Jump to ratings and reviews
Rate this book

مسافر

Rate this book
جایی در بلوک شمال بیلبوردی به چشم می‌خورد که هر کس روی آن طرحی متفاوت می‌بیند. اهالی نور و روشنایی کودکانی را می‌بینند مشغول بازی که با مکعب‌های چوبی برج‌های لرزان می‌سازند، تصویری صلح‌آمیز، تبلیغی از سازمان طراحی با نوشته‌ی «همه به طراح نیاز دارند» بالایش. گوشه‌ی بیلبورد می‌شود آدرس سازمان طراحی را دید: منطقه‌ی دیوادست اودین، شبه‌جزیره‌ای در شرقی‌ترین مرزهای بلوک شمال. به همین سادگی.
اما اگر روحتان از سرزمین‌های تاریک‌تری بیاید، نه کودکان را خواهید دید نه مکعب‌های چوبی را، نه حتی نوشته‌ی «همه به طراح نیاز دارند». اگر چشمانی داشته باشید خوگرفته به خشونت، جمله‌ی دیگری را روی بیلبورد خواهید دید: «درون هر کس قاتلی هست.» و اگر این جمله را ببینید، یعنی سازمان طراحی شما را به خود خوانده. به خود و تمام مردمانی که آن جمله را دیده‌اند؛ انگشت‌شماری روی بیلبورد، بیشترشان در زندگی. همه‌ی آن‌ها که دیده‌اند درون هر کس قاتلی هست؛ حتی درون خودشان.

512 pages, Paperback

Published January 1, 2025

15 people are currently reading
80 people want to read

About the author

Armina Salemi

3 books348 followers
Writer, Dreamer, Believer.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
14 (43%)
4 stars
12 (37%)
3 stars
3 (9%)
2 stars
1 (3%)
1 star
2 (6%)
Displaying 1 - 21 of 21 reviews
Profile Image for Amir.
136 reviews77 followers
March 28, 2025
آن موقع هنوز نمی‌دانست که مناطق امن مکان نیستند، انسان‌اند. نمی‌دانست هرکس منطقه‌ای دارد که در آن نمی‌میرد و آسیب نمی‌بیند و این مفهومی انسانی‌تر از آن بود که اماکنی از سنگ و بتن بتوانند لمسش کنند. او تا سال‌ها بعد که مناطق امنی یافت و خود تبدیل به منطقه‌ی امن کسانی شد این را نفهمید.


مسافر نخستین جلد از سه‌گانه‌ی علمی-تخیلیِ سازمان طراحیه. داستان در آینده‌ای بسیار دور روایت می‌شه و قصه‌ی چندتا آدمکشه که بین تعدادی سیاستمدار پاس‌کاری می‌شن. سگ‌هایی تازی که طبق گفته‌ی «طراح» صرفاً بعضی‌هاشون از سگ بودن خبر دارند، با وجودی که نمی‌دونن قلاده‌شون رو دقیقاٌ کی کنترل می‌کنه. همین قدم اول بذارید به سوالی جواب بدم: اگر دو واژه‌ی آدمکش و علمی‌تخیلی براتون جذابه، کتاب رو بخونید. امّا چرا و چه زمانی بخونید؟ می‌گم.

آنچه خواهید دید
داستان‌هایی درباره‌ی سازمان‌های آدمکشی همه‌جا در پلتفرم‌های مختلف ریخته. از اسسینز کرید و هیتمن توی گیم بگیرید و برسید به کتاب‌های دیوید ایگناتیوس. امّا مثال ملموس‌تری که بتونید باهاش تصویر درستی از سازمان طراحی به‌دست بیارید جان ویکه. گروهک‌های آدمکشی مختلفی پخش شده در سراسر دنیا، سیستمی که پرورش‌شون می‌ده، مکان‌های امن، قوانینی که حتی آدمکش‌ها بهش عمل می‌کنند و القابی که پشت سرشون کلی قصه هست. حالا این رو ببرید آینده. ببرید در دیستوپیا. ببرید جهانی چنان دور که مای قرن بیست‌و‌یکمی عهد باستانش محسوب بشیم. جهان‌سازی آینده‌ی سازمان چیز تروتمیز و چفت‌و‌بست‌داریه. پشت ویژگی‌هاش دلیل هست و صرفاً چون جالب بوده‌ن استفاده نشده‌ن. جهان سازمان طراحی فصل نداره، سیگار کشیدن تا چند سال پیش حکم اعدام داشته، سرطان افسانه‌ست، آمریکا به تاریخ پیوسته، چهارتا کشور بیشتر نیست و جهان زن‌سالاره. باورتون نمی‌شه قصه چطور این واگن‌ها رو به هم وصل می‌کنه، نشون می‌ده چرا هستن و چطور قراره ازشون بهره ببره.

چگونه «ماهی خارج از آب» را خشکی‌زی کنیم؟
سوال: جهانی که بالا گفتم رو چطور قراره درک کنیم؟
جواب: ماهی خارج از آب.
تکنیک «ماهی خارج از آب» در نویسندگی یکی از استفاده‌شده‌ترین تکنیک‌ها برای آغاز داستان و معرفی جهانشه. به این شکل که راه مناسب برای توضیح جهان به مخاطبی که چیزی ازش نمی‌دونه، همراه کردنش با شخصیتی با وضعیت مشابهه. این تکنیک گاهی به‌حدی جلو می‌ره که شخصیت به‌اصطلاح تبدیل به ظرفی برای ورود به داستان می‌شه و کارش اینه که شما بتونید خودتون رو جای اون بگذارید. ماهی خارج از آبِ مسافر از دو نظر هوشمندانه‌ست.

اول اینکه باید در دو مرحله و دو سطح اجرا بشه. چرا که شمای مخاطب نه تنها جهان داستان رو نمی‌شناسی، بلکه هیچ ایده‌ای از این سازمان طراحی که کارش آدمکشی در این جهانی که نمی‌شناسیه هم ندارید. انگار شخصی هیچی از دنیای ما ندونه، ابرقدرت‌هاش رو نشناسه، ندونه جنگ سرد چیه و ما بخوایم براش سی‌آی‌ای رو توضیح بدیم. واقعیت امر اینه که توضیح همزمان این دو می‌تونه‌ گزینه‌ی مطلوبی باشه چرا که بخش‌هایی‌شون هم‌پوشانی داره و به معرفی همدیگه کمک می‌کنند. پس ما نه چیزی از دریا می‌دونیم و نه از خشکی. حالا مسافر برای معرفی جهانش کدوم ماهی رو از آب بگیره بهتره؟ اونی که بلده تفاوت‌ها رو لیست کنه. وقتی بخوایم وجه تمایز دو چیز رو بیان کنیم باید آگاهی خوبی از جفت‌شون داشته باشیم و برعکس، با بیان اختلاف‌هاشون ناخواسته هرکدوم رو هم معرفی می‌کنیم. پس مسافر اون ماهی رو می‌گیره که دریا خوب بلده و دلش می‌خواد خشکی رو هم بفهمه و مدام این دو رو با هم مقایسه می‌کنه. کاتیا، وقایع‌نگاری که به‌واسطه‌ی شغلش دانش خوبی از بابت تاریخ و جغرافیا داره (دریا رو می‌شناسه). این شخص به سازمان طراحی دعوت می‌شه و هدفش (جلوتر بهش می‌پردازیم) باعث می‌شه تا در سیستم بمونه و بخواد آدمکش بشه (می‌خواد خشکی رو هم بفهمه). انتخابی بس هوشمندانه برای ماهی خارج از آب.

دومین ویژگی کاتیا که اون رو به ماهی هوشمندانه‌ای تبدیل می‌کنه همینه که آدمکش می‌شه. خشکی‌زی می‌شه. گفتم بعضی‌ ماهی‌ها مثل هری پاتر تبدیل به ظرف می‌شن، کاتیا کاملاً برعکس، بخشی از دنیا می‌شه. با وجود حجم انبوه شخصیت‌هایی که جلوتر بهشون می‌پردازیم، حضورش صرفاً برای معرفی اون‌ها و جهان نیست بلکه خودش هم بخشی کاملاً کلیدی در داستانه. هرچی نباشه خشکی‌زی‌های اصیل قرار نیست روی خوشی به یه ماهی که تصمیم گرفته شش داشته باشه نشون بدن.

می‌کشم تا هرکسی نمیرد
مشخصاً وقتی بحث آدمکشی مطرح بشه ایدئولوژی‌های زیاد پشتش صف می‌شن. چون مهمه که چرا می‌کشیم. چند ایده‌ی مختلف از جانب شخصیت‌های رده‌بالا بیان می‌شه که مال «تک‌تیر» احتمالاً زیباترین‌شونه. دوتا از این ایده‌ها در طی کتاب مسافر به ستیز همدیگه می‌رن و اولیش متعلق به طراحه. طراح مغز پشت چیستی سازمان طراحی و یکی از چهار بنیانگذارشه. چی می‌شه که کسی دست به طراحی و بنا کردن چنین سازمانی می‌زنه؟ چی می‌شه که تصمیم می‌گیری آدمکش تربیت کنی؟ ایده‌ و تفکر طراح در نظم پشتشه. کنترل دنیا هرچند جالبه امّا چیزی نیست که طراح بخواد. طراح نظم دادن بهش رو ترجیح می‌ده. نظم دادن به آشوبی که در چهار (سه) بلوک جاریه. نظم دادن به خشونت و قتل. درواقع طراح تصمیم می‌گیره آدم بکشه تا دیگه هرکسی هم نمیره، بلکه اشخاص خاصی بمیرن. اون‌هایی که طراح می‌خواد یا صرفاً اون‌هایی که زنده بودنشون اهمیتی برای طراح نداره. می‌بینید؟ طراح می‌دونه نمی‌شه امواج رو خاموش کرد، اصلاً دوست هم نداره خاموش‌شون کنه، بلکه می‌خواد اونی باشه که می‌گه هر موج با چه طول و سرعتی به چه ساحلی بخوره. و طراح اگر نه مهم‌ترین، یکی از مهم‌ترین خشکی‌زی‌هاست.

می‌کشم تا تو مجبور نباشی
در طرف دیگه‌ی ستیز مذکور کاتیا رو داریم. کاتیایی که بعد از خلسه به پراخوژِیا تبدیل می‌شه: مسافر.
کاتیایی که وارد سیستم شده تا منهدمش کنه. می‌خواد سازمان طراحی رو نابود کنه تا دیگه هیچ بچه‌ای مجبور نباشه تبدیل به آدمکش بشه. در واقع کاتیا حاضره آدم بکشه تا بقیه مجبور نشن آدم بکشن. تفکری که پشتش توجیه‌های هیولاگونه‌ای خوابیده. چنین آدمی که سعی داره خودش رو توجیه کنه که مثل بقیه‌ی آدمکش‌ها هیولا نیست. هرچند پراخوژیا هم در نهایت روی بند حرکت می‌کنه و نمی‌دونه کدوم سمتی می‌افته. چون شاید نتونه همه‌ی بچه‌ها رو نجات بده ولی آیا نجات برادرش کافی نیست؟

الگویی که کاتیا برای سرنگونی سازمان پیش می‌کشه حذف شخص طراح و «جوخه‌ی اعدام» در راستای فروپاشیه. نقشه‌ای که هرچند با خودش فلاکت میاره ولی در طول تاریخ کار کرده. اسکندر مقدونی، امپراتوری هون، صدام و حتی امپراتوری مغول با همین رویکرد متلاشی شده‌ن. از طرفی همه می‌دونیم که رشته‌رشته کردن سیستم‌های سیاسی-نظامی تبعات وحشتناکی داره. اون بازه‌ی برزخی بین نابودی ساختار پیشین و ایجاد ساختار جدید خودش دست‌کمی از جنگ نداره و احتمالاً به همون اندازه‌ی فعلی سازمان طراحی به بچه‌ها آسیب می‌زنه. کاتیا تصمیم می‌گیره، در واقع باور داره که اون بازه‌ی برزخی به بهشت بعدش باز می‌ارزه و خب اون وقایع‌نگاره، شاید حق داره.
پس با هرج‌و‌مرج به نظام طراح حمله می‌کنه.

خانواده‌ی اعدام
حذف شخص طراح منطقیه ولی این جوخه‌ی اعدام دیگه چیه؟
خانم‌ها، آقایان و دیگران (تلاشی برای عدم میسجندر) رسیدیم به بهترین بخش کتاب مسافر و کلاً آثار آرمینا سالمی: شخصیت‌ها
مسافر ایرادهایی داره ولی شخصیت‌هاش جزو اون‌ها نیستن و جوخه‌ی اعدام هم از بهترین پکیج‌های شخصیتیه.
حالا چی هست؟ اشاره شد برای سقوط نیاز به حذف طراح و نیروی ارشدشه. این جوخه‌ی اعدام همون نیروی ارشده. آدمکش‌ها گاهی به‌شکل جوخه‌هایی شش‌نفره تقسیم می‌شن و تا آخر با هم کار می‌کنن. قوی‌ترین و والاترین جوخه‌ی سازمان طراحی هم جوخه‌ی اعدامه. جوخه‌ای که وظیفه‌ش حفظ نظم در سیستم و در صورت لزوم اعدامه. اگر خطای بزرگی مرتکب بشید و قوانین رو بشکنید جوخه‌ی اعدام میاد سراغ‌تون.

ولیکن من بهشون می‌گم خانواده‌ی اعدام چرا که اعضای این جوخه همدیگه رو پیدا کردن و برای خودشون خانواده شده‌ن. داینامیک‌های بسیار قشنگ و منحصربه‌فردی بین اعضای این جوخه رد و بدل می‌شه. یعنی خب صحنه‌ای که قمارباز و طلایی سر اینکه کی زودتر بره حموم دعوا می‌کنن و کوچولو از بین‌شون سریع می‌ره داخل و فریاد جفت‌شون در میاد، چیزی نیست که توی هر کتابی بتونید به‌دست بیارید. پس بله خانواده‌ن. اجزای خانواده قرار نیست همیشه با هم کنار بیان. به هم تیکه می‌ندازن و ممکنه در مواردی کار تیمی خوبی هم نداشته باشن. هرکدوم به تنهایی کارشون درسته ولی در کنار هم خانواده‌ن. از دور ربطی به هم ندارن ولی کنار همدیگه هم وضع قشنگی دارن.

