Bachtyar Ali Muhammed, also spelled as Bakhtiyar Ali or Bakhtyar Ali, (Kurdish: Bextyar Elî -بەختیار عەلی) Ali was born in the city of Slemani (also spelt as Sulaimani or Sulaymaniy), in Iraqi Kurdistan (also referred to as southern Kurdistan) in 1960. He is a Kurdish novelist and intellectual. He is also a prolific literary critic, essayist and poet. Ali started out as a poet and essayist, but has established himself as an influential novelist from the mid-1990s. He has published six novels, several poetry collections as well as essay books. He has been living in Germany since the mid-1990s (Frankfurt, Cologne and most recently Bonn). In his academic essays, he has dealt with various subjects, such as the 1988 Saddam-era Anfal genocide campaign, the relationship between the power and intellectuals and other philosophical issues. He often employs western philosophical concepts to interpret an issue in Kurdish society, but often modifies or adapts them to his context.
Based on interviews with the writer, he wrote his first prominent piece of writing in 1983, a long poem called Nishtiman "The Homeland" (Kurdish; نیشتمان). His first article, entitled "In the margin of silence; la parawezi bedangi da" in Pashkoy Iraq newspaper in 1989. But he only truly came to prominence and started to publish and hold seminars after the 1991 uprising against the Iraqi government, as the Kurds started to establish a de facto semi-autonomous region in parts of Iraqi Kurdistan and enjoy a degree of freedom of speech. He could not have published most of his work before 1991 because of strict political censorship under Saddam. Along with several other writers of his generation - most notably Mariwan Wirya Qani, Rebin Hardi and Sherzad Hasan - they started a new intellectual movement in Kurdistan, mainly through holding seminars. The same group in 1991 started publishing a philosophical journal - Azadi "Freedom" [Kurdish:ئازادی] -, of which only five issues were published, and then Rahand "Dimension" [Kurdish:رەهەند]. (www.rahand.com). In 1992, he published his first book, a poetry collection entitled Gunah w Karnaval "Sin and the Carnival" [Kurdish:گوناه و کەڕنەڤال]. It contained several long poems, some which were written in the late 1980s. Prominent Kurdish poet Sherko Bekas immediately hailed him as a new powerful voice. His first novel, Margi Taqanay Dwam "The death of the second only child" [Kurdish:مەرگی تاقانەی دووەم], was published in 1997, the first draft of which was written in the late 1980s.
این کتاب رو نه با اسم نویسنده و شناختمون از اثارش، بلکه باید با طرح جلدش شروع کرد، پیکر مستاصلی بین رنگ های دلگرفته. این تصویر، ساده ترین و قابل درک ترین زبان دنیا، برای انتقال پیام این کتابه: شکستگی و فروپاشی انسانی که در برابر سرنوشت بیرحمش دیگه رمقی برای برخاستن نداره.. عنوان کتاب بیشتر از اینکه شبیه اسم ی شخص باشه، بنظر میرسه اسم بندری به نام فیلی باشه، اما وقتی چند صفحه ای از کتاب رو خوندم فهمیدم " بندر فیلی" اسم شخصه، شخصی که نماینده ی سرنوشت میلیون ها انسان و فراتر از مکان و زمانه! سرنوشت فیلی ها، همونطور که در کتاب هم بهش اشاره شده با تاثیر از هویت عمیق، تاریخی و تراژیکشون رقم خورده و نسلها گرفتار مناسبات خشن، اسارت، شکنجه و زوال بودن. احتمالا بختیار علی هم با همین زمینه ی فکری این اسم و شخصیت رو خلق کرده تا ظلمی که به بندر روا میشه رو پابرجا تر، عمیق تر و مستندتر بسط بده تا بگه ریشه ی خشونت در این جغرافیا نسبت به نژاد و مذهب و... قطع نشدنیه! بختیار علی طوری شخصیت اصلیش رو میسازه که بیشتر از اونکه یک انسان واحد باشه، ی کلیت رو نشون بده، اون ترکیبی از اضطرابی ناتمام، افسردگی نهفته و التماس برای معناست، هر بار که امیدی در خودش پیدا میکنه ، بلافاصله به واسطه ی کسی یا اتفاقی به ناامیدی و بن بست میرسه. انگار شخصیتپردازی بندر، پازلی از شکست، امید، و ترکخوردگیهاست...
