What do you think?


فلسفه هنر
فیلسوفان معمولا با سوءظن به هنر مینگرند و به همین سبب، بسیار بیشتر از هنرمندان و هنردوستان دربارهٔ آن کاوش میکنند.
کتاب فلسفهٔ هنر شرح موجزی است از آنچه که فیلسوفان، از افلاطون تا مرلوپونتی، درباره هنر بیان کردهاند.
نگرش افلاطون به تقلید (میمه سیس) خصایص حکم ذوقی و تعریف امر زیبا در فلسفه کانت، فلسفهٔ هنر هگل، نقش تخیل در آفرینش هنری، نسبت هنر و حقیقت از دید هایدگر و پدیدارشناسی تجربهٔ زیباشناختی در فلسفهٔ مرلوپونتی از جمله موضوعاتی است که در این کتاب ارائه شده است.
ژان لاکست فیلسوف و نویسندهٔ معاصر فرانسوی است.
کتاب فلسفهٔ هنر شرح موجزی است از آنچه که فیلسوفان، از افلاطون تا مرلوپونتی، درباره هنر بیان کردهاند.
نگرش افلاطون به تقلید (میمه سیس) خصایص حکم ذوقی و تعریف امر زیبا در فلسفه کانت، فلسفهٔ هنر هگل، نقش تخیل در آفرینش هنری، نسبت هنر و حقیقت از دید هایدگر و پدیدارشناسی تجربهٔ زیباشناختی در فلسفهٔ مرلوپونتی از جمله موضوعاتی است که در این کتاب ارائه شده است.
ژان لاکست فیلسوف و نویسندهٔ معاصر فرانسوی است.
- GenresPhilosophyArt
144 pages, Paperback
First published January 1, 1981
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 7 of 7 reviews
August 2, 2017
کتاب با ارزش و جدیئیست. خواندنش آسان نیست و نیاز دارد به آشنایی با فلاسفهی مختلف از جمله سقراط، افلاطون، کانت، شوپنهاور، هگل، نیچه و هایدگر.
فصلبندیها ظاهراً موضوعیست، ولی در عمل بخشِ اعظمی از هر فصل به تأملاتِ یکی-دو فیلسوفِِ مشخص میپردازد.
گرچه به دلایل گوناگون چندان آرای فلاسفهی قارهای را نمیپسندم، به خصوص معرفتشناسیشان را، ولی وقتی از هنر حرف میزنند، آنها را جذاب مییابم، به خصوص نیچه و هایدگر را. گویی زبانشان با هنر همخوانتر است.
بار اول دو سال پیش کتاب را دست گرفتم. چنان برایم سخت بود که رهایش کردم. بعد از دو سال برگشتم. فهم بخشهایی را همچنان دشوار یافتم ولی نه آنچنان که رهایش کنم. خوشحالم که توانمندتر شدم. قصدم فخرفروشی نیست، گرچه از جلوهگری ابایی ندارم، پیامم این است: «بخوانید. جواب میدهد. آسان میشود.».
فصلبندیها ظاهراً موضوعیست، ولی در عمل بخشِ اعظمی از هر فصل به تأملاتِ یکی-دو فیلسوفِِ مشخص میپردازد.
گرچه به دلایل گوناگون چندان آرای فلاسفهی قارهای را نمیپسندم، به خصوص معرفتشناسیشان را، ولی وقتی از هنر حرف میزنند، آنها را جذاب مییابم، به خصوص نیچه و هایدگر را. گویی زبانشان با هنر همخوانتر است.
بار اول دو سال پیش کتاب را دست گرفتم. چنان برایم سخت بود که رهایش کردم. بعد از دو سال برگشتم. فهم بخشهایی را همچنان دشوار یافتم ولی نه آنچنان که رهایش کنم. خوشحالم که توانمندتر شدم. قصدم فخرفروشی نیست، گرچه از جلوهگری ابایی ندارم، پیامم این است: «بخوانید. جواب میدهد. آسان میشود.».
