تو نمیتوانی به دیدنم بیایی و من بهت حق میدهم که نیایی چون میدانم نمیتوانی ولی دیگران که نمیدانند تو نمیتوانی، مرا مسخره میکنند که تو را دوست دارم یا همیشه منتظرت هستم. کاش من و تو زمان دایناسورها با هم آشنا شده بودیم. معدهی آنها خیلی بزرگ است، اگر یکی از آنها مرا میخورد، با خیال راحت میتوانستم دوستت داشته باشم و همیشه منتظرت باشم
عینکو رو به خاطر این دوست نداشتم که یه دختر جنوبیِ عینکی مثل من خاطراتشو نوشته. عینکو رو به خاطر تصویرهای محشرش دوست داشتم و اینکه از تهِ تهِ دلش نوشته...