بندر کودکی ناخواسته س که از مادری با روحی آزاده و جسمی در بند (نمادی برای وطن) و پدری که ستونی برای استحکام این بندها وزندان هاست ( نمادی برای حکومت) ، به وجود اومده. تولد اون تصویری از آزادگی در چنگال خودکامگیه، تولد ملتیه در دل اسارت. بندر، قبل از اینکه اصلاً فرصت انتخاب داشته باشه، سرنوشتش توسط دیکتاتوری رقم خورده. بچگی نکرده، آزادی ندیده، دنیا رو از پشت میله و دیوار شناخته، اون هم دنیایی که هرگز کامل نیست و نمیشه. این کودک عملاً محصول سیستم زندانه، درون اون یه تضاد دائمیه، میخواد انسان بمونه چون ذاتش اون رو به این سمت سوق میده، ولی در اطرافش همهچیز علیه انسان بودنه. وقتی معلمی چیزی به اون یاد میده، اون دانش در فضای خفقان بهش منتقل میشه، هرچی بیشتر میفهمه و بیشتر یاد میگیره، رنج و دردش هم سنگین تر میشه. زندگیش پر از فقدانه از شادی و امید و آموزش گرفته تا آزادی... بندر از آموزش و پرورش واقعی محروم شده، چون سیستم صدام میخواد نسلی بیفکر و بیسوال بزرگ کنه. برای همین، بجای مدرسه، اعدام، تحقیر و خشونت رو بهش نشون میدن. این روش قدیمی همهی حکومتهای سرکوبگره، حذف آگاهی و جایگزینی ترس. وقتی ذهن آدم از کودکی با مرگ و وحشت شکل میگیره، بعداً حتی آزادی هم براش غریب و تهدیدآمیزه. بندر نمادیه از نسلی که همهچیز رو از دست داده و حتی وقتی فرصت کوتاهی برای "زندگی" پیدا کرده، باز هم سرکوب و زندان به سراغش اومده. بندر فیلی، در واقع کالبدیه که گرچه هنوز نبض و نفس داره، اما زندگی خیلی وقته که اونو ترک کرده، درست مثل عراقِ اون دوران، درست مثل کشورهایی با شرایط مشابه... دنیای بندر محدود به یک پله، اون پل، اولین جاییه که بهش حس "گذشتن از دیوار" رو داده. برای کسی که از کودکی با حصار و ممنوعیت بزرگ شده، رسیدن به این پل یعنی رسیدن به مرکز جهان، رسیدن به آزادی. در حالی که اون هیچوقت معنی واقعی آزادی رو درک نمیکنه و هیچوقت جهانش بزرگتر و وسیع تر از محدوده ی اون پل نمیشه! چون ذهن و روحش به طور سیستماتیک به بندی ابدی کشیده شده، نمیتونه رهایی و نگهبان نداشتن رو درک کنه و تاب بیاره. شخصیت های مهمی پیرامون بندر وجود دارن که هرکدوم نقش مهمی در سرنوشت اون بازی میکنن، سید شهاب، شاید نمایندهی ی معنویت سقوطکرده یا امیدی ناقص باشه. توی زندان، یک جور حمایت نصفهنیمه از بندر داره، نه اونقدر که نجاتش بده، نه اونقدر که ولش کنه. انگار یک رابطهی وابستگی ناخواسته بینشون شکل گرفته. این مدل آدمها توی موقعیتهای بحرانی زیاد پیدا میشن، کسی که گاهی تو رو بالا میکشه، ولی فقط تا جایی که برای خودش خطری نباشه. شهاب انگار یاد گرفته چطور بین همدلی و بقا تعادل بزنه، ولی این تعادل، برای بندر بیشتر به ی زخم شبیه هست تا تکیه گاه. شخصیت "شادی" برعکس همهی فضای تلخ داستان، ی پنجرهست، دریچهای به زندگی، رنگ، و حتی امید. حضورش برای بندر، هم نشونهی "آدمی که میتونه باشه" هست و هم دردناک، چون