مرگ، داستانی کوتاه؟!؟ نه نه، بهتر است بگوییم انشایی به قلمِ صادق هدایت که اگر من معلم بودم به او نمرهی ۱۸ میدادم اما چون آنقدر کوتاه است که از نظرِ بندهی حقیر دارای استانداردهای یک داستانِ کوتاه نیست با توجه به علاقهام به صادق هدایت با نیم ستاره ارفاق برای او ۳ستاره منظور میکنم ;)
در ابتدا تکرار میکنم که این داستان آنقدر کوتاه است که خواندنش کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد و وقتی جهتِ آرشیو تبدیل به پیدیاف کردمش کلا ۱صفحه شد ، پس خواندنش را به دوستانم پیشنهاد میکنم خواه به دلتان بنشیند و خواه ننشیند چون زمانِ قابلِ توجهی از شما اتلاف نمیکند.
اما در مورد خودِ داستان، ما بهتر است بگویم من داستانهای صادق هدایت را با تمِ سیاه میشناسم اما این داستان تعریفِ سفید او از «مرگ» است به شکلی که در بخشی از داستان میخوانیم: «تو مانند مادرِ مهربانی هستی که بچهی خود را پس از یک روزِ طولانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و میخواباند.»
کتابی در ستایش مرگ،بیشتر شبیه انشا بود اما دوسش داشتم. "اگر مرگ نبود همه آرزویش می کردند"
"مرگ همه ی هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می کند؛نه توانگر می شناسد،نه گدا،نه پستی نه بلندی"
"تنها در گورستان است که خون خواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند،بیگناهان شکنجه نمی شوند نه ستمگر است نه ستم دیده،بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده اند.
"زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است"
"تو پرتو درخشانی اما تاریکت می پندارند،تو سروش فرخنده شادمانی هستی،اما در آستانه ی تو شیون می کشند،تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل های پژمرده می باشی"
سطح نگرشش به مرگ تک بعدی بود، چون قطعا مرگ همیشه به عنوان راه فرار از تاریکی و زندگی همیشه رقت انگیز نیست! موضوعاتی که بهشون اشاره شده بود واقعا سطحی بودن، یعنی شاید زنگ های انشا ۱۰۰۰ نوع از این نوع اشارات دیده بشن! تنها نقطه قوتش بازی با کلماته، یعنی نثر جوری نوشته شده که دلتون میخواد با ریتم بخونید، شاید بشه ازش یه رپ درآورد! سال های قبل معلم انشایی داشتم( خانم محمدیار) که مجبورمون میکرد گروهی انشا بنویسیم و اولین نمره ای که از ایشون گرفتیم ۱۵ بود، ولی هرچقدر پیش میرفت ما بشتر کار میکردیم و قاعدتا نمره بهتری میگرفتیم، البته ایشون خیلی کم به موضوع اهمیت میدادن و فقط اینکه از کلمات پیچیده و غیرقابل فهم استفاده کنیم کافی بود تا نمره کامل رو بگیریم. ما هم کتاب های شعر میبردیم و کلمه پیدا میکردیم، یک بار به شدت مشغول خندیدن و صحبت با هم بودیم که فقط ۵ دقیقه برای نوشتن انشا فرصت پیدا کردیم! و ما یه ریسک بزرگ کردیم... هر صفحه از کتاب شعر رو باز میکردیم و اول خط هرکدوم رو مینوشتیم! یادمه یه جمله اش شده بود( پنجره های باز، سطل های پر آب را میخراشند و دلهای بی وجود آفتاب، عاشقانه دوستت دارم!!!) و معلم ما عاشق این جمله بی معنی شد! خلاصه اینکه *مرگ* به دل معلم ما مینشست و نمره ۲۰ در انتهای آن میدرخشید، اما من تنها ۱۶ را لایقش میدانم!
سیری از داستان های صادق هدایت رو میخوام شروع کنم، و نقطه ی شروع رو همین کتابچه ی کوتاه "مرگ" گذاشتم. از بچگی، عادت داشتم چیزهای بهتر رو بذارم برای آخر :)
اما در مورد این نوشته، باید بگم چیزی که منو جذب کرد، آهنگ نوشته بود. اگر بلند و البته با طمانینه بخونیدش، انگار متن موسیقی و ریتم خاصی داره. و فکر می کنم توی این نوشته، نوع نثر بسیار مهم تر از موضوع یا حرفیه که نویسنده می خواد بزنه.
"زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت."
"مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند: نه توانگر میشناسد نه گدا؛ نه پستی نه بلندی."
شاید کسی که بیشتر با آثار صادق هدایت آشنا باشه یا در شرایط مشابهی باشه بیشتر درکش کنه اما من با درک خودم جملات زیبا و درستی توش پیدا کردم. مثالش درختیه که مرگ رو در پاییز و زمستان تجربه میکنه و در بهار و تابستان دوباره به ثمر میشینه. پس زندگانی از مرگ به وجود میاد. از طرفی اینکه پس از پیری و خستگی از زندگی، با مرگ میتونی به آرامش برسی درسته. با اینحال برای من تاثیرگذاری زیادی نداشت. شاید چون آدمی نیستم که زیاد به مرگ فکر کنم وگرنه باقی جملات هم برام جذابیت داشت. در طاقچه میشه به صورت رایگان کتاب رو دریافت کرد و تعداد صفحاتش در نسخه چاپی ۱۰ صفحه هست.
خوانش این متن کوتاه غیرداستانی شاید صرفا از منظر نگاه به تفکرات هدایت در زمانی نزدیک به خودکشی ناموفق وی اهمیت داشتهباشد و متن خاصی نیست، و شاید دسترسی به داستان شرح حال مرگ یک الاغ هم اهمیت داشتهباشد. یعنی از یک طرف من را به یاد صحرای محشر جمالزاده یا همه میمیرند دوبووار میاندازد که معنایی در جاودانگی نمیبینند:
"اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند"
و از طرفی دیگر مرگ را نوعی راهحل میداند:
"ای مرگ، تو از غم و اندوه زندگانی کاسته بار سنگین آن را از دوش برمیداری، سیهروز تیرهبخت سرگردان را سر و سامان میدهی. تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی میباشی، دیده سرشکبار را خشک میگردانی. تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و میخواباند"
هفت مهر 1403 بهترین پناهی هست برای دردها، غم ها، رنج ها و بیداد های زندگانی. صوتیش با اینکه 6 دقیقه است اما خیلی خیلی خیلی قشنگه. از کانال "آوای بوف" میتونید دانلود کنید.
هنوز فرصت عجین شدن و حس کردن کلمات رو نداشتم که سورپرایز! تموم شد😑 و ترس و دیدگاهم درمورد مرگ کوچک ترین تغییری نکرد، یک نوشته کوتاه چند خطی که صرفا تعدادی واژه ی جدید به دایره لغاتم اضافه کرد.
نه سه، نه چهار! سه و نیم خیرش رو ببینی! :) خود این داستان (نوشته بگم بهتره) چند صفحه بیشتر نیست اما جاتون خالی که ضمیمه اش حدود بیست صفحه نوشته های از این ور بوم افتاده و از اون ور بوم افتاده ها رو خوندم؛ دعواشون سر هرچی هم هست به خودشون ربط داره فقط خدا رو شکر که اول خود اثر رو مطالعه کردم، چیزی که ظاهرا از چشم تم��م موافقا و مخالفا دور مونده بود و حرفاشون در مورد هر چیزی بود جز خود اثر. حالا دوست دارم نظر شخصی ام رو به عنوان فردی بی طرف که هیچ احساس خاص و پیش داوری نسبت به صادق هدایت نداره، در مورد اثر بیان کنم، انگار فقط متن رو خوندم، و نویسنده برام ناشناسه. اولین مسئله ای که باید بهش اعتراف کرد، قلم گیرا و سیر مناسبه؛ شروع میکنه در مورد مرگ (نه خودکشی!) توضیحاتی رو ارائه میده که از نظر من منطقی و حتی مطابق با آموزه های دینی و بزرگان ماست از جمله این بیت از حکیم خیام: در طبع جهان اگر وفایی بودی نوبت بتو خود نیامدی از دگران مرگ در کنار زندگی معنا پیدا میکنه (همونطور که نویسنده هم در این اثر گفته) و در نتیجه کیفیت زندگی خیلی رو دیدگاه فرد به مرگ تاثیر میذاره حالا ایراد کار (اگر بشه گفت ایراد) کجاست؟ تو این اثر فقط یک روی سکه نشون داده میشه، زندگی سختی که منجر میشه مرگ زیادی شیرین به نظر برسه، اون زندگی که فرد درش آرزوی مرگ میکنه (خیلی هم تاکید شده بهش، خصوصا در قسمت های پایانی اثر)، خدا هم دقیقا همین وعده رو میده که کسانی که در این دنیا به حقشون نرسیدن قطعا در اون دنیا میرسن و در مورد آرامش که میگن دنیا دار مکافاته و در اون دنیا این مکافات به سر میرسن. اما سکه یه روی دیگه هم داره؛ اونایی که دلخوش زندگی میکنن یا ساده تر بگیم اونایی که "زندگی" میکنن، حالا شرایط زندگیشون هرجور میخواد باشه از امکانات موجود بهترین استفاده رو میکنن؛ نه از مرگ میترسن، نه آرزوش رو دارن. این گونه از زندگی یه کم جاش خالی بود تو اثر.
