از گنددماغی و گوشتتلخی جلال که بگذریم به نظرم واقعا این کتابی بود که میشه بهش گفت سفرنامه. شاید یکی بگه الان این اطلاعات ریز یا فلان ماشین رو سوار شدیم انقدر کرایه دادیم فلان سیگار و کشیدیم پاکتی فلانقدر به چه دردی میخوره ولی خب سفرنامه کلاسیک یعنی همین یه روزهایی جذابه، یه روزهایی حوصله نوشتن نداره، یه روزی با چهارتا آدم جالب دمخور میشه و یه روزی هم میره عشق و حال، قرار نیست مثل ضابطیان همه چیز اکلیلی و شکوفهای باشه. جلال سفر جالبی به روسیه داشته در زمانی که یخورده آزادی داده شده و همزمان داره استالینزدایی میشه درعین حال همچنان یه سانسور ریزی از بیرون اعمال میشه. دونستن این زمان و درک شرایط خیلی در فهمیدن روند سفر و اتفاقها کمک میکنه. شاید خاطرات بد جلال از حزب توده باعث شده که با نگاه انتقادی و عدم اعتماد همه چیز رو بررسی کنه حتی حس میکنم از آندره ژید که خودش کتابش رو ترجمه کرده هم وام گرفته. البته خود جلال هم آدم کنجکاو و بعضا سریشی بوده و خیلی جاها با آدمهای مختلف همصحبت میشه با اینکه ممکنه بوده هیچی از زبان طرف نفهمه. بیشتر دغدغهها و صحبتهاش در نقد سیستم بروکراسی و اجبار در تغییر بافت فرهنگی و اجتماعی زیرمجموعههای شوروی مثل آذربایجان، ازبکستان و تاجیکستان هستش و به طور مثال از شرایط کشور بعد از استالین، اعاده حیثیتها و گولاگها هیچ حرفی زده نمیشه. اول ریویو هم گفتم اگر از خودبرتربینی و «همه عنن من خوبم» جلال بگذریم کتاب خوب و باجزئیات خیلی زیادی هستش، انصافا هم اطلاعات عمومی خوب و حاضرجوابی بهجایی داره. نثر کتاب هم خیلی روان هستش تازه بعد از خوندن این کتاب میشه فهمید که امثال امیرخانی سبک سفرنامه نویسی و جملات خاص و بالا منبر رفتنشون رو از کجا یاد گرفتن و استادشون کی بوده!
تا آخرش نرفتم. انگار کتابهای مردمشناسی همینطورند: «این طرف رفتیم، آن طرف رفتیم. این را دیدیم، آن را دیدیم» و همین. تلاش برای درآوردن کلیتی از این جزئیات هم چندان اشتیاقی برنمیانگیزد. چیزی که درمیانهی خواندم دربارهی کتاب نوشتم همین است که در پاراگراف بعدی میآید:
بعد از خواندن سفرنامهی امیرخانی به کرهی شمالی و در زیر تبلیغاتی که در زمین بیرقیب علیه نظامهای کمونیستی میشود، خواندن سفر روس کمی اعجابآور است. هیچ خبری از آن بگیروببندهای کرهی شمالی نیست. بیشتر شبیه همان نظام دولتمحور و بوروکراسیمحوری است که هایک و دیگران علیهش موضع میگرفتند، یعنی که بیشتر شبیه وضعیت فعلی دنیا و ایران. دست حمایت و دخالت دولت در همه جا، اما نه به درندهخویی، که به حمایتگری.
مساله توسعه است. اینکه آیا باید توسعه را از مرکز پیش برد یا آزادش گذاشت تا خودش پیش برود. و اصلاً نکتهی مهمتر. که گفته که توسعه را باید هدف جمعی یک ملتی قرار داد؟ صفحات پایانی که در سمرقند و بخارا میگذشت را فقط گذری نگاه کردم. بهنظر میآمد آلاحمد در دلش علاقهمند به توسعهی مادی است، اما میگوید به هزینههایی که بر فرهنگ وارد میآورد نمیارزد. حالا، چه کسی گفته که فرهنگ چیز ارزشمندی است که باید همیشه باثبات و بیتغییر بماند؟ فرهنگ همراه بقیهی شئون زندگی تغییر میکند. برای تو ناآشنا است؟ باشد. منظور اینکه نکتهی اصلی که باید روی آن دست گذاشت حفظ فرهنگ نیست. نکتهی اصلی این است که هدف تعیینکردن از بالا غیراخلاقی است. چه آن هدف توسعهای باشد که دولت مرکزی پشتیبانش است و چه آن هدف حفظ فرهنگ باشد و روشنفکران عزایش را گرفته باشند. وظیفهی دولت تامین امنیت است و پایبند نگهداشتن طرفین قراردادها به تعهداتشان، نه هدف تعیینکردن.