یادآوری میکنه که چقدر از این دنیا دور بوده. شادی برای بندر مثل ی عکس قدیمیه که نشون میده آدم یک روزی میتونسته زندگی کنه، ولی عملاً اون روز هرگز براش نیومده. آدمهای اطراف بندر هر کدوم یه بخش از جامعه رو به تصویر میکشن، رئیس زندان، از مهمترین چهره های نمادینه داستانه، تجسم قدرت بیرحم و دیکتاتوری مطلق! معلمهای بندر در زندان، نماد روشنفکریهای نیمهکاره هستن، کسانی که یا خودشون قربانی شدن یا ناخواسته ابزار سیستم بودن، هرکدوم میخوان تکه ای از هویت و تفکر خودشون رو در بندر جا بذارن تا معنای متفاوتی از زندگی رو به اون بیاموزن. هرکدوم به نوعی میخوان در وجود اون به زندگی ادامه بدن چون میدونن مرگ در چند قدمی شونه! بندر فیلی با همهی این ارتباطات و گذشتهاش، یک تصویر کامل از انسانی میده که قربانی همزمانِ دو چیزه: ظلم بیرونی (دیکتاتوری، جنگ، اسارت) و محرومیت درونی (بیسوادی، ترس، نداشتن فرصت تجربهی زندگی). این شخصیتپردازی های قوی، لایههای متعدد معنایی، پرداخت دقیق به روان و هویت آدمها، و بازتاب شرایط تاریخی و اجتماعی عراق در اون دوران، جزو نکات مثبت کتابه. اما بعضی جاها هم نویسنده با وجود همهی عمق فکری، کمی به ورطهی تکرار حس و حال میافته،اما این کشدار بودن هم تا حدی با ریتم سنگین قصه و فضای راکد و خفهکنندهاش جور درمیاد، و حس دلزدگی برای ادامه ی کتاب رو به مخاطب نمیده. بختیار علی صحنهها و حسها رو طوری میسازه که حتی اگر از تاریخ و جغرافیای عراق خبر نداشته باشی، میتونی وزن سنگین آدم های گرفتار در اون شرایط رو حس کنی. هزاران آدمی که در دوران صدام زیر فشار، تحقیر و بیسرنوشتی موندن. و یاد آور هزاران آدم دیگه ای در جغرافیای دیگه ای با سرنوشت مشابه بودن و هستن که اسم ها و چهره های شناخته شده ای ازشون تو ذهنمون حک شده... بنابراین کتاب فقط روایت ظلم صدام و مزدوراش نیست، بلکه نمونه ی همهی رژیمهای سرکوبگریه که توی منطقه اومدن و رفتن... کنترل، سانسور، ترس، شکنجه و...حتی هوا هم در این محیط، بوی اسارت و اجبار میده... سایه ی جنگهای بیپایان هیچوقت از سر کشور کم نمیشه، سرکوبهای داخلی (مثل کوردها و شیعیان و...) همه فضایی ساختن که انگار مرگ از زندگی عادیتره. در این مرز هیچ اعتماد متقابلی وجود نداره، خیانت و ترس اجتماعی تا عمق خانواده ها رسوخ کرده، همسایه میتونه خبرچین باشه معلم زندانی میشه یا شاید تو رو بفروشه، حتی پدر به فرزندش رحم نمیکنه، هیچ اعتمادی باقی نمیمونه. این بیاعتمادی دقیقاً در روابط بندر هم بازتاب پیدا میکنه. و بزرگترین نقد نویسنده دقیقا همینه: فراموشی انسانیت و ارزش ها ! بختیار علی با روایت زندگی بندر، از فاجعه ای میگه که زخمش به روح و روان و هویت اون سرزمین و ساکنینش میچسبه و نسل های بعدی رو هم آلوده ی خودش میکنه، آزادی ای که هیچوقت به طور کامل باور و زیسته نمیشه، چون دیکتاتوری فقط آزادی رو نمیگیره، بلکه انسان بودن رو هم از ریشه میکَنه....