August 18, 2021
{ریویو اندکی نامرتبط با محتوای کتاب است!}
بزرگترین گره من در زندگی انتقادی و در دنیای مطالعاتم، گره شناخت (کانت- شوپنهاور) بود و هست و خواهد بود (؟) با هر منبع و هر راهنماییای که خواستم وارد مطالعه شوم، جز وحشتم نیفزود. آرزوی قلبی من این است که روزی بتوانم نقد قوۀ حکم را بخوانم و بفهمم و سَری ممتد به تایید تکان دهم، و به سراغ جهان همچون اراده و تصور بروم و از خواندن و فهمیدنش لذت ببرم و شاید نکات و ایرادات و نقدی هم به آن داشته باشم!
اغلب منابع ترجمه شدۀ زیبایی شناسی را خواندم اما همیشه این حفره و جای خالی ادراک کانت و شوپنهاور، درک مطالب را برایم ( سطحی، زودگذر، منقطع، مبهم و گاه گنگ، ناآشنا) کرده است.
اما چرا شناخت کانت، شوپنهاور و هگل و هایدگر برای من مهم است؟ من به عنوان دانش آموز ادبیاتخوان، همپای تحلیل و نقدهای متعدد، با رویکردهای مختلف، در چارچوب ادبیات فارسی و بهخصوص ادبیات معاصر، همیشه جای خالی مؤلفههای انواع ژانرها و همچنین مؤلفههای زیباییشناسی را حس میکنم. اصولاً خواندن نقد ادبی در ایران و با تکیه به منابع تألیفی داخل و یا منابع ترجمه شدۀ خارجی، چیزی نیست جز خوانش تکراری کلیات و در نهایت بیاستفاده بودن عمل نقد در هنگام مواجهه با آثار ادبی بهویژه آثار ادبی پیشتاز و مدرن.
هنوز هم ادبیات و سیستم نقد ما جرأت اعلام استقلال از تاریخ ادبیات و شرححال و تذکرهنویسی و تفسیر و معنا را ندارد. سبکشناسی او چیزیست که به اسامی جغرافیایی چون خراسان و ترکستان و عراق و هند محدود میشود. و یا تقلید از گذشته و تکرار چندین بارۀ خود با ارجاعات تاریخی و سیاسی چون وقوع و بازگشت و صفوی و قاجاری و پهلوی. مهمترین تغییرات را نیز یکجا فاکتور گرفته و به اسم ادبیات نو و یا ادبیات معاصر قلمداد میکنیم. ما در شناخت معاصر بودن خودمان بسیار ضعیف عمل کردهایم. ردپای هر ایسمی را در ادبیات معاصر دنبال میکنیم: نشانهشناسی اشعار شاملو، پدیدارشناسی شعر فروغ، تحلیل فرمالیستی غزلیات منزوی، جلوههای رمانتیسم در افسانۀ نیما، پست مدرن و شعر سهراب سپهری، نقد مارکسیستی اشعار هوشنگ ابتهاج، بررسی اشعار شفیعی کدکنی بر اساس زبانشناسی نقشگرا و...
از سوی دیگر، به سنت دیرینۀ نقد و شناخت پایبندیم، در هنگام نقد چیزی جز نقدِ سطحیِ بلاغی و صوری و فنی نمیکنیم. نهایتِ نقد ما به آرایهیابی و یا بنا به عادت کتابهای آموزشی و دانشگاهی به بررسی زمین و زمان در سه محور فکری، ادبی و زبانی خلاصه میشود. منظور شاعر از... استعاره از... تشبیه به معنای... مجاز از... کنایه از... ؛ «معنا»، خدایِ مسلط متن ما و منظور ماست. نقد ادبی ما یا در اقیانوس ژرف معنا و معناگرایی غوطهور است یا در توسل و گریزِ آسیمهسرانه خود را در آغوش فرم و ساختار و شکل میاندازد.
آنچه این دو کشش اغلب متناقض و غریب بر سر ادبیات میآورد، همان است که ادبیات معاصر ما انطباق و ارائۀ خود را به هر جریان و به هر نوع نقد و تفکری اعلام میدارد. هیچ ایسمی، هیچ مکتب و نحله و حتی مقاله و نقلقولی نیست که در غرب نوشته شده باشد و نمونه و یا تناسباش با ادبیات ما پیدا نشود. {ماهیت متعالی و برتر و جهانشمول برخی آثار زیر سؤال نرود! منظور قلمِ تحلیلگرانیست که هر غرض را به غرضی دیگر پیوند میدهند.} ما عرصۀ ادبیات را بیشتر به عرصۀ ایثار و جهاد شبیه کردهایم. عرصهای در خدمت هر چیزی.
