از آسمان خاکستر میبارد و از زمین مار میجوشد. جام جهاننما خاموش است، زمان ایستاده و جهان رو به ویرانی دارد. جمشید اهریمن و مرد ماردوش را دلیل نفرین و تباهی می داند و مردم خود جمشید را. برای نجات چه باید کرد؟
جمشید برای شکست نفرین پا به راه گذر از هفتخوان میگذارد اما این برای نجات کافی نیست. مردم نیز باید هفتخوان خود را بیابند و از آن بگذرند.
اسفند ۱۴۰۴ است. ایرانمان بین مارها و اژدها، در خون و دود و خاکستر در بند است. کجاست عشق و امید؟ کجایند ایزدان خاک و آب؟ کجاست دستنوشتهی آرتا؟ کجاست جام جهاننما؟ آه از امید که میسوزاند و خون میکند. تا شاید عدهای، روزی، سر برآورند...