This entire review has been hidden because of spoilers.
بندر فیلی از شخصیت های شد که براش گریه کردم و برای همیشه توی ذهنم میمونه و دقیقا مثل محمد دل شیشه، دەریاس و جمشید خان ،بختیار علی بختیار علی بختیار علی چه نویسنده ی قهاری هستی چقدر خوبه که مینویسی و من برای هر کتابی که میخرم ذوقی بی اندازه دارم و چقدر خوشحالم که این نویسنده رو شناختم. بندر فیلی همونطور که از فامیلش مشخصه یک پسر فیلی هست، اونطور که من توی اینترنت خوندم فیلی ها گروهی از مردم کورد و لر هستن که در غرب ایران و شرق عراق زندگی میکردن و اونطور که مشخصه صدام دست به کشتار دست جمعی و نسل کشی اون ها زده و قسمت خیلی زیادی از کورد های فیلی عراق رو به ایران تبعید میکنه (حالا اگه کسی چیز دیگه ای میدونه یا من به اشتباه چیزی گفتم خوشحال میشم حرف منو تصحیح کنه) بندر فیلی هم سرگذشت پسری هست که توی زندان به دنیا میاد و بزرگ میشه و به دلایلی اجازه نمیدن که از زندان خارج بشه، در واقع کتاب میگه که اون آخرین فیلی هست که اون زمان توی عراق مونده. مفهوم کتاب به خصوصا فصل های آخر خیلی دور آزادی میچرخه، به نظرم کتاب خیلی جای بحث داره. چرخش ماهرانه ای در کتاب وجود داره اینکه مهم نیست چه اتفاقی میوفته بندر همان زندانی هست که بود.
خیلی خوشحالم که خوندمت بندر فیلی اما دلم میخواست بیشتر بود داستان ادامه داشت جزییات بیشتری داشت، دقیقا همین حس رو به کتاب بارون درخت نشین هم داشتم. ممنونم آقای بختیار علی برای اینکه یک بار دیگه دینت رو به مردمت ادا کردی و اجازه دادی ما هم با خوندن کتابت در اون شریک باشیم 🙏🏻
عن الظلم و القهر . حكاية بندر ليست حكاية طفل ولد و حبس في عنبر الإعدام في معتقل عراقي في زمن صدام حسين و لكنها حكاية الانسان الذي يصبح ذئبا لأخيه الانسان فيمزقه و ينكل به . بندر فيلي طفل ولد من رحم المعاناة ، معانة أمه المحكومة بالإعدام و معاناة شعبه الذي نكل به و هجر من أرضه هو رضيع فطفل فمراهق فشاب لم يعرف معنى للحربة و لم يعش الأمن خلال السجن و لم يتعرف الا على الموت في عيون المحكومين بالإعدام . العمل مؤلم لانه ينقل لنا مرارة الظلم و بشاعة الحرب و حقارة الانسان .
يربكني أن أكون هنا صاحبة المراجعة العربية الأولى للرواية.. والحق أن كتابة مراجعة منصفة تليق بهذه الرواية دون حرق لأحداثها كان صعباً ومُربكاً..
——-
✨ اقتباسات ✨
" في حضور الموت تصبح كلُ أمنيةٍ متعلقة بالحياة محل استهزاء .." .. " يوماً بعد يوم، كان ذلك الثقب الأسود يتسع داخل رأسه وكلما فات يوم نسيَ شيئا آخر.." .. " نعم القراءة أحياناً تجعل المرء مخلوقاً حزيناً.." .. " جميع السجناء في العالم يحاربون الظلام وفقدان الذاكرة بطرق متشابهة.."
