از آفتاب دم صبح می ترسم زیرا حقیقتی معمولی را در هیئتی رازآلود بر ما آشکار می کند
شب ترس ندارد آفتاب ظهر ترس ندارد اما اوهام عصر مضطربم می کند
گمان من این است که خداوند هیچ پیامبری را در آفتاب ظهر پیامبر نکرده است و هیچ شاعری گمان نکنم در شب,یا در آفتاب ظهر شروع به نوشتن اولین شعرش کرده باشد.
فلسفه,تمثیل رابطه ی انسان با ظهر است تاریخ,استعاره ای ست که انسان از شب می سازد اما گمان من این است که انسان مسحور است و ساعت درونش یا دمدمای صبح است یا گرگ و میش عصر
با جامه ای سیاه موهایی سیاه پاهایی سیاه پیشاپیش من قدم بر می دارد منی که سوگوار من است سایه ام را به درونم می راند تاریک می شوم از هم خسته می شویم روبه روی هم می ایستیم جامه هامان را از تن به در می کنیم چراغ را خاموش و من به بستر خود می خزم بی او