زندگی پرماجرای حافظ و شاخ نبات در قرن هشتم، یکی از تاریک ترین ادوار تاریخ فرمانروایی مغولان. "حافظ با قلب پاک و روح تابناک خویش فرشته ای بود در لباس بشر و مجسمه ای بود از وفا و صفا." سخن ها بود از آن وقت سحری که از غصه نجاتش دادند، چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی... از آن دورانی که درِ میخانه ببستند، و درِ خانه تزویر و ریا بگشودند از لحظه ی گل در بر و می بر کف و معشوق به کامش... و در نهایت این همه شهد و شکر کز سخنش می ریزد، اجر صبری است کزان شاخ نباتش دادند... "همه کسانی که می خواهند به دیوان این شاعر آسمانی تفال بزنند به نام شاخه نبات توسل می جویند که نامش در تاریخ جاودانه است." . و من امشب چشمهایم را بستم، نیت کردم، حضرت حافظ را به عشق پاکش به شاخ نباتش قسم دادم و کتابش را گشودم: "اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد، باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود... هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ، از یمن دعای شب و ورد سحری بود..." و از امشب خوندن اشعارش چه دلنشین تر می شود...
این کتاب یک رمان عاشقانه است، درمورد معشوقه ی افسانه ای حافظ به نام شاخه نبات. در این کتاب اطلاعات خوب تاریخی رو درمورد حافظ شیرازی بدست می آورید. اما چیزی که دقیقاً نمیدونم این هست که این معشوقه وجود خارجی هم داشته است یانه؟ چون روایات تاریخی کتاب بسیار دقیق و جزئی و به ظاهر مستند است.