مشکل در همین فاصله و فقدان و جایخالیهاست. اگر شناختی درست و شامل و جامع و مانع از نقد ادبی و فلسفۀ هنر {به عنوان دستاورد نوین وارداتی} داشته باشیم، اجازۀ چنین تعمیمهایی را نخواهیم داد. همچنین بهطور افسارگسیخته برای رفع نیاز، دست به دامن مکاتب غربی و ایسمها نخواهیم شد. همزمان گوشۀ چشمی به شاخۀ اصیل نقد ادبی و شناخت هنر خودمان خواهیم انداخت و در مصرف نظریات غربی نیز با شناخت کامل اقدام خواهیم کرد.
ادبیات فارسی در برهههایی فراتر از نقد موجود پیش رفته است و هرگز چهرهای و جریانی پیدا نشده تا آن را آنطور که باید بشناسد و بشناساند. برای مثال: اپرای واگنر با تمجید نیچه والاتر میشود، و آنگاه که واگنر دست به دامان عناصرِ تصنعی دیگر میشود، باز این نیچۀ دوستدار است که به حلاجی و سلاخی آن برمیخیزد. اپرای واگنر ماهیت مییابد، شناخته میشود، تبدیل به برههای از سبکِ موسیقی و اپرا و شعر میشود. واگنر و نیچه هر دو چهرۀ برجسته شناخته میشوند. هر کدام جایگاه مخصوصِ خود را در ارضِ هنر پیدا میکنند. چون نقد تفاوت ماهوی و کیفی آثار و اشخاص را مشخص کرده است و همه زیر ژانر و سبکِ معین قرار گرفتهاند.
اما مثال ایرانی: میرزادۀ عشقی اواخر دورۀ قاجار اولین نمونۀ اپرای ایرانی را نشر میدهد: اپرای رستاخیز سلاطین ایران؛ حرکتی بسیار برجسته که عصیان ادبیاتِ پیشرو آن را وضع حمل میکند از زبان و قلم میرزادۀ عشقی. {مثلث نوآوری شعر و ادبیات معاصر سه کانون دارد: مسمط: یاد آر ز شمع مرده یادآر علامه دهخدا، منظومۀ سه تابلوی مریم میرزادۀ عشقی و افسانۀ نیما}. اما این اپرا چه شد و منتقدان در برابر آن چه کردند و ماهیت و سبک آن چه شد بحثیست که بازماندههایش را باید در تاریخ ادبیات خواند و گذشته. واگنرِ نمایشِ ایرانی در برابر هیچ نیچهای قرار نگرفت. حتی بعد از اتمام این قرن نیز ادبیات هرگز تصمیم به شناخت و بازشناختِ جدی هیچ حرکت نوخواهانۀ ادبی برنخاست. تمامِ آنچه منتقدان ادبیِ ما از میرزاده و امثالهم دارند این است که آمد و خواند و سرود و کشته شد. این رفتار باعث غریب ماندن و غریب افتادن هنر و هنرمند میشود. آنگونه که طبق سندی تازه یافته، میرزادۀ عشقی به گداییِ نمایشنامهاش برمیخیزد!
