What do you think?


The Olcinium Trilogy #1
The Son
The Son follows one night in the life of a hero with no name, a writer whose life is falling apart. That afternoon, his wife left him, while for many years he has been in conflict with his father, who blames him for his mother’s death. Incapable of finding inner calm, he leaves into the warm, Mediterranean night, in the city of Ulcinj, itself a multilayered mixture of European dimensions, African influences, and the communist past.
The hero of The Son is a man who can’t adapt to new times and rules. On his journey into the night, he meets an assortment of characters: a piano student from Vienna who has abandoned his musical career and converted to Islam, a radical Christian preacher and a group of refugees from Kosovo. In the style of Mihail Bulgakov, the characters meet in the old city of Ulcinj, at the Square of the Slaves – a location where the pirates who lived in the city until the 19th century would bring and sell captured slaves, including Miguel de Cervantes, according to legend.
The hero of The Son is a man who can’t adapt to new times and rules. On his journey into the night, he meets an assortment of characters: a piano student from Vienna who has abandoned his musical career and converted to Islam, a radical Christian preacher and a group of refugees from Kosovo. In the style of Mihail Bulgakov, the characters meet in the old city of Ulcinj, at the Square of the Slaves – a location where the pirates who lived in the city until the 19th century would bring and sell captured slaves, including Miguel de Cervantes, according to legend.
115 pages, Paperback
First published January 1, 2006
About the author
Andrej Nikolaidis
28 books49 followersAndrej Nikolaidis was born in 1974 in Sarajevo, to a mixed Montenegrin-Greek family. Until the age of six, he lived in the city of Ulcinj, where he returned in 1992 after the war in Bosnia erupted. Since 1994, he has written for regional independent and liberal media, as well as for cultural magazines. He is considered by many to be one of the most influential intellectuals of the younger generation in the region, known for his anti-war activism and for his promotion of the rights of minorities.
Nikolaidis also publicly defended the victims of police torture, which resulted in his receiving many threats, including a death threat during a live radio appearance. He has often stated that he considers freedom of speech to be the basis of freedom.
He has worked as a columnist in the weekly magazine Monitor and for publications including Vijesti (Montenegro), Dnevnik (Slovenia), Slobodna Bosna (Bosnia-Herzegovina), E-novine (Serbia), and Koha Ditore (Kosovo). Since 2010, he has been employed as an advisor for culture and free society in the parliament of Montenegro.
Nikolaidis also publicly defended the victims of police torture, which resulted in his receiving many threats, including a death threat during a live radio appearance. He has often stated that he considers freedom of speech to be the basis of freedom.
He has worked as a columnist in the weekly magazine Monitor and for publications including Vijesti (Montenegro), Dnevnik (Slovenia), Slobodna Bosna (Bosnia-Herzegovina), E-novine (Serbia), and Koha Ditore (Kosovo). Since 2010, he has been employed as an advisor for culture and free society in the parliament of Montenegro.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 104 reviews
February 1, 2025
جز راست نباید گفت، هر راست نشاید گفت.
یا
راستات رو واسهی خودت نگه دار.
خب اینجا چی داریم؟ شاید بشه گفت یه "سرود کریسمس" بیسرانجام؛ یعنی اسکروجِ احساسات داستان هیچوقت فرصت دوبارهای پیدا نمیکنه. ایراد کار کجاست؟ ایراد اساسی اینه که گفتن واقعیت الزاماً هممعنیِ انجام کار درست نیست و اگر زندگی حقیقتی داشته باشه از جنس عشق باید باشه نه از جنس خاکستریِ مرئیِ هستی.
پس اگر بریدههای کتاب رو که اینجا آوردهام یا خود کتاب رو خوندید و توصیفات و سیر منطقیش رو شفاف یا قابلتوجه یافتید، گمان مبرید که شما هم باید در آتش خشم و نفرت دائماً بسوزید و بر روی رنجتون پوستی از مضحکه و پوزخند بکشید. نه، شما اگر هم اسکروج باشید قطعاً فرصت دارید برای دم آخر لبخند رضایت بخرید.
بریدههایی از کتاب
___________________________________________________________________________________
"بچه که بودم خیال میکردم زندگی بیابانی درندشت است که میبایست از آن بگذرم و سعی کنم آزارم به چیزی نرسد و اثری از خودم بر جا نگذارم؛ بعد از ترک کردن آنجا نمیبایست ردپایی از من بر شنها بماند، ذرهای خاکستر از آتشی که روشن کرده بودم، استخوانی از حیوانی که برای خوردن کشته بودم، آشغالماندهای از کاروانی که دیده بودم، تکدرختی در واحهای که بر پوستش حروف اول اسمم را کنده باشم و زنی روستایی که بچهای از من به بغل ایستاده باشد. فقط میگذشتم، حواسم بود تنابندهای بویی نبرد و نتواند بگوید اینجا بود."
"فکر کنم ابومحمد غزالی در جایی نوشته بهشت همه غرق رنج است و جهنم همه غرق لذت. اگر روی تپهی پُردرختی که خانهام آنجاست از بالا ببینی، شهری که در آن زندگی میکنم تابستانها مثل جهنم است. توریسم تجارت لذت است و آدمهای شهرِ توریستی غرق لذت. غزالی درست گفته؛ من در جهنمم و غرق لذت. سارتر درست میگوید که جهنم دیگری است. لذتِ دیگران جهنم من است."
"... این آتش تیر خلاص پدرم بود. دیگر جانش را نداشت تا زمینش را دوباره از دل خاکستر بلند کند. بعد این که مادرم مرد، تنهایی از سر اجباری که بههیچوجه آمادهاش نبود افسردگیاش را تشدید کرد. دیگر بهندرت بیرون میرفت. تمام روز در نشیمن تاریک خانه مینشست. من از خودم میپرسیدم دارد به چی فکر میکند، ولی راستش در واقع عین خیالم نبود. فقط امیدوار بودم به چیزی فکر کند تا لااقل فکرهایش بتوانند از دیوارهای صاف و بلند افسردگی بگذرند که تمام وجودش را فراگرفته بود."
"... سرطان رحِم داشت از درون وجودش را میجوید و تهی میکرد؛ رسماً حفرهی خالی زهدانش داشت مانند کهکشانی در حال انبساط گسترده میشد و بیجسمش میکرد و مثل نوری که سیاهچالهای در خود فروببلعدش توی خلاء ناپدید میشد. همینطور که درازبهدراز افتاده بود و داشت به فنا میرفت، بهام گفت دارد با دلِ خوش میمیرد چون دیگر مجبور نیست من یا پدرم را ببیند. بعد از محکوم بودن به با ما وجود داشتن، حالا بالاخره لااقل میتوانست بیما وجود نداشته باشد. این عین حرف خودش بود. از این بیشتر تعجب کردم که مادرم هیچوقت ذرهای علاقه به فلسفه نداشت... حیرتزدهام کرد، هر چند حیرتم واقعاً بیمورد بود. مقدار مشخصی از رنج هر آدمی را به درک فلسفیِ نسبتاً درستی میرساند، دستکم در مورد رنجهای خودش..."
