اکبر رادی (۱۰ مهر ۱۳۱۸ - ۵ دی ۱۳۸۶) نمایشنامهنویس معاصر ایرانی بود.
اکبر رادی در شهر رشت زاده شد. او در ده سالگی به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد. رادی که دانش آموخته رشته علوم اجتماعی از دانشگاه تهران بود، تحصیل در دوره کارشناسی ارشد این رشته را نیمه کاره گذاشت و پس از طی دوره تربیت معلم، به شغل معلمی روی آورد.
نمایشنامه ای با کلمات و فضای کاملا قاجاری، برای شاهِ شهیدِ قجر به قلم استادانه ی اکبر رادی. تسلط رادی در کلمات و تاریخ قاجار، تا حدی که اندرونی و حرمسرای شاه را به صورتی کاملا واضح نشان می دهد و نتیجه پایانی از زبان شاه مومیایی شده ی متعفن: )نه این نجاستِ قوش نیست شاه! بوی مخصوص قبله ی عالم است...(
نمایشنامه ای از دوران پایان نویسندگی رادی ... او در این نمایشنامه با عبور از تم همیشگی نمایشهایش که خانواده بوده است مساله پادشاهی دوران قاجار و نحوه ی زندگی ناصرالدین شاه را در روزهای پیش از ترورش پیش میکشد . نمایش شکلی کمدی تلخ یا گروتسک دارد . در آن پادشاهی نمایش داده میشود که که مساله ی اصلیش ملال از زندگی شاهیست ولی زندگیش با ظلم و جتایت آمیخته و راهی برای عبور از آن جز مرگ وجود ندارد . به نظرم نمایش شباهت زیادی به رمان ژاک قضا و قدری و اربابش اثر دیدرو همچنین ژاک و اربابش اثر میلان کوندرا دارد . شاه پس از ترور گویی تازه به آرامش و شناخت میرسد و البته شاه پس از مرگ نیز از وضعیت ظالمانه خود یا به عبارتی وضعیت قدرت طلبانه خارج نمیشود بلکه به شناخت واقعی مفهوم قدرت میرسد . در نهایت قسمت پایانی نمایشنامه به شدت خلاقانه است .
تو یه رفت و برگشت مترو خوندم و تموم شد. به خاطر کوتاهیش هم که شده میشه به راحتی به همه پیشنهادش داد. اما خب زبانش یکم سخته که البته از مهمترین جذابیتهای نمایش هم هست. قسمت اجرای نمایش جلوی شاه رو خیلی دوست داشتم. یادآور هملت بود اگه بازیگرها یه عمر شاگردی استوپارد و بکت و شپرد رو کرده بودن. حالا ربط اینا به هم چیه؟ خودم هم نمیدونم.
این نمایشنامه جنبههای زیادی داره از جمله سیاسی، تاریخی، فرهنگی و... خیلی اشارات تاریخی زیادی داره و مهمترین موضوع اون به تصویر کشیدن حکومت ایران و اوضاع مملکتی دوران قاجاره که البته این موضوع به نظر من برای دورانهای بعد و حتی امروز هم ملموسه و خواننده اون رو درک میکنه. اشخاص نمایش هم هر کدوم میتونن موضوع بحث جداگانهای باشه ولی یه سریها پررنگترن مثل خود شاه،ملیجک، زیقوله و نایب کریم. برای مثال نایب کریم با این که به شکل کمدی موضوعات و مشکلات مردم رو مطرح میکنه اما باز هم در آخر به گرفتن خلعتی از شاه بسنده میکنه و این نمایش در شاه به جز خنده هیچ تغییری به وجود نمیاره. زبان متن جالب بود که آمیختهای از لغات مهجور و فرنگیه اما گاها یک سری جملات طوری ترکیب شدهاند که برای من به شخصه خیلی قابل فهم نبود. در کل من هنوز دید خاصی نسبت به سبک نویسنده ندارم چون دومین اثریه که ازش خوندم و با این حال برام جالب بود. 🐾
گاهی باید یک جمله را چندین بار میخواندی تا معنی درست آن را دریابی, از این تکلف نثر قاجاری و کلمات ثقیلش- که لازمه یک نمایشنامه از دوران ناصری ست- که بگذریم, نمایشنامه خیلی خوبی بود, مخصوصا پرده دوم(جبه) را دوست داشتم, دیالوگهای ملیجک و کریم شیره ای و طرز نگاه قبله عالم به اطراف و اکنافش خواندنی بود.
