یک هفته تمام من و مینا روبه روی هم بودیم. آمده بود و با آن پیراهن آبیاش لب پنجره نشسته بود، دستهایش را ستون چانهاش کرده بود و ما را نگاه میکرد. چشمهایش زندهترین چشمهایی بودند که من تا به حال دیدهام. غروب جمعه تب ساسان کمی پائین آمد، چشمهایش را باز کرد و به من گفت: «چقدر شبیه مادرم شدی.» با دست پنجره را نشان دادم و گفتم آنجا نشسته. ساسان به طرف پنجره نگاه کرد و لبخند زد و دو باره خوابید. مینا به من نگاه کرد و خندید. راضی بود، از من راضی بود. عکسهایش را آوردم و روی بوفه گذاشتم.
ناهید طباطبایی (۱۳۳۷ تهران - ) نویسنده ایرانی است.
طباطبایی کودکی و نوجوانی خود را در جنوب ایران گذرانید و دانشآموخته رشته ادبیات دراماتیک و نمایشنامه نویسی است. او اغلب با نگاهی طنزگونه به زندگی دنیای زنان را بیان میکند
چهار داستان كوتاه اولي(مسابقه) حس ميكردي يك دختر دبيرستاني داستان را نوشته.ايده داستان"مسابقه" نپخته و خام وسط داستان ايستاده زول زول نگاه خواننده ميكند دومي(حضور آبي مينا) اسم دايتان زيباست ولي شبيه خيلي از فيلم هاي كلاسيك پيش ميرود .قسمت هاي تخيلي داستان خنده دار است سومي(من و گلي) اين يك داستان را دوست داشتم،موضوع داستان ملموس بود و كمي پيچيدگي زماني و پردازش قويتر كاراكتر ها اين داستان را از بقيه متمايز كرده داستان آخر(بزرگراه) مثل دو داستان اول ولي كمي سمبوليك ولي هيچ حسي از كاراكتر داستان به خواننده القا نميشود
چهار تا داستان که ساده هستن، چه در محتوا و چه در شکل و چه در زبان، و مشخصاً از نگاه یه زن کم و بیش سنتی با باورهای سنتی به جهان نگاه میکنن؛ ذهنیت حاضر در هر چهار داستان اینه که ذهن تو میتونه بر جهان بیرون تأثیر بذاره. و همیشه هم همینطور میشه در داستانها. ذهنیت و جهان درونی راوی، باعث رخ دادن اتفاقی در جهان بیرون میشه، خوب یا بد. به نظرم ساده انگارانه بودن داستانها تا حدی، و هیچ حرف تازه ای نداشتن که بگن. داستان «بزرگراه» به نظرم از بقیه بالاتر بود، و مخصوصاً تماشای شهر از بالا و تسلط پیدا کردن بر مردم و ماشینها و غیره رو خلاقانه یافتم.
بعد از اين مهماني بود كه سر صحبت را با كمال باز كردم. اول به او گفتم:«تو هم شعر ميگفتي و من نميدانستم.» خنديد و گفت:«كي چنين مزخرفاتي را به تو گفته.» گفتم:«دختر عمهات.» كمال خنديد و گفت:«ديگر چه گفته؟» آنوقت من تمام حرفهاي او را براي كمال گفتم. كمال خوب گوش داد، كمي ساكت ماند و بعد گفت:«ميداني مينا زن خوبي بود، اما مرا دوست نداشت، همين.» زن خوب، مينا زن خوبي بود. اما كمال را دوست نداشت. همين.
به خاطر اینکه اسم کتاب مینا بود خریدمش. کتاب لاغریه که چهار تا داستان کوتاه داره. از بین شون فقط حضور آبی مینا به دلم نشست. داستانه یه خانومیه که ازدواج میکنه با مردی که قبلا ازدواج کرده و زنش مرده بوده و یه پسرم به اسم ساسان داره. تو اون خونه با مینا زندگی میکنه درواقع. مقایسه هایی که میکنه و حرفایی که تو ذهنش به مینا میزنه و اون تلاشی که میکنه که بتونه جاش رو برای پدر و پسر پر کنه، جالبه. مثل این تیکه: یک هفته تمام من و مینا روبه روی هم بودیم. آمده بود و با آن پیراهن آبی اش لب پنجره نشسته بود، دستهایش را ستون چانه اش کرده بود و ما را نگاه می کرد. چشمهایش زنده ترین چشمهایی بودند که من تا به حال دیده ام.