——-
منطقة المسيّب نجلاء زوجة فؤاد شبيب قمر شيراز صفحة 55 فندق الشمال سعدون سماء شجرة ضوء..
كلمات كان على "بندر فَيلي" حفظها عن ظهر قلب. لكي يستطيع الهرب من سجنه الذي يسكن فيه والسجن الذي داخله..
كان قلبي ينبض في أذنيّ وأنا أحاول تخزين الكلمات في ذاكرتي أنا الأخرى باعتبارها شيفرة نجاتي للنفاذ بجلدي من براثن سجنٍ طوقني بينما أقرأ هذه الرواية العصية على الوصف.. فطوال الأيام الأربعة التي قضيتها في قراءة الرواية كنت أشعر بالاختناق مراراً وأحاول أن أعبّ من الهواء عبّاً كي لا أصاب بعدوى "وباء بندر" فأظل سجينة للأبد..
✨ مقدمة ✨
قرأت كثيراً في أدب السجون لكن فكرة كهذه التي وردت في الرواية، هي فكرة مسبوقة.. لطالما كان "بختيار علي" من كتّاب الصف الأول لذائقتي الأدبية فهو بارع في أن يقولب معاً التاريخ الكردي مع الواقعية السحرية، مع الكثير الكثير من التفاصيل والمشاعر .. وله القدرة الرهيبة على دمج كمية كبيرة من الألم مع كمية مماثلة من العذوبة والجمال.. أما فيما يخص هذه الرواية فيجب لفت النظر أنها رواية "قاسية" على القلب.. يصعب التعافي منها، وقد يزورك أبطالها في "أحلامك" كما حدث معي 🫠
يتنقّل بطل الرواية " بندر فَيلي" الذي ينحدر من قبيلة الأكراد الفيلية المتمركزة في بغداد والمناطق الحدودية بين العراق وإيران، يتنقّل في عدد من السجون العراقية منذ عام ١٩٨٠ ويشهد أحداث غزو العراق للكويت عام ١٩٩٠ وقصف العراق، وسقوط النظام البعثي العراقي بعد ذلك..
——-
تصف الرواية الحياة الغريبة التي يعيشها "بندر" داخل السجن والتحولات النفسية والفكرية التي مرّ بها.. تصف كذلك مقاطع مؤثرة جداً عن حياة المحكومين داخل السجن ولحظاتهم الأخيرة قبل الاعدام.. وتلقي الضوء على وضع الشعب العراقي المزري تحت وطء النظام البعثي..
——-
تشير الرواية إلى مفهوم السجون النفسية الصغيرة، المتركزة داخل السجن الكبير وهو سجن " الدولة"، والتأثيرات النفسية والاجتماعية التى عانى منها العراقيين نتيجة الوضع السياسي القاسي والمتذبذب والنزاعات الطائفية والعرقية وتدهور الوضع الأمني، وتصاعد العنف والإرهاب والفساد..
کسانی که اینجا اعدامشان میکنند آدم های خوبی هستند بندر ما مردمان خوب و بی گناهی هستیم . کسانی را به خاطر رویایی که در سر داشته اند میکشند . بعضی ها را به خاطر لطیفه ای که تعریف کرده اند میکشند برخی را به خاطر عقیده ای دار میزنند که برای هیچکس ضرر ندارد. همه اشخاص بی گناهی هستیم که فقط این دیکتاتور را قبول نداریم !
……………..
بندر فیلی روایتی تراژیک از سرگذشت نوزادی به نام بندر که در بند اعدام یکی از زندان های خوفناک بغداد به دنیا می آید و محکوم به زندگی در همان بند است! سطر به سطر کتاب پر بود از رنج و ملال بختیار علی به خوبی توانایی دیکتاتور در جامعه برای تبدیل جهانی که میتواند پر از شکوه وشگفتی باشد به سیاهی مطلق را به تصویر میکشد و مردمانی که به اسارت حکومتی گرفتار شده اند که تمام پلیدی ها وسیاهی های وجودیشان را پشت نقاب عدالتی پوچ و دیانت و استبداد میپوشانند !