این گفته را عیناً نقل میکنم تا نمایشی باشد از شکست هنر در نبودِ نقد و معیار و ذوق هنر و زیبایی در پهنۀ ادب فارسی:
نقد و هنرِ تبیین شده میتوانست سبک و ماهیت و استعداد عشقی را مشخص نماید تا اتفاقی غیر از کشته شدن و یا شهید نامیدن او را در اوراق تاریخ ادبیات شاهد باشیم. {از نمونههای معدودِ بالعکس نیز میتوان به این موارد هم اشاره کرد: شناخت و معرفی فتحعلی آخوندزاده {به عنوان آغازگر نقد ادبی در ایران} توسط فریدون آدمیت و محمدرضا شفیعیکدکنی و تثبیت فضل تقدم و تقدم فضل ایشان در نظام نقد ادبی. شناخت و تعریف نیما از زبان اخوان ثالث با کتاب «بدعتها و بدایع نیما یوشیج» و تثبیت و مُهر تأیید بر نیما یوشیج و شعر نو. }
پاشنه آشیل ادبیات ما، با تأکید دوباره بر ادبیات «معاصر»، این است که نتوانست نظامی شناختی-انتقادی را بر اساس پشتوانۀ گذشتۀ خود تدارک ببیند. از سوی دیگر، در مصرف نظریات و نحلههای وارداتی نیز نتوانست انطباق و سازگاریهای لازم صورت بگیرد و نتیجۀ کار تبدیل شد به دنیایی از ایسمها که میتوانند در کالبد خنثی و پذیرای ادبیات فارسی وارد شوند و هرگونه که خواستند تشریح کنند.
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد...
1400/05/28
بزرگترین گره من در زندگی انتقادی و در دنیای مطالعاتم، گره شناخت (کانت- شوپنهاور) بود و هست و خواهد بود (؟) با هر منبع و هر راهنماییای که خواستم وارد مطالعه شوم، جز وحشتم نیفزود. آرزوی قلبی من این است که روزی بتوانم نقد قوۀ حکم را بخوانم و بفهمم و سَری ممتد به تایید تکان دهم، و به سراغ جهان همچون اراده و تصور بروم و از خواندن و فهمیدنش لذت ببرم و شاید نکات و ایرادات و نقدی هم به آن داشته باشم!
اغلب منابع ترجمه شدۀ زیبایی شناسی را خواندم اما همیشه این حفره و جای خالی ادراک کانت و شوپنهاور، درک مطالب را برایم ( سطحی، زودگذر، منقطع، مبهم و گاه گنگ، ناآشنا) کرده است.
اما چرا شناخت کانت، شوپنهاور و هگل و هایدگر برای من مهم است؟ من به عنوان دانش آموز ادبیاتخوان، همپای تحلیل و نقدهای متعدد، با رویکردهای مختلف، در چارچوب ادبیات فارسی و بهخصوص ادبیات معاصر، همیشه جای خالی مؤلفههای انواع ژانرها و همچنین مؤلفههای زیباییشناسی را حس میکنم. اصولاً خواندن نقد ادبی در ایران و با تکیه به منابع تألیفی داخل و یا منابع ترجمه شدۀ خارجی، چیزی نیست جز خوانش تکراری کلیات و در نهایت بیاستفاده بودن عمل نقد در هنگام مواجهه با آثار ادبی بهویژه آثار ادبی پیشتاز و مدرن.
هنوز هم ادبیات و سیستم نقد ما جرأت اعلام استقلال از تاریخ ادبیات و شرححال و تذکرهنویسی و تفسیر و معنا را ندارد. سبکشناسی او چیزیست که به اسامی جغرافیایی چون خراسان و ترکستان و عراق و هند محدود میشود. و یا تقلید از گذشته و تکرار چندین بارۀ خود با ارجاعات تاریخی و سیاسی چون وقوع و بازگشت و صفوی و قاجاری و پهلوی. مهمترین تغییرات را نیز یکجا فاکتور گرفته و به اسم ادبیات نو و یا ادبیات معاصر قلمداد میکنیم. ما در شناخت معاصر بودن خودمان بسیار ضعیف عمل کردهایم. ردپای هر ایسمی را در ادبیات معاصر دنبال میکنیم: نشانهشناسی اشعار شاملو، پدیدارشناسی شعر فروغ، تحلیل فرمالیستی غزلیات منزوی، جلوههای رمانتیسم در افسانۀ نیما، پست مدرن و شعر سهراب سپهری، نقد مارکسیستی اشعار هوشنگ ابتهاج، بررسی اشعار شفیعی کدکنی بر اساس زبانشناسی نقشگرا و...
