ابجد خون یک سرسره ی هولناک است تا جنون. رمان آدم یک قدمی انفجار. آدم ستوه آمده از تحقیر. رمانی که آدمش را با سلاح جادو و جنون به کارزار جهان امروز می فرستد تا راه خود را باز کند و سهمش را بگیرد. «ابجد خون» بعد از دو مجموعه داستان «شب مارهای آبی» و «زمستان شغال»، اولین رمان فرهاد رفیعی است. او در این زمان بلند مجال داشته تا با گسترش تجربه گری های فرمی و زبانی پیشین، جهانی خلق کند برساخته از اوهام و تردیدها: جهانی با تمام مختصات شرایط زیستی امروز، اما پر از طلسم و باطل السحر، پر از نداها و عربده هایی که از دل آسمان بر فراز شهر می پیچند و مارهایی که درون دیوار خانه ها می لولند. جهانی که داش آکل را از دل تاریخ و افسانه به رجعت وا می دارد و در فضای شهری معاصر رها می کند. نویسنده با این جهان و آدمهای موهوم به مصاف دنیای واقعی امروز رفته و بی امان به قواعد و مناسباتش تاخته است.
1. اومده بودم که از کتاب خوشم بیاد. ولی نیومد، به دلیل اینکه به نظرم تکرار کنندۀ گفتمانهاییه که رمان امروز رو تابع فیلمهای هالیوودی و سریال های نتفلیکسی کرده ن، و گاهی هم ترکیه ای و اسپانیایی و داخلی. به نظرم این رمان هم تکرار نوعی گرایش در رمان امروزه که حاکی از فقدان تخیله. 2. فتیش خشونت رو به نظرم تا امروز کسی بهتر از سوزان سونتاگ نقد نکرده تو کتاب «نظر به درد دیگران» و به نظرم اون نقد در اینجا صادق و استوار میشه. سوزان سونتاگ نگاهی رو که به خشونت میشه در عکاسی معاصر همراه میدونه با نوعی سرگرمی بیشتر، تا اینکه هم حسی و همذات پنداری رو برانگیزه. 3. دومین نقد خوبی که علیه این جریان رمانی پیدا کرده م «موزۀ پایین شهر و تماشاچیانش» از آرش حیدری هست که این کتاب هم باز مستقیماً راجع به ادبیات نیست و راجع به سینماست؛ منتها در اینجا هم با استفاده از سونتاگ و بوردیو و دیگران یه نقد محکم بار میکنه علیه سینمای به ظاهر اجتماعی دهۀ نود ایران و به ایدۀ فقر تجربه اشاره میکنه و به فروکاستن زندگی طبقۀ پایین دست به مجموعه ای از اعمال خشونت آمیز و دعوا و لات بازی و غیره. 4. و متأسفانه این رمان دچار همین نحله س. خشونت افراطی رمان رو من یه موضع گیری رادیکال علیه محافظه کاری موجود نمیدونم. چون محافظه کاری موجود رو اصولاً یه وضعیت فاقد خشونت نمیبینم. درست برعکس! از اونجایی که موضع قدرت امروز یه موضع یکسره و بنیاداً خشن هست، پس این نوع از رمان هم چیزی نیست جز تکرار منطق حاکمیت. 5. خواندن این رمان برای من بسیار شبیه بود به اینکه دارم توی اینستاگرام محتوای بسیار خشن و زد و خورد و چاقوکشی و لات بازی رو تماشا می کنم؛ از روی اجبار البته و نه از روی لذت. این وویِریسم به نظرم از جملۀ محافظه کار ترین مواضع هست در سینما و سریال و هنر امروز، و حالا هم به رمان فارسی راه پیدا کرده. و خب همونطور که بالاتر گفتم، به نظرم ناشی از اینه که این رمان میراث بر سریال هاییه نظیر «بریکینگ بد» و یه کمی هم سریالهایی مثل «ستایش» و شاید «فرید» و شاید در بهترین حالت «سوپرانوز» و سایر موارد. 6. جدای از موضع جدی و سرسختانه ای که علیه گفتمان و ایدئولوژی های رمان دارم، به نظرم پرداخت اشخاص و رویدادها هم کلیشه ای و باسمه ای و به پیروی از همون میراث بالا بود. مثلاً یه شخصیت بسیار پولدار قبل اینکه بخواد انتقام از کسی بگیره یه سخنرانی مؤثر و یه سری تهدیدهای ترسناک میکنه و بعد تهدیدش رو عملی میکنه. یا لات های رمان از همون سبک لات ها و بزن بهادرهای فیلمفارسی هستن، با زبان و گفتاری که به نظرم یکسره مصنوعی میاد. وصف صحنه های خشن که بسیار بسیار زیاده - و اصولاً رمان برای من فروکاسته شده به عبور از میان مجموعه ای از صحنه های مشمئزکننده و خون آلود - تلاشی عامدانه س برای بد کردن حال خواننده. البته با بد شدن حال خواننده مشکلی ندارم لزوماً؛ اما به حقنه کردن خشونت به شیوۀ کلیپ های اینستایی و به تماشا ایستادن این خشونت از فاصله ای ایمن و گسسته، به نظرم مشکل داره. 7. البته، رمان قهرمان مسئله دار داره و این رو من هم درش میبینم. در این شکّی نیست. منتها به نظرم این مسئله داری، منجر به رخنه در گفتمان های غالب و اینجا و اکنونی ما نمیشه. جایی می ایسته و میان ایدئولوژی و اتوپیایی در نوسان قرار میگیره، که قبلاً در اینستاگرام انجام شده؛ و قبلاً در فیلم و سینما اجرا شده. 8. با تمام اینها ممکنه حرف مفت زده باشم و رمان بسیار خوبی باشه. کلاً اینکه پتانسیلهای زیادی داره. در عین اینکه میراث سنگینی برده از یه سری جریان های رایج معاصر - که بالاتر گفتم - در همین حال هم وصله به یه جریان یه کم ادبی تر که جلوهاش میشه ابوتراب خسروی و عقب هاش شاید بشه گلشیری.
من چرا چندک زده روی صندلی (بله میدانم حالت غریبی است اما برای آن لحظات پر خوفتنها حالت امن بود) تنداتند نشسته بودم به زیرلب تکرار کردن اوراد غریب؟ من چرا ریز به ریز میخواندم که کدام ذکر چندبار و کدام گیاه چقدر؟ نترسیده بودم؛ حتی از زبانک های دوکله مار هم نترسیدم. جنون بود گمانم؛ گمانم زیر پورست من هم جنون غریبی میلولید که برمیگرداندم به روزهای ساحره گون کودکیم. (حتی در رویاهای آن وقت هم به جرم ساحره بودن سوزانده شده و باز ازخاکستر روییده بودم) چهار پنج صفحه آخر را رسیده بودم به اداره، توی تاریک روشن هوا ایستادم دم راه پله، حواسم پی تکه کرباس بود و پایم یادش رفت برود جلو؛ خیالم که راحت شد روبروی دستگاه تشخیص چهره ایستادم. انتظار داشتم که را ببینم؟ روشنک، عزیز یا حتی طوطی دیدن خودم برایم طلسم عجیبی بود که شکست.