ ریال.
به نظرم به عنوان یه داستان کوتاه خوب بود.
توی اینترت که گشتم چاپ جدیدی ازش وجود نداره برای همین برای کسایی که احتمالا نتونن پیدا کنن این کتاب رو خلاصه داستان رو مینویسم.
داستان در مورد پیرمرد کردی هست (۵۷ ساله) که ۲۰ سال گذشته زندگیش رو در دباغ خانه کار کرده (نه به عنوان صاحب اونجا بلکه تقریبا به عنوان پادو). یه پسر داره که دو سه سال مونده مدرسه اش تموم بشه و یه دختر که به نظر پنج یا شش سالش میاد.
متأسفانه بعد این همه سال چیز زیادی نتونسته پس انداز کنه و هر روز برای رساندن پوست ها به یه جایی به همراه اسبش (که اسمش گل خاص هست) مسافت طولانی طی میکنه. در طول مسیری که میره یه جایی هست که باید مسافتی اسب و گاری که توش پوست ها رو میذاره رو از توی یک بازارچه ای بگذرونه. توی این بازارچه کسبه و مردم اکثرا بهش ناسزا میگند (هر روز) که چرا اسب و گاری از اینجا رد میکنه و از بوی بدی که میده به خاطر کار با پوست. تا اینکه خبر میرسه دارن گاری ها رو جمع میکنند و جاش قراره از تاکسی های باری استفاده بشه و هرکس با گاری کنه ، گاریش توقیف میشه. بالاخره پیرمرد قصه هم گاریش توقیف میشه توسط آجان و هرچی التماس میکنه قبول نمیکنن که گاریش بهش بدن و حتی فکری نشده به اینکه اگه میخوان گاری ها رو جمع کنند این افراد چه جوری باید پول دربیارند. پیرمرد قصه هم هرچی فکر مکینه میبینه نه کار دیگه ای بلده نه دیگه جوونه که باربری کنه و نه سواد داره و... . خونه هم وقتی این خبر میشنون خیلی آشفته میشن ، پسر خونه میگه که شبانه درس میخوانه تا بتونه پول دربیاره ، همسرش میگه میره خونه بقیه رو میشوره برای پول و دختر بچه هم احساساتش توی خودش میریزه اما از درون به این فکر می‌کنه که بدبخت شده.
حالا گل خاص اسبی هست که توی این بیست سال همیشه با این مرد بوده و توی همه شرایط باهاش ساخته. این اسب هم همراه مرد، پیر شده و چیزی ازش باقی نمونده (دندوناش ریخته و دنده هاش بیرون زده). وقتی این اتفاق میفته زن و پسر خونه به این نتیجه میرسن که نمیتونن هزینه خوارک این اسب هم بدن و بهتره مرد اونو ببره توی بیابون ول کنه که بمیره که حداقل پول جا به جایی نعشش از توی خونه ندن. این موضوع که مرد داره رفیق بیست سالش از دست میده و نمیتونه نگهش داره شدیدا اذیتش میکنه (من حس میکنم خودش رو مثل اون اسب میبینه و حالا که دیگه نمیتونه کار کنه یا فایده ای داشته باشه دیگه حضورش کسی لازم نمیدونه و ترجیح میدن بمیره) در نهایت بعد از بارونی که شب میاد، فردا صبحش پیرمرد اسبش رو در حال نفس نفس زدن های آخر پیدا می‌کنه... .
Profile Image for Pep1nu.
71 reviews
December 13, 2024
I never thought that a horse would cause me so much pain 🥲 again persian literature is no joke when it comes to tragedy .
Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.