به بندر های درونمان فکر میکنم و زندانی که در وجودمان نهادینه کرده اند و آزادی ای که از تک تک مان سلب شده و هر کدام به شیوه و نحوی با آن سازش کرده ایم اما مگر میشود؟! به گمانم نداشتن آزادی چیزی نیست که انسان به آن عادت کند! چیزی که پایدار نمیماند سایه ی حاکمانی ست که میخواهند جهان به آن شکلی که آن ها مینوازند به رقص در بیاید ! ممکن نیست ..
امید که بندر ها افسانه باشند و ظلمات در هیچکجای جهان قد علم نکند .
هل قرأت يوما رواية، شعرت أثناء قراءتها بأنك واقف على رمال متحركة، تبتلعك ببطء يجعل الخوف يكبر بسرعة فيك؟ وأنك بعد انهائها ستحتاج وقتا طويلا حتى تستوعب أن ما قرأته واقع في مكان ما حولك وليس فكرة خيالية نبتت في ذهن المؤلف؟
هذه حكاية بندر فيلي، الرضيع اليتيم الذي فتح عينيه في السجن، محاط بالظلم والقسوة. ومعلقا بين العاملين في السجن والسجناء، بين الموت المحلق مساء والأحلام المبتورة من المعتقلين، بين حبال المشنقة والأعين الباحثة عن الطمأنينة.
توثق هذه الرواية مرحلة زمنية تمتد من الثمانينيات حتى دخول أمريكا للعراق وسقوط النظام البعثي، من خلال فصول حياة بندر الكردي.
سنتتبع خطوات بندر ونكبر معه، وندرك أن رؤية النهر حلم كبير، والحب شعور لذيذ، والجسر أكبر من هيكل يستخدم للعبور. رواية موجعة، كُتبت بألم، وتُرجمت بإتقان. وأعيد مرة أخرى بختيار علي كاتب متفرد بشخصياته والأحداث التي يُوثقها، وأفكاره، وقدرته على الغوص في الذات، والتحكم في مشاعر القراء.
يأخذُنا بختيار علي في رواية بندَر فَيْلي إلى مَمرّات السّجن المُظلمة، إلى الزّنازين التي تضيقُ بأنفاسها على من فيها، فيجعلنا نُعاين أحوالها عن قُرب ونرى العالم بعين المسجون، لا بعين المُتفرّج. هناك، حيثُ تنطفئ الأصوات ويصبحُ الوقت كُتلة صلبةً من الانتظار، تتكوّن الحكاية.
تُسلّطُ الرّواية الضّوء على التّعذيب والعِقاب والإعدامات التعسفيّة في سجون النّظام البعثيّ البائد بوضوحٍ مُزعج، في وصفٍ ليس تفصيليًا للعُنف، بل دراسةً لآثاره على الرّوح. التّعذيب هنا ليس مجرد أفعالٍ وتجاوزاتٍ تؤذي السّجين بدنيًا، بل هو منهجٌ لتفكيك الإنسان، لإلغاءِ الدّهشة والبراءةِ والنّقاء، لتحويلِ القلب إلى آلةٍ تعمل على مبدأ واحدٍ وهو النّجاة. فهل هُنالِك نجاة؟
ومع مرور الزمن يُصبح السّجن حالةً وجوديّة، فالتعوّد على جُدرانه وظلامه يُفقِد الحُريّة معناها ويُجرّد الإنسان من فضوله تجاه العالم. هذا التحول النفسي في شخصيّة بندَر، يُرسم ببراعة، ليس فقط فقدان الدّهشة، بل في تذويب الرغبة، وأن تصبح الحرية كلمةً لا معنى لها إلا كحلمٍ بعيد. الرواية تسجل كيف أن العزل الإجباريّ والروتين يصنعان إنسانًا من نوعٍ آخر؛ إنسانٍ مُنعزل عن السّؤال، مُنصرفٌ عن الرّغبة في المعرفة والسعيّ إلى الحريّة.