شاه در پناه تختطاووس ایستاده، خیره به باغ بیرونی، تصنیفِ «باباجان یکی یه پوله خروس» را به سوت مینوازد و آهسته بشکن میزند. عمله خلوت دستها را جلو گذاشته، سرها به زیر، عین مهرههای شطرنج که در خانههای خود درست چیده شدهاند. فقط اعتمادالسلطنه است که نزدیک تخت دو زانو روی قالیچه نشسته، روزنامهای به شکل طومار میان انگشتان خود گرفته عبوس است. کمی بعد آقا مردک از پشت تختطاووس برمیخیزد و با یک گلدان نقره میان دو دست، کرنشکنان عقب میکشد. و آنگاه سرها نظارهکنان به شاه بالا میآید... در این صحنه درباریان و اهل اندرون میروند و میآیند و گویی در یک فضای سیالِ مهآلود، آرام شناورند. آقامردک: قبله عالم آسوده شدند. حاجبالدوله: از بخت ما ریزهخواران خاکپای همایون است. شاه: این گلدان آنتیک دیگر دلمان را زده است؛ فیالمجلس چند میخرید آقایان؟ امین خاقان:نقش و نگار نقرهاش کار دست بهزاد است. امین خلوت: شاید هم هنرنمایی شاهنوازخان. حاجبالدوله: هنر دست هر که باشد، شأنش در این است که گلدان پیشاب قبله عالم است. امین خاقان:به موزه «لوور» اهدا فرمایند! شاه: افسوس که ما شبانه روز یک وعده طهارت میکنیم؛ آن هم نه داخل گلدان! (از پناه تخت بیرون میآید.) خان اعتماد! شما که البته گیسسفید باشی دربخانهاید، در این باب چه رأی میزنید؟ اعتمادالسلطنه: قُبُل را نمیدانم چه قسم طهارت میفرمایند؛ ولی در باب دُبُر از ملکالحکمای قزوینی شنیدهام... شاه: آه... اعتماد! ما به جملههای قصار این فیلسوف قزوینی علاقهای نداریم. (با خنده روی تختطاووس میافتد.) خوب، حال چیست آقایان؟ اعتمادالسلطنه: غلام روزنامه میخواندم قربان. امین خاقان:اعلیحضرتا...
دومین نمایشنامه ای بود که از مرحوم رادی می خواندم.متاسفانه باید بگویم سرسری خواندم و یاد قول معروف نیچه افتادم که بیزارم از سرسری خوانان! متن پر از کلمات عصر ناصری بود و برای حال و هوای این روزهای من جذاب نبود.حتی در اوج که دیالوگ های نایب کریم یا دیالوگ پایانی ملیجک را می خواندم زیاد شعف در من ایجاد نشد.برای همین قلمم برای نوشتن نقد خیلی پر جوهر نیست! تنها نکته ای که باعث حسرت خوردن من در تمام نمایشنامه بود فکر به ۵۰ سال حکومت شخصیت حقیری چون ناصرالدین شاه بر این خاک بی صاحب بود.چه باید گفت از قاجار که از آغا محمد خان به این طرف هرکه جانشین قبلی شد بی لیاقت تر و بی کفایت تر از سلف خود بود.افسوس و دریغ از تاریخ تاراج تفکر و فرهنگ ایرانی...