حالا از قضای این روزگار نامرد جوخه‌ی اعدام ما درگیری دورادوری با جوخه‌ی سیاه داره؛ حاکمان بر حق زیر پاشون. و چی از این برای کاتیا بهتره که بیاد از دعوای بین دو جوخه به قصد نابودی جوخه‌ی اعدامی که ارشدهای سیستم هستن بهره ببره؟ در نهایت سیستمی که قوی‌ترینش سقوط کرده دیگه چه نظمی داره مگه؟

ساعت سیاه
رسیدیم به قله‌ی کتاب. جوخه‌ی ایکس درامر یا جوخه‌ی معمارها یا جوخه‌ی سیاه. جوخه‌ای که اعضاش دور هم یه بند راک تشکیل داده‌ن و القاب آدمکشی‌شون هم از همین می‌آد: درامر، وکالیست، بیسیست و کلاغ. کلاغ گیتاریست بنده ولی چرا «گیتاریست» نیست؟ نمی‌دونم از خودش بپرسید. جوخه‌ی سیاه نسبت به دیگر جوخه‌ها قدمت و ثبات بیشتری داره و رسماً بخشی از افسانه‌های سازمانه. شهرت خاصی دارن و راستش چهار پیکر سیاهپوش که از لامبورگینی پیدا می‌شن قرار نیست از ذهن کسی پاک بشه.

جوخه‌ی سیاه هم خانواده‌ست ولی اعضای بالغ‌تری داره. یک مشت ادالت الکلی و معتاد قهوه و افسرده‌ دور هم جمع شده‌ن و تعدادی از بی‌نظیرترین داینامیک‌های ممکن رو شکل داده‌ن. بله یه کتاب ایرانی به این توانایی دست یافته. جوخه‌ی سیاه برخلاف جوخه‌ی اعدام که هویت‌های مجزاشون واضحه، کنار هم درست کار می‌کنن و راحت به عنوان یک کل واحد می‌تونم بهشون اشاره کنم. در نتیجه جوخه‌ی سیاه هرچند که خانواده است ولی خانواده‌ایه که زمان و خو گرفتن به این جهان آدمکش‌ها تونسته بهش هماهنگی ماشینی‌گونه بده. اعضای این جوخه بدون حرف با هم هماهنگ هستن و شیوه‌ی همدیگه رو می‌شناسن. هرچی نباشه بند موسیقی دارن و شما وقتی سال‌ها همراه یکی نوازندگی کنی، خواه ناخواه باهاش همگام می‌شی. این هماهنگی و جور بودن اعضای جوخه‌ی سیاه مثل ساعته. همه‌چیزش خیل�� درست می‌شینه و با هم معنی می‌گیره و در نهایت کارکردی فوق‌العاده داره.

می‌تونید حدس بزنید که کاتیا سعی داره به این جوخه بپیونده و با قرار گرفتن در دعواشون فرصتی برای حمله به جوخه‌ی اعدام داشته باشه.

بین المللِ فارسی و فارسیِ بین المللی
وقت پرداختن به نگارشه. سازمان طراحی محتوایی بین المللیه. بومی نیست اگر براتون سواله و کلاً آینده‌ای رو به تصویر می‌کشه که در هر نقطه از این کره‌ی خاکی باشید می‌تونید باهاش ارتباط بگیرید. جوری که شخصاً معتقدم سازمان طراحی نوشته شده برای اینکه ترجمه بشه. نه که نویسنده از ابتدا این قصد رو داشته (شاید هم داشته البته؟) ولی شک ندارم در نقطه‌ای به این موضوع آگاه شده. درواقع محتوا یقه‌ی فرم رو گرفته و گفته باید با من هماهنگ شی. سر همین موضوع من خوشحال می‌شم زمانی واقعاً نسخه‌ای انگلیسی از مسافر ببینم.

امّا یه چیز جالب این وسط هست. سازمان طراحی در ابتدا اثری بین المللی به نظر میاد که شما داری نسخه‌ی فارسی‌ش رو می‌خونی و ایده‌ای نداری زبان اصلی‌ش چی بوده. تا اینکه کمی جلو می‌ری و می‌گی نکنه زبانش همین فارسیه؟ چرا بازی با کلمات فارسی داره؟ چرا فرهنگ زبان فارسی رو انقدر خوب استفاده کرده؟ چون که نثر سازمان طراحی به اصطلاح «ترجمه‌ای» نیست. نثرش کاملاً فارسیه. ترسی هم از نشون دادن خودش نداره، برعکس، خیلی هم خوب دوست داره بره روی استیج و رخ‌نمایی کنه. نثر سازمان طراحی یک فارسی بین المللیه. گونه‌ای از فارسی که ابداً نمی‌شه از دودمان این زبان اخراجش کرد و در عین حال بلده چطور با غیرفارسی‌زبانان حرف بزنه. انگار که سفیره و این حقیقتاً مقوله‌ی جالبیه.

درود بر راوی
دو لیوان فردریک بکمن، یک لیوان اشمیت و یک قاشق غذاخوری دیوید گمل رو با هم مخلوط کنید و در نهایت عصاره‌ی مخفی که خود آرمینا سالمی باشه رو بهش اضافه کنید. تبریک می‌گم شما راوی سازمان طراحی رو به‌دست اوردید. راوی و هماهنگی اون با نثر چیز مهمیه، مخصوصاً که هر بسیارفصل این کتاب خودش شامل چهار بخش می‌شه که کمی تا مقداری لحن‌های متفاوتی نیاز دارند.

راوی مسافر خوب بلده فورشدو کنه، خوب بلده جیگرتون رو آتیش بزنه و در عین حال پیسینگ مناسبی رو هم فراهم می‌کنه که خیلی خیلی عامل مهمی برای کتابی با این همه شخصیته. شخصیت‌های تاثیرگذار درش به‌قدری زیاد هستن که ابتدای کتاب لیست داریم ازشون برای اینکه بتونید بهش مراجعه کنید. حالا با وضعیت اگر پیسینگ مناسب نبود شما غرق در باتلاقی از شخصیت‌ها می‌شدید که یکی پس از دیگری باهاتون برخورد می‌کردند بدون این که حرکت خاصی زده بشه.

راوی و بهتره بگم روایت، بلده خوب اطلاعات بده. خبری از اینفو دامپ نیست با اینکه کتاب پر از اینفو دامپه. چطور؟ کاتیا. ماهی خارج از آبی که در حال کسب دیتا از خشکیه و ما داریم با زاویه‌ی دید اون جلو می‌ریم. کاتیای وقایع‌نگار و پراخوژیای پشتیبان خوب بلدن اطلاعات رو دسته‌بندی کنن. در نتیجه وقتی همراه با زاویه‌ی دید ماهی عزیزمون به سفر به خشکی برید می‌تونه تورلیدر مناسبی باشه و دسته‌دسته اطلاعات بهتون بده.
خب توریست‌های عزیز اگر به پشت سرتون نگاه کنید می‌تونید ساختمون طراح رو ببینید. طراح کیه؟ خب بذارید براتون بگم
راوی و روایت تونسته نقطه‌ی درستی از بیان اطلاعات همراه با داستان بسازه و به این شکل شما در موزه‌ی سازمان طراحی جلو می‌رید و هر چیز جدیدی که به چشمتون بخوره، توضیحاتش در کنارش ضمیمه شده. این رویکرد خیلی تمیز اجرا شده چرا که هم هدف دادن اطلاعات به مخاطب رو تیک می‌زنه و هم اضافه و فقط به همین قصد نیست و توجیه داستانی داره. دقیقاً مشابه دومین دلیلی که برای هوشمندانه بودن ماهی خارج از آب گفتم.

شاید فکر کنید تموم شده ولی نه. هنوز هم می‌خوام پاچه‌خواری روایت رو بکنم چرا که تصویرسازی و سناریوهای مسافر خیلی خوبه. تنش در سناریوهاش حس می‌شه و راوی تا حدی روشن‌تون می‌کنه که چرا این صحنه مهمه. انگار یه احترامی براتون داره و در عین حال از داستانش اطمینان داره. برای همین به‌قدری اعتماد به‌نفس داره که بدونه تصویرسازی‌هاش درست شکل می‌گیرن. راحت شیرجه می‌زنه و می‌دونه استخر به‌اندازه‌ی کافی عمیق هست. نقطه‌ی تلاقی راوی و روایت و نثر هم می‌رسه به آگاهی نویسنده. قلمی که توی این کتابه تبدیل به امضا شده و ثبات داره. یعنی نه تنها هر بخش کتاب رو جدا کنید حس و حالش یکسانه بلکه می‌تونید راحت هم بگید آرمینا سالمیه. تبدیل شده به اثر انگشت. منسجمه و هویت‌یافته‌ست. می‌دونه کیه و می‌خواد چی بگه. حس می‌کنم دیگه بسه هرچند من به قول حضرت سرپرست می‌تونم به دستور نثر این کتاب تخم دو زرده کنم.

این ثلث منجی‌زده
جلد اول از سه‌گانه‌ی سازمان طراحی با وجود تمام ویژگی‌های مثبتش نقاط ضعفی هم داره که از «جلد اول» بودنش منشا می‌گیرن و من اصلی‌ترین اون‌ها رو داستان نداشتن به اندازه‌ی کافی می‌دونم. مسافر به اندازه‌ی کتابی 500 صفحه‌ای به شما قصه تحویل نمی‌ده. بخش بیشتر کتاب رو پایه‌سازی برای جلدهای بعدی و اثبات داینامیک‌ها تشکیل داده. هرچند این موضوع تا حدی بعد از «خلسه» کاهش پیدا می‌کنه ولی کماکان دوز داستان در اون حدی نیست که از این حجم شخصیت توقع می‌ره. این جلد خیلی می‌کاره و باید دید در جلد بعدی چقدر برداشت می‌شه.

تاپیک بسیار آخر ریویو
اگر منجی بخواد تموم شد حرف‌هام. پرحرفی اینجانب رو ببخشید و متشکرم اگر جدی تا اینجاش رو خوندید. به عنوان جمع‌بندی، اگر یه مشت آدمکش در ستینگ دیستوپیایی دوست دارید این کتاب دقیقاً همینه. گونه‌ای بعضاً تکنوتریلر که می‌تونه شما رو به وقتش به وجد بیاره. در عین حال اگر خواننده‌ی شخصیت‌محوری هستید که دیگه اصلاً به‌هیچ‌وجه این کتاب رو از دست ندید.
امّا کی بخونید؟ راستش من پیشنهادم همون رده‌بندی ناشره و بی‌زحمت طبق اون عمل کنید.
مسافرها به همراهتون

در لبخندش هزاران نهنگ خود را به ساحل می‌افکندند


May The Winds Rise
Profile Image for Ara  Kvc.
5 reviews1 follower
February 23, 2025
باورم نمیشه که بالاخره منتشر شد.
اولین باری که این کتاب رو خوندم حدودا ۳ سال پیش بود. هیچ‌وقت یادم نمیره چقدر تو پانسیون موقع خوندنش گریه کردم و چقدر عین شترمرغ مجنون جیغ زدم.
آیا حاضرم دوباره بخونمش؟ بله. هزاربار.
ایده سازمان طراحی ایده جدیدی بود. مشابهش رو توی هیچ کتابی ندیده بودم. یعنی شما فرض کن یه مشت آدم‌کش شسته‌رفته افتادن به جون همدیگه. باید خونده باشید تا بفهمید منظورم چیه
اوایل داستان یکم گنگه و اونم کاملا به‌خاطر سبک زندگی و طرز فکر شخصیت اصلی کتابه. این موضوع کم‌کم برطرف میشه و دیگه سوال خاصی تو ذهن خواننده نمی‌مونه؛ هرچی بیشتر پیش میری بیشتر با دنیای سازمان طراحی آشنا میشی.
از شخصیت‌پردازی و آرک شخصیت‌ها نگم براتون که...CHEF KISS!!
از نظر من نقطه قوت این کتاب شخصیت‌هاش و ارتباط بینشونه،
و البته پنج‌گانه‌ها✨
و البته جوخه اعدام
و البته جوخه سیاه
و البته همه‌چی!
شخصیت‌های زیادی داره؛ همش بیشتر هم می‌شن ولی ابدا تکراری نیستن و مهم‌تر از همه، قابل لمسن.
بزرگ‌ترین پلات‌توییست کتاب اینه که شما تا فصل‌های آخر ممکنه حتی متوجه نشید داستان قراره حول محور کدوم شخصیت‌ها بگرده. ابدا این موضوع رو ضعف کتاب حساب نمی‌کنم؛ چرا؟ چون خودتون شوکه می‌شید وقتی توجهتون از یک‌ سری شخصیت شیفت میشه روی یک‌ سری شخصیت دیگه. انگار که: "چرا تا الان ندیده بودمش؟؟؟"

خلاصه اگه مثل من خوره کتاب‌هایی هستید که بدبختی از سر و روشون می‌باره؛ اگه دنبال داستانی هستید که همون اندازه که خون و خون‌ریزی داره، از عشق و خانواده میگه، شما بدون چونه زدن نیاز به سازمان طراحی دارید.

