بشیر در اردوگاه پناهندگان صحرا زندگی میکند. به دلیل یک بیماری ریوی، مجبور است بیحرکت در چادر بماند و چون کاری ندارد و رابطهاش با دنیای بیرون قطع شده است، کمکم با دقت به صداهایی که از بیرون چادر میآید، گوش میکند و از راه این صداها سعی میکند آنچه را در جهان بیرون رخ میدهد، در تخیلش بپروراند و تصور کند. یک شب با حمید اشنا میشود، پیرمردی مرموز و خارقالعاده، آمیزهای از جنگجو و حکیم، که با بشیر از سرگذشت آن قوم و ملت و همینطور ستارههای آسمان صحبت میکند. این ملاقات جهانی فراتر از دیوارههای خیمهاش را به او نشان میهد. ریکاردو گومث قصهی بلوغ فکری بشیر را چنان لطیف و سرشار از احساس تعریف میکند که خواننده خود را با بشیر یکی میبیند و پابهپای او رشد میکند.
یک رمان نوجوان بسیار بسیار دوست داشتنی. از اون ها که می شه عاشقش شد و یک کودکی یا نوجوانی رو شیرین باهاش سپری کرد.
شکارچی ستاره ها داستان بشیره، پسر بچهای از یک خانواده پناهندهی صحرانشین که هفته هاست به خاطر ذات الریه زمین گیره و از توی چادرش بیرون نیومده. بشیر دنیای درون چادر رو با چشم می بینه، اما یاد گرفته برای درک دنیای بیرون از چادرش، از شنوایی بهره ببره. کم کم صدای قدم های آدم ها رو از هم تمییز میده، حتا از روی صدا فاصله رو می فهمه، و شب های سرد صحرا رو با گوش کردن به نواهای گمشده ی صحرا سپری می کنه، تا نیم شبی که از دوردست، صدای آوازی ناآشنا به گوشش می رسه...
تمام دویست صفحه ی کتاب، توی یک چادر خیلی کوچک میگذره، و با روزها و شب هایی که همیشه روالشون ثابته و تغییری ندارن. درست مثل زندگی مردم صحرا. اما هیچوقت ملال آور نمیشه و توی همون چادر کوچک از افسانه حرف می زنه، از جنگ، از خشکسالی، دروغ، از عدالت و وطن. و دوست داشتنی ترین چیز اینه که شکارچی ستاره ها، موعظه گری نیست بی اعتقاد به حرف های خودش. بلکه به شعار های خودش عمل می کنه. کتاب اعتقاد داره باید به بچه ها از حقایق جنگ گفت، از عدالت و بی عدالتی، و خودش هم خیلی حقایق تلخی رو که اکثر کتاب های نوجوان ناگفته ازش عبور می کنن، بیان می کنه و باکی ازشون نداره. چون به کودک باید حقایق رو گفت. کودک خودش می دونه چه زمان باید به دنبال افسانه بره. خودش بهتر از هرکس می دونه چه زمان باید با حقیقت زندگی کرد و چه زمان با قصه ها.
بعد از تمام کردن کتاب، چراغ رو خاموش کردم. به محض تاریک شدن اتاق، ناخودآگاه بالا رو نگاه کردم؛ انگار که انتظار داشتم آسمونی ببینم سراسر ستاره. و بین اون همه، ستاره ای رو پیدا کنم که اسمش نه "بگا"، که "دجبا" بود.
یادمه بعد خوندنش خیلی به ستاره ها نگاه میکردم تا بتونم منم به همون راحتی ستاره های معروف و پیدا کنم ولی خوب نمیشد 😅
اولین کتابی بود ک فک کنم از کتابفروشی شهر خودمون خریدم بعد دوران بچگی قشنگ یادمه رفتم با بابا تو کتابفروشی نه من میدونستم چی میخوام نه فروشنده میدونست چ کتاب نوجوانی خوبه
Este libro guarda la historia de personas que sufren, pero que no pierden la esperanza. Y nos enseña lo que ocurre con las personas (refugiados) en el Sahara. Además, aunque sea una historia triste, es también una historia muy bonita, escrita con un lenguaje estéticamente atractivo y poético y con un objetivo pragmático de darles a conocer a los lectores lo que pasa en un mundo que no conocemos.
Es un libro que yo recomiendo que te leas porque es un libro el cual te habla de las adversidades que hay en el mundo y como la gente es feliz pese a no tener los mismos recursos económicos que en países más adinerados
This entire review has been hidden because of spoilers.
¿Qué es lo que pasa cuando un señor sin pajolera idea de fisiopatología decide escribir un libro basado en enfermedades que no comprende? Que su protagonista termina padeciendo un neumopepino que sólo se puede curar dando vueltas en la cama y entrenando los músculos de los... hum... ¿¿¿¿¿PULMONES??????
Es una historia de vida muy bonita. Lo que más me ha gustado es que la historia es real, y no inventada, lo que hace que le de un punto maravilloso a la lección de vida que se aprende leyendo atentamente las palabras plasmadas en las paginas de este libro.