سروش دباغ (متولد ۱۷ خرداد ۱۳۵۳ در تهران) پژوهشگر ایرانی حوزه دین، فلسفه و ادبیات است. او هماکنون مدیریت مؤسسه معرفت و پژوهش در تهران و بنیاد فرهنگی سهروردی در تورنتوی کانادا را بر عهده دارد و در دانشگاه تورنتو به عنوان پژوهشگر مشغول به فعالیت است.
« آني بود درها وا شده بود/برگي نه ،شاخي نه،باغ فنا پيدا شده بود،مرغ مكان خاموش،اين خاموش،آن خاموش،خاموشي گويا شده بود." ويتگنشتاين فيلسوف اتريشي/بريتانيايي سده بيستم مي نويسد: "درباره آنچه نميتوان سخن گفت،بايد به سكوت از آن گذشت." در اين سنخ تجربه ها سالك از تعدد و تضاد و كثرت در ميگذرد و وحدت و بي تعيني و بي رنگي را تجربه ميكند.به همين سبب است كه قرابت و شباهت ميان تجربه هاي عرفاني عارفان و سالكاني كه پيشينه هاي متفاوتي دارند و از سنت هاي گوناگون برخاسته اند ،چشمگير است.به تعبير رساي مصطفي ملكيان تجربه ديني ،تجربه "چيز يگانه " است حال آنكه تجربه عرفاني ،تجربه “يگانگي چيزها”ست . من چه گويم يك رگم هشيار نيست/شرح آن ياري كه او را يار نيست(مولوي) در عرفان كلاسيك بهترين عارف آنست كه در ميان نباشد" تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز"
در اتاق من طنيني بود از برخورد انگشتان من با اوج / در اتاق من صداي كاهش مقياس مي آمد / لحظه هاي كوچك من تا ستاره فكر ميكردند. »
مثل وقتی که شب میشود و دست آدم به دست هاي روشن هيچ ماه روشنی بند نیست ،مثل وقتی که روز در يك جايي در آن دور دور ها فرا رسیده اما براي تو اختیاری جز تاریکی نمانده .که من برای شکست دادن هیولای زیر تخت آدم ها ،دوباره به این جهان بازگشته بودم و قول داده بودم انگشت های لرزان هر کودک مضطربی را که دیدم بارها ببوسم ،اما انگار در خود شکستم و در خواب هام دوباره گرفتم خوابیدم مثل وقتی که شب میشود و …. بازگشت همه به سوی توست ،تو هم به سوی ما بازگرد . مثل وقتی که هیولا شکست خورد و همه در صف های بی بازگشت به سوی تو بازگشتند.برای تماشای تو باید با خودم مدارا و سكوت را مرور کنم مثل دیواری که گریه میکرد و من در پي اشک هایش به چشم های تو رسیدم و دیگر همه جا تاریک و خاموش شد . سلام به روزهاي نزديك ،به تو،مثل وقتی که مرا آفریدی و دوباره آفریدی و باز آفریدی و آفریدی و احتمال حاشا به صفر رسید. بی انتها دوستت دارم.به من بازگرد.
سپهری قهرمان "آشنایی زدایی" است؛ [او] پاره از امور که به تعبیر ویتگنشتاین از فرط وضوح دیده نمی شوند را به خاطر ما می آورد و از ما می خواهد که از منظر دیگر در آنها بنگریم ۱۲۸ص-
اثری در شناساندن فضای حاکم بر اشعار سپهری . به نظرم نکات خیلی خوبی داشت حداقل برای من که وقتی اشعار نو را میخواندم به دلیل آنکه وزن و آهنگین بودن کلام نظم را نداشت از آن لذت و برداشت مفهومی نداشتم. بنظرم سپهری یک عارف و طبیعت گرای به تمام معنا است طبیعت گرا از این چشم انداز که گویی روحش را با طبیعت سرشته است و برای درک کلامش باید بارها و بارها خواندش تا به آن نگاه عرفانی مدنظر شاعر نزدیک شد. یک بخشی از کتاب هم که به تطور حال درونی و دگرگونی جهانبینی شاعر در اشعارش میپردازد واقعا جالب هست ونشان میدهد که سپهری برخلاف بقیه روشنفکران بعد از آنکه با سرشت سوگناک هستی مواجه میشود چه رفتاری را نمایش میدهد و چگونه به اصطلاح با هستی دست آشتی میدهد و سعی میکند که از این فرصت اندکی که دارد کمال استفاده و فیض را ببرد: زندگی تر شدن پی در پی/ زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است. حقیقتا در جهان پرهیاهوی امروز نیازمند بازگشت به نگاه سپهری و قرار گرفتن در سپهر سپهری هستیم
از مقاله فکر نازک غمناک خیلی لذت بردم که به تفاوت بین سپهری و مولوی می پردازد. در کل مضمون اصلی کتاب بیان اندیشه های سپهری و در بخشی کوتاه، اندیشه های فروغ است که نسبتا تحولات فکری انها را از طریق بررسی مجموعه اشعار آنها بیان میکند و خواننده میتواند نوعی از تجربه عرفانی روزمره را تجربه کند.
This book is a gem. I very much appreciate Dabagh's effort to help us explore Sohrab Sepehri's universe. I do not know of any work doing anything even close to this. Although, parts of book was really hard to grasp, but it didn't reduce anything of the pleasure I got from reading it. The chapters on Irfan were brilliant. I also enjoyed the chapter about death in the works of Forugh Farokhzad. The only thing that I think can change is the format of the book. So each chapter is either an article published somewhere, or an interview or a lecture delivered by Dr Dabagh. This has allowed for some repetition in the book.