هشدار! سازمان طراحی برای مبتدی‌ها نیست. فقط پرو پلیرها✨
و هشدار بعدی، نویسنده ممکنه از شما سو استفاده احساسی کنه.
اکثر شخصیت‌های محبوب منو کشت:( شاید شما از من شانس بهتری داشته باشید

Profile Image for Zahra.
153 reviews37 followers
February 17, 2025
من این کتاب رو حداقل پنج باری خوندم. آرزوهای تولد امسالمون برآورده شد و بالاخره می‌تونیم فیزیک‌ش رو بخونیم. یوهو!
Profile Image for Mob.
250 reviews2 followers
March 28, 2025
«تو قشنگ‌تر از اونی که مال من نباشی»
آسیب دیدم.
Profile Image for Feri Ketabkhor.
125 reviews124 followers
March 9, 2025
گمونم به سه تا پنج روز کاری زمان نیاز دارم تا فکمو از رو زمین جمع کنم بعدش می‌آم ریویو می‌نویسم. :))))

آپدیت: فکر می‌کنم دیگه همه می‌دونن من چرا می‌خواستم سازمان طراحی رو بخونم (چون برای سلامت روانم ارزش کمی قائلم) و خب داستان هم زیر تگ گی‌ها و اندوه قرار می‌گیره که کاملاً باب دندون منه، بنابراین تا حد خوبی می‌دونستم قراره ازش خوشم بیاد.
منتها چیز زیادی از جهان داستان و کرکتراش نمی‌دونستم و نتیجتاً فصل‌های اولیه‌ی کتاب یه کم سخت گذشت. به‌خصوص که توی کمترین تعداد کلمات بیشترین حجم اطلاعات هست و کتاب طوری نیست که آدم همین‌طوری گازشو بگیره و بره جلو. تا فصل آخر هم همین‌طوری می‌مونه و خیلی از جزئیات دوبار تکرار نمی‌شن. برای من خوب بود که میزان انرژی‌ای که باید سر خوندن هر فصل می‌ذاشتم کم و زیاد نمی‌شد. هیچ فصلی خوندنش آسون‌تر از بقیه نیست و همین دقت و توجهی که فهمیدن سازوکار جهان و دنبال‌کردن شخصیت‌ها می‌طلبه، باعث شد که بیشترِ اتفاق‌های داستان رو بتونم حدس بزنم (که فکر می‌کنم در مقایسه با اون آخریه بچه‌بازی بودن حقیقتاً و هنوز فکم رو زمینه به‌خاطرش :)) ).
با همه‌ی اینا، کتاب نثر خیلی تمیز و خوبی داره و صنایع ادبی‌ش واقعاً عالی روی همه‌ی کرکترها و موقعیت‌ها می‌شینه. از معدود متن‌های فارسی‌ایه که دیدم آرایه‌هاش به فهم بیشتر متن کمک می‌کنن به‌جای این‌که سخت‌ترش کنن و با این‌که انتظار داشتم مثل کارهای قبلی نویسنده شخصیت‌پردازی‌ها بخش موردعلاقه‌م باشه، این سری نثر بود. مشخصه همه‌ی ریزه‌کاری‌ها حساب‌شده‌ن ولی روایت مکانیکی نیست و اجزای داستان خیلی خوب باهم یکی شده‌ن. واقعاً این کنترلی که آرمینا سالمی روی متن این کتاب داشت رو کاش من رو زندگی‌م داشتم.
ولی خب، همچنان شخصیت‌ها از نقاط قوت داستانن. جهان‌بینی‌ها، رفتارها و دیالوگ‌هاشون باهم فرق داره و با این‌که تعداد کرکترها خیلی زیاده، این تنوع بینشون خودش مشوق خواننده‌س عوض این‌که خسته‌کننده باشه. من موقع خوندن کتاب همه‌ش به این فکر می‌کردم که چه آدیوبوک/آدیو درامای جالب و تمیزی می‌شه ازش درآورد، این‌قدر که شخصیت‌ها لحن‌ها و دایره‌ی لغات متفاوتی از هم دارن و به‌راحتی می‌شه از هم تشخیصشون داد. به‌نظرم طیف گسترده‌ای از کسایی که ادبیات ژانری می‌خونن می‌تونن از این کتاب لذت ببرن، صرفاً چون برای هر سلیقه‌ای کرکتری هست و هیچ‌کدوم هم احساس فرعی‌بودن به خواننده نمی‌دن. من خودم کلاغ رو خیلی دوست داشتم و هر اینترکشنش با بقیه‌ی کرکترها اتومات صحنه رو جذاب‌تر می‌کرد برام (خواهش می‌کنم فقط یه شانس بهم بدید تا آخر عمر نوکری‌تونو می‌ک-).
همین تعدد کرکترها داستان رو به تکاپو می‌ندازه که همه رو به مخاطب بشناسونه، همه رو تا جای ممکن معرفی کنه و همزمان سیر اتفاقات رو هم جلو ببره. فرمت هر فصل خلاقانه‌ست و خط‌های داستانی مختلفی که موازی باهم پیش می‌رن باعث می‌شه به‌نظر بیاد همه‌چی روی دور تنده (حتی وقتی واقعاً نیست) و مجموع اینا باهم کمی به این جلد احساس مقدمه‌بودن می‌ده. از یه طرف باعث می‌شه که نشه کتاب رو راحت زمین گذاشت و از طرف دیگه، وقتی کتاب تموم می‌شه انگار که داستان تازه شروع شده.
تهشم که، قلب لعنتی‌م، سه صفحه‌ی آخر دیگه. خیلی از سؤال‌ها و غرغرهام پاسخ داده شد توی همون سه صفحه، اما همچنین متوجه شدم کل کتاب رو با چشم‌های بسته خوندم، که کم پیش می‌آد.

پ.ن: الآن که فکر می‌کنم ولی خیلی بامزه‌س، چون قراره بعد از این کتاب رو قرض بدم به کسی و یادداشت‌هام توش تماماً ردگم‌کنیه. :))
Profile Image for muhammadhusein.
98 reviews14 followers
dnf
May 26, 2025
بعد از گذشت حدود دوماه از سازمان طراحی و خوندن بیشتر از نصفش ولی دراپ
١. فونت بسیار ریزش واقعا دلیل محکمیه که چرا اینو نخوندم، هرچقدر هم بگیم کتاب لول خوبی داره واقعا خسته‌م کرد.

٢. شخصیت‌های زیادی داشت داستان، خیلی خیلی خیلی زیاد و این
حجم زیاد از تحملم خارج شد و خسته‌م کرد.

٣. از نظر نوشتار قطعا بهتر از کوارتت نهایی بود اما متاسفانه نتونستم تمومش کنم و گنگ بود، اینکه تا 60 درصد کار رو رفتی جلو و هنوز حس گمی داری و دوست ندارم من.

شاید بیشتر دلایلم شخصیه برای همین هم نمره ندادم ولی اگر قرار بود بدم حدودا ٣.۵ می‌دادم.

شاید روزگاری که گذشت و تاحد زیادی فراموش کردگ داستان رو و ای‌پاب داستان در دسترس بود اونو بخونم.

و امیدوارم علی‌رغم هر قیمتی که بخوره فونت درشت‌تر بشه و قابل خوندن.
استاندارد فونت توی ایران چنده؟راهنمای کتاب نوشته اینو.
Profile Image for Liam.
84 reviews3 followers
March 7, 2025
خب دوستان، قبل از اینکه شروع کنیم، من توضیح کوچکی بدم: اول این ریویو بدون اسپویل هست، برای افرادی که می‌خوان بدونن کتاب رو بخونن یا نه، یا قصد دارن قبل خوندن چندتا از ریویوها رو نگاه کنن. اما می‌دونید دیگه، من معمولاً ریویوهای اسپویل‌دار می‌نویسم تا بتونم درباره‌ی اتفاقات/شخصیت‌ها حرف بزنم. بنابراین از جایی به بعد که مشخص می‌کنم، اسپویل داره. پس اگر کتاب رو نخوندید، مواظب باشید دیگه.
خب، شروع کنیم.

داستان‌هایی هستن که از همون بندهای اول می‌شه میزان پخته بودن ایده‌شون و نمود پیدا کردن این موضوع رو توی اجراشون دید و من فکر می‌کنم سازمان طراحی یکی از مجموعه‌هاییه که می‌تونیم این رو خوب توش ببینیم. اوایل مسافر، ممکنه همه‌چیز مقداری گُنگ باشه و گیج‌کننده شروع بشه، اما هرچی جلوتر می‌ریم و ساختار دنیا، سلسله‌مراتب و اتفاقات بیشتر برامون واضح می‌شه، اون پختگی هم کم‌کم خودش رو نشون می‌ده. می‌تونه توی نحوه‌ی انتخاب کلمات باشه، توی شخصیت‌پردازی، نحوه‌ی معرفی این جهان و سیستم ناآشنا، میزان اتفاقات داستان و ترتیب رخدادها؛ انگار می‌شه گذر زمان رو بین تاروپودهای داستان دید و این چیزیه که برای من به عنوان خواننده، همیشه خوشحال‌کننده بوده.
احتمالاً بیشترتون می‌دونید چرا اینجایید و چرا این کتاب رو انتخاب کردید. «درون هرکس قاتلی هست» شما رو به سازمان طراحی کشیده. گمونم این یعنی می‌تونیم بچه‌بیلبوردی‌ها صداتون کنیم. ولی منظورم از این حرف اینه که احتمالا می‌دونید برای چی می‌خواید این کتاب رو بخونید. اگر هم نمی‌دونید، خب، بذارید بهتون بگم داستان چیه: مدرسه‌ای برای پرورش آدم‌کش‌های حرفه‌ای توی دنیایی نه‌چندان دل‌انگیز که از نظر زمانی شش قرن در آینده‌س و شخصیت‌هایی که جرئت می‌کنن در چنین شرایطی، از صرف زنده موندن فراتر برن و خانواده‌ای درست داشته باشن، یا حداقل تنها نمیرن. مهم نیست توی کتاب دنبال چی می‌گردید؛ شخصیت‌پردازی معرکه، پلات پروپیمون یا جهان‌سازی متفاوت و خوب اجراشده، برای هر خواننده‌ای که دنبال یکی از این سه دسته موارد باشه، چیزی برای لذت بردن وجود داره. گمونم اینم یکی از اقدام‌های جسورانه‌ی کتابه و تعادل بین هرسه عنصر یکی از جذابیت‌های کتابه. از نظر شخصیت‌پردازی، می‌تونم این نوید رو بدم که تعداد شخصیت‌ها اون‌قدر زیاد هست که هر خواننده‌ای انگار بتونه شخصیت محبوب خودش، حتی شاید منحصربفرد خودش رو داشته باشه و دنبال کنه. جهان‌سازی و پلات کتاب هم شاید اولش مقداری ناآشنا یا کند به نظر بیاد، اما از وقتی انگار یه‌سری اطلاعات مهم انتقال داده می‌شه کم‌کم و درجه‌به‌درجه ارتقاء پیدا می‌کنه و جالب‌تر می‌شه. اگر به داستان‌های علمی‌تخیلی، جهانی پادآرمانی که بتونید به تمامی گوشه‌کنارهاش سرک بکشید، تروپ Found Family، دیالوگ‌های قوی و به‌طور کلی داستانی در مقیاسی قابل توجه علاقه دارید، این کتاب، کتاب شماست.

