Sergio Leone was an Italian film director, producer and screenwriter, credited as the inventor of the Spaghetti Western genre. Leone's film-making style includes juxtaposing extreme close-up shots with lengthy long shots.
در «روزی روزگاری در آمریکا»، زمان خطی نیست؛ زخمیست که باز و بسته میشود. حافظه، داستان را روایت نمیکند، بلکه آن را دفن میکند، دفن میکند و دوباره از دل آن صدای ضعیفی بیرون میزند، مثل صدای ساکسیفونی از اتاقی دوردست. این فیلم، مرثیهایست برای رؤیای آمریکایی؛ همان رؤیایی که قرار بود طبقهٔ فرودست را بالا بکشد، اما آنها را در خیابانها، بارها، و گورستانها رها کرد. سرجیو لئونه، در واپسین و جاهطلبانهترین اثرش، اسطورهٔ رفاقت و خیانت را درون ظرفی از هروئین، خشونت، عشق و حسرت میریزد و به تماشاگر تعارف میکند.
فیلم، برخلاف ظاهرش که شبیه یک درام گنگستریست، چیزی بسیار پیچیدهتر و فلسفیتر در دل دارد. داستان از ذهن فرسوده و خمودهٔ نودلز (رابرت دنیرو) میگذرد؛ مردی که گذشتهاش با آن همه رفیق، باند، مرگ و عشق، حالا در یک بیزمانی عجیب و آشفته تکرار میشود. خاطرات، پیوستگی ندارند. آنها تکههاییاند که از خواب، مواد، و حسرت تغذیه میشوند. لئونه با مهارتی حیرتانگیز، مرز بین «یادآوری» و «واقعیت» را محو میکند. آیا ما واقعاً داریم گذشته را میبینیم؟ یا فقط یک رؤیا را؟ رؤیایی که نودلز زیر تأثیر مواد در حال ساختن آن است، برای فرار از حقیقت؟
این فیلم، برخلاف روایتهای قهرمانپرور آمریکایی، با لحنی سرد و بیرحم به زندگی گنگسترها مینگرد. نودلز و دوستانش، قهرمان نیستند؛ قربانیاند. قربانی طمع، قدرت، و تصمیمهایی که مثل آتشسیگار، تا عمق پوستشان رفته. حتی دوستی، که در آغاز فیلم همچون عهدی مقدس بین نوجوانان فقیر یهودی شکل میگیرد، در ادامه بدل میشود به ابزار سلطه و خیانت. در نگاه لئونه، خیانت، چیزی جز ادامهٔ طبیعت انسان در شرایطی تازه نیست.
اما آنچه «روزی روزگاری در آمریکا» را فراتر از یک داستان جنایی میبرد، عمق احساسی و شاعرانگی پنهانیست که در تصاویر جاریست. نور زرد چراغها، کوچههای نمور، صدای زمزمهوار ساکسیفون، و صورت نودلز در آینهای شکسته؛ همه اینها تکههایی از یک پازل روحاند. پازلی که نمیخواهد کامل شود، چون هر بار که قطعهای جا میافتد، حقیقتی تلخ نمایان میشود.
موسیقی انیو موریکونه، در این فیلم، نقش راوی دوم را دارد. او نه فقط برای صحنهها، که برای خاطرهها آهنگ میسازد. برای آن لحظههای ازدسترفته، برای عشقی که هرگز شکوفا نشد، برای فرصتهایی که با طمع و خشونت نابود شدند. موسیقی، برخلاف فیلم، خطیست؛ و همین تضاد، تلخی اثر را دوچندان میکند.
در پایان، نمیدانیم واقعاً چه چیزی اتفاق افتاده و چه چیزی خیال بوده. نودلز روی تخت دراز کشیده، با لبخندی مبهم بر لب. آیا پذیرفته که همهچیز را باخته؟ یا بالاخره در رؤیای خودش، به صلح رسیده؟ سرجیو لئونه، در واپسین فیلمش، دست از اسطورهسازی نمیکشد، اما اینبار اسطورهاش را با نیشخند روایت میکند. اسطورهای که از کوچههای فقیرانهٔ یهودینشین نیویورک آغاز میشود، اما نه به قدرت میرسد، نه به رستگاری. فقط به زمان میرسد؛ زمانی که دیگر چیزی را تغییر نمیدهد، فقط خاک میپاشد روی حافظه.