از سوی دیگر، به سنت دیرینۀ نقد و شناخت پایبندیم، در هنگام نقد چیزی جز نقدِ سطحیِ بلاغی و صوری و فنی نمیکنیم. نهایتِ نقد ما به آرایهیابی و یا بنا به عادت کتابهای آموزشی و دانشگاهی به بررسی زمین و زمان در سه محور فکری، ادبی و زبانی خلاصه میشود. منظور شاعر از... استعاره از... تشبیه به معنای... مجاز از... کنایه از... ؛ «معنا»، خدایِ مسلط متن ما و منظور ماست. نقد ادبی ما یا در اقیانوس ژرف معنا و معناگرایی غوطهور است یا در توسل و گریزِ آسیمهسرانه خود را در آغوش فرم و ساختار و شکل میاندازد.
آنچه این دو کشش اغلب متناقض و غریب بر سر ادبیات میآورد، همان است که ادبیات معاصر ما انطباق و ارائۀ خود را به هر جریان و به هر نوع نقد و تفکری اعلام میدارد. هیچ ایسمی، هیچ مکتب و نحله و حتی مقاله و نقلقولی نیست که در غرب نوشته شده باشد و نمونه و یا تناسباش با ادبیات ما پیدا نشود. {ماهیت متعالی و برتر و جهانشمول برخی آثار زیر سؤال نرود! منظور قلمِ تحلیلگرانیست که هر غرض را به غرضی دیگر پیوند میدهند.} ما عرصۀ ادبیات را بیشتر به عرصۀ ایثار و جهاد شبیه کردهایم. عرصهای در خدمت هر چیزی.
مشکل در همین فاصله و فقدان و جایخالیهاست. اگر شناختی درست و شامل و جامع و مانع از نقد ادبی و فلسفۀ هنر {به عنوان دستاورد نوین وارداتی} داشته باشیم، اجازۀ چنین تعمیمهایی را نخواهیم داد. همچنین بهطور افسارگسیخته برای رفع نیاز، دست به دامن مکاتب غربی و ایسمها نخواهیم شد. همزمان گوشۀ چشمی به شاخۀ اصیل نقد ادبی و شناخت هنر خودمان خواهیم انداخت و در مصرف نظریات غربی نیز با شناخت کامل اقدام خواهیم کرد.
ادبیات فارسی در برهههایی فراتر از نقد موجود پیش رفته است و هرگز چهرهای و جریانی پیدا نشده تا آن را آنطور که باید بشناسد و بشناساند. برای مثال: اپرای واگنر با تمجید نیچه والاتر میشود، و آنگاه که واگنر دست به دامان عناصرِ تصنعی دیگر میشود، باز این نیچۀ دوستدار است که به حلاجی و سلاخی آن برمیخیزد. اپرای واگنر ماهیت مییابد، شناخته میشود، تبدیل به برههای از سبکِ موسیقی و اپرا و شعر میشود. واگنر و نیچه هر دو چهرۀ برجسته شناخته میشوند. هر کدام جایگاه مخصوصِ خود را در ارضِ هنر پیدا میکنند. چون نقد تفاوت ماهوی و کیفی آثار و اشخاص را مشخص کرده است و همه زیر ژانر و سبکِ معین قرار گرفتهاند.
اما مثال ایرانی: میرزادۀ عشقی اواخر دورۀ قاجار اولین نمونۀ اپرای ایرانی را نشر میدهد: اپرای رستاخیز سلاطین ایران؛ حرکتی بسیار برجسته که عصیان ادبیاتِ پیشرو آن را وضع حمل میکند از زبان و قلم میرزادۀ عشقی. {مثلث نوآوری شعر و ادبیات معاصر سه کانون دارد: مسمط: یاد آر ز شمع مرده یادآر علامه دهخدا، منظومۀ سه تابلوی مریم میرزادۀ عشقی و افسانۀ نیما}. اما این اپرا چه شد و منتقدان در برابر آن چه کردند و ماهیت و سبک آن چه شد بحثیست که بازماندههایش را باید در تاریخ ادبیات خواند و گذشته. واگنرِ نمایشِ ایرانی در برابر هیچ نیچهای قرار نگرفت. حتی بعد از اتمام این قرن نیز ادبیات هرگز تصمیم به شناخت و بازشناختِ جدی هیچ حرکت نوخواهانۀ ادبی برنخاست. تمامِ آنچه منتقدان ادبیِ ما از میرزاده و امثالهم دارند این است که آمد و خواند و سرود و کشته شد. این رفتار باعث غریب ماندن و غریب افتادن هنر و هنرمند میشود. آنگونه که طبق سندی تازه یافته، میرزادۀ عشقی به گداییِ نمایشنامهاش برمیخیزد!