از اینجا به بعد قراره با اسپویل راجع به کتاب حرف بزنم، پس اگر نخوندید بعداً می‌بینمتون، اگر خوندید، بیاید ادامه بدیم.
می‌خوام در مرحله‌ی اول درباره‌ی اتفاقاتی از کتاب که برای خودم جالب بودن حرف بزنم. مطمئن نیستم همه‌شون نقاط کلیدی داستان باشن، ولی بیشترشون هستن.
اتفاق اول، اولین رویارویی جوخه‌ی سیاه و جوخه‌ی اعدام: این اتفاق، احتمالاً یکی از اتفاقاتیه که حتی بعد از تموم شدن کتاب هم تا مدت‌ها توی ذهن خواننده می‌مونه و ضمناً اولین جاییه که هرکسی یا جوخه‌ی موردعلاقه‌ش رو انتخاب می‌کنه، یا نمی‌تونه انتخاب کنه که خودش یه رنج دیگه‌اس. چیزی که من راجع به این صحنه دوست دارم، تضادیه که به تصویر کشیده می‌شه، تضادی که هرچی کتاب جلوتر می‌ره انگار کمتر می‌شه. برخورد این دوتا جوخه، مثل برخورد انفجار رنگ در برابر سیاه‌چاله‌ای تاریکه و تو با خودت فکر می‌کنی هیچ دو جوخه‌ی دیگه‌ای نیستن که اینقدر، زمین تا آسمون با هم تفاوت داشته باشن. ولی زمین و آسمون جفتشون بخشی از یک دنیائن، جوخه‌ی اعدام و جوخه‌ی سیاه هم از یک جنسن، فقط یکی خیلی دراماتیک‌تر از دیگریه، اون‌یکی طی ده سال یاد گرفته کمتر خودنمایی کنه. چون هردو هم عضوی از سازمان طراحی هستن که برای زنده موندن توش، باید مقدار متناسبی از خودنمایی داشته باشی. نه اونقدر کم که زیرپا له بشی، نه اونقدر زیاد که توجه جلب کنی و خودت رو طعمه کنی. فکر می‌کنم وقتی به انتهای کتاب می‌رسیم، انگار تنها تفاوتی که توی اون اولین صحنه‌ی رویارویی باقی می‌مونه اینه که جوخه‌ی اعدام هنوز به خوبی جوخه‌ی سیاه اهمیت این تناسب رو درک نکرده بود، حالا یا چون اطمینان داشتن توجه هرچیزی هم که جلب بشه می‌تونن از پسش بر بیان، یا چون فکر می‌کردن بزرگ‌ترین تهدید برای انفجار رنگ‌ها سیاهچاله‌اس و باید تا آخر این جلد پیش می‌رفتیم تا ببینیم واقعیت اینه که سیاهچاله بهترین متحد ممکن بود. گمونم یه صحنه‌ی خیلی کوچیک هم قبل از رقص مرگ از این اتحاد، قبل از آخرین فصل کتاب، داشتیم؛ وقتی درامر و آرشیتکت برای لحظاتی کوتاه توی یک قاب و نه به عنوان دشمن، کنار هم قرار می‌گیرن و تو با خودت فکر می‌کنی شاید محض تعادله که این دو نفر با هم متحد نیستن. اگر جوخه‌ی اعدام و جوخه‌ی سیاه در بهترین شرایطشون با هم متحد می‌شدن، چی می‌تونست در مقابلشون پیروز بشه؟
آها، یه چیز دیگه هم که برام جالب بود، مقایسه‌ی درگیری این دوتا جوخه در دو زمان متفاوت بود: یکی توی همین رویارویی، یکی هم قبل از چالش کلاسیک. توی هردو درگیری، یکی از اعضای یکی از پنج‌گانه‌ها یکی از پنج‌گانه‌ی مقابل رو به طریقی تهدید می‌کنه و این می‌شه که بقیه‌ی اعضای هردو پنج‌گانه دومینووار روی هم اسلحه می‌کشن. اما وقتی مقایسه می‌کنی، می‌بینی توی مورد اول انگار همه‌چی بیشتر حالت نمایش داره و خیلی فرمالیته‌اس، درحالیکه توی مورد دوم هم عکس‌العمل‌ها شدیدتره و هم تنش کل صحنه بیشتره و تفاوت اصلی‌شون توی یک چیزه: اولین‌نفر از جوخه‌ی اعدام که تهدید شده. با مقایسه‌ی این دو درگیری می‌شه فهمید این آرشیتکت نیست که مهم‌ترین عضو پنج‌گانه‌اس، ولو اینکه معمار باشه، بلکه قماربازه. توی درگیری قبل از چالش کلاسیک تضاد دوتا پنج‌گانه هم جالبه، جوری که جوخه‌ی سیاه دور معمارشون رو می‌گیرن تا ازش محافظت کنن، درحالیکه توی جوخه‌ی اعدام خود معمار جلوی مهندسش ایستاده و روی تهدید اسلحه کشیده.
تا داریم مقایسه می‌کنیم، دوست دارم راجع به تفاوت خونه‌های جوخه‌ی اعدام و جوخه‌ی سیاه، همچنین شباهت‌هاشون حرف بزنیم. قسمتی از کتاب هست که پراخوژیا به این اشاره می‌کنه که چقدر عجیبه که جوخه‌ی سیاه به‌جای هوای فشرده یا لیزر، در واقعی دارن. مکان دیگه‌ای که این موضوع تکرار می‌شه، کجاست؟ خونه‌ی جوخه‌ی اعدام. فکر می‌کنم حتی مکان زندگی‌شون هم به این اشاره می‌کنه که نهایتاً، هردو جوخه خانواده‌ن، فقط جوخه‌ی سیاه اونیه که خیلی بیشتر با دنیاش اُخت گرفته، وقتی جوخه‌ی اعدام انگار داره سعی می‌کنه در برابر اون دنیا شورش کنه و زندگی عادی‌تری داشته باشه. ولی باز هم، توی خونه‌ی جوخه‌ی اعدام شاید آدم‌ها نوبتی آشپزی کنن، شاید سر نوبت حموم دعوا کنن، بازم یکی به‌جای صبح‌بخیر گفتن شلیک می‌کنه، اون‌یکی دقیقاً به همین دلیل گوش‌گیر داره. از اون‌طرف، توی خونه‌ی جوخه‌ی سیاه شاید به نظر بیاد تا همین پنج دقیقه پیش دوتا از اعضای پنج‌گانه با هم درگیر بودن و می‌خواستن خرخره‌ی هم رو بجون، که احتمالا هم می‌خواستن، ولی بازم یکی از یکی دیگه قهوه می‌دزده، یکی همراه با یکی دیگه می‌نوشه و مبل‌های خونه همیشه پذیرای بیش از یک عضو پنج‌گانه‌ن. و درها، هوای فشرده یا لیزر نیستن.
قبل از اینکه بریم سراغ اتفاق بعدی، از این فرصت استفاده می‌کنم و راجع به چندتا چیز دیگه هم صحبت می‌کنم. اولی اینکه جوخه‌ی اعدام چقدر سریع پیشرفت کرده و خودش رو کشیده بالا. کمی بالاتر گفتم که سازمان طراحی جاییه که باید بتونی تعادل خودنمایی رو رعایت کنی و خب، من فکر می‌کنم جوخه‌ی اعدام شاید این رو فراموش کرد. شاید تا مدتی مهم نبود که فراموش کردن، اونقدر قدرت داشتن که بتونن بهای خودنمایی‌شون رو بدن، و ضمناً به نوعی هم جوخه‌ی سیاه رو داشتن. اما کاتیا وارد سازمان طراحی شد، خودنمایی جوخه‌ی اعدام چشمش رو گرفت و این باعث شد جوخه‌ی اعدام محافظ اصلی‌ش رو از دست بده. ولی بازم به نظرم قابل توجهه که چطوری این‌قدر سریع خودشون رو بالا کشیدن و تبدیل به جوخه‌ی اعدام شدن. و وقتی به این فکر می‌کنی که جوخه‌ی اعدام نهایتاً از چندتا بچه تشکیل شده، انگار این واقعیت یه وزن جدید پیدا می‌کنه. مخصوصاً بعد از مرگ مشکی، زمانی که همه‌شون کنار جسدش جمع شدن، این واقعیت خیلی یهویی خودش رو به‌رخ می‌کشه که جوخه‌ی اعدام شاید بهترین جوخه‌ی سازمان طراحی باشه، شاید مجموعه‌ای از نوابغ و مجانین رو در خودش جا داده باشه، بازم این حقیقت رو تغییر نمی‌ده که اون‌ها فقط چندتا بچه‌ان.
از اونجایی که اینجا تا حد زیادی جوخه‌ی سیاه و جوخه‌ی اعدام رو با هم مقایسه کردم، می‌خوام درباره‌ی یه چیز دیگه هم حرف بزنم: بدیهی بودن اینکه برادر کوچکتر وکالیست، ایلیاست. واقعیتش اینه که من بار اول که داشتم می‌خوندم، نمی‌تونم دقیقاً کجا این قضیه رو فهمیدم. می‌دونم وقتی پراخوژیا علنا فاشش کرد، برام تعجب‌آور یا چیز عجیبی نبود و انگار چیزی که می‌دونستم تأیید شده بود. نمی‌دونم، واکنش ناهماهنگ وکالیست توی صحنه‌ی رویارویی بود، یا هر عکس‌العمل دیگه‌ش به جوخه‌ی اعدام، یا هشدارش به کاتیا درباره‌ی میکومو. یکی از بچه‌ها به این اشاره کرد که انگار مشکی یادآوری بود از وکالیست برای ایلیا و من وقتی داشتم می‌خوندم با خودم فکر کردم شاید سه‌صبح هم یادآوری از قمارباز برای وکالیسته. شاید مجموعه‌ی همه‌ی اطلاعات ریز توی کتاب بودن که باعث شدن من توجه نکنم کجا این حقیقت برام بدیهی شده، فقط بدونم که... خب آره. مشخصه این دو نفر برادرن. چطور ممکنه نباشن.

اتفاق دوم، «اولین»ها: اولین هیچ قمارباز، اولین جسد طلایی، اولین سایه‌ی درامر و کلاغ، اولین جوی خون مشکی، اولین تأیید آرشیتکت، اولین گریز بیسیست.
این قسمت از داستان، اگر محبوب‌ترین قسمت برای من از کل کتاب نباشه، جزو محبوب‌ترین‌ها قطعاً هست. کلا همه‌چیزش رو خیلی دوست دارم؛ طوری که با آزمون کاتیا گره خورده، ترتیب هرکدوم از «اولین»ها، تفاوت اسم‌هاشون. چون واسه من اسم‌ها نشون می‌دن هر شخصیت چطوری با اولین قتلش روبرو شده و اون رو به خاطر سپرده. مثلاً طلایی به طرز غمگینی دیدگاهی واقع‌گرایانه و روراست داره: جسد. از اون‌طرف آرشیتکت اولین قتلش رو اولین تأیید از سمت طراح می‌دونه، که این از سرتاپاش بوی خطر می‌ده. دوتا از مرکزی‌ترین اعضای جوخه‌ی سیاه اولین رو سایه می‌دونن، بیسیست از قتلش فرار کردن یادش مونده، مشکی خون. قمارباز از همه برام جالب‌تر بود، البته بعد از بیسیست، چون انگار هم‌زمان ساده‌ترین و دراماتیک‌ترین دیدگاه بود: هیچ؛ نبود زندگی. و خب جدای از این، وقتی داری کتابی می‌خونی که شخصیت‌های مهمش قاتلن، یکی از چیزهایی که می‌تونه با کوتاه‌ترین میزان اطلاعات، بیشترین شناخت رو از شخصیت به‌وجود بیاره اولین قتلشونه. که چرا اولین‌بار دست به گرفتن زندگی زدن و عکس‌العملشون بهش چی بوده. پس هر یک بند «اولین» هر شخصیت، اطلاعاتی رو می‌ده که شاید در هر فرمت دیگه‌ای، صفحه‌ها زمان نیاز داشت تا خواننده همون اطلاعات رو دریافت کنه.

اتفاق سوم، یکی از درگیری‌های جوخه‌ی اعدام توی فصل سیزدهم: این اتفاق شاید به‌اندازه‌ی اتفاق‌های قبلی مهم و پررنگ نباشه، اما من دوستش دارم چون یه تشبیه خیلی جالب داره. کلا من تشبیه‌ها و استعاره‌ها رو دوست دارم، مخصوصاً وقتی ساختاری به ساختار دیگه تشبیه می‌شه و اینجا، تشبیه اعضای جوخه‌ی اعدام به اعضای یک بدن رو داشتیم. از مفهوم کنایی‌ای که اینطور توصیف‌ها ایجاد می‌کنن خوشم می‌آد. برام جالبه که آرشیتکت به مغز تشبیه شده، طلایی به چشم‌وگوش، قمارباز به دست‌ها، کوچولو به استخون‌بندی، مشکی به پاها و تک‌چشم به قلب. اینجا باز هم می‌خوام مقایسه‌ای با جوخه‌ی سیاه انجام بدم، چون یکی‌دو فصل قبل‌تر پراخوژیا قابلیت هماهنگی جوخه‌ی سیاه رو برتری اون‌ها به جوخه‌ی اعدام دونسته بود و جوخه‌ی اعدام رو پنج‌گانه‌ای می‌دونست که به‌تنهایی خطرناکن و این قابلیت هماهنگی، پشت‌به‌پشت جنگیدن رو ندارن. وقتی تشبیه این قسمت رو با حرف پراخوژیا مقایسه می‌کنی، می‌بینی هم درسته، هم غلط. جوخه‌ی اعدام به اعضای یک بدن واحد تشبیه شدن، پس نمی‌تونیم بگیم قابلیت هماهنگی رو ندارن. درسته، جوخه‌ی سیاهی که ده سالی می‌شه دارن کنار هم توی یه پنج‌گانه فعالیت می‌کنن قطعاً توی این مهارت از جوخه‌ی اعدام بهترن، اما این باعث نمی‌شه جوخه‌ی اعدام هم این ویژگی رو نداشته باشه. اما از طرفی، شاید واقعاً حق با پراخوژیا باشه و جوخه‌ی اعدام مهارت جنگیدن پشت‌به‌پشت رو نداشته باشن. اعضای بدن به هم پشت نمی‌کنن، کنار هم فعالیت می‌کنن.