"... همهی تحتتأثیر یک چرای ابدیاند: فیزیکدانی در لابراتوار زوریخ، مورخی هنری در کتابخانهی واتیکان و فاحشهای در اولسین. همگی هم از جواب سؤال همانقدر دورند که به آن نزدیک: جستوجوی جواب در اتمها، کتابها یا بدنهای دهاتیِ بویناک کار موجه و شایستهای است. برای همین، همه در این اسنوبیسمِ روشنفکرانه به یک اندازه حق دارند، و ندارند؛ و همهی کسانی که به مسائل وجودی فکر میکنند به یک اندازه مضحک و خندهدارند."
"... چه کسی غیر از بچهها و احمقها (یعنی بخش عمدهی جامعهی بشری) میتواند باور کند که آدمی آنقدر شریف و خوب است که بهاش اعتقاد داشته باشد، درونیترین افکار و احساساتش را با او در میان بگذارد و اوضاع که بیریخت شد ازش توقع کمک داشته باشد. اگر کسی توانسته به چیزی که بهاش《رفاقت مادامالعمر》میگویند پر و بالی بدهد، فقط به معنی آن است که رفاقتش درست مورد آزمایش قرار نگرفته. رفاقتی نیست که زیر بارِ بداخلاقیِ یک رفیق یا زیر بار شر، که همهی آدمها به خاطر ذات آدمیزادیشان محکوماند در ضمیرشان حاملش باشند، کمر خم نکند."
"... ولی من به او حسودیام میشد چون فقط یک آدمِ حقیقتاً خوشبخت میتواند به خاطر اعتقاداتش همهچیزش را به خطر بیندازد. سروکلهی ناامیدی بعدها پیدا میشود. قبلِ اینکه یقهمان را بگیرد، قبل اینکه منطق سر برسد و امواج قصر شنی آرزوهایمان را خراب کند، باید بدانیم لحظات خوشمان همانهایی هستند که همین حالا داریم. من هیچوقت هیچ امیدی نداشتهام، برای همین به سمیر حسودیام میشود. یکذره اعتقاد به چیزی بیشتر از هر دانش و منطقی در این زندگی شادی نصیب آدم میکند؛ چون منطق و آگاهی هیچ کاری جز نابودیِ امکان شادی نمیکنند و نشان میدهند هر چیزی که سعی کردهایم زندگیمان را به آن وصل کنیم مفت نمیارزد. به همین دلیل است که مثل بادکنک در هوا معلقایم، آنقدر با منطق باد شدهایم که الآن است بترکیم؛ ..."
"... همانطور که هر روز آشغالهایمان را دور میریزیم آدمهایمان را هم دور میریزیم. و چه حقیقت سادهای: دور میریزیم و دور ریخته میشویم. به جهانی پرتاب شدهایم که مدام دورمان میریزد. عاقبت، ما میمانیم و خودمان تا توی قبرستان زبالهی زندگیمان بپلکیم و وول بخوریم. دوروبرمان پر از رفقا و عشاق و معاشرانِ یکروزهی دورریخته است؛ کسانی که از آنها دوری کردهایم و کسانی که از دستشان راحت شدهایم."
"... اگر مجبور میشدم بین بخار زباله و بوی عود و بُخور یکی را انتخاب کنم، همیشه اولی را انتخاب میکردم. فکر کردم خیابانهای کثیف را به جبّهها و خرقههای مندرس ترجیح میدهم. زندگی را همینطور که هست انتخاب میکنم نه اينکه دروغهایی برای ضعفا نشخوار کنم."
"... مثل بازیگران تئاتر گروتسک، با دمپاییهایِ زیرهچوبیِ کوچولویشان روی سنگفرشهایی تقوتق پیش میرفتند که با گذشتِ زمان تخت و صاف شده بودند. هر چند، خودشان هیچوقت نمیفهمیدند که زمان هر رنجی را که میبرند مبتذل جلوه میدهد و آنها، به همراه چیزی که آنشب برایش زاری میکنند، بیهیچ ردپایی مثل بادی توی بیابان در میگذرند و میروند."
"... بداقبالیها همیشه در حال اتفاق افتادناند، مگر اتفاق دیگری هم هست؟ ولی آدمها فقط گاهبهگاه متوجهش میشوند. تمام عمرشان تلف میشود تا بفهمند که از زمان تولد به این طرف فقط بدشانسی بوده است و بس. برای همین آدمها فقط وقتی بدشانسی سروشکلی وقیحانه و عیان به خود میگیرد اندوه و ناراحتی نشان میدهند، مثل وقتی که هواپیمایی سقوط میکند یا معدنچیان زیر زمین گیر میافتند..."
"... نفرت چیزی نیست جز سطحینگری: بدترین شکلش وقتی است که دورِ این سطحینگری را برجوباروی نخوت فراگرفته باشد. از آدمها بیزاریم چون فکر میکنیم آنطور که هستند دیده و شناختهایمشان...
ولی همهی اینها دروغ است. از آدمها متنفریم چون هیچچیز نمیفهمیم، و این نفهمی ریشهدار است چون فکر میکنیم که میفهمیم..."
یا
راستات رو واسهی خودت نگه دار.
خب اینجا چی داریم؟ شاید بشه گفت یه "سرود کریسمس" بیسرانجام؛ یعنی اسکروجِ احساسات داستان هیچوقت فرصت دوبارهای پیدا نمیکنه. ایراد کار کجاست؟ ایراد اساسی اینه که گفتن واقعیت الزاماً هممعنیِ انجام کار درست نیست و اگر زندگی حقیقتی داشته باشه از جنس عشق باید باشه نه از جنس خاکستریِ مرئیِ هستی.
پس اگر بریدههای کتاب رو که اینجا آوردهام یا خود کتاب رو خوندید و توصیفات و سیر منطقیش رو شفاف یا قابلتوجه یافتید، گمان مبرید که شما هم باید در آتش خشم و نفرت دائماً بسوزید و بر روی رنجتون پوستی از مضحکه و پوزخند بکشید. نه، شما اگر هم اسکروج باشید قطعاً فرصت دارید برای دم آخر لبخند رضایت بخرید.