این گفته را عیناً نقل میکنم تا نمایشی باشد از شکست هنر در نبودِ نقد و معیار و ذوق هنر و زیبایی در پهنۀ ادب فارسی:
«آخرین گدائی»
«با آنکه هیچ میل نداشتم، نمایش «رستاخیز سلاطین ایران» به منفعت بنده تجدید بشود ولی از آنجایی که پر مقروض و پریشان شدهام و نیز خیال دارم که از ایران خارج بشوم و چندی در خارج زندگی نمایم، این نمایش را به منفعت و مباشرت خودم در آینده نزدیکی به معرض نظر عموم خواهم گذارد. از عموم آقایانی که نسبت به این گوینده حسن توجه دارند و از زندگانی فقیرو بیچارۀ من اطلاع دارند، متوقع هستم که با من کمک کنند بلکه طوری بشود که زندگی من بیش از این مخلوط با عزا و بینوایی نباشد و شاید بتوانم گریبانم را از دست این محیط... خلاص نموده، چندی در خارج از این سرزمین زندگانی نمایم و این آخرین گدایی خواهد بود که من در مملکت گدا به جا میآورم.» (بخارا، ش 142: 209-210)
نقد و هنرِ تبیین شده میتوانست سبک و ماهیت و استعداد عشقی را مشخص نماید تا اتفاقی غیر از کشته شدن و یا شهید نامیدن او را در اوراق تاریخ ادبیات شاهد باشیم. {از نمونههای معدودِ بالعکس نیز میتوان به این موارد هم اشاره کرد: شناخت و معرفی فتحعلی آخوندزاده {به عنوان آغازگر نقد ادبی در ایران} توسط فریدون آدمیت و محمدرضا شفیعیکدکنی و تثبیت فضل تقدم و تقدم فضل ایشان در نظام نقد ادبی. شناخت و تعریف نیما از زبان اخوان ثالث با کتاب «بدعتها و بدایع نیما یوشیج» و تثبیت و مُهر تأیید بر نیما یوشیج و شعر نو. }
پاشنه آشیل ادبیات ما، با تأکید دوباره بر ادبیات «معاصر»، این است که نتوانست نظامی شناختی-انتقادی را بر اساس پشتوانۀ گذشتۀ خود تدارک ببیند. از سوی دیگر، در مصرف نظریات و نحلههای وارداتی نیز نتوانست انطباق و سازگاریهای لازم صورت بگیرد و نتیجۀ کار تبدیل شد به دنیایی از ایسمها که میتوانند در کالبد خنثی و پذیرای ادبیات فارسی وارد شوند و هرگونه که خواستند تشریح کنند.
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد...
1400/05/28
May 6, 2017
از میان فیلسوفان مختلفی که در زمینه هنر صحبت کردهاند، شاید لاکست بهترین گزینش را به عمل آورده است: افلاطون، رمانتیسیم، کانت، شوپنهاور، هگل، نیچه، هایدگر و مرلوپنتی (اگر چیزی از قلم نیافته باشد) کاستی کتاب فقط در دوران مدرن است: یعنی نوشته های گادامر و ویتگنشتاین؛ که لاقل به نظر من شاید بیش از مرلوپنتی که بیان مغلقی از او در فصل آخر کتاب دیده می شود، بعد از هایدگر شایسته توجه بود.
هرچند توضیح کتاب برای هر فرد کلی و موجز است ولی به نظر میرسد خوب از عهده ارائه تبیینی از کلیت اندیشه آنان برآمده باشد: تقریباً میتوان گفت که برای آشنایی با اندیشه این گروه از فیلسوفان درباب هنر کتابی وثیقی است و گفتگوهای احتمالی میان آنان را خوب نمایان میکند.
در نهایت هم شایسته است از ترجمه درخشان آقای ابوالقاسمی یاد کنیم که روانی را در عین امانتداری به ادبیات متن حفظ کردهاند.