این‌ها اتفاقاتی بودن که دوست داشتم بهشون اشاره کنم، حالا بیاید بریم سراغ یک مورد خیلی کلی‌تر که من توی این کتاب ازش لذت بردم: شیوه‌ی اطلاعات دادن نویسنده راجع به سازوکار سازمان، اطلاعات پراکنده راجع به شخصیت‌ها به عنوان اعضای داستان و معرفی جهان. بیشتر این معرفی و ارائه‌ی اطلاعات در غالب گزارش‌هایی انجام می‌شه که در انتهای هر فصل، مطابق با اسم اون فصل ارائه می‌شن. فکر می‌کنم گزارش‌های کاتیا یکی از تنها چیزهای اون شخصیت بودن که من ازشون لذت می‌بردم و واقعاً باعث شده بودن من از اطلاعات رندوم و توصیف‌های سرراست لذت ببرم و ضمناً فکر می‌کنم روشی هوشمندانه بود. چیزی که برام جالب بود، هم توی ترتیب این گزارش‌هاست و هم توی ترتیب اسم فصل‌ها، چون خب گفتم، این دوتا برهم منطبقن. توی بخش اول، ما با چیزی کلی‌ای مثل سازمان طراحی شروع می‌کنیم، بعد به‌طور جزئی‌تر به مدرسه‌ی بهینه‌سازی پرداخته می‌شه، بعدش به‌ترتیب سه‌تا از اعضای پنج‌گانه‌ها رو داریم، یعنی دکوراتورها، مهندس‌های دوربرد و پشتیبان‌ها، بعدش به مربی‌ها می‌پردازیم و بخش اول تموم می‌شه. بخش دوم کمی پراکنده‌تره، دوباره با چیزی کلی مثل ساختارها شروع می‌شه، بعدش مهندس‌های نزدیک‌برد رو داریم، بعدش تک‌بازیکن‌ها که به‌نظرم پایانی زیبا و سنگین هم داره: تک‌تیری که دیگه نمی‌خواد آتیش جلوی آتیش روشن کنه. تک‌بازیکن، تک‌تیر. جالبه. بعدش راننده‌ها رو داریم، بعدش دوباره یک چیز کلی مثل قوانین و به‌دنبالش چیزی جزئی‌تر، مناطق امن. بعد از این‌ها قوانین رو داریم، بعدش معمارها و در آخر، پنج‌گانه‌ها. یعنی درباره‌ی هرچیزی که ممکنه توی این کتاب نیاز به دونستن داشته باشه، یا بهش اشاره بشه، اطلاعاتی دسته‌بندی‌شده داریم.
و خب، با توجه به اینکه نویسنده‌ی این گزارش‌ها شخصیت اصلی این کتابه که به آخر کتاب هم نمی‌رسه، بیاید من بگم چرا از کاتیا/پراخوژیا خوشم نمی‌اومد. واقعیتش اینه که در وهله‌ی اول، من حتی با دیدگاهش به دنیا واقعاً کنار نمی‌اومدم. درسته، آدمی بود که زشتی‌هایی از دنیا دیده بود، ولی انگار باز هم چشم‌هاش رو روی اون‌ها بسته بود و انکار کرده بود. تا اینجای کار واقعاً مشکلی نیست، مشکلم باهاش اونجاست که خودش فکر می‌کرد داره با این مشکلات می‌جنگه و روشی برای تغییرشون پیدا می‌کنه. من نمی‌تونستم درک کنم چرا این آدم پیشنهاد طراح برای موندن توی سازمان طراحی رو قبول کرد، و مخصوصاً نمی‌تونستم بفهمم چرا فکر کرد نابود کردن بالاترین جایگاه مجموعه‌ای غلط، اینجا سازمان و جوخه‌ی اعدام، بهترین کاره. منظورم اینه که هر آدمی که مناطق جنگ‌زده دیده باشه، با هرج‌ومرج آشناست و می‌دونه این هرج‌ومرج چه بلایی سر افراد درگیر می‌آره. از طرف دیگه، هر عقل سلیمی می‌دونه که باباجان، وقتی می‌ری بالاترین جایگاه و بالاترین خط دفاعی یه‌جا رو می‌ترکونی، مخصوصا وقتی این جایگاه مسئول اجرای قوانین و نگه داشتن نظم هم هست، یک‌دستی کل اون مجموعه رو می‌ندازی توی یه هرج‌ومرج دیگه، یه منطقه‌ی جنگ‌زده‌ی دیگه درست می‌کنی، یک کوه کشته‌ی دیگه به‌جا می‌ذاری. باشه، گیرم که خیلی هم آدم خوب، باوجدان و فلانی هستی، نمی‌تونی ببینی بچه‌ها برای اینکه جایی برای زندگی داشته باشن، با ایده‌آلت نمی‌خوره، می‌خوای عوضش کنی. جای اینکه بلند شی بری اولین‌چیزی که چشمت بهش می‌خوره رو بگیری منفجر کنی، دو دقیقه بشین فکر کن چه جایگزینی براش داری. اگر نداری، خب مرضت چیه که می‌ری بدترش هم می‌کنی. بشین.
حالا جالبه، یکی از عکس‌العمل‌های متفاوت ولی هم‌زمان جالب به کاتیا و هدفش از نظر من آرشیتکته. آرشیتکت هم مثل باقی اعضای پنج‌گانه‌اش و حتی باقی اعضای سازمان طراحی، می‌دونه اینکه کاتیا دنبال درست کردن دنیاست اون‌قدری هدف کاربردی‌ای نیست، اما باز هم انگار به صرف ایده‌اش به کاتیا احترام می‌ذاره. مثل قمارباز یا تک‌چشم واکنش نشون نمی‌ده، رفتارش طوری نیست که انگار می‌گه «خوش‌خیال رو باش»، انگار می‌پذیره که هدف کاتیا هدف خوبیه، فقط کاربردی نیست و حتی اگر بود، کاتیا کسی نیست که بتونه انجامش بده. ولی مطمئنم حتی آرشیتکت هم معتقد بود کاتیا باید بشینه سرجاش، اندکی درباره‌ی هستی و دلیل وجودش تفکر کنه.

جالبه که تا اینجا پیش اومدیم، ولی حرف چندانی درباره‌ی خود شخصیت‌ها نزده‌م. واقعیتش اینه که توی این جلد، شخصیت‌پردازی‌ها بیشتر حالت آشنایی با شخصیت رو داشتن. نه که یعنی شخصیت‌پردازی ضعیف بوده، نه که اطلاعات خیلی جالبی از شخصیت‌های متفاوت نگرفتیم، ولی گمونم مسیری که از شخصیت‌ها دیدیم کوتاه‌تر از چیزیه که من بتونم خیلی راجع بهش حرف بزنم. ولی می‌خوام این رو بگم که جلد اول کشته‌های زیادی داشته و نکته‌ی قابل توجه راجع به مرگ‌های این کتاب، اینه که تمامی آدم‌هایی که می‌میرن، آدم‌های مهمی نیستن و تو با خودت فکر می‌کنی که اهمیتی نمی‌دی، بعد نویسنده پیش می‌ره و طوری این مرگ رو اجرا می‌کنه که تو عذاب وجدان می‌گیری؛ که چرا نباید به مرگ این آدم اهمیت بدی، چرا تا الآن به این شخصیت اهمیت نمی‌دادی، صرفاً چون داستان، داستانش نبود یا اون شخصیت، شخصیت محبوبت نبود. من راستش این رو دوست دارم، وزنی که انگار به هر مرگ داده شد، احترامی که به هر فوت‌شده‌ای داده شد. چون واقعاً راحته خواننده‌ای رو با مرگ شخصیتی که دوست داشته ناراحت کنی، اما اینکه شخصیتی نسبتاً رندوم، مثل کرگدن رو بکشی و هم‌چنان موفق بشی خواننده رو غمگین کنی، به‌نظرم اونه که مهارت می‌طلبه.
ولی کاش راجع به تک‌تیر صحبت کنیم. تک‌تیر با اختلاف بهترین شخصیتی بود که من توی این کتاب خونده‌م. چندوقت پیش توی آپدیت‌های گودریدزم گفتم که هربار از این آدم دیالوگ می‌خوندم، از... عظمت؟ این شخصیت دهنم باز می‌موند. خیلیه، که بچه‌هات رو از دست بدی و دست به انتقام نزنی چون نمی‌خوای چرخه‌ی خون‌ریزی رو ادامه بدی، که اونقدر قوی بشی که نخوای کسی رو بکشی، نخوای آتیشی رو روشن کنی. و هم‌زمان، الکی نیست؟ می‌دونی واقعاً همچین آدمیه. واقعاً همین‌قدر بزرگه، باشکوهه. واقعاً این‌قدر... درسته. و نمی‌دونم، من خیلی تحت تاثیر قرار می‌گیرم وقتی اینطور شخصیت‌ها رو می‌بینم و راستش وقتی حرف تک‌تیره، اون‌قدر این شخصیت رو دوست دارم و براش احترام قائلم که دیگه کم‌کم درد داره.
چون از تک‌تیر حرف زدم حس می‌کنم بده هیچی راجع به شخصیت‌های دیگه نگم، بنابراین بیاید خیلی کوتاه نظرم رو راجع به بقیه هم بگم. آرشیتکت شخصیته که نگرانم می‌کنه، مخصوصاً دیدگاهش به معجزه بودن خودش؛ حس می‌کنم جایی، قراره گند بزرگی بزنه. دوئوی کلاغ و درامر در مرحله‌ی اول و دوئوی قمارباز و تک‌چشم در مرحله‌ی دوم محبوبم بودن که این دومی... آخ. بیسیست برام جالب بود، فقط سلیقه‌ش کمی مزخرف بود. شطرنج‌باز می‌تونست خیلی شخصیت جالب‌تری باشه، اما پتانسیلش رو هدر داد. از طراح واقعاً متنفرم، به سرپرست بیشتر از هرکس دیگه‌ای خندیدم، بعد از اون هم به درامر خندیدم که خب، انگار پسر خلفشه، وکالیست اون آخر واقعاً... *چشمان آتشین*
در آخر هم، چون دیگه تقریباً جا ندارم چیز دیگه‌ای بگم، می‌خوام به یه تیکه‌ی خیلی رندوم و جالب از کتاب اشاره کنم که واسه خودم خیلی بامزه بود، اونم این بود که توی یکی از فلش‌بک‌ها، که بعداً می‌فهمیم از قمارباز و وکالیست بوده، این رو داریم که مادرشون معتقد بوده «زبان سبزشان روزی سر سرخشان را بر باد خواهد داد.» و نمی‌دونم، جالب بود. :)

و اینجا ریویو رو می‌بندم، تا بریم ببینیم کی جلد دو میاد. اینقدر هم حرف زدم که واقعاً نمی‌دونم چطوری جمع‌بندی کنم و یه پایان درست‌حسابی داشته باشیم. پس نداریم. پایان و خداحافظ شما.
Profile Image for Heds.
129 reviews5 followers
April 2, 2025
سازمان طراحی 1–مسافر
3.5/5
🐈‍⬛️🌙🐈‍⬛️🌙🐈‍⬛️
خب سازمان طراحی، بالاخره کتابی که خیلی منتظرش بودم چاپ شد و تونستم بخونمش.

*عینکش را از اشک پاک می‌کند و تلاش می‌کند ریویو را با فحش به کاتیا آنطور که لیاقت آن موجود حقیر نفرت‌انگیز است آغاز نکند.

بله ما فصل اول رو داریم ولی من نمی‌خوام بگم داستان با کاتیا شروع می‌شه. خیر کتاب با فصل غیراول و جوخه‌ی اعدام شروع می‌شه ولی طی چرخش ناخوشایندی از اتفاقات به یه وقایع‌نگار شمالی-جنوبی به اسم کاتیا می‌رسیم. دختری که نمی‌تونه یه جا بند بشه و سر از جایی درمیاره که نباید. سازمانی که آدمکش تربیت می‌کنه.
همه به طراح نیاز دارند و درون هر کس قاتلی هست. شما جز کدوم دسته‌اید؟

🎴شخصیت‌پردازی، نویسنده به شخصیت‌پردازیش معروفه یجورایی. ولی مسئله اینه ما کلی شخصیت داریم و در نتیجه نمیشه به همه کاملا پرداخت و خب من لزوم این تعداد از شخصیت کلیدی و مهم رو درک نمی‌کنم. کتاب از این نظر گیج‌کنندست، مثل اثر قبلی نویسنده و چه بسا بیشتر. شما کتاب رو باز می‌کنی و کلی شخصیت کوبیده می‌شن تو صورتت، به همراه فلش‌بک‌هاشون، روابطشون، سوگیری‌هاشون و... و خب شاید اگه هر گروه اینا یه فرعی مختص به خودشون داشتن بهتر بود. اطلاعات تکه تکه و ریزی از هر کس رو بدست میاریم که باید عین قطعات پازل کنار هم بچینیم تا کمتر گیج بشیم و بفهمیم چی به چیه.
ولی دوستشون داشتم و براشون گریه کردم و خب قمارباز اینجوریه که دوستش دوست من و دشمنش دشمن منه🌚
سه تا found family داریم که یکیشون برای من چندان قابل پذیرش نبود. قدرت پیوند بین کاتیا و میکومو در مقايسه با جوخه‌ی سیاه یا اعدام توی ذوق میزد و یهویی بود. منطقی نبود. به جوخه‌ی سیاه قبلی هم خیلی نپرداخت. جوخه‌ی اعدام در جای خودشون خوب بودن. واقعا اگه هرکدوم نوولای مخصوص خودشون رو داشتن بهتر می‌شد.
رمنس زیادی نداریم. دو تا زوج داشتیم که من یکیشون رو خیلی دوست نداشتم که نظر به اینکه شخصیت نه چندان محبوبم توشه قابل حدسه کدوم منظورمه. اون یکی هم حدسم اشتباه بود و اونی که فکر می‌کردم نبود و شیمی زیادی بین اون واقعیه که در آخر معلوم شد کی هستن حس نکردم. فکر می‌کردم خوشگله ماه باشه و ناامید شدم چون شیمی بین قمارباز و طلایی>>>>
حالا کم کم کنار میام باهاش. ماه واقعی هم جالبه. تا قبل اینکه بفهمم ماهه ازش بدم نمیومد. اصلا کارت رندمم خودشه:)
قسمت رمنسش به طور کلی اونقدر جون‌دار نبود برام.
روابط پیچیده و قشنگی توی کتاب هست که به همشون خوب (دردناک و قشنگ نوشته شده‌ها، اینکه میگم خوب نیست سر کافی نبودنشه) و کافی پرداخته نمی‌شه، مثلا آس و پیانیست. رابطه‌ی تک‌چشم و قمارباز هم خیلی دوست داشتم، به طور کلی جوخه‌ی اعدام مورد علاقم بود. این زیاد بودن شخصیت‌ها اینجا آسیب‌زننده شد، خیلی دوست داشتم از شخصیت‌ها  و روابط نسل اول، آلیوشا و والریا و سرپرست و... بیشتر بدونم. همینطور نسل بعدی که پیچک و آس و پیانیست و.. بودن و خب بعدش جوخه‌ی اعدام. این نحوه‌ی روایت تکه تکه و سلاخی شده اگرچه مرموز و کنجکاو کنندست، از این نظر که عطش دونستن ایجاد می‌کنه و باعث کشش داستان می‌شه ولی کافی نیست.

🎴دنیاسازی، داستان در آینده‌ای رخ می‌ده که یه قاره به کل نابود شده، طبیعیت اونجوری که الان می‌شناسیم نیست، درخت و میوه و.. نماد ثروت و تجمل‌گرایی شده. جهان به چندین بلوک تقسیم شده که توی اکثرشون جنگ و درگیری و ویرانی رخ داده و همچنان رخ ‌می‌ده. توصیف وضعیت و قوانین دنیا و سازمان رو در طی داستان انجام میده.
نکته‌ی جالب فضای زن‌سالار جامعه‌ی کنونی دنیای داستانه.
نویسنده دین‌هایی مختص به دنیای خیالی کتاب رو نوشته که از مسافرها میگن و البته دلیل جنگ در یکسری بلوک‌ها هستن. آیین‌های جالب توجهی هم دارن که می‌شه ازشون به مراسم بدرود (به آتش کشیدن بالن و پاکت کاغذی طبیعی حامل خاکستر مرده) اشاره کرد.