بریدههایی از کتاب
___________________________________________________________________________________
"بچه که بودم خیال میکردم زندگی بیابانی درندشت است که میبایست از آن بگذرم و سعی کنم آزارم به چیزی نرسد و اثری از خودم بر جا نگذارم؛ بعد از ترک کردن آنجا نمیبایست ردپایی از من بر شنها بماند، ذرهای خاکستر از آتشی که روشن کرده بودم، استخوانی از حیوانی که برای خوردن کشته بودم، آشغالماندهای از کاروانی که دیده بودم، تکدرختی در واحهای که بر پوستش حروف اول اسمم را کنده باشم و زنی روستایی که بچهای از من به بغل ایستاده باشد. فقط میگذشتم، حواسم بود تنابندهای بویی نبرد و نتواند بگوید اینجا بود."
"فکر کنم ابومحمد غزالی در جایی نوشته بهشت همه غرق رنج است و جهنم همه غرق لذت. اگر روی تپهی پُردرختی که خانهام آنجاست از بالا ببینی، شهری که در آن زندگی میکنم تابستانها مثل جهنم است. توریسم تجارت لذت است و آدمهای شهرِ توریستی غرق لذت. غزالی درست گفته؛ من در جهنمم و غرق لذت. سارتر درست میگوید که جهنم دیگری است. لذتِ دیگران جهنم من است."
"... این آتش تیر خلاص پدرم بود. دیگر جانش را نداشت تا زمینش را دوباره از دل خاکستر بلند کند. بعد این که مادرم مرد، تنهایی از سر اجباری که بههیچوجه آمادهاش نبود افسردگیاش را تشدید کرد. دیگر بهندرت بیرون میرفت. تمام روز در نشیمن تاریک خانه مینشست. من از خودم میپرسیدم دارد به چی فکر میکند، ولی راستش در واقع عین خیالم نبود. فقط امیدوار بودم به چیزی فکر کند تا لااقل فکرهایش بتوانند از دیوارهای صاف و بلند افسردگی بگذرند که تمام وجودش را فراگرفته بود."
"... سرطان رحِم داشت از درون وجودش را میجوید و تهی میکرد؛ رسماً حفرهی خالی زهدانش داشت مانند کهکشانی در حال انبساط گسترده میشد و بیجسمش میکرد و مثل نوری که سیاهچالهای در خود فروببلعدش توی خلاء ناپدید میشد. همینطور که درازبهدراز افتاده بود و داشت به فنا میرفت، بهام گفت دارد با دلِ خوش میمیرد چون دیگر مجبور نیست من یا پدرم را ببیند. بعد از محکوم بودن به با ما وجود داشتن، حالا بالاخره لااقل میتوانست بیما وجود نداشته باشد. این عین حرف خودش بود. از این بیشتر تعجب کردم که مادرم هیچوقت ذرهای علاقه به فلسفه نداشت... حیرتزدهام کرد، هر چند حیرتم واقعاً بیمورد بود. مقدار مشخصی از رنج هر آدمی را به درک فلسفیِ نسبتاً درستی میرساند، دستکم در مورد رنجهای خودش..."
"... همهی تحتتأثیر یک چرای ابدیاند: فیزیکدانی در لابراتوار زوریخ، مورخی هنری در کتابخانهی واتیکان و فاحشهای در اولسین. همگی هم از جواب سؤال همانقدر دورند که به آن نزدیک: جستوجوی جواب در اتمها، کتابها یا بدنهای دهاتیِ بویناک کار موجه و شایستهای است. برای همین، همه در این اسنوبیسمِ روشنفکرانه به یک اندازه حق دارند، و ندارند؛ و همهی کسانی که به مسائل وجودی فکر میکنند به یک اندازه مضحک و خندهدارند."
"... چه کسی غیر از بچهها و احمقها (یعنی بخش عمدهی جامعهی بشری) میتواند باور کند که آدمی آنقدر شریف و خوب است که بهاش اعتقاد داشته باشد، درونیترین افکار و احساساتش را با او در میان بگذارد و اوضاع که بیریخت شد ازش توقع کمک داشته باشد. اگر کسی توانسته به چیزی که بهاش《رفاقت مادامالعمر》میگویند پر و بالی بدهد، فقط به معنی آن است که رفاقتش درست مورد آزمایش قرار نگرفته. رفاقتی نیست که زیر بارِ بداخلاقیِ یک رفیق یا زیر بار شر، که همهی آدمها به خاطر ذات آدمیزادیشان محکوماند در ضمیرشان حاملش باشند، کمر خم نکند."
"... ولی من به او حسودیام میشد چون فقط یک آدمِ حقیقتاً خوشبخت میتواند به خاطر اعتقاداتش همهچیزش را به خطر بیندازد. سروکلهی ناامیدی بعدها پیدا میشود. قبلِ اینکه یقهمان را بگیرد، قبل اینکه منطق سر برسد و امواج قصر شنی آرزوهایمان را خراب کند، باید بدانیم لحظات خوشمان همانهایی هستند که همین حالا داریم. من هیچوقت هیچ امیدی نداشتهام، برای همین به سمیر حسودیام میشود. یکذره اعتقاد به چیزی بیشتر از هر دانش و منطقی در این زندگی شادی نصیب آدم میکند؛ چون منطق و آگاهی هیچ کاری جز نابودیِ امکان شادی نمیکنند و نشان میدهند هر چیزی که سعی کردهایم زندگیمان را به آن وصل کنیم مفت نمیارزد. به همین دلیل است که مثل بادکنک در هوا معلقایم، آنقدر با منطق باد شدهایم که الآن است بترکیم؛ ..."
"... همانطور که هر روز آشغالهایمان را دور میریزیم آدمهایمان را هم دور میریزیم. و چه حقیقت سادهای: دور میریزیم و دور ریخته میشویم. به جهانی پرتاب شدهایم که مدام دورمان میریزد. عاقبت، ما میمانیم و خودمان تا توی قبرستان زبالهی زندگیمان بپلکیم و وول بخوریم. دوروبرمان پر از رفقا و عشاق و معاشرانِ یکروزهی دورریخته است؛ کسانی که از آنها دوری کردهایم و کسانی که از دستشان راحت شدهایم."
"... اگر مجبور میشدم بین بخار زباله و بوی عود و بُخور یکی را انتخاب کنم، همیشه اولی را انتخاب میکردم. فکر کردم خیابانهای کثیف را به جبّهها و خرقههای مندرس ترجیح میدهم. زندگی را همینطور که هست انتخاب میکنم نه اينکه دروغهایی برای ضعفا نشخوار کنم."