کلا راحت نوشتن جلال رو دوست دارم سفر روس رو سالها پیش خوندم اون زمان که هنوز درست نمیدونستم جلال آل احمد کیه کتاب را در قفسه پدر دیدم و جلدش و عنوانش جذبم کرد و خوندم و خوشم اومد و در اون مقطع بیشتر همون یکی دو بیت مولانا که اول سفرنامه آورده بود تو ذهنم موند
باید دو هفته ای باشد که تمام شده. نه حال خوندن داشتم نه حال نوشتن. پس نیامدم. سفر روس جلال؛ قند دو قبضه. از یک طرف دلبری سمرقند و بخارا نویسی اش و گفتنش از برادران تاجیک و از طرف دیگر رفته و مواجهه اش با روسیه ای که در قصه ها خوانده و حالا دیده اش. یک جور که حالا دیگر تکلیفم روشن تر شده با قصه هایی که می خوانم و تصویرسازی ها. انگار خود آدم موجه شده باشد. مثلا قیامت بفهمیم بیان جلال از معجزات آخرالزمانی بوده. :)
جذابترین نکته برام این بود که فهمیدم شوروی زمان خروشچف با شوروی زمان استالین به مراتب متفاوته. انگار یه کشور ساده غربیه که همه چی توش مثل کشورهای دیگه غرب در جریانه. واقعا خیلی جای کار داره این تفاوت. ضمن اینکه نثر جلال رو از دست ندید.
سفر روس سفرنامه مسافرت جلال آل احمد به روسیه است. جایی که برای شرکت در کنگره مردمشناسی دعوت میشود. ادبیات کتاب کاملا روزمره نویسی است. به طوری که انگار مستقیما از دفترچه خاطرات کپی شده و این مساله نزدیکی به نویسنده را بیشتر میکند. اما گاهی این سوال پیش می آید که من برای چه دارم این کتاب را میخوانم؟ هدف جلال از نوشتن خاطراتش چه بوده و چه اعتماد به نفسی داشته که این لاطائلات را منتشر کرده است.
من فلان روز به فلان جا رفتم. بهمان روز به بهمان جا رفتم. اسهال شدم بعد یبوست گرفتم. اتاقم سرد بود. خوب به ما چه. چرا وقت ما را میگیری؟ جالب اینکه بسیاری را دیدم که گفته بودند فصول آخر را نخوانده اند.
اما بیایید شما را ببرم به زمانی که کتاب نوشته شده است. زمانی که اطلاعات ما از شوروی تنها به چند نوشته در روزنامهها محدود بود و هیچکس مستقیما از خود شوروی دیدن نکرده بود.
اگرچه در آن زمان به تدریج روشنفکران به شوروی رفته و باز میگشتند اما کلیت جامعه اطلاعات چندانی از روسیه نداشت. در این زمان است که جلال سفرهای خود را آغاز کرده و بیپرده آنچه را که دیده است به نمایش میگذارد.
اما کتاب برای امروز ما نیز حرف هایی برای گفتن دارد. اینکه شوروی آنقدرها هم که گفته میشود پلیسی نبوده است. روسهایی که گوی سبقت را از ما برای مردم نوازی ربوده اند (تعبیر جلال) و بعد از رفتن جلال از او میخواهند که از کشورشان بد ننویسد. نوعی عدم اعتماد به نفس که امروز در کشور خودمان میبینیم.
همینطور مشکلات سیستم دولتی بدون وجود نظارتهای لازم را نشان میدهد. به گفته خود جلال هرچه از مراکز شهرهای بزرگ دور میشویم، امکانات کمتر و خدمات رسانی بدتر میشود. البته این مساله طبیعی است اما در کشورهای کمونیستی سابق بسیار ریشهدارتر است.
در مجموع خواندن این کتاب احتمالا چیز زیادی به خواننده امروز اضافه نمیکند. بهتر است نخوانید. مگر اینکه عاشق قلم جلال باشید که من هستم.
انتظاری که من داشتم تشریح بهتر و روشن تری از وضعیت روسیه بعد از استالین بود اگر چه محدودیت های جلال در زبان و نبودن ازادی کامل او را درک میکنم اما باز از کتاب انتظار بیشتری داشتم.گزارش کنفرانس قابل توجه بود.
شاهد مرگ کلی یک فرهنگ بودن. این حاصل قرنها کوشش بشری. و آخر به ازای مرگ -چه چیز دیگر از این آدمیزاد قرار است بر این صفحهٔ خاک بماند؟ ... احساس میکنم که مرخصم. با همهٔ این شور و منتها. و هیچ حال نوشتن نیست. ... آنقدر در این شهر دلم گرفته که نگو. و اصلاً نمیدانم چرا. انگار اگر سمرقند، سمرقند بود حالا مرا میکردند حاکمش یا نمایندهٔ مجلسش!... ولی آخر بیایی به زیارت حوزهٔ زبان مادریات و ببینی که دنیا چه برگشته است. نه به تکامل که به بیمعنایی! ... رها کنم.
و وای از نثر آل احمد !!! بسیار بسیار زیبا بود. نکته ای که هست اینه که علی رغم اینکه کتاب بیشتر به توصیف اوضاع و احوال روسیه میپردازه در اون زمان که خوب شاید اون جذابیت رو الان برای ما نداشته باشه، اما نثر کتاب اینقدر زیباست که نمیشه ازش دل کند. صراحت جلال بسیار دل نشینه. این میزان لذت بردن از یک سفر نامه کمتر اتفاق می افته.