🎴قلم، خب باید گفت که ایزی‌رید نیست. کلی تشبیه و جملات طولانی داره که اگه سر حوصله نباشید کتاب براتون فرسایشی می‌شه احتمالا. و خب ببینید یه سبک فیلم‌طوری داره، مثلا وسط یه اتفاق که در زمان حال رخ می‌ده چندین فلش‌بک داریم یا توی یه فصل چندین‌بار صحنه عوض می‌شه و هی عقب جلو می‌ریم. می‌تونه گیج‌کننده باشه، مخصوصا وقتی اولش نمی‌دونی اصلا درباره‌ی کدوم شخصیت داره حرف می‌زنه و صادقانه من خیلی دوست نداشتم این رو. از چیزهای مبهم و گیج‌کننده خوشم نمیاد. امیدوارم تو جلدهای بعدی حداقل رفع ابهام بشه. هر فصل هم سه بخشه، اولش معمولا یه فلش‌بک داریم، اواخر فصل هم یه هولوگرام داریم، بقیه فصل معمولا به زمان حال می‌پردازه ولی بازم مکنه فلش‌بک داشته باشیم.
خوب از درد و فقدان نوشته. با اینکه کاتیا رو دوست ندارم ولی قسمت‌های مربوط به پدرش و خودش رو دوست داشتم.
انتظار دیدن کلمات عجیب رو داشته باشید. گه‌گاهی کلمات ژاپنی و انگلیسی و... به کار برده شده ولی معنی اکثرشون توی همون متن ذکر می‌شه.

🎴تم، با یه کتاب علمی تخیلی دیستوپیایی رو به رو هستید که اکوسیستم خاص خودش رو داره و پر از پیچیدگی‌های سیاسی و اعتقادی دنیای کتابه، آدم‌هایی که فکر می‌کنن وضعیت بلوک‌ها و سازمان رو باید درست کرد با آدم‌هایی که فکر می‌کنن وضعیت فعلی خوبه درگیر می‌شن و البته واضحا بازی بزرگ در جلدهای بعدی در راهه و آنچه در این کتاب بود مقدمه‌ای طولانی و پر از رخداد بود. خشونت هم کم نداره. آدمکش‌های جذاب هم هستن🤧

🎴سرعت، متوسط؟ حقیقتا نمی‌دونم. کند نیست. کلی شخصیت داریم و کلی اتفاق میوفته یا افتاده و تا شما بیاید خودتون رو وفق بدین یه دو جین اتفاق جدید افتاده و یسری شخصیت مردن و یسری شخصیت وارد داستان شدن و... بعد آخه ببینید کلی چیز شده ولی همزمان هنوز هیچی نشده؟؛)
فصل کوتاه نداره. یا متوسطن یا بلند.

🎴من یه جاهایی تو صحنه‌های خشونت و مبارزه‌ش گم می‌شدم. اینجوری که الان چی شد؟ چطوری؟ توصیف اون درگیری گنگ بود برام.
بعد هرچی جلوتر بریم فاکتور احساس توی این صحنه‌ها پررنگ‌تر می‌شه، شایدم چون شخصیت‌هایی که دوست دارم بیشتر و بیشتر توش درگیر شدن اینجوری به نظرم میاد.
غم هم از بخش‌های جدایی ناپذیر کتابه.
آدم‌ها می‌میرن و شما باید توی مراسم بدرودشون شرکت کنید و ادامه بدید و ادامه بدید چون چیکار می‌شه کرد؟ خانواده‌ها از هم می‌پاشن و باید نظاره‌گر تمام این رنج باشید.

🎴پایان، هم حس پایان داشت و هم نه. جوری باز نبود که بگم جلد دو کجاست؟ بدین تا شیرجه بزنم توش ولی خب بسته نبود، می‌دونی داستان ادامه داره. می‌دونی کلی گره‌ی باز نشده هست.
می‌خواستم ریویوی مفصل رو بذارم برای ری‌رید، حتی دلم نیومد توش یه هایلایت بکشم ولی خب همین هم طوماری شد.
از نظر احساسی تونست درگیرم کنه، نه خیلی، ولی بازم کتاب خوبی بود. شاید اگه در موقعیت بهتری می‌خوندم بهش امتیاز بالاتری می‌دادم. از خوندنش لذت بردم. کتابی هست که بتونه تو رو غرق دنیای خودش کنه و از واقعیت فاصله‌ت بده.
اولش فکر می‌کردم برام یه کتاب پنج ستاره باشه. من با سبک نوشتن نویسنده تو مجموعه‌ی قبلش مشکلی نداشتم ولی اینجا این گیج شدنه اذیتم می‌کرد، این سبک فیلم‌طور یا زیادی شخصیت‌ها. در کل کتاب روونی نیست. به خواننده آسون نمی‌گیره. شاید برگردم امتیاز فراخوان و کوارتت هم کم کنم اگه بخوام با این چشم نگاهشون کنم. شباهت‌های زیادی بین دو مجموعه هست. سازمان دارک‌تره و تنوع شخصیتی بیشتری داره، وگرنه همون مقدمه بودن جلد یک و زیادی شخصیت‌ها و پرش و... اینجا هم داریم. سایه‌ی یسری شخصیت‌های کوارتت رو توی بچه‌های سازمان می‌دیدم. سرپرست منو یاد ناکر مینداخت، طراح میکسی از پدر و پاپ بود، قمارباز نیکیه که یاد گرفته تنها نباشه و دوست داشته باشه و.. البته باید گفت شخصیت‌های جدید هم داشتیم و داینامیک‌های قوی بیشتر، کلاغ و درامر، دو برادر مهندس، کل جوخه‌ی اعدام با هم و دو به دو، طراح و سرپرست و... فکر می‌کنم مسافر از فراخوان رنگ‌ها قوی‌تره به عنوان جلد اول مجموعه.
از این مدل کتاب‌هاست که انقدر باید بری جلو و بخونی تا بالاخره میک‌سنس کنه یا حداقل دیگه عادت کنی. باهاش نسبتا ارتباط گرفتم و دوستش داشتم و از فصل 14 به بعد هم کلی گریه کردم و اگه بخوام آسون بگیرم باید 4 بدم بهش.
به طور کلی هم این مجموعه و هم کوارتت رو دوست دارم ولی خب بی‌ایراد نیستن. گیج شدنه بود که باعث شد ازش کم کنم وگرنه قشنگ بود:))
فکر کنم بسه دیگه، نه؟ کلی می‌تونم ازش حرف بزنم و زدم. خسته شدم:)))
امیدوارم قمارباز عزیزم زنده بمونه. همین.
(هرچند یه حسی بهم میگه می‌میره. مثل همون بدبختی‌ای که سر کوارتت سرم اومد.)
Profile Image for Lunarmoon.
1 review4 followers
February 26, 2025
i debated heavily on whether to give this 4 stars or 5, but alas, 4 it is. come on man i can't give book 2 6 stars. damned good reads.
اولین باری که سازمان طراحی وارد مدار زندگیم شد پونزده ساله بودم و خودم رو داشتم برای کوارتت نهایی در تمام فضاهای مجازی موجود تکه پاره می‌کردم. بعدش متوجه شدم هنوز برای تکه پاره کردن خودم زود بود و یک کتابی هست که بابتش بخوام خودم رو حتی بیشتر تکه‌پاره کنم. الان چندین سال گذشته و من تو تخم چشم کنکور زل زدم و شادمانی از زندگین زدوده شده :D
ولی هنوز همون حسی رو به سازمان دارم که نسخه کوچک‌ترم داشت.
سازمان پر از خون‌ریزی و درد و مرض و هر چیزیه که فکر می‌کنید یک کتاب درباره‌ی آدمکش‌ها ممکنه داشته باشه، ولی راستش رو بخواین به نظرم در قلب و ریشه ماجرا هیچی حتی ذره‌ای به اندازه‌ی اینکه که سازمان ظراحی درباره‌ی خانواده‌ست اهمیت نداره.
عشق، خانواده، دوستی، امید. چنگ می‌زنه و قلب رو به دست می‌گیره و رها نمی‌کنه و در کمال تعجب من، حضار، دوستان و آشنایان کتاب روشنیه. واقعا کتاب روشنیه.
and that's what makes it so so overwhelming for the heart.
case in point, it's been 3 years and i still think this has my FAVORITE family amongst everything i've ever read.
پس همونقدر که در اوایل نوجوانی به همه گفتم کوارتت رو بخونن، این بار با اعتماد به نفس و اطمینان بیشتر از اینکه صرفا یک نوجوان جوزده نیستم، می‌گم که سازمان رو بخونن.
شخصیت پردازی هم که عین همیشه on top
واقعا چی بگم دیگه سرم رو به کدوم بیابون بذارم که اشک‌هام رود نیل توش درست کنن
اگر هم plot person
هستید امروز روز خوش‌شانسی‌تونه, considering this has a lot of it.
در نهایت و all in all
this book doesn't tug on your heartstrings, it basically yanks them out in the best way possible.

پ.ن: یک نسخه‌ی کوچک‌ترم داره بابت اینکه به این کتاب در کنار تاریک گفتم روشن موهاش رو می‌کنه و می‌خواد من رو از کره زمین محو کنه. من پای حرفم می‌مونم. به نظرم روشن‌تر از چیزیه که انتظارش رو دارید.
Profile Image for Helen Praspro.
121 reviews18 followers
August 5, 2025
توصیفات جادویی. هرچقدر هم طول بکشه شخصیت ها رو یاد بگیری(و نه فقط اسمای جور وا جورشون. آخه مگه یه شخصیت چند تا اسم نیاز داره؟؟) و باهاشون اخت شی، هرچقدر هم طول بکشه به پلات برسی و توییست ها جذبت کنن، توصیفات از همون اول ضربه میزنه.
زیبا بود. منتظر جلد بعدم با خوشحالی و لبخند.(گریه خون آلود)
Profile Image for writtenbyshana.
73 reviews44 followers
March 30, 2025
فعلا درد دارم. اخه «مرگ ادما درد داره.»
مغز، ارایش و اشکامو جمع کردم میرسم خدمتتون

بعد اخرالزمان ها داستان ادامه پیدا می‌کرد. ولی بعد از مرگ قهرمان ها نه.

‎"بعد سه هفته"
من اعتقاد دارم هیچی از ادبیات بارم نیست و هر چیزی درباره هر کتابی گفتم دلی بوده. اون حسی بوده که طی خوندنش داشتم. و به شکلی اعتقاد دارم کتاب میخونیم که حس کنیم و من تو نوشتن و ابراز کردنش کاملا بی استعدادم
پس یه ریویوی کاملا دلی-حسی؟(تروخدا یه عالمه ریویوی خوب بچه ها نوشتن برین اونارو بخونین😭 این بیشتر شبیه دفترچه خاطراته.)
سه سال صبر کردم از همون اول که فهمیدم چنین مجموعه ای وجود داره برام جالب بود و اولین برخوردم باهاش تیکه هایی ازش بود که میذاشتن خودشون:) ولی خب دروغ چرا وقتی خود نویسنده بیاد بگه پایان کوارتت ذره ای از دردی که تو سازمان میکشیم نیست قطعا یه ترس ریزی ادمو میگیره.
با ترس و لرز وارد داستان شدم. اینده ای که خیلی چیزای امروز رو پشت سر گذاشته.
توی یکی از اپدتیای وسط کتاب نوشتم: داستان مریسا مایر که بکمن نوشته باشه. شاید به خاطر شخصیتای کتاب از بخش اول کناره بگیرم ولی این کاری که یه پاراگراف کوفتی اونجا باشه که بهت بگه این قرار نیست اینجوری بمونه و کاملا هم راست بگه و تو امیدوار باشی که بهت دروغ بگه کاملا منو یاد بکمن مینداره.
شخصیت ها رفته رفته تو دلم جا خوش کردن(به جز طراح. از اول نچسب ترین بود.) بچه بودنشونو دیدم، دلایلشونو فهمیدم. واینکه خود شخصیتا هم گاها وسط داستان دلیلشونو میفهمیدن حس خیلی خوبی بهم‌میداد. حس کردم قشنگ خود کاراکتر خودشو بهم معرفی میکنه نه نویسنده . جوخه اعدام و جوخه درامر هر کدوم یه خانواده کامل و که برای هم جون میدن و برای هم ادم میکشن و من میتونم برای هر دو بمیرم. برای تک تکشون.تفاوتاشون، اهمیت دادناشون.(found family ولی خب همه ادم کشن:))). )
خلاصه که از نوشتار کاملا لذت بردم. عاشق کاراکترا شدم و بی نهایت از فصل یازدهم به بعد لذت بردم.
تنها مشکلم حافظه‌ی ماهیم بود که نمیذاشت خیلی چیزای مهم یادم بمونه.
به معنای واقعا باهاشون عزاداری کردم و واقعا میگم ارمینا سالمی به شدت بلده با احساسات من(و شما.)بازی کنه. کاملا هم میدونه چطور و کجا ضربه برنه که برای رندوم ترین ادمای کتاب قلبم بگیره.(نکنین باهام دیگه نویسنده جان😭)
و البته سکانسای فایت ها سریع و دردناک فکر شده و زیبان. واقعا دوستشون دارم به خصوص اونی که تو فصل اخره.
باورم نمیشد اینقدر اشتباه قضاوت کرده باشم.

دردی که قراره در حین خوندن کتاب تجربه کنید توی نوع مرگ ادمای مختلف فرق داره.و یکی از بدتریناش اوناییه که حتی وقت نمیکنی بفهمی چی شد.و بوم.
روح ها یار ما در جلدهای بعد باشن.

«همونجوری که گفتم این چرت و پرتایی که من نوشتمو فراموش کنین برین ریویوی خوب بخونین .»