"... مثل بازیگران تئاتر گروتسک، با دمپاییهایِ زیرهچوبیِ کوچولویشان روی سنگفرشهایی تقوتق پیش میرفتند که با گذشتِ زمان تخت و صاف شده بودند. هر چند، خودشان هیچوقت نمیفهمیدند که زمان هر رنجی را که میبرند مبتذل جلوه میدهد و آنها، به همراه چیزی که آنشب برایش زاری میکنند، بیهیچ ردپایی مثل بادی توی بیابان در میگذرند و میروند."
"... بداقبالیها همیشه در حال اتفاق افتادناند، مگر اتفاق دیگری هم هست؟ ولی آدمها فقط گاهبهگاه متوجهش میشوند. تمام عمرشان تلف میشود تا بفهمند که از زمان تولد به این طرف فقط بدشانسی بوده است و بس. برای همین آدمها فقط وقتی بدشانسی سروشکلی وقیحانه و عیان به خود میگیرد اندوه و ناراحتی نشان میدهند، مثل وقتی که هواپیمایی سقوط میکند یا معدنچیان زیر زمین گیر میافتند..."
"... نفرت چیزی نیست جز سطحینگری: بدترین شکلش وقتی است که دورِ این سطحینگری را برجوباروی نخوت فراگرفته باشد. از آدمها بیزاریم چون فکر میکنیم آنطور که هستند دیده و شناختهایمشان...
ولی همهی اینها دروغ است. از آدمها متنفریم چون هیچچیز نمیفهمیم، و این نفهمی ریشهدار است چون فکر میکنیم که میفهمیم..."
April 29, 2024
کتاب خیلی عجیبی بود. با اینکه همهش ۱۳۵ صفحهست، یه روند عجیبی داشت که وقتی میخوام برای یکی تعریفش کنم اندازه ۱۳۰ صفحه باید حرف بزنم.
برای همین نمیدونم چی بگم ازش. شرح سرگشتگی پسر. پسری که زنش دیروز ترکش کرده. سالهاست با پدرش صحبت نمیکنه. از همه چیز و همهکس شاکیه. شایدم فقط بیتوجهه. هیچی براش مهم نیست... نمیدونم. از دنیا متنفره و حالا داره حرف میزنه. داره چیزهایی که میبینه رو شرح میده. داره شرح میده تا ما هم تو این دنیا باهاش سهیم شیم. ما هم بفهمیم چه حس و حالی داره. چطور اینطور فکر میکنه. چرا اینطوره.
ممکنه باهاش موافق نباشی، اما میفهمیش. واقعا و عمیقا میفهمیش.
یه جاهایی من رو یاد جسپر جز از کل میانداخت.
یه جاهایی من رو یاد تلخی مرگ قسطی میانداخت.
پر بود از ارجاعهای مختلف به اتفاقها، نقاشیها، موسیقیها و شعرها و کتابها.
بیش از همه چیز برام طرح جلدش عجیب بود. لحظهای که شروع کرد حرف زدن از چیزی که ما تصویرش رو روی جلد میبینیم، قشنگ احساساتم دگرگون شد. اولش فکر میکردم یه چیز بانمکه، بعد هی میخونی و میبینی این چیزا که اصلا بانمک نیستن، پس این چه طرح جلدیه واقعا... تا میرسه به اونجا. میرسه به یادآوری افسانه فلوتزن هملین...
پ.ن: میخواستم ازش هزارتا بریده منتشر کنم. :)) ولی مشکلش این بود که یهو کل کتاب رو میبایست تایپ میکردم. پس خودم رو متوقف کردم و پیشنهاد میکنم اگه حوصله یه چیز دارک دارید بخونیدش.
برای همین نمیدونم چی بگم ازش. شرح سرگشتگی پسر. پسری که زنش دیروز ترکش کرده. سالهاست با پدرش صحبت نمیکنه. از همه چیز و همهکس شاکیه. شایدم فقط بیتوجهه. هیچی براش مهم نیست... نمیدونم. از دنیا متنفره و حالا داره حرف میزنه. داره چیزهایی که میبینه رو شرح میده. داره شرح میده تا ما هم تو این دنیا باهاش سهیم شیم. ما هم بفهمیم چه حس و حالی داره. چطور اینطور فکر میکنه. چرا اینطوره.
ممکنه باهاش موافق نباشی، اما میفهمیش. واقعا و عمیقا میفهمیش.
یه جاهایی من رو یاد جسپر جز از کل میانداخت.
یه جاهایی من رو یاد تلخی مرگ قسطی میانداخت.
پر بود از ارجاعهای مختلف به اتفاقها، نقاشیها، موسیقیها و شعرها و کتابها.
بیش از همه چیز برام طرح جلدش عجیب بود. لحظهای که شروع کرد حرف زدن از چیزی که ما تصویرش رو روی جلد میبینیم، قشنگ احساساتم دگرگون شد. اولش فکر میکردم یه چیز بانمکه، بعد هی میخونی و میبینی این چیزا که اصلا بانمک نیستن، پس این چه طرح جلدیه واقعا... تا میرسه به اونجا. میرسه به یادآوری افسانه فلوتزن هملین...
پ.ن: میخواستم ازش هزارتا بریده منتشر کنم. :)) ولی مشکلش این بود که یهو کل کتاب رو میبایست تایپ میکردم. پس خودم رو متوقف کردم و پیشنهاد میکنم اگه حوصله یه چیز دارک دارید بخونیدش.
June 4, 2024
《البته خودت بهتر میدونی که هر تعریفی کاملا بی فایدهست. پذیرش هر ایدهای خودش دقیقا به این معنیه که ما به قدر کافی بهش فکر نکردهایم. چون هر چیزی رو به محض اینکه دوبار بهش فکر کنی برات غیرقابل پذیرش میشه.》
April 21, 2024
داستان کتاب پسر (The Son) بهقلم آندری نیکولایدیس (Andrej Nikolaidis)، شبی از زندگی قهرمانی بینام را دنبال میکند. شاید دقیقتر باشد که راوی یا قهرمان این رمان کوتاه (نوولا) را بهعنوان یک ضدقهرمان توصیف کنیم، که تا حدودی یادآور پاتریک بیتمن است. همین ویژگی باعث جذابیت و گیرایی داستان نیکولایدیس شده است. علیرغم دیدگاههای تند و گاه خشن راوی نسبت به موضوع انسانیت، توصیفات نویسنده آنقدر رسا و شفاف هستند که خواننده نوعی از صمیمیت خاص را در متن احساس خواهد کرد. تصمیم نیکولایدیس برای ناشناس گذاشتن شخصیت اصلیِ داستان نیز جذاب است، خواننده به درونیترین افکار و عذابهای دوران کودکی پسر دسترسی پیدا میکند؛ درحالیکه هرگز حتی نام او را نخواهد دانست! راوی داستان کتاب پسر بهعنوان یک شخصیت همهجانبه انتخاب شده و دربارهی غرق شدن در انسانیت شکایت میکند، شکایتی که شاید بسیاری از افراد بهسادگی جرئت ابرازش را نداشته باشند.