هرچند توضیح کتاب برای هر فرد کلی و موجز است ولی به نظر میرسد خوب از عهده ارائه تبیینی از کلیت اندیشه آنان برآمده باشد: تقریباً میتوان گفت که برای آشنایی با اندیشه این گروه از فیلسوفان درباب هنر کتابی وثیقی است و گفتگوهای احتمالی میان آنان را خوب نمایان میکند.
در نهایت هم شایسته است از ترجمه درخشان آقای ابوالقاسمی یاد کنیم که روانی را در عین امانتداری به ادبیات متن حفظ کردهاند.
May 25, 2020
کتابی که سعی می کند تا به شکی موضوعی به مباحث طرح شده در حوزه زیبایی شناسی بپردازد.
با این حال این یک پرداخت کامل نیست و به نظر می رسد بحث هایی زیادی را شامل نمی شود. با این وجود به نظر می رسد که مباحث مهم این حوزه را تا عصر مدرن شامل می شود.
نکته دیگری که درمورد این کتاب وجود دارد سختی آن و ژارگون هایش است؛ بنابراین به نظر می آید که برای شروع مطالعه در این حوزه کتاب مناسبی نیست.
با این حال این یک پرداخت کامل نیست و به نظر می رسد بحث هایی زیادی را شامل نمی شود. با این وجود به نظر می رسد که مباحث مهم این حوزه را تا عصر مدرن شامل می شود.
نکته دیگری که درمورد این کتاب وجود دارد سختی آن و ژارگون هایش است؛ بنابراین به نظر می آید که برای شروع مطالعه در این حوزه کتاب مناسبی نیست.
August 3, 2025
کتاب نسبتاً دشواریه و نویسنده خیلی چیزها رو مفروض میگیره که خواننده لزوماً ازشون اطلاع نداره. برای آشنایی کتاب "مبانی زیباشناسی" از همین مترجم و نشر پیشنهاد میشه.
May 30, 2023
کتابِ بسیار کوتاهی در رابطه با فلسفۀ هنر، که همین کوتاهی سبب میشد که کتاب از یک سو جذّاب شود، چرا که میتوانستی مختصراً با دیدگاههای مختلف در مورد چیستی هنر، هنرمند و مباحث مرتبط با زیبایی آشنا شوی و از سوی دیگر خواندن کتاب را سخت میکرد، چراکه، به طور مثال، به مختصرترین حالت ممکن قرار بود با دیدگاههای کانت پیرامون هنر آشنا شوی، در حالی که هر کدام از بحثها و مفاهیم که کانت در تحلیلهایش به کار برده، خود نیازمند تعمّق و مطالعۀ فراوان است. از این رو، شاید دستکم در بخشهایی از کتاب، مطالعۀ موازی کمکِ بسیاری به درک بهتر مطالب مطرح شده کند.
امّا کتاب دو ویژگی دیگری هم داشت که من دوست داشتم.
نخست، یادآوری این نکته بود که چطور بیش از دو هزار سال انسانها در رابطه با هنر میاندیشند و چطور هرکس نگاه ویژۀ خود را به هنر دارد. به واقع به چه چیزی میتوانیم اثر هنری بگوییم؟ هدف هنر چیست؟ توصیف واقعیّت و یا لذّت آفرینی برای مخاطب یا آن طور که هگل میپنداشت معنایی که میخواهد محسوس شود؟ ذاتِ زیبا چیست؟ چه چیزی زیبا است؟ آیا زیبایی امری مطلق است یا نسبی؟ هنرمند کیست؟ جایگاه هنرمند کجاست؟ وظیفۀ هنرمند چیست؟ سوالاتی به ظاهر ساده امّا پیچیده. افلاطون و ارسطو از میمهسیس و هنر تقلیدی، کانت با پیش کشیدن سه قوۀ شناخت، پذیرنده و میل و همینطور ارتباط میان امر زیبا با خصوصیّات چهارگانه احکام (کیفیّت، کمیّت، نسبت و جهت)، شوپنهاور با بررسی رابطۀ میان هنر و اراده، هگل به کمک تاریخ، ارتباط میان هنر و دین (خصوصاً مسیحیّت)، و مفهوم روح که امر زیبا را تجلّی محسوس آن میداند، دلاکروا و بودلر با پررنگ کردن اهمّیّت عنصر خیال، نیچه با مطرح کردن دو اصل و رویکرد آپولونی و دیونوسوسی، هایدگر به کمک تعریف «چیز» و «ابزار» و جایگاه اثر هنری به کمک این دو مفهوم، مطرح کردن مفاهیمی چون دازاین و ناپوشیدگی و ارتباط میان ذاتِ حقیقت و هنر و نهایتاً مرلوپونتی به کمک رنگ و نقّاشی، در تکاپوی بررسی و پاسخ دادن به همین پرسشها هستند.
