«تار تاریکی» دربارهی رویارویی دختر جوانی به نام «دنا» با مشکلات ورشکستگی پدر و مهاجرت ناگهانی مادرش به آلمان است. این زمان به شیوهی تعاملی نوشته شده است. به این معنی که در برخی از بزنگاهها مخاطب در جایگاه شخصیت اصلی (دنا) قرار گرفته و یکی از مسیرهای پیش رو را انتخاب میکند. هر انتخاب دنا را به سمت مجموعهای از حوادث که بر اساس روابط علت و معلولی به هم مرتبط شدهاند، سوق میدهد. در این هزارتو هدف دستیابی به رستگاری است با تمام تعاریف محتملش: اخلاقی یا غیر اخلاقی. در نتیجه شخصیت اصلی رمان گاه پا به بیراههی سرقت و کلاهبرداری میگذارد و گاه با حذف صورت مسئله از مشکلات میگریزد.
من از اون دسته خواننده های ادبیات داستانی هستم که فکر می کنم فرم باید در خدمت کلیت داستان باشه. اما اینجا تنها چیزی که وجود داره یه ایده است مطلقا در مورد فرم. مثل این که فکر کنی، چی می شد اگه خواننده می تونست در ابتدای کتاب شخصیت ها رو خودش انتخاب کنه. مثلا مثل انتخاب شخصیت ها در ابتدای گیم های کامپیوتری . پشتک و وارو زدن راوی و بهم پیچیاندن و در هم گره کور زدن پلات برای پیاده کردن این ایده . همین و دیگر هیچ .