May 17, 2024
Cinsellik dahil hayattaki hiçbir şeyden keyif almayan beyaz erkek hikayelerinden biri daha. Bu temaya karşıyım demiyorum. Bernhard ya da Genazino yaptığında işleyen ve güzel eserler ortaya çıkaran bir tema. Ama bu kitap olmamış. Her şeye salt bir nefret duyuyorum, kendi varoluşumdan dahi tiksiniyorum demekten başka bir şey yapmıyor yazar. Bu nefreti okurun içselleştirebileceği bazı doneler verse kabul edilebilir olur. Ama yazar Balkanlardaki karmaşayı dahi düzgün bir şekilde kullanmıyor. Varoluşun kötülüğü kadar kötü roman ortaya çıkıyor. Hayattan bu denli tiksintinin psikolojik temelini sermeli ya da bunu okunmaya değer edebi şekilde yazmalı. Kısacık olmasına karşın harcadığım vakte üzüldüm.
March 26, 2024
خوب بود. سبکش رو دوست داشتم. نویسنده یه واقعیت رو به نمایش گذاشته بود. افراد فرو دست با زندگی درهم در یه محیط کوچک! کلیشه پدر قهرمان و اثرگذار و پر تلاش، سقوطش به واسطه از دست دادن زنش! و گرفتار شدن پسر به همون سرنوشت پدر...
March 20, 2025
بسیار راحتخوان، اما خیلی زود فراموشش خواهم کرد.
November 17, 2024
این یک ناولای کوتاه است با داستانی نه چندان ساده، با کلی اتفاقات مختلف!و راوی و اول شخصی خاص!
به جملات قابل تامل هم در طول داستان زیاد برمیخورید که به فکر فرو میبردتون!
به جملات قابل تامل هم در طول داستان زیاد برمیخورید که به فکر فرو میبردتون!
March 27, 2024
راوی به شدت منو یاد مارتین و جسپر جز از کل انداخت
از متن:
اوضاع نه به خاطر من هیچوقت خراب شد، نه به لطف من هیچوقت خوب. اتفاقها همیشه میافتند و من تنها تماشاچیام.
از متن:
اوضاع نه به خاطر من هیچوقت خراب شد، نه به لطف من هیچوقت خوب. اتفاقها همیشه میافتند و من تنها تماشاچیام.
September 1, 2024
برای من خیلی یادآور کتاب یادداشتهای زیرزمینی بود وتازگی نداشت. اینم بگم که خوش خوان بود، از خوندنش پشیمون نشدم اما پیشنهاد هم نمیدم.
July 29, 2024
همیشه میگفت: "اینجا ما با زرهپوشِ دانش از گزند دنیا مصونیم." حالا ققسهها شده بود جانپناهِ مگسهای مرده و فضلهپوش.
شاهکار مسلم
و حتما آثار دیگر این نویسنده(که به تازگی شناختم) را دنبال خواهم کرد
شاهکار مسلم
و حتما آثار دیگر این نویسنده(که به تازگی شناختم) را دنبال خواهم کرد
August 1, 2024
داداش کوچیکهی «جز از کل».
August 20, 2026
"همانطور که هر روز آشغالهایمان را دور میریزیم، آدمهایمان را هم دور میریزیم. و چه حقیقت سادهای: دور میریزیم و دور ریخته میشویم. به جهانی پرتاب شدهایم که مدام دورمان میریزد.
عاقبت، ما میمانیم و خودمان تا توی قبرستان زبالهی زندگیمان بپلکیم و وول بخوریم. دوروبرمان پر از رفقا و عشاق و معاشران یک روزهی دور ریخته است؛ کسانی که از آنها دوری کردهایم و کسانی که از دستشان راحت شدهایم."
عاقبت، ما میمانیم و خودمان تا توی قبرستان زبالهی زندگیمان بپلکیم و وول بخوریم. دوروبرمان پر از رفقا و عشاق و معاشران یک روزهی دور ریخته است؛ کسانی که از آنها دوری کردهایم و کسانی که از دستشان راحت شدهایم."
August 23, 2019
Less digressive than The Coming, but still loose in its plot and aimless in its distracted stroll toward yet another mildly revelatory closing. It sort of reads like one of Thomas Bernhard's monologists narrating a perverse satire of Dickens' A Christmas Carol, set in post-Communist Montenegro. (And Bernhard is in fact name-checked here.) Darkly amusing at times but in general a rather bleak affair.
One moment of blind faith in anything, even in the most utter nonsense, brings a person more happiness than all the reason and knowledge in the world; for reason and knowledge do nothing but destroy any possibility of happiness and reveal everything we've tried to link our life to as worthless. That's why we float like balloons, bloated to bursting point with reason, just waiting for the moment when one tiny extra bit of knowledge will blow us to smithereens – when our body, as fragile as the membrane of a balloon, explodes from the despair which fills us.
July 22, 2024
کتاب واقعاً عجیبی بود، تمام روایت در یک شب معمولی اتفاق میافتد ولی بینش راوی همه چیز رو به شکلی متحیر کننده نشون میده.
به شدت ارزش خوندن داره و در آینده حتماً دوباره مطالعه میکنم چون به نظرم با یکبار خوندن نمیشه تمام جنبههای اثر رو فهمید.
به شدت ارزش خوندن داره و در آینده حتماً دوباره مطالعه میکنم چون به نظرم با یکبار خوندن نمیشه تمام جنبههای اثر رو فهمید.
August 2, 2025
شلوغپلوغ، پُزی و ازاینشاخهبهاونشاخه.
July 4, 2017
2011 Avrupa Birliği Edebiyat Ödülü almış bu novellada yazarın diğer bir kitabı Kıyamet gibi karanlık bir kitap. Fakat Oğul’un anti kahramanı fazlasıyla –bence- gerçekçi. Toplumsal nezaketten, reflekslerden çok etkilenmemiş değerlendirmelere sahip. İnceltmiyor, empati kurmuyor, olduğu gibi anlatıyor. Bana Ian McEwan’ın İlk Aşk Son Törenler kitabındaki soğukkanlılığını hatırlattı. McEwan’ın olayları anlatışı ne kadar tarafsızsa Nikolaidis’in de durum/ilişki değerlendirmeleri o kadar soğukkanlı. Can acıtan, acımasız, ürkütücü ama itiraz edilemeyecek doğruluğa sahip. Gerçeğin bu kadar net olması insanı ürkütüyor bir bakıma.
3,5dan 4 yıldız verdim.