دوم، مطرح کردن پرسشهایی در هر فصل که هرچند پاسخهایی به آنها نیز میداد، امّا خودِ پرسشها و تفکّر در رابطه با آنها جذّاب است. به طور مثال، چگونه میتوان نقد را به یک آموزۀ جزمی و علم پیشینی تبدیل نکرد، امّا در عین حال اعتبار احکام زیبایی شناختی را تضمین کرد؟ آیا تراژدی که مولّد هراس و شفقت است (آنطور که در نظر ارسطو بود.) موجبِ نابسمانی، ضعف و یأس نمیشود؟ ذاتِ حقیقیت چه باید باشد تا در اثر هنری محقّق شود؟ و پرسشهایی از این قبیل.
امّا کتاب دو ویژگی دیگری هم داشت که من دوست داشتم.
نخست، یادآوری این نکته بود که چطور بیش از دو هزار سال انسانها در رابطه با هنر میاندیشند و چطور هرکس نگاه ویژۀ خود را به هنر دارد. به واقع به چه چیزی میتوانیم اثر هنری بگوییم؟ هدف هنر چیست؟ توصیف واقعیّت و یا لذّت آفرینی برای مخاطب یا آن طور که هگل میپنداشت معنایی که میخواهد محسوس شود؟ ذاتِ زیبا چیست؟ چه چیزی زیبا است؟ آیا زیبایی امری مطلق است یا نسبی؟ هنرمند کیست؟ جایگاه هنرمند کجاست؟ وظیفۀ هنرمند چیست؟ سوالاتی به ظاهر ساده امّا پیچیده. افلاطون و ارسطو از میمهسیس و هنر تقلیدی، کانت با پیش کشیدن سه قوۀ شناخت، پذیرنده و میل و همینطور ارتباط میان امر زیبا با خصوصیّات چهارگانه احکام (کیفیّت، کمیّت، نسبت و جهت)، شوپنهاور با بررسی رابطۀ میان هنر و اراده، هگل به کمک تاریخ، ارتباط میان هنر و دین (خصوصاً مسیحیّت)، و مفهوم روح که امر زیبا را تجلّی محسوس آن میداند، دلاکروا و بودلر با پررنگ کردن اهمّیّت عنصر خیال، نیچه با مطرح کردن دو اصل و رویکرد آپولونی و دیونوسوسی، هایدگر به کمک تعریف «چیز» و «ابزار» و جایگاه اثر هنری به کمک این دو مفهوم، مطرح کردن مفاهیمی چون دازاین و ناپوشیدگی و ارتباط میان ذاتِ حقیقت و هنر و نهایتاً مرلوپونتی به کمک رنگ و نقّاشی، در تکاپوی بررسی و پاسخ دادن به همین پرسشها هستند.
دوم، مطرح کردن پرسشهایی در هر فصل که هرچند پاسخهایی به آنها نیز میداد، امّا خودِ پرسشها و تفکّر در رابطه با آنها جذّاب است. به طور مثال، چگونه میتوان نقد را به یک آموزۀ جزمی و علم پیشینی تبدیل نکرد، امّا در عین حال اعتبار احکام زیبایی شناختی را تضمین کرد؟ آیا تراژدی که مولّد هراس و شفقت است (آنطور که در نظر ارسطو بود.) موجبِ نابسمانی، ضعف و یأس نمیشود؟ ذاتِ حقیقیت چه باید باشد تا در اثر هنری محقّق شود؟ و پرسشهایی از این قبیل.
October 10, 2014
فلسفه هنر به روایت افلاطون ، کانت ، هگل ، بودلر ، نیچه و هایدگر
Displaying 1 - 7 of 7 reviews







