سالواتوره جوليانو (کاماراتا)، شخصيت كليدى مافيا در سيسيل پس از جنگ جهانى دوم است. در پنجم ژوييهى سال ۱۹۵۰ جسد سوارخ سوراخ جوليانو را پيدا میکنند... شرح فيلم: مشهورترين ساختهى رزى با ساختارى كه آميزهای از پيچيدگى روايى و سبك مستندگونه است. موسيقى نامحسوس پیرو پيچونى و فيلمبردارى درخشان جانى دى و نانتسو نقش مؤثرى در وحدت زیباییشناختی فيلم دارند. سالها بعد مايكل چيمينو در سيسيلى (۱۹۸۷) دوباره به زندگى تبهكارانهى جوليانو پراخت.
سالواتوره جوليانو ( كاماراتا )، شخصيت كليدى مافيا در سيسيل پس از جنگ جهانى دوم است. در پنجم ژوييهى سال 1950 جسد سوارخ سوراخ شدهى جوليانو را پيدا مىكنند... شرح فيلم: مشهورترين ساختهى رزى با ساختارى كه آميزهاى از پيچيدگى روايى و سبك مستندگونه است. موسيقى نامحسوس پىيرو پيچونى و فيلمبردارى درخشان جانى دى و نانتسو نقش مؤثرى در وحدت زيبايىشناختى فيلم دارند. سالها بعد مايكل چيمينو در سيسيلى (1987) دوباره به زندگى تبهكارانهى جوليانو پراخت.
در «سالواتوره جولیانو»، فرانچسکو رزی بهجای آنکه زندگی یک یاغی سیسیلی را در قالب درام شخصی یا اسطورهای به تصویر بکشد، دوربینش را به عقب میبرد، فاصله میگیرد، و بهجای روایت زندگی، کالبدشکافی یک ساختار فاسد را پیش چشم میگذارد. این فیلم نه بیوگرافی است، نه ملودرام سیاسی؛ بلکه بازجوییای تصویری از حقیقتیست که در لایههای دروغ، سکوت و تبانی دفن شده.
جسد جولیانو، با آن لباس خونین، از همان صحنهٔ نخست به زمین افتاده است، و تمام فیلم حول این پیکر بیجان میگردد. ما نه شاهد صعود و سقوط او به سبک فیلمهای کلاسیک هستیم، بلکه با پازلی روبهروییم که هیچگاه کامل نمیشود. رزی، بهجای ساختن قهرمان یا ضدقهرمان، به سراغ فضایی میرود که در آن هیچکس چهرهٔ کامل ندارد: نه پلیس، نه مافیا، نه ارتش، نه کشاورزان، و نه حتی نزدیکترین یاران جولیانو.
از یکسو جولیانو در نظر مردم، نوعی رابینهود مدیترانهایست که در دل فلاکت سیسیلِ پساجنگ علیه اربابها و دولت مرکزی ایستاده؛ از سوی دیگر، او درگیر بازیهای قدرت است، با دستهای پشتپرده، با جناحهای سیاسی، و با نظامیان که از او برای سرکوب چپها و تقویت نفوذ خود استفاده میکنند. این دوگانگی، نه برای خلق تضاد درونی شخصیت، بلکه برای نشاندادن جهانیست که اخلاق در آن کالاییست معاملهپذیر.
فیلم از لحاظ فرمی، شکلی نیمهمستند دارد؛ استفاده از نابازیگران، لوکیشنهای واقعی، و گفتوگوهایی که بیش از آنکه به شخصیتپردازی کمک کنند، به نقشهبرداری از قدرت مشغولاند. رزی، با ریشههای ژورنالیستیاش، نه دنبال همذاتپنداریست، نه قصد دارد درامی احساساتی بسازد؛ او مثل یک بازپرس، مدام صحنه را بازسازی میکند، شاهد میآورد، و اجازه میدهد تماشاگر خودش در پایان، نه به یک پاسخ، بلکه به حجم سردرگمی و توطئه پی ببرد.
خشونت در فیلم، ناگهانی، سرد، و بیقهرمان است. هیچچیز رمانتیک یا باشکوه در آن نیست. مثل واقعیت سیاسی آن زمان، مرگ و قدرت، بدون تشریفات میآیند. در این میان، دادگاه فیلم، نه صحنهٔ احقاق عدالت، که تئاتری از سکوت، فراموشی و گریز از پاسخگوییست. همه در حال پنهانکردن چیزیاند. همه بخشی از تبانیاند.
و مهمتر از همه، جولیانو هرگز واقعاً در صحنه نیست. در اغلب صحنهها، یا مرده، یا غایب، یا در حاشیه است. این غیبت، تبدیل به تمهیدی هوشمندانه میشود: او یک سایه است، یک نام، یک دستاویز برای فهم ساختاری بزرگتر که آدمهایی چون او را میسازد، به کار میگیرد، و بعد بیرحمانه حذف میکند.
«سالواتوره جولیانو» فیلمیست ضداسطوره. روایتی از سرزمینی که در آن، قهرمانها نه در میدان جنگ، که پشت پرده معاملهها میمیرند. فیلمی که بیش از آنکه دربارهٔ یک مرد باشد، دربارهٔ مکان و نظامیست که به جنایت اجازه میدهد نه بهصورت استثنا، بلکه بهعنوان قاعده رخ دهد.
این همان چیزیست که رزی در سراسر فیلم تکرار میکند: حقیقت را نمیتوان از دهان یکی شنید. باید در سکوت چندین جنازه، چندین دروغ، و چندین قرارداد ناگفته جستوجویش کرد.