Spoilers:
“sadece çocuklar ve budalalar arkadaş edinebilir…çocuklar ve budalalar.. dışında başka kim, en derin düşünce ve duygularımızı açacak kadar güvenebileceğimiz, işler sarpa sardığında, işler gerçekten de hep böyledir, yardım edecek yüce gönüllü ve iyi insanların var olduğuna inanır.”
“.. yani Gazali haklıydı; cehennemdeyim çünkü hazlar ile çevriliyim. Sartre de haklıydı cehennem başkalarıdır derken. Onların hazzı benim cehennemim.”
En beğendiğim satırlar ise:
“..iyi kalpli olmak, benliğini aşma ve kendi doğası üzerinde yükselmek demektir; bu yüzden “iyi insan” denilenler “iyiliklerini” kendilerine unutulmaz bir haz yaratmak için kullanırlar, bu bir insanın hissedebileceği en derin hazlardandır. Kendi iyiliklerinin tadını öyle bir çıkarırlar ki geri kalanımızdan onlar için bir şey yapmasını falan beklemezler. Aslında onlara ne kadar kötü davranırsak, bize o kadar iyi davranırlar ve bunun karşılığında duydukları haz da bir o kadar artar. “
İyi okumalar.
3,5dan 4 yıldız verdim.
Spoilers:
“sadece çocuklar ve budalalar arkadaş edinebilir…çocuklar ve budalalar.. dışında başka kim, en derin düşünce ve duygularımızı açacak kadar güvenebileceğimiz, işler sarpa sardığında, işler gerçekten de hep böyledir, yardım edecek yüce gönüllü ve iyi insanların var olduğuna inanır.”
“.. yani Gazali haklıydı; cehennemdeyim çünkü hazlar ile çevriliyim. Sartre de haklıydı cehennem başkalarıdır derken. Onların hazzı benim cehennemim.”
En beğendiğim satırlar ise:
“..iyi kalpli olmak, benliğini aşma ve kendi doğası üzerinde yükselmek demektir; bu yüzden “iyi insan” denilenler “iyiliklerini” kendilerine unutulmaz bir haz yaratmak için kullanırlar, bu bir insanın hissedebileceği en derin hazlardandır. Kendi iyiliklerinin tadını öyle bir çıkarırlar ki geri kalanımızdan onlar için bir şey yapmasını falan beklemezler. Aslında onlara ne kadar kötü davranırsak, bize o kadar iyi davranırlar ve bunun karşılığında duydukları haz da bir o kadar artar. “
İyi okumalar.
Read
January 11, 2025شروع خوبی داشت. شروع خوب با تصویرسازیهای شاهکار. رفته رفته توصیفاتش به سیاهی اگزجرهای رسید -که اعتراف میکنم همچنان متاثرم میکرد، با اینکه خیلی جاها توافق نظری و عقیدتی نداشتم- بهطور کل تجربه خوندن این کتاب برام خیلی عجیب بود و احساساتم رو هم زد. شاید بخاطر وضعیت خود خواننده یا اتفاقات اخیر بود. از نیمه دوم ولی زیادهگویی داشت. یکم به خامی میزد. ضمنا نویسنده ابتدای کتاب یه کیوآرکد گذاشته بود از آهنگهایی که پیشنهاد میداد در انتها بشنویم که بامزه بود و بعضیهاش به خود متن داستان ارجاع داشت. مثل ایر باخ یا جان واکرز بلوز.
November 15, 2024
کتاب جالب
May 15, 2024
Questo romanzo, scritto dal montenegrino Andrej Nikolaidis ha vinto il premio "Strega Europeo" nel 2015. Intenso e toccante narra una storia che si svolge in brevissimo tempo e che vede come protagonista un giovane scrittore, Aleksandar, che nella stessa notte si ritrova ad affrontare due eventi sconvolgenti per la sua vita: l'abbandono da parte della moglie e l'incendio dell'uliveto di famiglia. Sullo sfondo di tale situazione abbastanza destabilizzante, il libro offre anche una profonda riflessione sui legami familiari e sul senso di colpa che può prendere chiunque. Infatti in preda alla disperazione, Aleksandar vaga per le strade della città montenegrina di Dulcigno, ripercorrendo con la memoria gli anni di liti familiari e il rapporto conflittuale con il padre. La prosa è originale e coinvolgente e capace di trasmettere al lettore le emozioni del protagonista. Tuttavia, la narrazione in prima persona e i frequenti flash back possono aiutare da una parte a ricostruire la storia del narratore, ma dall’altra parte rendono un po’ frammentario il racconto e appesantiscono la lettura.
January 29, 2024
Bu dondurucu kış günlerinde; kavurucu yaz güneşinin yaktığı baş kahramanın dünyasına adım atarak başlayan novella, arızalı bir karakter dramasını en başından muştuluyor. Travmatik ve yalnız bir çocukluk, ilgisiz ve sevgisiz geçen günler, hayalsiz ve hedefsiz bir hayat. Bu cehennemden zoraki bir kaçış.
Her biri hayatta kısa zamanda kolay kolay görülmeyecek tuhaf tiplerle garip rastlantılar sonucu gerçekleşen karşılaşmalar. Mutsuzluk için var olmanın yeterli olduğuna getirilen kanaat.
Uzun yıllar akla gelmeyen ve çözülemeyen bir muamma.
Dış seslerin iç seslere karıştığı ve tek çıkar yolun aslında hep yanıbaşında olana dönüş olduğunu kavrayış.
Anlaşılması ve sindirilmesi pek de kolay olmayan içeriğe sahip bu faklı eser, fon için tavsiye edilen müzik ve şarkı listesiyle de ilginç bir okuma deneyimi yaşatıyor.
Her biri hayatta kısa zamanda kolay kolay görülmeyecek tuhaf tiplerle garip rastlantılar sonucu gerçekleşen karşılaşmalar. Mutsuzluk için var olmanın yeterli olduğuna getirilen kanaat.
Uzun yıllar akla gelmeyen ve çözülemeyen bir muamma.
Dış seslerin iç seslere karıştığı ve tek çıkar yolun aslında hep yanıbaşında olana dönüş olduğunu kavrayış.
Anlaşılması ve sindirilmesi pek de kolay olmayan içeriğe sahip bu faklı eser, fon için tavsiye edilen müzik ve şarkı listesiyle de ilginç bir okuma deneyimi yaşatıyor.
August 26, 2025
2.7
ماجرا اینه که "پسر" یک شبانهروز از زندگیش رو قراره با ما شریک بشه، شبی بحرانزده در روایتی که چندان هم منسجم نیست اما پر از جملات عمیق و مفاهیم فلسفیه.