تیکه کتابای موردعلاقه:

درون هر کسی قاتلی هست

نفرت مخلوق کم توقعی‌ست. دانش، خرد، یا خراک رنگین و شاهانه دیگری نمیطلبد. به مجرد ان که اینجاد شد هر چیزی تغذیه اش می‌کند.

هیچ دشمنی خطرناک تر دشمنی نیست که تحقیرش می‌کنی....بعد از دشنمی که تحقیرش میکنی، دشمنی که میتونه کاری کنه فراموش کنی وجود داره از همه خطرناک تره.

ترسناک ارین قسمت از دست دادن ادمایی کت زندگیت حول محورشون می‌چرخه منلوطی از حرفای پدر و مادربزرگم بود: زمان برای اونا متوقف میشه اما برای تو نه.

-تو دیوونه ای.
+فکر نکنم. فقط ادمای زیادی مثل من فکر نمی‌کنن.

عادت نام دیگر مرگ است.

پس زمانی که چشمان ناباورت قسام شکوهمند موجی را می‌بیند، نباید بایستی به تحسین. نباید بایستی به اندیشیدن.نباید بایستی. باید بگریزی.

اون چه جنگ رو به وجود می‌اره قدرته. قدرتی که بهش اگاهی دارین و شجاعتی که ترس رو از بین برده.

-یه چیزا ممنوع می‌شن که یه عده بتونن بالاتر بودنشونو ثابت کنن.
+بعضی چیزا ممنوع میشن چون حرفای زیادی دارن که بزنن.

من میگم اینه که مارو از حیوانات متمایز میکنه،رویاهامون.


-وختی اوضاع بی‌ریخت میشه باس یه کاری بکنی. داد زدن به چه دردت میخوره؟
+ولی اگه نتونی کاری بکنی چی؟
-می‌میری.

و این خفه کنندت ترین شکل اندوه است که ندانی چه اندازه در عذابی.

زمانی که ترس از قدرت از بین برود قدرت نیز نابود خواهد شد.

من به عدالت اجتماعی اعتقاد دارم. از همه‌ی ادم ها یه اندازه متنفرم.

قلب ها هستند که باید هدف بگیرند. پیش از هدف گیری دقیق او هیچ عضوی از جایش تکان نمیخورد. انا قلب این را نمیداند. نمیداند تحت حفاظت دنده هاست، چشم ها برای امنیتش به هر سو میچرخند، پاها اماده‌ی دویدن برای نجاتش‌اند، دست تا خود را میان گلوله ها می‌اندازند و اولین فرمان های مغز برای محافظت از اوست. اگاهی وظیفه قلب نیست. او باید بتپد و خون را به گردن در بیاورد. باشد و زندگی بخشد.








اینجا اسپویله نخوندین، نخونین:)

چرا. اخه چراااا همون موقعی که همه چیز داشت درست میشد چرا اخه.
واقعا درد داشت. اون فریادا، اون حرفایی که زد.سه بار خوندم تا باور کردن که درست خوندمش. و واقعا مرده. تنها کسی که رویا داشت.
گفتم خب همه مردن دیگه تموم شد دیگه بعد بازم.
Profile Image for Harir Heidary.
155 reviews33 followers
August 8, 2025
قصد داشتم نقد مفصلی بنویسم، اما در نهایت به خلاصه‌ای از افکارم بسنده کردم.

کتاب "سازمان طراحی" یک نقص بزرگ و چند نکتهٔ قابل‌تامل داشت. اگر آن مشکل اساسی برطرف می‌شد، سایر موارد چندان چشمگیر نبودند و می‌شد از داستان لذت برد؛ اما متأسفانه آن ایراد اصلی، آنقدر ریشه‌دار بود که سایه‌اش روی کل اثر افتاد.

مشکل اصلی:
به نظرم کتاب بیش از حد تحت تأثیر ادبیات انگلیسی بود. اگر نمی‌دانستم این اثر تألیفی است، حتماً دنبال مترجم می‌گشتم تا نقدی جدی بر ترجمه‌اش بنویسم! جملات ساختار فارسیِ روانی نداشتند؛ انگار نویسنده آنقدر با ادبیات انگلیسی خو گرفته که حتی داستانش را هم ابتدا در ذهن به انگلیسی پرداخته و بعد عیناً به فارسی برگردانده. این واقعاً جای تأسف دارد - کاش اینطور نبود.

(با احترام به نویسندهٔ محترم، امیدوارم این نقد را به حساب بی‌ادبی نگذارید. به عنوان یک خوانندهٔ حرفه‌ای که سال‌ها با انواع آثار ادبی سر و کار داشته، معتقدم خواننده‌های باتجربه می‌توانند بین نثر پخته و نثر نیازمند پرورش تمایز قائل شوند.)
به نظر می‌رسد اگر ذهن نویسنده با انگلیسی راحت‌تر است، شاید بهتر باشد از همان ابتدا به انگلیسی بنویسد. این‌کار از آسیب‌زدن به بافت روایت جلوگیری می‌کند.

مثال:
جملهٔ معروف "if it can bleed it can die" در کتاب این‌گونه ترجمه شده:
*"اگر خون می‌ریخت، می‌توانست بمیرد."*
این ترجمهٔ دلچسبی است؟ امکان بازآفرینی بهتر وجود نداشت؟

یا حتی در جملات ساده‌تر مثل "Why not?" که به "چرا نه؟" ترجمه شده. در حالی که "چرا که نه" هم رایج‌تر است و هم آهنگ بهتری دارد. چرا نویسندهٔ فارسی‌زبان باید تا این حد با زبان مادری خود غریبه باشد؟

همه می‌دانیم نقطهٔ قوت آرمینا در تک‌گویی‌های درونی است. من هنگام خواندن نامه‌های کاتیا حسابی لذت بردم - این همان چیزی بود که با دنبال کردن کانالش انتظار داشتم. اما متأسفانه در بخش‌های دیگر کتاب، این ویژگی کمرنگ بود.

به اعتقاد من، هر نویسنده‌ای باید پیش از نوشتن، حجم عظیمی از ادبیات زبان خود را مطالعه کرده باشد. ��دون این پایه‌ریزی، حتی خلاقانه‌ترین ایده‌ها هم ممکن است در اجرا با مشکل مواجه شوند.

لازمه اشازه کرد که توصیفات زیبا و چشم‌نوازی در کتاب بود، اشارات فرهنگی جذاب و به جایی هم در جای‌جای کتاب به چشم می‌خورد. متاسفانه تمام این نکات مثبت برای من زیر سایه نثر کتاب باقی ماندند. ولی نمی‌شود آن‌ها را نادیده گرفت.

نواقص جزئی‌تر:
۱. پرداخت شخصیت‌ها: تغییرات کاتیا برایم باورپذیر نبود. تحول او ناگهانی و بدون مقدمه بود؛ انگار بین دو فصل، شخصیت کاملاً جدیدی شده باشد.
۲. پیش‌زمینه‌ها: بخش‌های مربوط به گذشتهٔ شخصیت‌ها گاهی بیش از حد مبهم بودند. من معمولاً دوست دارم خودم قطعات پازل را کنار هم بگذارم، اما اینجا واقعاً درک برخی قسمت‌ها دشوار بود.
۳. ابهام‌های ناخواسته: مثلاً ماجرای بیلبورد - اگر توضیح پشت جلد را نمی‌خواندم، اصلاً متوجه منظور اثر نمی‌شدم. ابهام وقتی جذاب است که خواننده را به فکر وادارد، نه اینکه او را سردرگم رها کند.
۴. شباهت به "Six of Crows": حس می‌شد "سازمان طراحی" یا از این کتاب الهام گرفته، یا ناخودآگاه تحت تأثیرش قرار گرفته. این شباهت به قدری واضح بود که نمی‌شد نادیده‌اش گرفت.

در پایان:
امیدوارم این نقد سازنده باشد و باعث دلخوری نشود. امیدوارم در آینده شاهد آثار پخته‌تر و تأثیرگذارتری از این نویسندهٔ پراستعداد باشیم.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Parnian.
57 reviews7 followers
July 3, 2025
سازمان طراحی رو خوندم و خب این بیشتر شبیه رنت‌نامه خودمه تا یه خلاصه.
And I plan to keep it that way.
اول که سازمان که شروع شد، شخصیتی که pov از دید اون بود خیلی نسبت به شحصیت‌های دیگه داستان بورینگ بود. من میتونستم بفهمم چرا این‌طوره، نویسنده میخواست سازمان طراحی رو از چشم آدمی که هنوز درگیر ریشه‌ها و شاخه‌های سازمان نشده نشون بده. اون اوایل کاتیا خیلی از لحاظ اخلاقی سازمان رو بررسی میکرد و میدونید، میرفت رو مخم. مثلا من نمیخوام وقتی دارم صحنه قتل و کشتار میبینم یکی بیاد morality و یه جهت‌گیری خاصی رو به خوردم بره.
مشکل دیگه من هم باهاش white guiltاش بود. اینکه بدبختی دیگران رو درباره خودش میکرد. Excuse me?
و اینکه نمیتونستم moral compassاش رو درک کنم. من مشکلی با کرکترهایی که ایده‌آل‌گرا هستن و یا یه moral compass خاصی دارن که ممکنه رو مخ باشه و دهن همه‌رو سرویس کنه ندارم، مشکلم با وقتیه که طرف اینقدر درگیر این قوانین در دنیای بیرون میشه که نمیتونه یه نگاه به خودش بندازه و پارادوکس‌های درون خودش هم متوجه شه و متوجه شه یه‌جایی بین تفکر سفید و سیاهش، خاکستری هم هست.
مشکلم با کاتیا همین بود.
اون دیگران رو برای اینکه آدم میکشتن و قتل انجام میدادن محکوم میکرد و می‌خواست دادخواهی کنه. ولی با چه روشی؟ آها، آدم‌کشی. واقعا اونقدر مهمل بود که وقتی همین الانم بهش فکر میکنم سرم سوت میکشه. کوتاه بیا زن‌.

چیزی که میخوام بگم همینه، سازمان طراحی درسته درباره یه سری آدم‌کشه، ولی شما وقتی ورق میزنی میبینی که اونا صرفا قاتل یا موجودات بد و شر جهان نیستن.(امیدوارم بتونم یه طوری بگم که مثلا اینطور نباشه که دارم کارهای بدشون رو موجه نشون میدم) اونا میتونن خانواده باشن، دوست باشن، میتونن آدم‌های شکسته‌ای باشن که چاره‌ی دیگه‌ای نداشتن، میتونن زیر بار وجدانشون به دنبال رهایی و توبه باشن. و کاتیا اینو نمی‌خواست ببینه. یعنی وقتی درباره خودش و میکومو بود، اونو میدید، ولی درباره جوخه‌اعدام نمی‌خواست اونو ببینه و این منو عصبانی میکرد.
به نظرم جایی که واقعا اینو بهمون نشون داد ته کتاب بود، که اونا صرفا یه سری قاتل senseless نیستن. وقتی جوخه‌اعدام و جوخه سیاه تصمیم گرفتن همدیگرو تا خون آخر نکشن. اونجا به ما اون بخش شکننده و حساس رو نشون داد و از حالت سیاه و سفید آوردشون بیرون. توی کل روند داستان میتونی ببینشا، ولی دقیقا اونجا کاملا پرت میشد توی صورتت.
از کاتیا اونقدری بدم نمیاد،رومخم بود؟ آره. گاهی اوقات میخواستم بزنمش؟ آره. ولی میتونستم درکش کنم. یه مشکل دیگه‌ای هم که باهاش داشتم این بود که خیلی سریع از مریم مقدس تبدیل به قاتل شد. متوجه نشدم کی و چه طور این اتفاق افتاد‌. یهویی انگار اون صداعه رفت عقب‌. خیلی سریع اتفاق افتاد. شاید تنها مشکلم با کتاب همین باشه.
من تک تک کرکترهای جوخه‌اعدام رو دوس داشتم :)))
از همه بیشتر عاشق قمارباز شدم و فرزندمه.
لایک از همون اول از قمارباز خوشم می‌اومد، قمارباز ترکیبی از charm و mischievousایه که واسم attractiveعه. جدا ازون پیچیدگی شخصیتی‌ خاصی داره که بیشتر واسم جذابش میکنه. و پشت همه‌اونا میدونی لایه‌های تاریکی هم هستن که آماده‌ هستن تا زمانی که باید بهت حمله کنن.
در عین حال برای جوخه‌ اعدام، یعنی‌ خانواده‌ش یه ستون محکمه و میدونن میتونن بهش اعتماد کنن.
ولی اینجا راستش جایی بود که واقعا عاشقش شدم.
اگر به خانواده‌ش آسیب بزنی، قمارباز بدون هیچ inhibitionی حسابت رو میذاره کف دستت.

و من عاشق اسلوبرن داستان و yearning قمارباز شدم.
میتونستم قلب قمارباز رو حس کنم و حس کنم که چه طور با هر تپش از سیل احساستش درد میکشه و انتظار میکشه. کاپل‌های دیگه مهم نیستن.(شوخی میکنم)

و راستش درسته سازمان طراحی، جلد اول، مسافر، درباره یه مدرسه آدم‌کشیه، ولی بیشتر درباره عشق و خانواده است. کرکترها به اندازه‌ای که میگن واقعا awful هستن، ولی انگار از شعر hozier اومدن بیرون. آدم‌های awfulای که تونستن در هم عشق پیدا کنن و خانواده بسازن، و اگر امثال کاتیا فکر کنن اشتباهن یا گناهکارن، اونها خانواده‌ای رو دارن که دستشون رو میگیره، چیزی رو که هستن می‌پذیره، بهشون میگه "زیبا" و بوسه بر سرشون میزنه. (میدونید کی‌رو میگم دیگه؟:))) )

-تو قشنگ‌تر از اونی که مال کسی باشی.
- تو قشنگ‌تر از اونی که برای من نباشی.
- ای حروم‌زاده‌ی قدرنشناس، مگه همیشه مال تو نبودم؟

+عاشق داینامیک قمارباز با جوخه‌ی سیاهم. درسته ناراحتم که بچه‌های عاشقم مجبور شدن از هم جدا بشن(قلبم درد میکنه)، ولی دهن‌گشادی قمار باز با درامر و داینامیکش با پنجگانه جدیدیش؟ :))) عالیه. من هستم هیجان‌زده درباره‌اش.
This entire review has been hidden because of spoilers.
3 reviews1 follower
May 16, 2025
ایده ی داستان واقعا جالب و نو بود.دنیای داستان دنیای جدیدی بود و آدم رو ترغیب کرد بیشتر توش explore کنه.من خیلی دوست دارم یه تاریخی از این دنیا بخونم.