پ.ن: احتمالا اونطور که باید و شاید، کامل نظرم رو شرح ندادم که البته اصلا مهم نیست چون همین رو هم که نوشتم اتفاقی بود و اصلا ارزش نداره اینهمه وقت صرف بشه. مطلب دیگه اینکه این نوشته صرفا نظر شخصی بنده است و اصلا خطاب به شخصی یا اشخاصی نیست، درست یا غلط نظرم به خودم مربوطه و نمیخوام براش به کسی جواب پس بدم، در موردش بحث کنم و... پس قبل از اینکه هرگونه نظر کش داری که بخواد سر بحث رو باز کنه و به درازا بکشه بدی، یه لحظه با خودت مرور کن: "این یکی اصلا علاقه ای به بحث های پوچ نداره و جوابم رو نمیده" ؛ به جز این، از تمام نظرات معقول شما در مورد خود اثر و سایر موارد غیرکش دار استقبال میشه! :))
حیات و شیرینی حیات، لذتهای مادی و خوشیهای دنیوی برای کسی که هدف و غایتی در زندگی خویش ندارد ابتدا تنها دلخوشی و چهبسا بهانهای برای «هدایت»هاست برای طعنه زدن به مؤمنین و مؤمنات، بلکه هر کس که در زندگیاش هدفی والا و متعالی دارد... اما وای از آن روزی که غبار میانسالی و پیری بر چهرهی امثال «هدایت» بنشیند، قوای جوانی تحلیل رود و عملاً حاصلی نماند جز هــیــچ و پــوچ! لذتهای گذشته به کامشان از زهر هم تلختر میشود و گزنده تر از نیشِ مار. اینجاست که عقاید نیستانگارانه و سیاه ریشهای عمیق در دل و فؤاد دوانده و دیگر هر کسی قدرت آن را ندارد که دل را از این سیاهیها پاک سازد، نتیجه این میشود که فقط آرزوی مرگ و موت را میکنند! جالب است که دیگر دنیا هیچ کدام از آن جاذبههای خود را برای اینان ندارد به حدی که از شدت بینشاطی و بیانگیزگی منتظر مرگ میمانند، بلکه اقدام به خودکشی هم میکنند! مگر جز این پایان هم میتوان متصوِّر شد؟ آیا برای کشتیای که هیچ بندرگاهی مقصدش نیست باد موافقی میوزد؟ —امیرحسین.مـیـم
صادق هدایت در داستان دیگری (به گمانم پروین دختر ساسان) از خدای کشتار مینویسد و نفرتش ملموس است، حال در این نوشته به ستایش مرگ میپردازد. عده ای با این نوشته ها سعی در اثبات تناقض عقیدتی صادق دارند. غافل از این که بین مرگ، کشتن، و قاتل تفاوت بسیار است، و این سه هیچگاه در یک معنی جمع نمیشوند. صادق مرگ را وجودی مجرد میپندارد، از خود اندیشه دارد، چنان که میتواند عدالت را برپا کند و به همه مهر بورزد، اما خدایی که پیش از این از آن سخن گفته کاملا از این متفاوت است، شاید صادق آن خدا را ساخته ی دست بشر میداند.
حرف خاصی نیست بخوام بزنم، صرفاً اینکه داستان نبود. اگه داستان تخممرغ از اندی وییر رو خونده باشین (فقط سه صفحهست.) میبینین که اون مرگ و زندگیِ بعد مرگ رو چه قشنگتر به تصویر کشیده. اما این، بهقول یکی از دوستان، صرفاً در حد انشای مدرسه بود.