في تحليلها للجلادين والنظام البعثيّ البائد، لا تهملُ الرّواية الجانب النفسيّ، فالجلّادين ليسوا آلات ميكانيكية فحسب، بل بشرٌ أُدلجَت ضمائرهم بتبريراتٍ سياسيّة وثقافيّة. في منظومةٍ كهذه، أن تكون إنسانًا حقًّا، بريئًا ونقيًا، يصبح مخالفةً للطبيعة ويستوجِب القتل! رؤيةٌ مقلوبة تبرر العقاب!! لذلك يُعامل النقيّ كمُجرم، ليس لأن هناك ذنبًا، بل لأن براءته تُهدّد منطق القمع. حيث أن هذا القمع عبارة عن عملية مزدوجة لسحق الجسد ومُحاصرةِ الضمير، وتحويل الفعل العنيف إلى ممارسة يومية مقنّعة بشرعيّةٍ زائفة.
واقعيّة الرواية أغرقتني في عُمق الوَجع والمُعاناة؛ الأسلوب لا يستجلِبُ العاطفة الرخيصة، بل يُجبر القارئ على الاحتراس من كُلّ كلمة، فيتجلّى الظلم في تفاصيلٍ صغيرة تجعل التجربة كأنّها حقيقيّة. الكاتب يوثّق القهر بدقّة تُشعر القارئ بأنّ كُلّ صفحةٍ تحملُ رائحة الزنزانة. ومع ذلك، ما أخلّ ببناء الرواية قليلًا هو إدخال شخصية (ندى) وتأثيرها الذي بدا غريبًا عن السياق، وكأنها وُضعت لتخفيف الكآبة لكنّها في الحقيقة سحبت شيئًا من قُوّتها وصدقها الوجداني، وهذا ما جعلني أتردّد وأقيّم الرواية بأقل من ٥ نجوم.
أخيرًا، بندر فيلي رواية تُقرأ كتأملٍ في حُدود الإنسان، في قُدرته على الاحتمال، في هشاشة الدّهشة، وفي المُقاومة داخل آلةٍ تهدف إلى إلغائها. هي دعوةٌ للوقوف أمام سؤالٍ بسيط لكنه مؤلم: متى يتوقف السّجن عن أن يكون مكانًا ويصبح حالةً تبتلع الأسماء؟ بندر هنا ليس جوابًا نهائيًا، لكنّه صرخةً تبقى في الرّوح بعد أن تُغلقَ الكتاب.
در تابستان ۱۹۸۰ در زندان بزرگ بغداد نوزادی حین اعدام مادرش به دنیا میاد.بندر در فضای خفقان آور عراق از یک مادر کردی فیلی به دنیاد میاد در حالیکه تما قومش یا مردن یا کوچ اجباری داده شدن به ایران. بندر در زندان بزرگ میشه و چیزی جز زندان نمیبینه هیچ بچه ای رو ندیده فقط زندانیان و زندانبانان تا هیچوقت معنی آزادی رو نفهمه هیچ چیز از آزادی اون رو خوشحال نمیکنه چون درکی ازش نداره حالا طی بزرگ شدن ،دیدن اعدام ها با صلاحدید مدیر زندان شروع به سوادآموزی میکنه این سوادآموزی باعث ایجاد تغییرات و به وجود اومدن ترس و پی بردن به دیدگاههای مخالف میشه این کتاب سر تا سر غصه است گریه نمیکنی ولی غم عمیقی همه وجودت رو میگیره
هربار که کتابی از بختیارعلی میخونم، به این فکر میکنم که جلادها چطور میخوان جواب این همه مردم بیگناه رو بدن؟ هر کلمهای بنویسم و هر جملهای بسازم بیهودهست...