اما خود داستان:
داستان‌ بهم ریخته بود.انسجام نداشت.یه مقدار بی سر و ته بود .مثل سقوط کاتیا به تاریکی.یه روند منسجم علت و معلولی رو طی نکرده بود‌.یا رابطه ی کاتیا و به اصطلاح برادرش.چی شد انقدر کانکت شدن باهم اصلا؟از طرفی مشخص نیست داستان از چی و کی شروع می شد و به چی می رفت.یه روند واضح نداشت.بیشتر از قصه گویی خبر گویی بود‌.یهو یه تیتر خبر می گفت بدون اینکه روند درست و مشخصش طی شه.

نثر داستان مشکل دیگه ای بود.از اون کتاب ها بود که به شخصه quote های قشنگش رو جدا می کردم.ولی نثر خود کتاب کنار هم خوب نبود.نثر خوندنش راحت نبود و از طرفی همچنان مثل خود داستان انسجام نداشت.اینجوری بگم انگار یه مقدار پاراگراف و جمله ی ادبی قشنگ رو گذاشتی جدا و بعد وسطش داستان چپوندی.همینقد بی ریخت.همینقد بهم ریخته.

شخصیت ها واقعا زیاد بودن و درست به هیچ کدوم پرداخته نمی شد.مثل کتاب هایی هم نبود که چند تا شخصیت اصلی دارن.یهو انگار شخصیت ها به کل رها می شدن و به سراغ شخصیت دیگه ای می رفت و دوباره برمی گشته.


در کل در مقایسه با کتاب های این ژانر کار بسیار ضعیفی بود.نویسنده دنیای جذابی خلق کرده ولی قصه گوی خوبی برای دنیاش نیست.اگر جلد دویی بیاد احتمالا نخواهم خوند ولی اگر‌دایره المعارفی از این دنیا بیاد قطعا می خونم.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Sahra.
150 reviews3 followers
July 8, 2025
۷.۵/۱۰
سازمان طراحی یه مدرسه آموزشیه برای آموزش هنر ظریف طراحی
البته نه اون طراحی که مد نظر شماست
دارم درباره طراحی نقشه های قتل توطئه براندازی گروهک‌ها و یا حتی حکومت ها حرف میزنم
بخوایم خلاصه کنیم سازمان طراحی یه مدرسه آدمکشی خیلی پیشرفته‌ست که قاتل های حرفه‌ای رو برای نیازهای مشتریان اینده تربیت میکنه
و کاتیا وقایع نگار جوونیه که مثل ویروس به جون این سیستم افتاده
به نظر میرسه اون تنها کسیه که میفهمه چقدر این سیستم غلطه و میخواد درستش کنه.....
وایییی وایییی وایییییی
نه اروم باش هنوز زوده قانون شماره یک : اول نکات مثبت

خب ایده داستان مشخصا جذابه سازمانی که قاتل های حرفه‌ای تربیت میکنه اونم تو یه دنیای پسارستاخیزی؟
قطعا ادم رو وسوسه می‌کنه و پردازشش هم خوب بود داستان ریتم خوبی داشت و انقدری گیرایی و جذابیت داشت که تورو پای کتاب نگه‌داره
داستان تعداد زیادی شخصیت داره و اول داستان هم یه حالت گنگ و مبهمی داره که باعث میشه تا حتی شاید وسطای داستان برای فهمیدن دست و پا بزنید
البته من مشکلی با این بخشش نداشتم
همون طور که گفتم تعداد شخصیت ها خیلی زیاده و طبعا به یه سریا چندان پرداخته نمیشه ولی شخصیت پردازی شخصیت های اصلی خوب بود
جوخه اعدام رو واقعا دوست داشتم و حتی اول داستان نمیتونستم یکیشون رو انتخاب کنم
البته که در نهایت قمارباز با اختلاف آشکاری محبوب قلبم شد ولی خب ....
( به نظر شما هم قمارباز وایب جسپر میداد؟ البته نسخه باهوش ترش )
فکر کنم دیگه به جایی رسیدیم که بگم از شخصیت اصلی کتاب در حد مرگ دقت کنید در حد مرگ متنفر بودمممممممم
کاتیا اینجوری بود که وای من نمیتونم اینارو تحمل کنم اینا قاتلن روانین عقل ندارن بعد دومین فکرش چی بود ؟ باید تک چشم رو بکشم که همه مشکلات حل شه
یا مثلا وای سیستم غلطه سازمان غلطه اینا ادمکشن ....بعد خودش چیکار کرد ؟ درسته افرین چندتا بچه رو کشت
نه که خیلی ادم مهربون و درستکاری باشم نه من تو ساید جوخه اعدام بودم ولی برای کسی به درستکاری کاتیا و ادعاهاش خب ....یعنی در نهایت هیچ فرقی با بقیه نداشت و فقط حرف و ادعا
یه جای کتاب درامر میگفت نمیفهمه کاتیا چطور میتونه طرف رو بکشه بعد تو مراسمش شرکت کنه
خب احتمالا درست‌ترین جمله درامر تو کل کتاب همین بوده
اما جدای از کاتیا و شخصیت رومخش
نویسنده شخصیت های خاکستری رو خوب در آورده بود و من تا لحظه آخر نمیتونستم بین جوخه اعدام و جوخه سیاه انتخاب کنم
اما از شخصیت پردازی که بگذریم
درسته که نویسنده لا به لای توضیحاتش از فضا و تاریخ میگفت اما باز هم یه سری نکات تا آخر مبهم موند
در عوض به نظر من خیلی رو احساسات خوب کار کرده بود
روابط پیچیده شخصیت ها احساسات ضد و نقیضشون
خانواده های خونی و غیر خونی و حتی صحنه های مرگ رو واقعا جوری نشون داده بود که قلبت درد میگرفت
فقط یه مورد بود و اونم رابطه غیر منطقی میک و کاتیا بود
یعنی هیچ اتفاقی نیفتاد و کاملا یهویی دوتا شخصیت هم رو دیدن یه رابطه عمیق خواهر برادری بینشون به وجود اومد که عملا دوتا گروه رو به فنا داد
یعنی واقعا نمیفهمیدم احساس بینشون یهویی از کجا اومده بود ؟
وابستگی بینشون برای من واقعا مسخره بود چون کاملا یهویی و قشنگ از تخم مرغ شانسی دراومده بود
داستان رمنس های ریز و درشتی داشت که به بعضیاشون خیلی پرداخته نشد اما دوتا کاپل اصلی خوب بودن
درسته چون یه کاپل قاعدتاً کاتیا رو شامل میشد و خب رابطمون هم که میدونید ولی طرف دیگه ماجرا رو دوست داشتم و به نظرم رمنس رومخی نداشت اتفاقا نسبتا خوب بود
کاپل دوم هم که اخر داستان مشخص شد و من اینجوری بودم که الهییییی
پایان داستان واقعا هیجانش بالا بود اون لحظه اخر که دوتا گروه علیه یه دشمن مشترک تیم شدن؟ عروسیم بود که البته خیلی زود یه عزا تبدیل شد
بله صحنه های غمگین هم کم نداشتیم و‌ نویسنده عزیز انقدر بهش شاخ و برگ داده بود که جیگرت رو پاره پاره کنه
گروه بندی های مدرسه و ساختار آموزشیشون جدید و جالب بود
مبارزه ها و استراتژی ها و اون ارتباطی که بین اعضای جوخه اعدام بود رو واقعا دوست داشتم
(لعنت بهت کاتیا)
یه چیز دیگه که قبل خوندن باید بدونید ورش های داستانه
یعنی یه صحنه از گذشته میگه
دوباره از حال میگه
دوباره در قالب گزارش های کاتیا اطلاعاتی درباره سازمان میده دوباره از بک استوری یا روابط فلان شخصیت میگه
من رو اذیت نمیکنه ولی برای شما ممکنه آزاردهنده باشه
راستی اینم بگم پایان داستان یه حالت نیمه بسته داره یعنی رو کلیف هنگر تموم نمیشه ولی میدونی ادامه داره

در مجموع شخصیت اصلی رومخ بود بله؟
کتاب قلبم رو شکوند ؟ بله
ایراداتی داشت ؟ بله ولی هنوز هم به نظرم کتابیه که ارزش خوندن داره و حتما جلد های بعدی رو خواهم خوند
Profile Image for Vente.
5 reviews1 follower
March 8, 2025
(یک)
تموم شد، راستش با ترس و لرز زیادی رسیدم به پایان چون منتظر بودم عملا همه سلاخی بشن و نهایتا یه نفر از بین جنازه‌هاب بند و شه و با همون یه دونه کتاب بعدی رو ادامه بدیم ولی خب خوب بود، با شخصیت‌های خوبی به پایان رسیدیم و کسایی که نرسیدن به خط پایان جز شخصیت‌های محبوب من نبودن. به نظرم از بین اون‌هایی که حذف شدن فقط یکیشون اصلی بود و ناراحتم کرد.

(دو)
What the hell just happened in 5 last pages?
یعنی یکی از واضح‌ترین کامل‌ها پوچ از آب دراومد و شاهد عجیب‌ترین ترکیبی بودیم که میشد تو کتاب شکل بگیره. یعنی پلات توییستش واقعا غافلگیر کننده بود واسم. هنوز بهش فکر میکنم باورم نمیشه.

(سه)
آخرای داستان که جوخه سیاه و جوخه اعدام رو کنارهم داشتیم من واقعا کیف کردم، واقعا برام جز جالب‌ترین قسمت‌های کتاب بود. به جز اون توصیف آدم‌ها و اتفاقاتی که تو خونه‌ی جوخه سیاه میفتاد هم برام خیلی جالب بود.

(چهار)
تک چشم‌ و حیوان‌ها و جک جانورهایی که دوست داره واقعا برام خیلی جالب بود، شباهت‌ آدم‌ها به چیزایی میختلفی که دوست داشت، توصیفش از فیل مخصوصا.

(پنج)
دو رو هنوز باورم نشده.


(شش)
باید به قسمت‌های مورد علاقه‌ام درگیری جوخه ایکس افعی با جوخه اعدامم اضافه کنم، هر چند همون طور که گفتم عمر اولین کراشم تو این کتاب نهایتا چند سالت بود. واقعا حیف نبود؟

(هفت)
در کل، نقطه قوت کتاب این بود که هیچ گروهی سنگین‌تر از بقیه نبود، مثلا توجه فقط رو جوخه اعدام نبود، میتونستی آزادانه خودت انتخاب کنی با کی بیشتر حال میکنی، انگار که بی تعصب نوشته شده بودن و بهت انتخاب داده شده بود. از طرفی اینکه تک تک شخصیت‌ها به طور خاص امضای خودشون رو داشتن رو هم خیلی دوست داشتم.

دوتا مورد هم بود که برام سوال شد(خیلی بیشتره البته) چرا اصرار شده بود به نوشتن و تکرار اینکه اون گزارش‌های کاتیا به چندتا هولوگرام و لینک و اینا ربط دارن؟ تنها قسمت هایی بود که از روشون رد میشدم و دوم اینکه یه جاهایی هر چقدر هم متمرکز مکالمات رو میخوندم بازم از دستم در میرفت که جمله توسط کی گفته شده.

خوندنش زمان قشنگی رو برام رقم زد، داستانش با کوارتت فرق داره ولی کاملا امضای نویسنده و طرز فکرش و پیام پشت داستان مشابهت دارن. من که راضی بودم البته.
خسته نباشید میگم، منتظر جلد دومش هستم.
امیدوارم هوپا تو جلد دو کارت شخصیت‌های جوخه سیاه رو بذاره چون من شدیدا به وکالیست احتیاج دارم. "میخوام بذارمش پیش کارت قماربازم"
Profile Image for Tia.
7 reviews
October 1, 2025
Lonely Day
Song by System of a Down
9 reviews
June 18, 2025
کتاب همین الان تموم شد و نمی‌دونم باید چی بنویسم. این اولین باریه که توی یک کتاب، ۹۸٪ شخصیت‌ها رو دوست دارم با وجود اینکه با هم دشمنن و در مقابل همدیگه قرار گرفتن! برای این شخصیت‌ها و ارتباطات لطیف انسانی‌شون وسط دنیایی که انسانیت کمی درش وجود داره می‌شه مرد!
بعد از خوندن مجموعهٔ کوارتت، باید انتظار ضربه‌هایی که کتاب صفحه به صفحه بهم می‌زد رو می‌داشتم، ولی واقعیت اینه که نداشتم. قلبم بارها از سینه‌ام بیرون کشیده شد و در همون حال می‌تپید.
دنیایی که خلق شده دور از تصور نیست و همین ماجرا رو جذاب‌تر و هولناک‌تر می‌کنه. به قدری که ۵۰۰ صفحه می‌گذره، تموم می‌شه و باز باورت نمی‌شه.
Profile Image for Mahdie.
52 reviews2 followers
June 3, 2025
از اون چیزاست که ته‌مزه‌ای رو که ازش موند بیشتر از خود مزه‌اش دوست داشتم؛ و انتظار برای جلد بعدی.
طعم: آدامس ترقه‌ای نعنایی
Displaying 1 - 21 of 21 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.