در کل کتاب بدی نیست،
به شخصه با پراکندهگوییها و بعضا ناتموم موندن خردهروایتهاش، مشکلی نداشتم، هیچم انتظار یک داستان کلاسیک با فراز و فرود و گره و گرهگشاییهای مرسوم رو ازش نداشتم، حتی تا اون اواخر هم به امتیاز بالاتری فکر میکردم چون یه جاهاییش ناخودآگاه آدم رو دنبال خودش میکشوند و برای من خیلی پیش میاومد که دلم بخواد دوباره برگردم به اون پاراگراف و بیشتر و عمیقتر بفهممش، اما...
با پایانش نتونستم ارتباط بگیرم، نفهمیدم چرا آدمی که نگاهش به زندگی انقدر سیاه و تاریکه، یکهو و بدون پیروی از منطق خاص داستان، باید متحول بشه و راه رستگاری در پیش بگیره؟!
شایدم به این دلیله که نسخهی شنیداری کتاب رو داشتم و متن رو نخوندم، نمیدونم...بنظرم میتونست پایانبندی بهتری داشته باشه.
در نهایت چیزی که در مورد این کتاب دوست داشتم علامتسوالهایی بود که پیرامون درونمایهی اصلی داستان در ذهن ایجاد میشد.
مرداد ۱۴۰۴
ماجرا اینه که "پسر" یک شبانهروز از زندگیش رو قراره با ما شریک بشه، شبی بحرانزده در روایتی که چندان هم منسجم نیست اما پر از جملات عمیق و مفاهیم فلسفیه.
در کل کتاب بدی نیست،
به شخصه با پراکندهگوییها و بعضا ناتموم موندن خردهروایتهاش، مشکلی نداشتم، هیچم انتظار یک داستان کلاسیک با فراز و فرود و گره و گرهگشاییهای مرسوم رو ازش نداشتم، حتی تا اون اواخر هم به امتیاز بالاتری فکر میکردم چون یه جاهاییش ناخودآگاه آدم رو دنبال خودش میکشوند و برای من خیلی پیش میاومد که دلم بخواد دوباره برگردم به اون پاراگراف و بیشتر و عمیقتر بفهممش، اما...
با پایانش نتونستم ارتباط بگیرم، نفهمیدم چرا آدمی که نگاهش به زندگی انقدر سیاه و تاریکه، یکهو و بدون پیروی از منطق خاص داستان، باید متحول بشه و راه رستگاری در پیش بگیره؟!
شایدم به این دلیله که نسخهی شنیداری کتاب رو داشتم و متن رو نخوندم، نمیدونم...بنظرم میتونست پایانبندی بهتری داشته باشه.
در نهایت چیزی که در مورد این کتاب دوست داشتم علامتسوالهایی بود که پیرامون درونمایهی اصلی داستان در ذهن ایجاد میشد.
مرداد ۱۴۰۴
December 15, 2025
وقتی قبل خرید راجع بهش خوندم، مطمئن بودم یکی از کتاباییه که قراره خیلی دوستش داشته باشم. ولی خوندنش با اینکه کوچولو و روون بود برام با اشتیاق جلو نمیرفت.
داستان در یک شب خاص از زندگی راوی اتفاق میافته. همسرش تازه ترکش کرده، رابطهش با پدرش (که چند متری اونطرفتر زندگی میکنه اما سالهاست باهاش حرف نزده) کاملاً خرابه و پر از کینه، مادرش مرده و راوی پدر رو مقصر مرگش میدونه. راوی در انزوا زندگی میکنه، در مزرعه زیتون خانوادگی، و اون شب بیرون میزنه به شهر – شهری که پر از توریست، مهاجر، کثافت و نکبته.
در طول شب، با آدمهای مختلفی برخورد میکنه: از خانوادهای جذامی که در پارکینگ متروکه زندگی میکنن، تا یه نوازنده پیانو که مسلمان شده، پناهندههای کوزوو، و آدمهای حاشیهای دیگه. همه چیز از دیدگاه راوی روایت میشه: پر از خشم، نفرت به انسانیت، خدا، روابط، و حتی خودش.
داستان در یک شب خاص از زندگی راوی اتفاق میافته. همسرش تازه ترکش کرده، رابطهش با پدرش (که چند متری اونطرفتر زندگی میکنه اما سالهاست باهاش حرف نزده) کاملاً خرابه و پر از کینه، مادرش مرده و راوی پدر رو مقصر مرگش میدونه. راوی در انزوا زندگی میکنه، در مزرعه زیتون خانوادگی، و اون شب بیرون میزنه به شهر – شهری که پر از توریست، مهاجر، کثافت و نکبته.
در طول شب، با آدمهای مختلفی برخورد میکنه: از خانوادهای جذامی که در پارکینگ متروکه زندگی میکنن، تا یه نوازنده پیانو که مسلمان شده، پناهندههای کوزوو، و آدمهای حاشیهای دیگه. همه چیز از دیدگاه راوی روایت میشه: پر از خشم، نفرت به انسانیت، خدا، روابط، و حتی خودش.
October 26, 2025
«برایم مسجل بود که این نیاز من به کشف گروتسک درون هر چیز دخلم را درمیآورد: به همهچیز به دیدهی اکراه نگاه میکنم چون توی همهچیز تشویش و رنج میبینم و تنها جایگزین نفرتْ شفقت است که به همان میزان مهلک و کشنده است.»
September 15, 2026
«كتاب پسر» برای من داستان آدمهاییست که بارِ عذاب وجدان را به دوش میکشند و خودشان را مقصر رنجها و فقدانهایشان میدانند، شاید چون پذیرفتن بیرحمی و بیعدالتی جهان و پذیرفتن اینکه بسیاری از اتفاقات خارج از کنترل ماست، دشوارتر است.
راوی خودش را شایستهی عشق و خوشبختی نمیداند و با رنجاندن دیگران، تنهاییای را که فکر میکند مستحق آن است، به خودش تحمیل میکند.
اما در پایان، پس از خشم، واکاوی و مرور گذشته، میفهمد که برای ادامهی زندگی نیازی به مجازات کردن خودش ندارد.
شاید رهایی او نه در بخشیدهشدن، بلکه در پذیرفتن این حقیقت است که زندگی همین است؛ بیرحم، غیرقابلکنترل و گاهی بیدلیل.
راوی خودش را شایستهی عشق و خوشبختی نمیداند و با رنجاندن دیگران، تنهاییای را که فکر میکند مستحق آن است، به خودش تحمیل میکند.
اما در پایان، پس از خشم، واکاوی و مرور گذشته، میفهمد که برای ادامهی زندگی نیازی به مجازات کردن خودش ندارد.