البته این داستان کوتاه رُ سال ها پیش خونده بودم و به طور اتفاقی امروز اینجا پیدایش کردم! بلخره بعد از سال ها زندگی توانستم یه نفر رُ پیدا کنم در مورد 'مرگ' با او کاملا هم نظر باشم... اینجا را بخوانید: ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمیداری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان میدهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی میباشی دیده سرشک بار را خشک میگردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و میخواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشمتنگی و آز آدمیزاد خندیده، پرده به روی کارهای ناشایسته او میگسترانی... -متن کتاب خودتان منطقی فکر کنید که آیا راست می گوید یا نه! قضاوت با شماست😁
این داستانک، در واقع یک متن ادبی کوتاهه (تقریبا شبیه انشا) که در ستایش مرگ نوشته شده. با توجه به زندگی و شخصیت هدایت، اصلا عجیب نیست که مرگ رو ستایش کنه، مگه نه؟ :) در کل جالب بود. قلم روون و قویای داشته.
بخشی از یادگاری های این کتاب که اگر بلند زمزمه کنید آهنگ و ریتمی خاص به همراه داره:
مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگی را درو می کند. مرگ دریچه امید را به سوی ناامیدانه باز می کند. اگر مرگ نبود همه آرزویش می کردند. تو از غم و اندوه زندگانی كاسته، بار سنگین آن را از دوش بر می داری! ای مرگ
مرگ همه ی هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آن ها را یکسان میکند. نه توان گر میشناسد نه گدا، نه پستی نه بلندی، و در مغاک تیره آدمیزاد، گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر میخواباند....بهترین پناهی است برای دردها غم ها رنچ ها و بیدادگری های زندگانی.... همه ی این جنگ و جدال کشتارها و زندگی ها کشمکش ها و خودستانی های آدمیزاد در سینه ی خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام میگیرد.
هنگامى كه آزمايش سخت و دشوار زندگانى چراغ هاى فريبنده ى جوانى را خاموش كرده،سرچشمه ى مهربانى خشك شده ،سردى تاريكى و زشتى گريبانگير مى گردد.اوست كه چاره ميبخشد اوست كه اندام خميده ى سيماى پر چين تن رنجور را در خوابگاه آسايش مينهد. اى مرگ! تو از غم و اندوه زندگانى كاسته ، آن را از دوش برميدارى . سيه روز تيرهبخت سرگردان را سر و سامان ميدهى . تو نوش داروى ماتم زدگى و نا اميدى ميباشى. تو فرستاده ى سوگوارى نيستى تو درمان دلهاى پژمرده ميباشى.تو دريچه ى اميد بر روى نااميدان باز مى كنى. تو از كاروان خسته و درمانده زندگانى ميهمان نوازى كرده آنها را از رنج راه و خستگى مى رهانى، تو سزارار ستايش هستى، تو زندگانى جاويدان دارى.
"زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت." (از متن کتاب)
این کتاب، نوشته کوتاهی در ستایش مرگ به قلم صادق هدایت است. هدایت سعی دارد در این نوشته، زیبایی ها و علت وجود مرگ رو بهمون بگه. او حتی در بخشی از متن، از مرگ به عنوان فرشته زیبایی یاد میکنه که انسان هارو بعد از مدت ها رنج و سختی کشیدن در دنیا، به خواب ابدی و آرامش بخش میبره. دیدگاه و طرز فکرش درباره مرگ و زیبا دونستن اون رو دوست دارم اما خب زیبایی زندگانی رو تا حدود زیادی انکار کرده. از نوشتههاش معلومه از زندگی زیاد خوشنود نبوده و کل هستی رو در مرگ میدیده، البته آخرش هم منتظر فرشته زیبای مرگش نشد و خودش اول از اون با خودکشی به سوی مرگ رفته. من با طرز فکرش درباره مرگ موافقم و قبولش دارم اما میشه زیبایی های زندگی رو هم دید، چیزی که هدایت توی این دوتا کتابی که ازش خوندم هیچ بهش اشاره هم حتی نکرده و تمام فکر و ذکرش مرگ و نیستی بوده. البته باید در نظر داشت که نوشته هاش به سبک پوچ گرایی هستن و این خودش سبک خاص و قابل تأملیه.
کتاب کوتاهی بود. اسم داستان رو که قطعاً نمیشه روش گذاشت، بیشتر شبیه دلنوشته بود. شاید خیلیها در دفتر خاطراتشون هم نوشتههایی شبیه این داشته باشند. دلگیر بود