شاید رهایی او نه در بخشیدهشدن، بلکه در پذیرفتن این حقیقت است که زندگی همین است؛ بیرحم، غیرقابلکنترل و گاهی بیدلیل.
December 5, 2024
داستان با مردی همراه میشه که زنش ترکش کرده، پدرش مریضه و مزرعهی پدریش هم آتیش گرفته.
مرد از خونه در میاد و توی شهر و میخونهها میچرخه و آدمهای مختلف رو میبینه و در خلال همین دیدارها کمکم پی به درونیات مرد میبریم. میفهمیم زنش چرا ترکش کرده و میفهمیم رابطهش با پدرش به چه شکله و چیزهای دیگه...
داستان در مجموع جالبه و بعضی قسمتهاش جالبترم هست و در ذهن میمونه. مثل همین تصویرسازی روی جلش که مرد جلو میره و پشت سرش یه عالم موجود عجیب کور و کر و شل ردیف شدن...
یا مثلا ماجرای جزامیها.
اما در مجموع این داستان برای اینکه بخوام عالی حسابش کنم زیادی و بیش از اندازه سیاه بود.
پاری وقتا حس میکردم نویسنده زور زده تمام سیاهیهای جهان هستی رو در کتابش بهزور بگنجونه. هیچ سویهی رهاییبخشی در داستان نبود و قهرمان داستانم قهرمانیه که بیشتر از اینکه پیچیده باشه، پیچیدهنماست و اغلب فقط داره نالهوار نظریات تاریک و افسردهش رو بیان میکنه.
ولی خب ریتم کتاب مناسبه و ماجرا گاهی تحت تاثیر قرارت میده.
ترجمه روان بود و طرح روی جلد هم به نظرم خیلی جالب کار شده بود.
مرد از خونه در میاد و توی شهر و میخونهها میچرخه و آدمهای مختلف رو میبینه و در خلال همین دیدارها کمکم پی به درونیات مرد میبریم. میفهمیم زنش چرا ترکش کرده و میفهمیم رابطهش با پدرش به چه شکله و چیزهای دیگه...
داستان در مجموع جالبه و بعضی قسمتهاش جالبترم هست و در ذهن میمونه. مثل همین تصویرسازی روی جلش که مرد جلو میره و پشت سرش یه عالم موجود عجیب کور و کر و شل ردیف شدن...
یا مثلا ماجرای جزامیها.
اما در مجموع این داستان برای اینکه بخوام عالی حسابش کنم زیادی و بیش از اندازه سیاه بود.
پاری وقتا حس میکردم نویسنده زور زده تمام سیاهیهای جهان هستی رو در کتابش بهزور بگنجونه. هیچ سویهی رهاییبخشی در داستان نبود و قهرمان داستانم قهرمانیه که بیشتر از اینکه پیچیده باشه، پیچیدهنماست و اغلب فقط داره نالهوار نظریات تاریک و افسردهش رو بیان میکنه.
ولی خب ریتم کتاب مناسبه و ماجرا گاهی تحت تاثیر قرارت میده.
ترجمه روان بود و طرح روی جلد هم به نظرم خیلی جالب کار شده بود.
February 29, 2024
ترجمه کتاب از نشر چشمه به نام "کتاب پسر" را خواندم.
ترجمه بسیار روان و داستان پر کششی بود، پیش از شروع کتاب درباره منفی نگری نویسنده شنیده بودم و آشنایی با این سبک تفکر در بطن داستان بسیار حس همذات پنداری مخاطب را تحریک میکرد.
قسمتهای زیادی از این کتاب را بیش از یکبار خواندم و حتی یادداشت کردم.
.
.
.
از متن کتاب:
زنده بودن مصیبت قاطع و بیتردیدی است که جز اشک چیزی به بار نمیآورد.
.
.
زندگی از حیث یاس و ناکامی بین همهمان عدالت و مساوات برقرار میکند،
.
.
او رفته بود و همه چیز رسیده بود به هیچچیز.
ترجمه بسیار روان و داستان پر کششی بود، پیش از شروع کتاب درباره منفی نگری نویسنده شنیده بودم و آشنایی با این سبک تفکر در بطن داستان بسیار حس همذات پنداری مخاطب را تحریک میکرد.
قسمتهای زیادی از این کتاب را بیش از یکبار خواندم و حتی یادداشت کردم.
.
.
.
از متن کتاب:
زنده بودن مصیبت قاطع و بیتردیدی است که جز اشک چیزی به بار نمیآورد.
.
.
زندگی از حیث یاس و ناکامی بین همهمان عدالت و مساوات برقرار میکند،
.
.
او رفته بود و همه چیز رسیده بود به هیچچیز.
May 23, 2024
نسخهی ضعیفتری از کتاب یادداشتهای زیرزمینی داستایوسکی. نویسنده با دستمایه روابط خانوادگی به هر سوراخ اگزیستانسی سرک میکشد و دربارهی آن وراجی میکند. حضور شخصیتهایی اتفاقی گاهی داستانکهایی را برای ایجاد تنوع در حرفهایش بهوجود میآورد اما نه صحبتها آنقدر عمیق هستند نه شخصیت وراج شخصیتپردازی میشود. برای من صرفا دریچه خاص نویسنده به برخی پدیدهها جذاب بود و باعث شد تا ته خودم را بکشانم.
May 15, 2026
گلدرشت و حوصلهسربر
May 16, 2020
Olumsuzdan beslenen, yaşamın her alanını kötülüğe bağlamaktan haz alan, bunun hep böyle olduğundan ve olacağından emin olan, E.Cioran/T.Bernhard ile aşık atan ve epeyce beceren, aslında bununla insanın sadece hayvani/leptil/limbik sistemini pohpohlayan sistemi yeniden üreten, toplumsal yaşamıyla hayvani güdülerini yenmeye çalışarak gelişen kortikal beyni yok sayan, insandan iyilik, erdem, daha iyi bir toplumsal yaşam çıkmaz diyen bir edebiyat.
Bana göre değil bu kadarı: Tek uçlu, onarılmaz, kaderci yanı çok ezici, neticede 81.sf.da "Dünyayı geliştirme çabasıyla, hayatı herkese daha da zorlaştırırsın." diyerek, müesses nizama teslimiyete çağıran Nihilist, itaatkâr, kinik bir edebiyat.
Bana göre değil bu kadarı: Tek uçlu, onarılmaz, kaderci yanı çok ezici, neticede 81.sf.da "Dünyayı geliştirme çabasıyla, hayatı herkese daha da zorlaştırırsın." diyerek, müesses nizama teslimiyete çağıran Nihilist, itaatkâr, kinik bir edebiyat.
Displaying 1 - 30 of 104 reviews































